هزارتو

    1398/9/17

    _سامانه جدیدی به منظور تشدید بارش برف از شمال غرب.....
    نوستالژیک ترین خبر زندگیم بود...فقط بچه مدرسه ای ها اوج لذتشو حس میکنن...روی کاناپه نرم چرمی نشسته بود و داشت کانال عوض میکرد ...یهو صدای الیور توی فیلم داستان عشق به گوشم رسید: عشق یعنی هرگز نگی متاسفم...
    تلویزیون رو خاموش کرد و گفت: اره خب توهم عشقمو با سیلی متاسفم تموم کرد...پوزخند زد و حالت چرت به خودش گرفت..
    وقت حرف زدن باهاش نبود ولی چیکار میکردم...از معدود شبایی بود که خونه بود..
    _شب بخیر
    _پول تو جیبی هات تموم شده که نمی تونی دفتر بخری و اینم رو کاغذ برام بنویسی ..از محبوب چشم ابی لوندت قرض میگرفتی..عیب نداره لذت چون بود محبوب خوش آوا را...
    خوب قهوه ایم کرد...استعداد عجیبی برای خندوندن همه داشت و البته میل عجیبی برای تحقیر من....هیچ وقت لبخند روی لبای من نشد..
    _هنوزم تو کار خیری؟
    ...پاسخ کارای خیرمو با قهوه تلخ خداحافظ گرفتم...
    _من رتبه کنکور خوبی دارم و ازمون علوم پایه جز 20 نفر اول بودم و....
    ...آخرشو بگو اینارو میدونم
    _کمکم کن از ایران برم...می‌دونم خودتم میخوای بری ...کمک کن منم برم
    ...آها دیگه به خلوت شبانه ات با آنه شرلی تو خونم راضی نیستی ..فضای بزرگتری برا کاما سوترا بازیا تون نیاز دارید؟...
    خواستم بلند شم
    ....چی به من میرسه...از کار خیر دیگه خوشم نمیاد دیگه می‌خوام معامله گر باشم
    _منو تو همون اولش معامله کردیم با ازدواجمون هر دوممون فرصت خلوت با کسایی که می‌خواستیم رو به دست آوردیم...
    ....اون یه معامله قدیمی بود پس...چی برای این جدیده داری؟
    _من چیزی ندارم که تو رو راضی کنه
    ....چرا یه چیزی داری....کاچی به از هیچی
    درست 26 دسامبر بود ...داشتم به مجسمه کوچک با طرح مصلوب مسیح نگاه میکردم که زیرش نوشته بود: امیدوارم اب زندگیتو شراب کنه...اره خب باید عرق سگی زندگیمو با خون خودم شراب کنم اما از بامداد خمارش میترسیدم ...بلند شدم برای اولین بار رفتم تو اتاقش ...روی انتهای تختش نشستم..تو اتاق پرو داشت لباس ست میکرد و گوشیش رو بلندگو بود داشت حرف میزد...ادم شیرینی بود داشت با دوستش شوخی میکرد و منم خندیدم ...متوجه حضورم شد ...من خندم قطع شد و سرم و پایین انداختم...گوشیش و گرفت.. رفت بیرون...اولین بار بود که جلوش شلوار نپوشیده بودم ..صدای پاشو شنیدم ...بی خیال مهمونی رفتن شده بود چون کتشو درورد ..بالای سرم وایساده بود.
    ...بلند شو.
    بلند شدم...دستشو گذاشت زیر باسنم بلندم کرد و گذاشتم رو میز چسبیده به شیشه سرد....دستشو برد زیر لباس حریر سفیدم و رون پان رو حالت ماساژ لمس میکرد و آنی شروع به بوسیدنم کرد..سرمای شیشه باعث میشد بیشتر به تنش پناه ببرم ...گردنمو گرفت و از میز پاینم اورد اینبار من بودم که میخواستم ببوسمش که پرتم کرد به سمت دیوار و با سینه به دیوار خوردم... نفهمیدم چی شد تصمیم گرفته بودم رام باشم ..یه زن عاشق باشم تا اولین و اخرین رابطه ام با یه مرد مثل برف تعطیلی مدرسه نوستالژیک باشه... اما اون بیشتر منو به دیوار کوبید و لباس مو از پشت پاره کرد و با خشونت از تنم درورد و به شکم پرتم کرد رو تخت و کمر بند شو درورد و سه بار مثل شلاق به تنم زد و با همون کمربند دستامو به تاج تخت بست ...به طرح مارپیچ وار حنا سیاه مخلوط با خون مار نگاه میکرد ...طرحی که راهبه های معبد ایشتار به تنشون میکشیدن تا معشوق شون با لمس این مارپیچ ها برای رسیدن به الت تناسلیشون لذت عشق بازی رو حس کنن...اون با زبونش داشت این مارپیچ ها رو دنبال میکرد ...پس باهاشون آشنا بود .نمی‌دونم چطوری ولی وقتی با زبونش به قسمت های کمر بند خوردم می‌رسید عین مار به خودم میلولیدم ولی اون با زور ثابتم نگه میداشتم این منو خیس تر میکرد ...آخرش رد مارپیچ ها رو درست طی کرد به خطی که به الت تناسلیم منتهی میشد رسید....با کرواتش چشمامو بست ...سردی یه چیز تیز رو بدنم حس میکردم حس ترس. ..شهوت لالم کرده بود. ..شی سرد و تیز دوباره مسیر مارپیچ ها رو طی میکرد و هر مسیر اشتباهی انگار خراش مینداخت تا دو باره طی نشه و در اخر به انتها رسید و من درد تیزی دیگه ای رو توی بدنم حس میکردم که گرم بود و متناوب ناله های منو بلند میکرد ...با لباش ناله هامو تو دهنم خفه میکرد ..با انگشتاش شروع به لمس خراش های مارپیچ گونم کرد باعث شد احساس کنم یه چیزی از بدنم کنده شد شاید این همون ارگاسم بود ..فشرده شدم و در همون عالم انفجار گرمی اون در بدنم و حس کردم و از شدت بی حالی به حالت خلسه رفته بودم و تاریکی چشمام به تصاویر هیپناگوژی بدل شد و احساس کردم در عالم رویا بیدارم...انگار از روی خودم بلند شده بوده بودم.....
    .......................
    داشتم برای مارپیچ کوچک درون رحمم داستان شاهدخت اوفلیا رو میگفتم...اما در پایانش اشک رو گونه ام ریخت... به جلوم نگاه کردم ..داشت موهاشو می‌بافت...بالاخره به آرزومون رسیده بودیم ...خیلی سخت رسیدیم ..تو یه خونه زندگی میکردیم مال هم بودیم ...دوتامون قرار بود مادر یه بچه بشیم...داشت دنبال اسم براش میگشت که هم دخترونه باشه هم پسرونه...
    _اگه یه روز بهم بگه من چجوری به دنیا اومدم؟ چی بهش بگم؟
    ....حرفی که تو بچگی هممون بهمون گفتن ... رفتیم دعا کردیم ..خدا تو رو بهتون داد...اها.. اسمشو پیدا کردم اسمشو می‌ذاریم مسیح.....


    نوشته: اوفلیا

  • 5

  • 11




  • نظرات:
    •   hasan2015
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • داشتم رد میشدم یکی بود گفت میدم گفتم میکنم اومد داد کردم دو ساعت رفت
      ساختار کلی داستان های سوکسی


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • فکر کنم امشب نوبت خداست عمو کاندمی بهشا گیر بده: مریمو کردی چرا کاندوم نزاشتی!!! (biggrin)


    •   Night-king
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • معلومه با خودت چند چندی؟ دیس...


    •   royaei
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • نگارشت خوبه ولی چیزه زیادی نفهمیدم ؛
      خیلی گنگ بود ؛
      حوصله ندارم بیشتر بنویسم ؛
      موفق باشی


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • براي اونايي كه متوجه داستان نشدن،زن داستان لز دوسداشت و مرد داستان مخالف بود، چشم ابي و انه شرلي داستانم زن غايب و شريك لز زن اين مرد بود كه قصد داشتن بخاطر تمايل به لز از ايران برن، تو سكس اخر كه بي دي اس ام بوده حامله ميشه بعدها خاطرات رو مرور ميكنه وقتي ايران نيست و با پارتنر لزبينش اونطرفه و موهاشو شونه ميكنه و ميخوان بچه رو باهم بزرگ كنن پايان


    •   بچه.غول.اهوازی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • گنگ بود?


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • قابل فهم نبود اگر خواستي بازم بنويسي بده دوتااز بچه ها بخونن رفع اشكال ش بعد اپلود كن


    •   ronin555
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • ازابتدا نگارش سطحی بود؛ نقل قول گذاشتن باعث جدا شدن متن از گفتگو میشه بیشتر تلاش کن


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اصلا نتونستم نصفشم بخونم چی بود کی بود چی شود من چرا تو داستانت بودم


    •   Newah007
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اوفلیای عزیز....


      در سبک نگارشی سو ریال, نویسنده باید مطمبن باشه که خواننده پبش زمینه ای از استعاره ها و سمبلها داره.... این سبک داستان نویسی مخاطبان خاصی داره که بعید می دونم اینجا باشه....


      قلمت و دانش نویسندگی شما کاملا مشخصه,


      موفق باشی


      Lor Boy


    •   Niiloo-far-78
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • چه فازیه؟به جا اینکه آدم بخواد حال کنه باید حساب کتاب کنه ببینه چی ب چیه


    •   arash.abi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام
      دراین که نویسنده قابلی هستی شکی نیست
      ولی جای همچین داستانی اینجا نیست
      اینجا ملت دنبال یه داستان پراز صحنه های سکسی با مجسم کردن تو ذهنشون هستند
      از نظر خیلیا گنگ هست،
      مرسی از زحمتی که کشیدی


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • احمق کودن


    •   nasrin1980
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • توهم اغلیت هم اضافه شد


    •   Aydin_bnb
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دو خط فقط خوندم و اومدم بگم این سبک نگارش واقعا قدیمی شده.


    •   lillvampire2
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانو نخوندم ریدم دهنت جقی و کص کش


    •   lillvampire2
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • گروه میخوام


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ۱.متن نامفهوم بود.
      ۲.انقدری جذاب نبود که بخونم تا تهش
      ۳.امیدوارم بعدا بهتر بنویسی


    •   Mn13482000
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • جان ننه تون ننویسید،کسی ایراد نمیگیره تو فقط داستانها رو بخون و جقتو بزن،اینجا جای عرفان نیست،داستان عرفانی مال جاییه که این همه ادم دست به معامله اماده جلق نباشند.


    •   Alouche
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من نفهمیدم تآاا کامنت شوالیه ایرانو خوندم توضیح داد قشنگ ..داستانش خعلی قشنگ بود فقط کاش قابل فهم تر مینوشتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو