هدیه دختر همسایه (۱)

1397/07/30

سلام
ما تازه به شیراز اومده بودیم.
بچه شرو شوری بودم جوری که تو کوچه شیشه سالم برا همسایه ها نموده بود، خونمون هم شده بود گیم نت.
همسایه رو برومون یه دختر داشتن اسمش هدیه بود یه سال از من کوچیک تر، من هر روز تو راه مدرسه می دیدمش خیلی کمرو و سرد بود حتی جواب سلاممو هم به زور می داد.
یه چن سالی رابطمون با سلام سردی گذشت.
دیکه پیش دانشگایی بودمو بعد امتحانا با دوستام می رفتیم پارک و چن دس پاسورو سیگار می زدیم.
یه بار بعد امتحان ریاضی که خیلی از بچه ها خراب کرده بودن،اعصاب خراب اونام رو ما تاثیر گذاشته بود.
رفتیم پارک یه نخ هر کی روشن کرد چن تا شوخی با هاشون کردم که دلشون وا شه.
چشم افتاد به نیمکت کنار حوض پارک.هدیه و دوستش باهم داشتن صحبت می کردن.بدون هیچ فکردی رفتم کنارشون سلام دادم و مث همیشه جوابمو همو سلام سرد شنیدم.
و بدون توجه به من به صحبتش با دوستش ادامه داد.
گفتم امتحانتون تموم شده؟
با یه تک کلام گفت:ارع
منم که خدا بخواد تو پرورویی کم نداشتم گفتم:آخر ما نفهمیدیم شما چن تا خواهر برادرین؟
اونم گفت:مگه من می دونم؟
گفتم ارع یه برادر کوچیک تر حالا تو چی؟!
اونم گفت:اصا به تو چه.
دیدم دوستام دارن صدام می کنن مث همیشه باز دعوا راه انداخته بودن.
بعد اون روز دیگه هر روز با دوستش تو پارک می دیدمشون من هم بحثای مزخرفمو باهاش می کردم.
تقزیبا دو خفته به بحثای الکیمون گذشت تا اینکه شماره دادیمو گرفتیم.
ولی فقط تنها فرقی که کرد حرف زدنمون از دنیای واقعه ای به مجازی کوچ کرد.
یه بار دلمو زدم به دریا و دعوتش کردم به یه کافه اونم با دلیلای الکی ردش کرد بعد اون روز هم دوباره به چن جا دعوتش کرم ولی باز قبول نکرد.
خیلی ضد حال بدی شدع بود برام اصا رام شدنی نبود سرکشو و کم رو.
شبا همش فکرم شده بود اون،که چه جوری دلشو به دست بیارم.
صبحش با دوستم نوید تو پارک قرار داشتم قرار شدع بود بع کونکور یه کسب و کار اینترنتی راه بندازیم.
رفتم ولی هنوز نوید نیومده بود.
هدیه رو دیدم که با یه باد گیر بنفش و یه شلوار مشکی با دوستش از کنارم رد شد.
اونا متوجه من نشدن رد شدن رفتن روی همون نیمکت کنار حوض نشستن.
منم رفتم سه تا قهوه از دکه پارک گرفتم رفتم پیششون.
قهورو تعارف کردم،برادشتنو تشکر کردن.
اون دوستش که انگار سر زبون دار تر بود. منو دبده بود دارم میام تو پارک (داشتم سیگار می کشیدم) ، گفت تو با این سنو سالت سیگار می کشی!
منمگفتم :مگه دودش رفته تو چشمت که ناراحتی.
گفت:نه به خاطر خودت می گم آخه …
که هدیه برا اینکه جلوی دوستش کم نیار(فک کنم به خاطر حسادتی که تو وجود زنها ست) زبونش بلاخره چرخید و گفت: قهوتم که مهمونمون کردی آخر!
که مریم (دوستش) گفت: قرار داشتین!
هدیه زود گفت من باید برم به یلدا تو درس کمکش کنم شهریوری شده .
خدافظی کردو رفت منم دیدم دوستم زنگ میزنه رفتم جلو در پارک دیدم دارع می خنده
تا اومد چیزی بگم گفت: ماشالا یکی هم جوابتو نمی دع دو تا دو تا بلد می کنی!
خندیدیمو گفتم:لعنتی اصا رام نمیشه
بحثمون در باره کار دیگه شروع کردیم که رو ی سرمایه گزاری کنیم نتیجه ای آنچنان نگرفتیم.
رفتم به سمت خونه ، دیدم هدیه با یه کیف دستش از خونشون اومد بیرون.
گفتم کجا با این عجله، اگه دیرت شده تا برسونمت؟
-نه
همین!
-نگه تو ماشین داری که اصا تعارف می کنی؟
ارع
-پس چرا ما ندیدیم تا حالا
الان می بینی یه دیقه وایسا
رفتم سر کوچه ماشین مغازه دار سر کوچمون و رفیق فاب هم بودیم اسمش مهدی بود و گرفتم.
اومدم دیدم هنوز کنار ستون جلوی درشون وایساده بود.
گفتم نمیای بالا
خندید و سوار شد می خواست برع کانون زبان.
تو راه که می رفتیم گغتم یه چیزی بهت بگم ناراحت نمی شی؟
بدنش یه آن زرد شد گوشاش سرخ تند تند نفس می کشید.خودم جا خوردم.
با صدایی تار شده و لرزانی گفت بپرس.
گفتم:تو چرا اینقد کم رو سردی، دخترای هم سن تو همشون تا الان 20 تا دوس پسر داشتن؟
فک کنم دیگه خیلی پرو بازی در اورده بودم یهو گفت بزن کنار!
گفتم چیز بدی مگه پرسیدم ،چت شد یهو؟
گفتم:فقط برن کنار.
زدم کنار پیاده شد رفت تو پیاده رو،دیدم دارع پیاده مسیرو ادامه بده،هرچی گفتم چی شده جوابی نشیدم.
گفتم :بیا سوار شو اصا هیچی نمی پرسم راحت باش دیگه بیا سوار شو ،اصل فک کن هیچی نپرسیدم.
هیچی نگفت اوند سمت جدول منم تر مز کردم سوار شد.
توذهنم می گفتم عجب دختر اسکولیه یهو چش شد چقد …
دوباره پرو و بازی کنج کاویم باهم قاطی شدن و زدن بیرون . پرسیدم حالا نمی خوای بگی چی شدع؟
که یهو دیدم زد زیر گریه.
مات مبهوت شده بودم که این چشه!
گفتم اگه حرف بزنم بد تر میشه،آروم دستشو گرفتم یه دست انداختم دور گردنش تکیش دادم به شونم گفتم بی خیال اصا دیگه گریه نکن و یکم دل داری دارم تا آروم شد.
چند تا خر بازی با ماشین در اوردم تا بلکم حالش بهتر شه.
رسوندمش کانون گفت برگشتن داداشم میاد دنبالم اینجا واینسا،ضایع بود دروغش مزخرفه چون داداشش زنو بچه داشت اصفهان زدگی می کرد ولی من واینسادم.
شب شد بود بعد دیدن فیلم و خر بازی با رفیقام تو خنمون با دادو بیداد پدرم رفیقام دیگه رفع زحمت کردن اومدم تو استکانای شکسترو جمع کردم و پدرم هم به رفیقام فحش می دادو ید بیرا بهشون می گفت منم مثل همیشه فیلمشو می گرفتم سوژه خندمون بشه!
پدرم رفت که مادرمو برادرمو از خونه عموم اینا بیارع آخه عقد دختر عموم بود همه جمع بون خونه عموم.
پدرم رفت و زنگ زد گفت ما امشبایجا می خوابیم ،وای به حالت اگه بیام خونه ببینم باز یه گوه خوری کرده باشی می کشمت.
منم به توصیه پدر گوش فرا دادم و نشستم پای صحبت با دوستم تو تلگرام به هدیه هم یه سلام دادم ولی جواب نداد.
حدود ساعت 3شب بود که دیدم پیام اومد “علی” گفتم جانم
باز چیزی نگفت ولی لامپ اتاقش روشن بود.
گفتم خانوم زشته این موقعه شب مزاحم مردم میشیا !
بعد 5 دیقه یه استیکر خنده فرساد
سلام احوال پرسی و یکم جک و خاطرع گفتن
دوبارع کجکاویم گل کرد.
گفتم : راسی امروز چت شده بود؟
دیدم لامپ اتاقش خاموش شد
گفتم:دوباره!
دیگه نزدیکای 5 بود منم خوابم میومد دیگه گفتم گرفته خوابیده اونم دیگه منم رفتم بخوابم تا لامپ اتاقو خاموش کردم
یه دیقه بعد پیام داد
علی یه چیز بگم بین خودمون می مونه؟

نوشته: علی


👍 3
👎 13
35202 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

725493
2018-10-22 21:16:00 +0330 +0330

مخ زن کی بودی خخخ جقی

4 ❤️

725554
2018-10-23 02:41:39 +0330 +0330

جالب به نظر میاد داستانت
امیدوارم قسمتهای بعدیش زیاد نباشه و زودتر بنویسی
موفق باشی

0 ❤️

725659
2018-10-23 17:20:49 +0330 +0330

داداش بیا من پول قهوتو بدم
فقط دیگه خودتو خسته نکن بنویسی
بوچ بوچ

0 ❤️

725735
2018-10-24 04:51:03 +0330 +0330

خودتو خسته کردی ،همین;
دوست من.
داستان باید مثل یه بختک سوار آدم بشه.!

1 ❤️

725781
2018-10-24 11:00:10 +0330 +0330

مگه مقنعه و شال سرش نبود پس این متنت چه معنی داره

ﺑﺪﻧﺶ ﯾﻪ ﺁﻥ ﺯﺭﺩ ﺷﺪ ﮔﻮﺷﺎﺵ ﺳﺮﺥ

نکنه تو کانادا هستید و ما نمیدونیم

در کل خیلی مزخرف بود

0 ❤️

725782
2018-10-24 11:09:24 +0330 +0330

به نظر من قشنگ بود.
شبیه داستانای امروز جوناست.
همون چیزای مشترکی که تجربشون کردیم.
فقط اینکه تو پرو تری و همین باعث پیشرفتت میشه.
بی صبرانه منتظر ادامش هستم.

0 ❤️

725826
2018-10-24 16:57:25 +0330 +0330

بنویس ببینیم قسمت بعدش جیه

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها