هفت ساله (۱)

    دوستان سلام
    مقدمه:بیشتر از هفت سال هست که عضو سایت شهوانی هستم و میخوام اولین داستانم رو بنویسم و اگر خوب از اب در بیاد ماجراهایی که در این هفت سال برام اتفاق افتاد رو میخوام براتون تعریف کنم.
    سخن نویسنده: تو رابطه دوستانه و عاشقانه و حتی سکس خیلی محدودیت ندارم برای خودم،یعنی به غیر از سکس با محارم تقریبا هر نوع سکسی که بگید امتحان کردم،از دختر کم سن بگیر تا زن متاهل.این رو اول داستان عرض میکنم که هرکسی با این موارد مشکل داره میتونه داستان رو نخونه و در نظرات فحش هایی که نشون دهنده تریبت والای خانوادگی شون هست رو ننویسن،هرچند اهمیت هم نمیدم
    خوب بریم سراغ معرفی خودم
    سن و سالم تو پروفایلم هست پس نیازی نیست که بگم قد ۱۸۲ وزن قبل ۷۳ و الان ۷۹ تیپ معمولی ولی تا حدودی سعی میکنم شیک پوش باشم و به سر و وضع خودم میرسم،ادم ولخرج ولی حساب گر،خیلی وابسته افراد نمیشم و تو قید و بند هیچ چیزی نیستم و با عقاید هیچکس هم مخالفت نمیکنم و عقایدم را جار نمیزنم تا بخوان باهاش مخالفت کنن.از اندامم بگم براتون که اصلا ورزش کار نیستم ولی ورزش کار ها رو دوست دارم و اندازه الت تناسلی هم برای خودم راضی کنندس و ادم کیر کلفتی هم نیستم،در کل یه ادم خیلی معمولی با یه خانواده معمولی با درامد معمولی تو یه محله معمولی اما خداییش خیلی زحمت کشیدم تا واسه خودم کسی بشم،از ۱۵ سالگی رو پای خودم بودم هم کار کردم هم درس خوندم.خوب تا همینجا کافیه بقیش در طول داستان ها خود ب خود میاد،سعی میکنم خیلی از اسامی شهر ها و خیابان هایی که ممکنه کد باشه و باهاش شناسایی بشم استفاده نمیکنم
    سال ۹۰ بود که برای عید ۹۱ تو یکی از خیابان های معروف تهران که بازار بود بساط کفش کرده بودم با پسر خالم و بازار هم حسابی شلوغ بود و به قول بچه ها بمال بمال بود،یه دختر حدودا ۱۹ ساله با قد و اندام‌متوسط ولی رون های درشت و گوشتی و موهای بور و صورت خوشگل اومد که کفش بگیره،من چند مدل بهش نشون دادم و شماره پاش رو پرسیدم و کفش بهش دادم که پا بزنه ولی چون خیابون شلوغ بود نمیتونست که راحت باشه و من بهش گفتم بیا پشت بساط که راحت تر امتحان کنی،وقتی داشت کفش رو پا میزد متوجه شدم با یه حالتی داره میپوشه انگار که سخت باشه براش و من ازش اجازه گرفتم که کمکش کنم و زمانی که نشستم تا کمکش کنم تازه متوجه شدم که بنده خدا زال هست و چشماش خوب نمیتونه ببینه و بور بودن موهاش هم به خاطر همین موضوع بود که رنگ کرده بود،خلاصه کمکش کردم و کلی با پاهاش ور رفتم و به مچ پاش دست میزدم و با حرفام مزه پرونی میکردم تا کفش مورد نظرش رو انتخاب کرد و موقع حساب کردن من ازش شماره خواستم و اون هم با یه شیطنت خاصی شمارش رو بهم داد و بلافاصله یه میس کال اندختم ک مطمعن بشم شماره سرکاری نیست بعد خداحافظی کرد و رفت.فردای اون روز تلفنم زنگ خورد و گوشی رو برداشتم و معرفی کرد که دیدم خودشه،بعد از احوال پرسی و کلی چرت و پرت گویی و لاس خشکه زدن برای بعدازظهر همون روز قرار گذاشتم باهاش که بریم بازار بزرگ(۱۵خرداد) تا اونجا یک کم خرید کنه و منم گفتم تو اون شلوغی بازار اینو محک میزنم ببینم اهل برنامه هست یا نه.خلاصه وقت قرار شد و رفتیم بازار و طبق برنامه تو اون حجم ادم هایی ک اومده بودن من گاهی با دست مثلا حمایت میکردمش و دست رو پهلو هاش میزاشتم و تو جاهایی ک خیلی شلوغ میشد از پشت بهش میچسبوندم و کم کم پرو تر شدم و از همون کنار پهلو هاش دستم رو به سینه هاش میرسوندم یا مثلا باسنش رو لمس میکردم و اون هم کلا عکس العملی نداشت برای این موضوع و منم قضیه رو گرفتم و که طرف اهل حال هست و خیالم راحت شد ، بعد از کلی چرخیدن یه تاکسی دربست گرفتم ک بریم سمت ولیعصر پیتزا بخوریم(اون سالها پیتزا و فست فود مثل الان همه جا به وفور نبود)تو تاکسی من بغلش کرده بودم و از همون کنار سینه سمت چپش کنار دستم بود و گه گاهی یه دستی میزدم که دیدم خودش رو لوس میکنه و منم به شوخی انداختم و جدی جدی گرفتمشون اونم با حالت لوس و عشوه میگفت که نکن و از این حرفا(اساتید عزیز میدونن که این حالت دخترا یعنی بیشتر این کار رو بکن )خلاصه منم مطابق اموخته هام عمل میکردم و از کارم کوتاه نمیومدم تا بالاخره طرف وا داد و منم دستش رو گذاشتم تو دست خان دایی و از اون طرف هم دست رسوندم به لای رون های تپل و گوشتی و خلاصه یه مالش قهرمانانه تا مقصد داشتیم،پیاده شدیم رفتیم دوتا پیتزا سفارش دادیم(اون موقع کلی لاکچری بود) به شوخی و خنده خوردیم و اومدیم سمت بلوار کشاورز و از وسط بلوار پیاده راه افتادیم به سمت پارک لاله تو راه من به حالت راه رفتن که دست تکون میخوره دستم رو میزدم به لای پاش و همون جای نازنین(که هممون رو در ب در کرده)اونهم باز با همون حالت دخترونه جذاب خودش میگفت نکن و میخندید و بازوی منو ریز نیشگون میگرفت تا رسیدیم به پارک و رفتیم رو یه نیمکت قسمت خلوت پارک نشستیم و رسما شروع کردیم به لب بازی و مالیدن هم دیگه کم کم هوا رو به تاریکی میرفت منم ترس از گشت پلیس داشتم تو همون حالت خماری بهش گفتم ک بریم خونه و اونم قبول کرد خیلی سریع اومدیم کنار خیابون و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتیم سمت خونه مادربزرگم که خالی بود و کلیدش دست من بود،راه ترافیک بود و ما دست بردار نبودیم حسابی حشریت زده بود خار بشریت رو گاییده بود و نمیفهمیدیم کجاییم و داریم چیکار میکنیم تا این ک رسیدیم بالاخره و رفتیم تو خونه،از همون جلوی در شروع کردیم به لیسیدن و بوسیدن هم دیگه و نفهمیدیم کی لخت شدیم و داریم همدیگه رو میبلعیم،ازش پرسیدم که دختری هنوز که اون هم با اشاره سر گفت اره و فهمیدم راه جلو بستس و باید از تپه های پشت حمله رو شروع کنم که خودش درخواست کرم کرد و منم اوردم و کمی چرب کردم و خیلی با احساس و با احتیاط عملیات شروع شد،نمیخوام بگم کمر سفتی دارم و سه ساعت یه دم تلمبه میزنم ولی از حق نگذریم راضی کننده هست مدت زمان سکسم، خیلی وارد جزئیات نمیشم چون همتون استاد بنده هستید و من دارم درس پس میدم در حضور اساتید
    خلاصه کنم عرضم رو که بعد از حدود ۴۵ دقیقا ضربات مهلک و بعد از کلی اخ و اوخ و کلی چپ و راست شدن بلاخره به اب رسیدیم و هر دو راضی از اتفاقی که برامون افتاده بود،اخر سر هم بردم جایی که خودش خواسته بود رسوندمش و تشریفم رو بردم پیش پسرخالم که از صبح سر بساط کفش تنهاش گذاشته بودم و رفته بودم پی الواتی خودم
    منتظر نظرات دوستان عزیز هستم و امیدوارم انرژی کافی برای نوشتن ادامه ماجاراهای خودم رو بهم بدید،ممنون که وقت گذاشتیت و خوندید.


    نوشته: باغبان گلهای مصنوعی

  • 4

  • 27




  • نظرات:
    •   Psycho369
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • سخن خواننده : سکس با کرگردن رو هم امتحان کن کسکش
      خالی بند :-/


    •   شاه ایکس
    • 4 ماه،2 هفته
      • 23

    • 1- همچین گفتی به جایی رسیدم گفتم شرکت نفتو اداره میکنی یه دستفروش بغل خیابونی دیگه
      2- زال بودن یعنی موهای سفید داشتن بارها در زمان مدرسه و حتی اموزشی افراد زال رو دیدیم زال بودن به معنای کمبود بینایی چشم نیست
      3- همون پونزده خرداد و داخل بازار بالای بیست تا پیتزا فروشی و چلوکبابی داره که قدمت بعضیاش مثل شرف الاسلام و حیاط به قبل انقلاب میرسه تا ولیعصر رفتین برا پیتزا؟؟؟
      4- تو همون قرار اول سکس رو داد؟ دخترای الان که نسبت به قبل شل تر شدن اینقدر راحت نمیدن دخترای قدیم که مذهبی تر بودن تا نمیگاییدن نمیدادن اونم به دستفروش بغل خیابون!!
      خلاصش که معلومه فانتزی کردن مشتریهای خانومت سالهاست داره از درون میسوزونتت ولی اینو بدون وانتی سبزی فروش شوفر تاکسی دستفروش بغل خیابون بابای مدرسه این جور ارزو ها رو معمولا به گور میبرن. تنها سکسی که باور میکنم کرده باشی با ماموران سد معبر شهر داری است!!! (biggrin)


    •   marjan_aydin
    • 4 ماه،2 هفته
      • 8

    • سال 91 پیتزا به زحمت پیدا میشد؟:///
      یه جوری گفتین اون سالها که من فکر کردم دارین از دهه های 70 و 60 حرف میزنین
      یه مشت ادرس دادین فقط :///
      بیشتر تلاش کنین


    •   nima_rahnama
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • داستان ک همون اولش تکلیفش معلوم شد نخوندم پارادوکس شدید نویسنده دلیل این موضوعه
      بریم کامنت بخونیم بلکه یکم شاد بشیم
      راستی آقای باغبون گلهای مصنوعی یه آبیاریم گیاهان دریایی رو بکن دمت گرم
      تا بعد
      دیگه ننویسیا با دست چپم تایپ نکن (biggrin)


    •   شاه ایکس
    • 4 ماه،2 هفته
      • 7

    • Nikan.a
      ولی من از شما بابت اوردن نام جی کی رولینگز زیر کستان این جقنویس جقمرگ مغزی شده بسیار دلخورم! نمیبینی ابپاش دستشه به گل مصنوعی اب میده اونوقت با ژول ورن میزاریش یه جا!! نفرین امون بر شما باد !! (devil) (biggrin)


    •   Mexixor
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • به قول خودت اون سالها ‌دخترا انقد پایه بودن قرار اول یه پیتزا بهشون میدادی و لنگاشونو میدادی هوا؟ (dash)


    •   سیاه_مشق
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • سال ۹۱ خوردن پیتزا لاکچری بوده ؟!
      اوه مای فاکینگ گاد، شما اگر می نوشتی یه مدت تو رابطه بعد کردیش داستان بهتر میشد، خودمم داستانم هنوز آدمین نذاشته، اما ادامه بده ولی با داستان قوی تر .
      در آخر تنوعتو گائیدم


    •   yakamozi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • تا دختر کم سن خوندم فهمیدم کسشعرن


    •   hosein.hoseini
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • ریدم به اون تخیلات تخمیت جغی بی خاصیت


    •   sh.kh
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • سال ۸۸ تو یه شهر کوچیک جنوبی کار میکردم حدود ۱۰ تا پیتزا فروشی داشت بعد سال ۹۱ تو تهران پیتزا فروشی کم بود.
      اصل داستان اینه که سال ۹۱ که ۱۲ سال سن داشتی تو شهری که زندگی میکردی یه پیتزا فروشی وجود داشته چون خیلی کوچیک بوده، و چند بار بین رفتن به خونه خالی و کون دادن یه سر هم بردنت به اون پیتزا فروشی


    •   royaei
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • زیاد جالب ننوشتی ؛
      شاید داستانت واقعی باشه ولی نگارشت خیلی ضعیف بود ؛
      یعنی جوری نوشتی که خواننده جذب نمیشه ؛
      ایشاا... تو بعدی ها شاید بهتر بشه ؛
      موفق باشی


    •   Noterika
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • کلا چرا یهو خونه مادر بزرگت خالی شد بی مقدمه


    •   hamid30gari
    • 4 ماه،2 هفته
      • 11

    • فکر نکنم دوستان انرژی زیادی بهت بدن.من که به شخصه نخوندم.
      ببین دوست عزیز اگر خواستی ادامه بدی هرگز سعی نکن به مخاطب توهین کنی یا بگی دوست داری بخون یا نخون و فحش بدید نشون از تربیت خانوادگی داره و این حرفا.چون واقعا بچه ها بخوان فحش بدن به این چیزا نگاه نمیکنن و اون چند خط فقط باعث میشه بیشتر تحریک بشن به فحاشی.
      بعدشم گفتی لازم نیست بگم......بعد همه رو دوباره گفتی که؟؟؟
      بازم امیدوارم دوستان انرژی لازم رو بدن.
      بدرود


    •   mard_teh
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • آفتابه لگن (مقدمه داستان) هفت دست، شام و ناهار (متن داستان) هیچی. :( آدرسها رو بد نگفتی اما نمیتونم حدس بزنم بچه کجایی که اینقدر اصرار داری سال 91 پیتزا توی تهران لاکچری بوده!؟


    •   m...h...a...
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • همونجا که گفتی سکس با زن متاهل کردم گفتم دیسلایک رو تو کونت کنم...ادامه ی داستانت رو که دیدم مطمئن شدم که باید دیسلایکت بدم...نمیخاد ادامه بدی..فک کنم از تعداد دیسلایکای بچه ها هم بشه این رو فهمید...


    •   Mr.masoOd
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • میدونی از کجا فهمیدم واقعیه از اونجا که همه جدیدن خونه ننه بزرگشون مکان کردن تو که راست میگی ولی اونجای آدم دروغگو


    •   Cukur
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • دوستان بهت انرژی نمیدن بلکه هزاران کیر تقدیمت میکنن حالا باشد ک تو از کیرهای تقدیمی انرژی بگیری.
      منم ی رفیق دارم همکار خودت و مث خودت فانتزی کردن مشتریاشو داره و سر همین ی زنه بهش نخ میده و پسره بساطشو میسپاره ب دوستش و همراه زنه میرن خونه اون خانومه بعد دوتا مرد میاد و این رفیق مارو میبندن ب ستون و خرما میخورن و هسته هاشو دونه دونه میکنن تو کون پسره خاستم بگم ازاین فانتزیا بیا بیرون تا پاشنه کفشاتو نکردن تو کونت آقای پیتزا خور لاکچری


    •   messaf81012
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • کسشرررررررر


    •   sexybala
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • از نظر خانواده ماکسخول و دروغ گوی مثل همدیگر هستن
      کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   arash.abi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • سلام
      داستان خوبی بود، راستش منم با یکی صب دوست شدم بعد ناهار پاهاش رو شونه هام بود و سکس میکردم
      بنظرم راست بود..
      قدیمی ترین پیتزا فروشی که تو شهرمون دیدم مربوط به سالهای 78بود،که نمیدونم از چند سال قبل بوده..
      گاها یه عمر تو یه محل زندگی میکنی نمیدونی کوچه بقلیت یه زن بذار هست... حق میدم اونموقع شاید چنتا پیتزا فروشی بیشتر نمیشناختی...
      دوباره بنویس..


    •   Mahdi5624
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • چقدر مملکت واسه این داستان نویسا رواله
      همه اقشار جامعه به یه بساطی دادن
      بعد بقیه مدرک می گیرن باشگاه می رن این همه هم خرج لباس و سر و وضع می کنن شاید یه چیزی تو مایه های اسب ابی گیرشون بیاد (dash)


    •   Caboos1
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • سخن مترجم:ببخشید منم متوجه نشدم چی زر زر کرد
      کتاب کاترین کبیر هم اینجوری مقدمه و سخنه کسکش نداره
      اینجا شهوانیه نه کتابخونه ملی انگلستان دیوث


    •   Arme7731
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • .واقعا کوص شهر بود


    •   غیوررر
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • دفعه بعدازبلاهای که توپارک دانشجوسرت آوردن بگوباشه عزیزم


    •   Vashkin
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • تو که به نظرات و فحشها اهمیت نمیدی گوه خوردی اولش عنوان کردی پس.
      ۱۸ تا دیس یعنی ننویس دیگه
      اون چندتایی که لایک کردن هم زن و خواهر مادر جندت بودن واسه همونا تعریف کن لاشی


    •   mmd_squ
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • کص ننت


    •   Jeefri
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • مي دوني داداش من احساس مي كنم شما نشسته وضو گرفتي وگرنه انقدر كون كش نبودي كه بياي كس بنويسي وقت منو مادرتم در حين سكس بگيري


    •   Shaltex
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • کسکش تو نمیخاد مزه پراکنی کنی.
      باید برم سراغ فتح قله.


    •   moka2000
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • افتضاح


    •   Tareqkir17
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • .


    •   Javane.jahel
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • من تا سخن نوبسنده خوندم بعد از خنده بیهوش شدم دیگه چیزی یادم نمیاد


    •   Mohamadzb
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • بیاربکنیم خیلی حالمون خرابه


    •   AmirALI_553
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • چه انشای سخیف ونچسبی داشت
      کنایه هاواستعارات ونمک پراکنی های نخ نما شده .عه حالم بهم خورد??


    •   OwaArtin
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کصخلو):


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو