هدیه تولد من

    روز های اول سال تند و تند خودشان را پشت سر گذاشتند . دیگر حال و هوای عید در هوا استشمام نمی شد ولی هنوز بوی بهار نارنج کل باغچه را گرفته بود . زندگی من در گوشه ای از این کره ی خاکی ، خانه ای ویلایی کبریتی در یک از محلات ساده نشین با سرعت 300 هزار کلیومتر بر ثانیه پیش می رفت . حوالی اردیبهشت بود که روزهای سخت دانشگاه هم فرا رسیده بود. خوب ، چند مدتی بود که پروژه ها بخاطر تنبلی ام در عید روی هم تلنبار شده بود. از یک سو هم حوصله شان را نداشتم ، ولی بالاخره که باید انجام می شدند . آخرش که چی؟
    سرم را از روی میز برداشتم دقیق سی و سه دقیقه پیش بود که می خواستم کارم را شروع کنم ولی سی و سه دقیقه بی هدف به دیوار روبرویم خیره شده بودم و می خواستم مثلا از کار دنیا سر در بیاورم . چه کنم دیگر. منم انسانم. در همین حال بودم که مادرم زنگ زد و تولدم را تبریک گفت ، از این بهتر نمی شد : خودم تولدم را فراموش کرده بودم از آنجا که مادرم پشت خط بود تظاهر کردم که می دانستم کلی تشکر کردم و بعد مکالمه ی کوتاهی تلفن را قطع کردم

    عقربه های ساعت عدد 2:35 را نشان می دادند . باید عجله می کردم باید تا پس فردا کار دانشگاهی هم را تحویل بدهم. با این وضع خوابمم می آمد ، برای اینکه خوابم بپرد زیر چای ساز را روشن کردم تا قهوه نوش جان کنم . وضع خانه شلوغ بود ولی اصلا حوصله ی مرتب کردن خانه ام را نداشتم. پس شروع به کار با لپ تابم کردم همین که گرم شدم چایساز مثل قطار افسار گسیخته فریاد کشید . مقداری قهوه در لیوان ریختم و با آبجوش پر کردم همین که اولین لب را به قهوه ام زدم آیفون خانه به صدا در آمد : این دیگر کیست ؟
    -بفرمایید ؟
    - منم مهوش ،در رو باز کن
    -اععععععع ، بیا تو !
    فکر کنم گاوم چهار قلو زاییده بود . مهوش دختر خاله ی بزرگم بود که در رشته هنر درس خوانده بود و دست به کار خوبی داشت ولی مهوش اینجا چکار می کرد ؟تازه اونم تنهایی ! به هر حال به استقبالش رفتم تا خوش آمد بگویم :
    -خوش اومدی

    - خوش باشین
    - چی شد از ما سر زدی
    - دانشگاه کلاس داشتم کلاسم که تموم شد یک راست اومدم اینجا ، باهات کار دارم تو فتوشاپ و آلیستراتور بلد بودی ؟
    - آره تا حدودی
    قبلا هم برای این کار ها می آمد ولی خبر می داد مهوش از این دسته دخترای باکلاس بود که با عطر دوش می گرفت ولی زیاد آرایش نمی کرد همیشه هم شبیه یک بانوی با وقار و تحصیلات بالا برخورد می کرد ولی خوب سطح دانشش هم همان قدر بود الان هم احتمالا کلی افاده و بهانه برای خانه ی نا مرتب ام خواهد داشت چون او واقعا آدم مرتبی بود . این اواخر شنیده بودم بخاطر خواستگار های نامطلوب و دور شدن از سن ازدواج اصلا وضع روانی خوبی ندارد . ولی هر کجا بود وضعی کاملا مرتب و مجلسی داشت . از آن طرف هم رابطه من با خانواده خاله ام بسیار صمیمی است و هر دو دخترش به من اعتماد روانی مثل یک برادر داشتند بیشترش هم بخاطر رفت و آمد ما در دوران کودکی است بهر حال این چیزی است که من درک و دریافت می کردم.
    خوب چه کار می کنی ؟
    هیچی دیگه ، کار های دانشگاهی رو سرم پره ،الانم که از شما پذیرایی می کنم

    بسه بسه منت نذار دوتا کار از تو میخوام ها !
    چی بگم والا ، از شما چه خبر ؟
    منم خوبم ولی بقول تو کار چرت و پرت زیاد شده وقت هم کم
    از نمایشگاه تون چه خبر ؟ برگزار شد ؟
    آره مجوز گرفتم می خوام برگزارش کنم ، برای افتتاحش میای دیگه ؟
    ببینم اگه وقت داشته باشم حتما
    ]با چشمک خفیفی [ آره خیلی ام شخص شخیصی هستی نیای برگزار نمیشه
    ببین کی سر من منت می زاره ! راستی از خالشون چه خبر ؟
    خاله ام حالش خوبه ، سلام داره
    مکالمه ی حال و احوال ما تمام می شود مهوش خودش را روی مبل رها کرده و به اطراف مثل شرلوک هلمز نگاه می کند . بعد چند دقیقه کله اش را مثل سگ شکاری که شکار پیدا کرده تکان می دهد.
    این چه وضع خونست تو یک نظافت چی نیاز داری !
    خوب تو هستی دیگه ، بیکار چکار می کنی ؟
    چقدرم پر رو ، بجای این حرف ها نمی خوای از من پذیرایی کنی ، چیزی مثل چای یا قهوه ؟
    (در حالی که به قهوه در آشپزخانه فکر می کنم ) باشه الان می یارم
    به آشپزخانه می روم تا قهوه ای برای او بریزم ، آبجوش مقداری سرد شده ولی با سی ثانیه انتظار جوش می آید : به جوشش می آورم و دو لیوان در سینی گذاشته و دو پاکت قهوه را درون آن می زارم وقتی از آشپز خانه وارد فضای پذیرایی می شوم با چیزی عجیب بر می خورم : چشمم یخ می زند . قلبم می تپد تا از جا در بیاد و زبانم را به بند می کشد دیگر توان ذهنی برای مواجه با این صحنه را ندارم و گوشم خبر از شکستن لیوان ها را بدلیل افتادن آنها می دهد . شاید چیزی که می خواهم بگویم سمفونی نوع 9 بتهوون یا نقاشی مجلس بوتیچلی یا نمایشنامه رومئو و ژولیت شکسپیر و یا کتاب ویس و رامین از توصیف آن قاصد باشند . مهوش را می بینم که عریان مادر زاد در وسط پذیرایی ایستاده و دست راستش را روی سینه سمت چپش و دست چپش را روی سینه راست قرار داده است . زلف هایش به رنگ قرمز حنایی در پشت گردنش خودنمایی می کنند . چشمانش پر از معصومیت و خستگی است . پا هایش را آنقدر لطیف است یکی را به صورت کج در کنار دیگری قرار داده. لب هایش مثل غنچه ای باز می شود
    فکر می کنی من تولدتت رو یادم میره ؟ اینم کادوی تولدت !!


    نوشته: Matrix

  • 4

  • 9




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 2 روز،19 ساعت
      • 4

    • چقد چس کلاس میذاری. کتری برقی با چایساز فرق میکنه.
      دوما، یارو داره کاردانی قالی بافی میخونه، 4 واحد فتوشاپ دارن. این بشر مدرک هنر داشته، فتوشاپ بلد نبوده؟ ریدم تو اون مدرکش.
      دیالوگاتم معلوم نبود کی به کیه، چی به چیه (که البته احتمال میدم تقصیر ویرایشگر سایت باشه)


    •   Terminator1
    • 2 روز،19 ساعت
      • 4

    • و نویسنده با آلتی شق شده در همان حال از خواب میپرد دستی بر آلت خود کشیده و جقی میزند و دوباره میخوابد


    •   shahx-1
    • 2 روز،19 ساعت
      • 7

    • نتیجه ای که از این داستان میگیریم: اگر خالتونو تحویل بگیرید بچه هاش روز تولدشون توقعات ناشایست دارن!! (biggrin)


    •   Anjelina_zero49
    • 2 روز،18 ساعت
      • 1

    • کسشره خالی


    •   Mahsa_golden_girl
    • 2 روز،18 ساعت
      • 1

    • بي مزه بود ?


    •   mdj4615
    • 2 روز،14 ساعت
      • 2

    • آاااااااآه برادر بیا در فضای سبز مانتو ات، برایم دکمه ای بدوز


    •   Bopho
    • 2 روز،9 ساعت
      • 0

    • واااااای پسر
      دمت گرم
      حتی اگه خالی بندی هم کردی
      زیبا بود?


    •   Minow
    • 2 روز،7 ساعت
      • 1

    • لطفا ننويس ديگه رو استعداداي ديگت فوكِس كن


    •   Caboos1
    • 2 روز،6 ساعت
      • 1

    • کس گیر آوردی دیوث؟
      چای ساز رو روشن کردی که قهوه نوش جان کنی
      بعد مینو میگه روی استعدادای دیگت فوکوس کن
      چی تو این دیدی که این حرفو زدی؟


    •   HYPERMAN98
    • 2 روز،5 ساعت
      • 1

    • ماتریکس جان، خیلی زور زدی که یه متن خیلی قلنبه سلنبه بنویسی، دستت درد نکنه، خسته هم نباشی، من لایکت میکنم، ولی داداش!!!! بخدا جنده هم خونه بیاری اینجوری واست لخت نمیشه (inlove)


    •   آرشام.آریایی
    • 1 روز،16 ساعت
      • 0

    • سگ تونگارشت


    •   mdj4615
    • 2 ساعت،20 دقیقه
      • 0

    • نوش جان کنی؟ یه کیر ۱۴سانتی هستاااا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو