هرگز بهش دست نزدم

    با سلام خدمت دوستان عزیز:
    این خاطره ای ک براتون تعریف مکنم تو سال 94 برام اتفاق افتاد.
    اسمم محمد هست اهل زنجانم اون موقعه تازه وارد دانشگاه شده بودم و هیچ شناختی از کسی نداشتم ک بعد ی ماه با یه پسر به نام حسن آشنا شدم خیلی پسر شوخی بود و باهاش گرم گرفتم حسن تو یه رستوران با کار میکرد و منم ور دست بردارم تو کناف مشغول بودم و شبا اکثرا با حسن دوستم میرفتیم‌ سفره خونه و شب نشینی میکردیم.
    دقیقا یادمه آذر ماه بود که دوست حسن مرتضی اومد سفره خونه و باهم سلام و احوالپرسی کردیم و من هیچ شناختی از مرتضی نداشتم حسن با مرتضی حرف میزد و منم قلیون میکشیدم تا اینکه مرتضی گفت ادتون مکنم تو گروهم بیاین شب ها اونجا حرف بزنیم و من و حسن‌ هیچ مخالفتی نکردیم و اون شب من و حسن اد شدیم تو گروه مرتضی ممبر زیاد داشت گپ حدود ۷۰۰ نفر بود و شبا اکثرا بعد قلیون میرفتیم و تو گپ تا ساعت ۲ شب حرف میزدیم.
    داستان اصلی از اینجا شروع میشه که یه دختر به اسم هانیه خیلی توجه منو به خودش جلب کرد من رو پیام هاش ریپلی میزدم و اون فقط با دخترا حرف میزد و هیچ توجهی به من نداشت تا اینکه دوستم حسن روز سوم اومد پی ویم و گفت جریان چیه رو پی ام های هانیه ریپلی مکنی و من گفتم داستان رو فردا بهت میگم تو دانشگاه.
    فردا صبح شد و من رفتن دانشگاه دقیق یادمه کلاس برنامه نویسی داشتیم رفتم تو کلاس با بچه ها احوالپرسی کردم و حسن گفت داستان چیه گفتم واقعیتش از مغرور بودن هانیه خوشم میاد و هر طوری که شده باید باهاش دوست بشم و حسن گفت که هانیه دختر مغروری هست و با هیچکس تا حالا دوست نشده ای کاش اون موقع به حرف حسن گوش میکردم و سمتش نمیرفتم ولی من باز کار خودمو ادامه دادم که بعد از یه هفته جواب گرفتم اومد پی ویم و گفت چیه هرچی من میگم روم ریپلی میزنی منظورت از این کارا چیه؟؟؟؟تو جوابش اول گفتم سلام و بعدش گفتم از مغرور بودنت خوشم میاد میخام باهم باشیم و تا حالا با هیچ دختری نبودم و واقعا هم نبودم ولی اون جوابش نه بود تا اینکه هانیه رفت مشهد و یه عکس تو گپ فرستاد که از حرم تو مشهد عکس گرفته بود رفتم پی ویش و گفتم که من واقعا نیت بدی بهت ندارم و میخام باهات باشم الان که مشهدی دور و ورت خلوته به حرفام فکر کن واقعا نه دیدمت و نه شناختی ازت دارم فقط مغرور بودنت بهم جرات میده که بیام سمتت هانیه تو جوابش گفت که خانواده من خیلی حساس هستن و نمتونم باهات باشم تو جوابش بهش نوشتم که یه بار امتحانم کن ضرر نمکنی گفت فکرامو میکنم و شب بهت جواب میدم.
    شب تو سفره خونه با حسن بودیم که تو تلگرام پی ام داد و گفت به شرطی حاضرم باهات باشم که هر وقت من گفتم بریم بیرون و هیچ وقت بهم خیانت نکنی منم حرفاشو قبول کردم و تو ۲۱ دی دقیق یادمه باهاش رل زدم ولی هیچ کدوم شناختی از هم نداشتیم اون اسم منو میدونست و من اسم اون رو فقط همین!
    فرداش رفتم دانشگاه و به حسن گفتم که با هانیه رل زدم اولش گفت کس نگو تا اینکه پی ام ها رو بهش نشون دادم و گفت که چرا دیشب نگفتی حالا من غریبه شدم گفتم حسن جان اگه نمخواستم بگم از اول نمیگفتم ظهر ساعت ۳ بود که هانیه پی ام داد سلام و احوال پرسی کردیم و بهش گفتم ار خودت بگو اون گفت شما از خودت بگو گفتم ۲۰ سالمه تازه دانشجو شدم و گفت خونتون کجا میشه گفتم دروازه ارک و من ازش پرسیدم چند سالته گفت ۱۸ سالمه و سال بعد اگ خدا بخواد دانشجو میخام بشم از خانوادهامون پرسیدیم که هانیه گفت باباش تو اداره مالیات کار میکنه و مامانش هم تو آموزش و پرورش و یه داداش کوچیک داره که اونم ۶ سالشه منم گفتم بابام تو شهرداری کار میکنه و مامانم خانه داره.
    یه مدت همینجوری پی ام بازی مکردیم که هانیه گفت همو ببینیم من تو دانشگاه صوفی درس میخوندم و بهش گفتم که بعد مدرسه بیا دانشگاه هیج مخالفتی نکرد و ساعت ۳ و نیم بود که بهم پی ام داد تو راه دانشگاس استرس عجیبی داشتم که بار اولمه میخام بیینمش ینی از من خوشش میاد یا نمیاد تو همین فکرا بودم که هانیه با یه آژانس رسید اولش نشناختم ولی وقتی پی ام داد که از آژانس پیاده شدم و کنار درختم مطمئن شدم که خودشه هانیه با قیافه خیلی معمولی و تیپ عادی کنار درخت وایساده بود و من رفتم سمتش سلام دادم و گفت هانیه خانوم؟؟اونم تو جواب گفت شما که گفتم محمدم و بعدش سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم تو سایت دانشگاه که کلاس نبود یه ذره حرف زدیم و اون گفت که عجله داره و میخاد بره از رفتنش ۱ ساعت نگذشته بود که پی ام داد نمیگم ازت خوشم نیومده اومده ولی خیلی سبک هستی و به هر حرفی میخندی من نمتونم باهات باشم گفتم یه فرصت بده خودمو عوض میکنم و واقعا هم عوض کردم من واقعا از چیزی که خوشم اومده بود اول مغرور بودنش بود بعدش چشماش قیافش معمولی بود و تیپ آنچنانی هم نداشت و اندامش هم اصلا برام مهم نبود.
    بعد چند روز عکس چشامشو گرفتم و تو بیو تلگرام اسم همدیگرو زدیم و بعد دو ماه واقعا فهمیدم که هانیه تنها کسی هست که بهم آرامش میده و ظهرا کلا در اختیار هم بودیم و از کار کردن منم هیچ خبری نبود چون اون روزایی ک کلاس داشتم ساعتش رو بهش میگفتم و بعد کلاس ها هم تو تلگرام با هانیه بودم ولی هانیه از حس من بهش خبر نداشت و فکر میکرد منم مثل پسرای دیگم ک ی روز اومده زندگیش و یه روز میخواد بره.
    تا اینکه هانیه تو کافی شاپ باهام قرار گذاشت تو کافی شاپ آریا زنجانی ها اکثرا آریا رو میشناسن رفتیم نشستیم اونجا هانیه حرف میزد و من فقط به چشماش زل زده بودم تا اینکه گفت چیه همش چشام رو نگا مکنی گفتم واقعا چشمات دنیای منه مسخرم کرد و گفت میخوای خودتو تو دلم جا کنی و... ی ساعا باهم بودیم و مثل همیشه گفت که خانوادم زیاد بیرون باشم گیر میدن بهم و رفت.
    همه زندگی من شده بود هانیه از حسن که رفیق صمیمیم بود فاصله گرفته بودم و از سفره خونه رفتن خبری نبود چون واقعا هانیه خیلی حساس بود همیشه چک میکرد منو و حسن هم بهم میگفت که منو فروختی به یه دختر راست هم میگفت واقعا هانیه خیلی برام مهم بود و نمیخواستم از دستش بدم تا اینکه من به هانیه پیشنهاد ازدواج دادم و اونم‌ گفت تو این مدتی که باهات بودم چیز بدی ندیدم و با خانوادم در میون میزارم که به مامانش گفته بود و مامانش گفته بود که خدمت نرفته و هتوز بچه هس و ارتباطت رو باهاش قطع کن که اینطوری هم شد هانیه پی ام داد ک نمتونه خانوادش رو دور بندازه و بلاکم کرد و منم از اول دوستی اصلا شماره هانیه رو‌ نگرفته بودم چون واقعا گفته بود که شماره نمیده بهم و تا آخر حرفی هم که زده بود وایساد وقتی بلاکم کرد دنیا رو سرم خراب شد انگار همه چیم رو باخته بودم حسی به زندگی نداشتم به حسن دوستم گفتم گفت به تخمت این نشد یکی دیگ حسن فقط میگفت کلی از آشوبی که تو دلم بود خبر نداشت بعد از یه هفتع دوباره هانیه پی ام داد و گفت نمیتونه بدون من باشه منم واقعا نمتونسم بدون باشم دوباره پی ام بازی های من و هانیه شروع شد بیشتر از قبل همو میدیدم و قربون صدقه هم میرفتیم که سال ۹۵ مهر ماه لعنتی اومد و هانیه وارد دانشگاه شد کنکور داد و دانشگاه زنجان قبول شد ولی رشتش رو نگفت و منم هیج مختالفتی نکردم و‌ گفت‌ شبانه قبول شده و رشتش خوب نیس و نمخواد بهم بگه.
    همه چی تو دو هفته ای که هانیه رفته بود دانشگا خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه اخلاق هانیه عوض شد بیخودی گیر میداد و قهر میکرد اصلا به غیر اون یه باری که بلاکم‌ کرده بود اصلا قهر نکرده بودیم ولی مرغش یه پا داشو و هر روز کارمون دعوا بود من تو خیال خودم هانیه تنها کسی بود که بهش فکر مکردم و بهم فکر میکرد تا اینکه یه روز دیدم دختری به اسم زهرا بهم پی ام داد و خودشو معرفی کرد گفت من دوست هانیه هستم و از رابطه شما خبر دارم گفت هانیه به غیر شما با یه پسر به اسم امیر حسین در ارتباطه و گویا هم کلاسی هانیه بود اولش فشش دادم و گفتم غیر ممکنه گفت من حقیقت رو بهت گفتم و خواستم بدونی همین.
    تو دلم گفتم حتما دختره حسادت میکنه به رابطه منو هانیه از طرفی گفتم حتما هانیه اس مخاد امتحانم کنه و از طرفی گفتم شاید راست میگه که هانیه هر روزبه بهانه ای دعوا راه میندازه میره و بعدشم آنلانیه اصلا مغزم کار نمیکرد نمدونسم چه تصمیمی بگیرم شب اصلا خوابم نبرد و گوشی نتم رو خاموش گردم و همش فکرم پیش حرفای زهرا بود ینی واقعا هانیه با یکی به غیر من رابطه داره اصلا هضم کردنش برام آسون نبود یعنی رابطه ای که حدود یه سال واردش شدیم داره ار بین میره یعنی هانیه خیانت میکنه؟؟؟؟
    صبح بلند شدم رفتم دانشگاه نتم رو باز کردم و دیدم زهرا یه عکس ساعت ۱۰:۱۳ دقیقه برام فرساده عکس رو باز کردم دیدم هانیه اس تو بوفه دانشگاه با یه پسر نشسته به زهرا پی ام دادم گفتم چرا داری زندگی منو خراب میکنی شاید هم کلاسیش هست که با هم نشستن و دارن حرف میزنن تو جواب بهم گفت فقط مخام بدونی و دل نبندی چون هانیه تصمیمش رو گرفتعگه انتخابش امیر حسین هست و با تو مخاد کات کنه این حرف رو که زد انگار آب سردی ریختن رو سرم خیلی هاج و واج بودم و نمتونسم اصلا حرفای زهرا دوست هانیه رو باور کنم طاقت نیاوردم و عکس رو به هانیه فرسادم هانیه اولش گفت گه نه هم کلاسیم هست و زد زیرش ولی با اسرار من حرف دلش رو زد زهرا راست میگفت هانیه امیر حسین رو انتخاب کرده بود وقای گفت که با امیر حسین در ارتباطه حرفاش رو باور نکردم گفتم داری منو امتحان میکنی که عکس العملم رو ببینی گفت ن به جان امیر رضا داداش کوچکیش با امیر حسین در ارتباطه و اون رو دوست داره انگار دنیا رو سرم خراب شد بهش گفتم چرا این کار رو مکنی من که تا حالا بهت دست نزدم حتی باهات دست ندادم و هیچ حرف سکسی باهات نزدم اون گفت همه چی اینا نیس و نمتونسی دست بزنی گفتم یادته گفتی بیا خونمون خالیه ولی من نیومدم چون واقعا دوست داشتم و هیچ حس شهوتی بهت نداشتم ولی اون مرغش یه پا داشت و انتخاب امیر حسین بود.
    دیگ ارتباط من و هانیه کاملا قطع شده بود و هیچ پی ام به هم نمیدادیم و کار منم شده بود فکر و خیال و پرخاش گری با خانواده و تا ساعت۴ شب بیرون موندن فقط به زهرا پی ام دادم و گفتم مراقبش باش گفت بهش فکر نکن چون اون خوشه به تو فکر نمکنه ولی باز مراقبش هستم.
    روزها میرفت و من یه افسرده کامل شده بودم تو دانشگا تو کلاس ها اصلا حواسم تو درس نبود انگار آدم این دنیا نبودم کم کم رفتم سمت گل و قرص اولش گل رو شروع کردم یه مدت خیلی خوب بود و اصلا بهش فکر نمکردم ولی وقتی فاز غم میگرفتم یاد هانیه و خاطراطش میفتادم داغون میشدم بعد گل رفتم سمت قرص ترامادول مینداختم و تو فاز نعشکی بودم حسن دوستم فهمیده بود که قرص میندازم خیلی حرفا بهم گفت ارومم میکرد ولی بعد رفتن اون دوباره میخوردم چند بار تشنج کردم پیش حسن اصلا به ظاهرم اهمیت نمیدادم غذا خیلی کم میخوردم و کلا میتونم بگم ۵۰ کیلو نمونده بودم بعد ترامادول رفتم سمت دراگون یه مدت اونو امتحان کردم واقعا دیوانه شده بودم و هیچی برام مهم نبود تا اینکه حسن قضیه رو به خانوادم گفت و من خونه نبودم رفته بود و به مامانم همه جی رو گفته بعد یه ماهی رفتم تیمارستان چون واقعا دیوانه شده بود و عین جنون بود بعد ی ماه رفتم کمپ و همه چی رو ترک کردم کارم شده بود عین بچه ها همش مراقبم بودن و کتاب تو دستم فقط میخوندم تا فکر قرص و گل و زهرماری ها نیان سمتم.
    بعد ۶ ماه زهرا پی ام داد و گفت هانیه با امیر حسین تموم کرده و دوباره میخواد باهام باشه گفتم سر چی گبت ک امیر حسین با هانیه نزدیکی کرده و بعدش ولش کرده اولش مشتاق شدم دوباره برگردم پیش هانیه ولی دلم راضی نبود و یاد اون روزهایی که هانیه ولم کرد و رفت میفتادم نمیخواستم اسمش بیاد زندگیم به زهرا گفتم خبر میدم رفتم پیش مشاوره و بهش همه چی رو گفتم اونم گفت برگشتن پیش هانیه اشتباه بزرگی هست چون اگه دوباره ولت کنه نابود میشی به زهرا پی ام دادم و گفتم نمتونم باشم اونم به هانیه گفت و همه چی تموم شد ولی بعد هانیه من یه روز خوش تو زندگیم ندیدم به هیچ دختری نمتونم اعتماد کنم و باهاش حرف بزنم اصلا انگار یه ادم گوشه گیری شدم و هیچی برام اهمیت نداره نه خدمت رفتم و نه کار میکنم‌ کارم شده مرور خاطرات گذشته ای که همش تو جستجوی خاطرهام اسم هانیه است همه جای این زنجان لعنتی بوی اونو میده چند ماه پیش تو سعدی دیدمش نمدونم چکار کنم تو رو خدا راهنماییم کنین تا از این وضعیت خلاص بشم امید به زندگی ندارم.
    ببخشید خیلی طولانی شد ولی جون هرکسی رو که دوست داریت راهنماییم کنین.
    سپاس


    نوشته: Mamad alone

  • 3

  • 27




  • نظرات:
    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • الان خوابم می یاد،کامل نخوندم،فردا اساتید شهوانی حتما راهنماییت می کنن.....و خوب می کننننن راهنمایی (biggrin)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • از قدیم گفتن برای فراموش کردن یکی بهترین راه اینه که بری روی یکی دیگه!! یه سالن ماساژ توپ پیدا کن بالا شهر زنجان دختریا تمیزو خوشگل ده شب پشت سرهم سکس برات تجویز میکنم هر شب با یک دختر مختلف! شب یازدهم اصلا کلا یادت میره هانیه ای هم بوده!!! (biggrin)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 20

    • کلا فرمولشم یادت باشه دخترو اگر بکنی عاشقت میشه اگر عاشقش بشی میکنتت!! (biggrin)


    •   hotmx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • درام خوبی بود


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • اسمشو دیدم گفتم دوباره تجاوز به هستی یه. میخواستم بیام جرش بدم.
      خیلی غلط داشت. بعضی از داستارو میشه از غلطاش رد شد ولی این جر میده تا بتونی یه دور مثه آدم بخونی. یه ماجرای کاملا تکراری با پایانی تکراری تر که عنتو در میاره
      دیس.


    •   ali201820
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • همه رو خوندم حس وحال خیلی بدیه. به نظرم به هانیه دیگه اعتماد نکن. برو سراغ دختر دیگه وازدواج کن فراموشش میکنی


    •   ssonna
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • قرصارو کجا مینداختین ؟!!!! (clap)
      فک کنم نعشگی هم غلطه و نشئگی درستندندی بودندی (biggrin)


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • واقعا از ته دل میگم .دلخور نشی اینم نقده داستانته دیگه
      واقعا کسخولی ..یطرفه هیچوقت عاشق نشو.
      ناسلامتی دانشجویی .حداقل قبل از ازسال داستان یدور میخوندی و غلطهاشو میگزفتی.
      داستانت سکسی نبود بهت لایک نمیدم.ولی دیسم نمیدم


    •   WINSON
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • کدوم حراست دانشگاه اجازه میده یه دختر فنچ دبیرستانی بیاد توی دانشگاه اونم همراه یه چس ترم؟


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • کس نگو مومن...


    •   Sanazn
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دوس دخترتو بعد 3ماه دوستی نکنیش یکی دیگه میکنه خواهشا عن جنتلمن بودنو درنیارید این روزا سکس یه امر عادیه


    •   salitahna
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خب کسخل برو زن بگیر


    •   ehsan9705
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • همش هورمونه
      یه خرده بگذره سطحش نرمال میشه


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خودتو كير دخترجماعت نكنن عامو ، بهش برسى تهش ازدواج سر دوماه شروع ميكنيد زدن تو كله هم بس به تخمت


    •   malake_yakhi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • (cry)خعلی خوب بود داستانش


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • فاز عاشقی رو درک نمیکنم. ولی برو پیش مشاور.


    •   فانتزي__
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خيلي احمقي
      دختري كه وفا نداره بايد بكنيش و بندازيش كنار


    •   Aazss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • روز تولد من رل زدن (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • الان اسم داستانت بد آموزی داره. ینی چی؟ ینی بقیه شرف خودشون و دختره رو بذارن زیر پا و دست درازی کنن، که اگه پس فردا به هر دلیلی دختره ولشون کرد، کونشون نسوزه؟


      کیرم تو داستان ویرایش نشدت. دیس.


    •   Mobin18836
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خدا بهت صبر بده
      مارو در غم خودت شریک بدون


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • یجوری شدم، خاک تو سرش، به کیرت، برو یکی بهتر از اونو بکن،البته اقتضای سنت هم بوده


    •   HAMID3339
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عادی میشه اولش فک میکنی واقعا بدن اون میمیری یروز ولی ازاون بابت رفتنش از زندگیت تشکر میکنی شک نکن


    •   saeed7989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خوب کسخلی عزیزم درمونم نداره اول دختره رو نکردی پرید .این هیچی .نرفتی دنبال دوستش اینم هیچی.رفتی معتاد شدی کس خل؟؟؟


    •   Mh7725
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اگه شهوتت به عقلت قلبه نمی‌کرد نمیرفتی دنبالش عشق عاشقی معنا نداره


    •   arash.abi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی سال پیش عین همین قضیه پیش اومد، دختری که دوسش داشتم.. دانشگاه قبول شد و بعد کات کردیم، یبار با شماره عمش بهم زنگ زده بود،زنگ زدم به عمع هه، مخشو زدم.. گفت اره با یکی دگ دوس شده، گذشت تا یه مدتی که با عمه دختره برنامه داشتیم.. شماره پسرایی که باهاش حرف میزد از تو گشیش برداشت واسم فرستاد، کل امارشم بهم گفت، دختره بعد یه مدت خودش برگشت، امارشو از اون پسراهم گرفتم.. کلی اعتراف ازش گرفتم.
      بعدم که با رضایت خودش کلی سکس کردیم.. الان بهترین فرصته، دست بالا باتو هست.. اون اومده منت میکشه.. راحت میکنیش
      .. ببخشیدا شاشیدم تو اون مشاور


    •   Asexual
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • توصیه ها فقط ایناست: بکنش, کاش میکردیش, چرا نکردیش, میتونی بکنیش, باید میکردیش, ...
      بابا دخترا اول نمیدن بعد عاشق شن, دخترها عموما تا کسی رو دوست نداشته باشن باهاش سکس نمیکنن. حالا هی برین خودتونو پاره کنین.
      از سر پایینتون مشاوره ندین.
      نخواسته, نکرده, رفته, زور که نیست.
      پسرها چقد میکنن ول میکنن, حالا یه بار یه دختر بیچاره, نکرده ول کرده!
      بجای اینکه همش تو فکر کردن و تشویق به کردن و توصیه به پرهیز از عشق از ترس آسیب, باشید, کمی بزرگ شید که اگه کسی دست رد به سینتون زد نرید زرتی معتاد شید!!! (dash)


    •   احمد ذوقی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • رل . رل . رل . ازین کلمه تخمی متنفرم .
      هانیه ام میخواسته بره مشهد ک.س بده (rolling) (biggrin)


    •   احمد ذوقی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانتو دوس داشتم .
      همینه دیگه رفیق ، دخترای الان باید بکن در رو باشی تا بتونی دلشونو بدست بیاری .پولم که داشته باشی قیافه و ماشینم داری راحت لنگاشونو واست میدن بالا (چه سن پایین چه سن بالاشون) (rolling)


    •   golroz.1989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بیخیالی طی کن روزگاره ???


    •   Mona82
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فک کنم تازه جمله هیچ شناختی روش نداشتمو یاد گرفتی وگرنه این همه تکرار کردن این جمله دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • داستانت که چنگی به دل نمیزنه
      همش چس ناله بود
      ولی کسی که ریده بهت و بخاطر یه نفر دیگه ولت کرده و رفته اصلا ارزششو نداره یه لحظه هم بهش فکر کنی، چه برسه به اینکه دستمالی هم شده دیگه
      بچسب به زندگیت بابا


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کون‌مشنگ


      اول باید خودت رو میساختی، درس را تموم میکردی، شغل، پول، بعد دختر برای ازدواج پیدا میکردی ولی چون کـُس‌ملنگ هستی، اول فاز ازدواج گرفتی که ریده‌مان به زندگیت زده شد. الان بچسب به همون زهرا و هانیه را به تخم چپت هم حساب نکن. کلا یا آدم میشی و دست از این کون‌مشنگ بازی‌ها بر میداری و یا شاشیدم به زندگی نکبت‌بار و تخمیت.


      ها کـُ‌کا


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جنده


      در ضمن، هانیه دیگه توی خط جنده‌گی افتاده، کم‌کم بقیه همکلاسیها ترتیبش رو میدن و دانشکده را آباد میکنه.


      ها کـُ‌کا


    •   Gropmee
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • BiaTo_GP@
      گروه ما


    •   سالوادور_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بیا پیش خودم خوب میکنمت


    •   مردآتشین73
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از مخاد که نوشتی فهمیدم داشی برا منال کرماشانی


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از چسناله های عاشقی بدم میاد ولی از حق نگذریم زنجان دخترهای خیلی خوشگلی داره، حیف که زود میشکنن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو