همسایه دیوار ب دیوار

    سلام
    تو کوچمون غوغا میشد بین ۱۰ پونزده تا بچه قد و نیم قد وقتی زهرا و شوهرش میومدن بیرون...انقد خوشتیپ و خوشگل و خوش استیل بود ک هر سری سوژه‌ی جدیدی برا جق زدن ما بچه ها میشد..هممون تو دلمون دوسش داشتیم و با خیال اون خودمونو ارضا میکردیم...بخاطر اعتیاد شوهرش ازش طلاق گرفته بود و راه‌ به را خواستگار داشت...اما گذشت و گذشت تا این که شد یه زن ۴۰وخورده ای ساله ک ازدواج نکرده...خیاطی بلد بود و کنار خیاطی کردن لباس و عروسکم میفروخت...با این که همیشه خوشتیپ بود و ب خودش میرسید اما هیچوقت هیچ سوتیی نداد و امارش پاک پاک بود...بعد از ازدواج تنها دخترش تنها شد..ینی دخترش دو تا کوچه پایین تر زندگی میکرد...خونه ما بغل دست خونه ی زهرا بود و با مادر من خیلی بیا و برو داشت‌...خونمون زیاد میومد و من دیگه مثل سابق نگاهش نمیکردم با این که خیلی کار براش انجام میدادم مادرم میگفت دست تنهاس و دومادش یه پسر عوضیی ک هواشو نداره منم هم از روی دلسوزی و هم بابت سفارش مادرم کاراشو انجام میدادم و جز اقا سامان و کلی احترام چیزی ازش نمیدیدم...نمیدونم چرا ولی دیگه برام سوژه ای برا خود ارضایی نبود،با این که با کس دیگه ای در ارتباط نبودم...بازار ماشین خوب بود و تک و توک کنار درس خوندن دانشگاه خرید و فروشم میکردم.داستان از اونجایی شرو شد ک من یه ماشین خریده بودم ک مشتری داشت و اورده بودم جلو درمون تمیزش میکردم تا نوایی بگیره...هر سری ک جاشین میگرفتم میاوردم ترتمیزش کنم میومد و درمورد قیمت ماشین ازم سوال میپرسید....اون روز بهم گفت ک فلان قد پول دارم و اگه ممکنه یه پراید براش دستو پا کنم منم بهش قول دادم ک زود پیدا کنم...چن روز بعد یه تیبا پیدا کردم و با یکم بالا پایین کردن قیمت


    خلاصه معامله رو جوش دادم و سند و انتقال مالکیت و تماام ...چند روزی گذشت دیدم خیییلی کم سوار ماشین میشه ب مادرم گفتم گفت بنده خدا میترسه چون چند ساله ک رانندگی نکرده از قبلم ماشین نداشته ک رانندگیش خوب باشه.ب پیشنهاد خود زهرا و و مادرم قرار شد چن بار باهم بریم خیابون پشتیمون ک خلوته یکم دور بزنیم...اینارو گفتم ک بگم رابطم با زهرا خانم یکم بیشتر شده بود و شوخیای متعارفی بینمون ایجاد شده بود...تو این تمرین های رانندگی یه بار بحث ازدواج منو مطرح کردن(مادرم و زهرا)دیدم زهرا چقد رو این مسئله جدی حرف میزنه...
    این قضایا گذشت تا این که یروز جلو در ماشین خودمو داشتم تمیز میکردم ک چنتا دختر و زن اومدن رفتن مغازه زهرا....یکی دوتاشون چقدر کص تشریف داشتن و من داشتم سعی میکردم بیشتر ببینمشون که تو این حین یکی دوبار با خود زهرا چشم تو چشم شدم...وقتی اون چن نفر اومدن بیرون یهو یکیشون ب من گفت اقا سامان مادرتونو صدا میزنید بیاد من که تفجب کرده بودم از درون یکم من من کردم و گفتم بله صبر کنید،گفتش مشکلی نیس و خندید...من که کلا هنگ کرده بودم چن لحظه بعد با اومدن مادرم فهمیدم ک خانما اومدن پول قرعه کشی بدن ب مادرم...شب ک خونه نشسته بودم تو تلگرام دیدم زهرا سلام فرستاده بهم گفتم شاید مثه همیشه کاری داره ک میخاد بسپاره تا انجام بدم.بعد یکم احوالپرسی یهو از پیامی ک خوندم چشمام ۱۰ تا شد ..نوشته بود چرا داشتی مشتریای منو دید میزدی ؟با توجه ب شناختی ک از زهرا داشتم و این مدل سوالی ک ازم کرده بود ریده بودم ب خودم تا این که دیدم یهو استیکر خنده فرستاد...خلاصه دیدم اوکیه منم شرو کردم باهاش لاس زدن چن ساعتی چت کردیم از هر موضوعی ک میتونستیم.اخرشم بهم گفت سامان بگیر بخاب ک فردا کلاس داری...گفتم شب بخیر یهو دیدم استیکر قلب فرستاد منم بدون هیچ چیز خاصی یه گل براش فرستادم...از فردا تا دو هفته هر شب کارمون چت کردن باهم شده بود تا اینکه یه شب ساعت ۱۲ونیم بود که تو تلگرام بهم پی ام داد سامان توروخدا کمکم کن .ریده بودم ب خودم گفتم چیشده گف یه موش اومده تو خونم...گفتم باشه الان میام گف ب مادرتم بگو بیاد ک از شانس خوب و عالی من اون شب کسی خونه نبود و رفته بودن بیمارستان پیش خالم...گفتم مامانم نیس گف اشکال نداره بدو بیا گفتم درو وا کن ک گفت من از اتاق بیرون نمیام از پشت بوم بیا خونه گفتم باشه ...رفتم پشت بوم و از بالا رفتم داخل خونه تو پذیرایی و اشپزخونه هر چقدر گشتم چیزی پیدا نکردم ب هزار زور و زحمت از اتاق اومد بیرون تا خیالش راحت شه ک موش نیس بدبخت تا اومد بیرون و رسید ب من جیغ کشید ک اوناها و دوباره پرید تو اتاقش گفتم کجا دیدیش گفت زیر میز تلوزیون منم با توجه ب سابقه قبلی ک تو امر موش گرفتن داشتم چنتا پشتی اوردم و جوری چیدمشون ک موشه راهی جز بیرون رفتن نداشته باشه یکم میز تلوزیونو تکون دادم تا این که موشه اومد بیرون و از راهی ک ساخته بودم رفت بیرون و وقتی پشتش دوییدم دیدم رفت تو حیاط و...خلاصه زهرا اومد بیرون و با کلی قسم خوردن من باورش شد ک موشه رفته بیرون...خونش کلا بهم ریخته بود و شرو کردم ب مرتب کردن بعد چن دقیقه نشستم رو مبل و گفتم زهرا خانم الان اوکیی مشکلی نیس ک گف خدا خیرت بده و از این حرفا...برام موز و سیب اورد ک گفتم باید برم و خدافظی کردم...وقتی داشتم میرفتم بیرون گف میشه از پشت بوم بری بالا ...تازه فهمیدم ک چی شده...من یه پسر مجرد و زهرا یه زن مطلقه ساعت ۱۲ونیم یک شب تو خونه تنها....خلاصه وقتی ررسیدم پشت بوم فهمیدم ک ای دل غافل چ کصی بود زهرا چ اندامی چ لباسی....اومدم خونه بی خوابی زد ب سرم...همش تو فکر زهرا بودم و حقیقتا دوس نداشتم ب یادش جق بزنم اما واقعا حشری شده بودم...زهرا پوستش سفید و یه زن توپر با صورت خوشگل منو واقعا هات کرده بود...با قلیون کشیدن خودمو خواستم خر کنم ک بدتر شد...رفتم پشت بوم ذغال گذاشتم...هم پشت بوم ما الاچیق داشت هم برا زهرا من خیلی از شبا تو پشت بوممون قلیون میکشیدم.ساعت ۱ونیم بود ک تو تلگرام بودم زهرا پی ام داد سامان انلاینی گفتم اره چطور گفت دیروقته نخابیدی گفتم دارم قلیون میکشم ک گف ای نامرد...شاخ دراوردم گفتم مگه تو هم میکشی گف اره کاش نمیگفتی هوس کردم گفتم اگه نیخای بیا ببر...گف تنهایی نمیچسبه بهم حالا بعدا میکشم ...من یهو ب سرم زد بهش گفتم میخای فردا بریم ی باغچه تازه باز شده اونجا بکشی گف اره اگه ممکنه...خلاصه من فردا کلی ب خودم رسیدم و زنگ زدم بهش گفتم من فلان جام دارم میرم باغچه میای ک اونم گف ۱ ساعت دیگه اونجام...وقتی اومد از دور دیدمش پشمام ریخت...خلاصه بگم اومدنشست کشیدیم کلی حرف زدیم و خیلی خوش گذشت...از اونروز ب بعد انگار ما شده بودیم زن و شوهر مدام باهم در ارتباط بودیم و شبا چت میکردیم و اخر وقتا هم چت میکردیم تا اینکه ب خودمون اومدیم دیدیم یه رابطه احساسی بینمون حاکم شده...اون کلا از من تشکر میکرد ک با وجود


    من از تنهایی چندین سالش درومده و من مدام از زیباییو همه چی تمام بودنش تعریف میکردم...با وجود این که ۱۶ سال از من بزرگتر بود اما هیچ مشکلی بینمون نبود....


    سکس تنها چیزی بودی ک بینمون اتفاق نیافتاده بود...حتی یه لب یا بوسه هم از هم نگرفته بودیم و تنها تماس بدنیمون دست دادنمون بود...


    اخرای تابستون بود و پدر و مادر و خواهرم رفتن شمال و من چون تازه با رفیقام رفته بودم نرفتم....زهرا ک در جریان بود تنهام شب اول برام غذا اماده کرد و اورد جلو درمون...شب دوم هم بهم گفت ک داره برام غذا میاره گفتم دستت درد نکنع من ۱ ساعت دیگه میرسم خونه ک با کلی من من کردن گفت سامان دوس دارم بیای با هم شام بخوریم من مثه خر خوشحال شده بودم و مطمعن بودم ک امشب سکس میکنم باهاش...اومدم رسیدم خونه یه دوش سریع گرفتمو پشم مشمامم زدم و یه قرص خوردم به امید سکس و کلی ب خودم رسیدم..گوشیمو ک برداشتم چک کنم دیدم زنگ زد و کلی قر زد ک چرا اینقدر دیر کردم....بعدشم کلی قربون صدقه هم رفتیم...بهش گفتم از پشت بوم دیگه ؟؟خندید و گف زود بیا...


    وقتی رفتم پشت بوم رو طناب دو تا شرت و سوتین بود ک اول اونارو یکم بو کردم و حدت و شدت حشرم چسبید ب سقف رفتم داخل خونه و سلام و دست و برا بار اول روبوسی ...وقتی داشتم میبوسیدمش دستمو انداختم دور کمرش...قدش ازم کوتاه تر بود و هی خودشو میاورد بالاتر ک قدش بهم برسه و همین ها برا شروع یه شب فوق العاده کافی بود...بعد چنتا بوسه از لب از هم جداشدیم ک جلوم راه افتاد سمت اشپزخونه منم پشت سرش...زرشک پلو با مرغ خوردیمو کلی چسبید بهمون...بعدش رو مبل و تلوزیون و چای ...بحثای عادی و معمولی داشتیم تا اینکه یهو دستشو انداخت دور گردنمو‌گفت میشه امشب پیشم بمونی سامان گفتم به یه شرط ...فهمید ک از خدامه ولی گف چی هر چی باشه قبوله...
    لباشو محکم گرفتم زیر لبمو گفتم امشب همه جوره برا من باشی و تو بغل من بخابی...دوباره شرو کردم ب خوردن لبشو دستمو انداختم رو سینش و با حرص و ولع و هوس و عشق شرو کردم ب خوردنش...جز سکوت هیج چیز دیگه ای نبود بینمون و دوتایی غرق در لذت بودیم رو کانامه ای ک بودیم محکم بغلش کرده بودم و لب و گردن و گوشش تو دهنم بود خنده های ریز و نفسای عمیقش منو داغ تر از لحظه های قبل میکرد دستمو از زیر تابش بردم رو سوتینش و سینشو گرفتم تو مشتم ...احساس میکردم بهترین لحظات زندگیمه...ارامش مطلق با زنی ک سالها تو ایام بچگی تو کفش بودم.احساس قدرت بهم دست داده بود....داشتم با زنی عشق بازی میکردم ک با اون موهای بلوند و صورت خوشگلش همرو تو کف گذاشته بود تابشو دراوردم و اومد رو پاهام نشست دست انداختم پشتشو سوتینشو باز کردم...سوتین مشکی رو پوست سفید قطعا از زیبایی های هستیه...باورم نمیشه پستوناش انقدر خوشگل باشن...اصن زنه ۴۰ وخورده ای ساله ک ی عمره سکس نکرده و اهل ورزش نیست چطور میتونه انقدر روپا باشه...ممه های سفت سایز ۸۰ با نوک کاملا صورتی رنگ ک شاید از منه های دخترای ۲۰ ساله هم قشنگتر باشه ....بدنش انقدر برام شهوانی بود که همه جاشو داشتم لیس میزدم ...با انگشتام نوک ممشو فشار میدادم و از برجسته شدنش ب وجد اومده بودم یکم شکم داشت ک اگه نداشت قطعا بدنش ناقص میشد از نظر من(یکم شکم لااااازمه)نفسای جفتمون عمیق و اهسته شده بود رفتیم تو اتاق خوابش و رو تختش افتادم روش..لباسامو دراوردمو فقط شرت پام موند....یه شلوار جین ابی روشن پوشیده بود ک تنگ تنگ بود اونم از پاش دراوردم بین من و اون فقط دوتا شرت فاصله بود .وقتی رفتم رو تخت پشتشو‌کرد بهم منم پشتش دراز کشیدم کونشو محکم چسبونده بود بهم و دستمو انداخته بودم رو پستونش و میمالیدم نفسام ک‌میخورد ب گردن و گوشش انگار مست میشد و ....
    ب کمر خوابوندمش و پاهاشو باز کردم دراز کشیدم روش و شرو کردم ب خوردن لباش کیرم داشت شرتمو پاره میکرد تا ب کص زهرا برسع ...بعد لب و گردن و سینش شرو کردم ب لیسیدن شکمش شرتش خیس خیس شده بود و بوی ترشحاتش منو مدهوش میکرد تا اینکه شرتشو از پاش دراوردمو کصشو تمیز کردم‌..


    یه کص سفید بدون هیچ تیرگیی پف کرده بود و خبری از موی اضافی نبود ...یکم بوی ترشحات واژن داشت اما کی بود ک بدش بیاد‌...اول یکی دوتا بوس از بغلای کصش کردم و دهنمو گذاشتم رو کصشو شرو کردم میک زدن ...زبونمو‌محکم میکشیدم رو کصش و حسابی زبون میزدم بعد دو سه دقیقه از لیس زدن زهرا پاهاشو چسبوند ب سرمو کلمو بین پاهاش گیر داد و دستشو انداخت وسط موهام و با چن تا تکون و جیغ به نفس نفس افتاد و ارضا شد


    از اینایی بود که موقع ارضا شدنشون کلی اب از کصشون میچیکه ...دیگه نتونستم ب لیسیدن ادامه بدم باز با شرتش کصشو تمیز کردمو دراز کشیدم رو تخت بلندش کردم و بهش فهموندم ک شرتمو از پام دراره ...شرتمو ک دراورد با دیدن کیرم چشاش ۴ تا شد گفتم چیه گفت این کیر چرا انقدر بزرگه انشب میمیرم ک اگه اینو بکنی توش ...خندم گرفته بود ولی اون جدی میگف اخه چن سالی بود ک کیر ندیده بوده و کیر منم بزرگ....


    خلاصه بهش گفتم ک کاری نمیکنم ک اذیت بشی و از این کسشرا تا اینکه شرو کرد ب لب زدن...اولش لیس میزد و زبون میکشید ولی کم کم شرو کرد ب ساک زدن اصلا بلد نبود ولی ب شدت بهم ححال میداد...حرفه ای نبودنش بیشتر بهم حال میداد(اهلش میفهمه چی میگم)من دراز کشیده بودم و اون بغلم ب حالت داگی نشسته بود رو زانوهاش و من داشتم با کصش ور میرفتمو اون کیرمو میخورد...نمیدونم چیشد حین ساک زدن همین ک شرو کرد ب مالیدن تخمام یهو احساس کردم ابم داره میاد و از دهنش کشیدم بیرون و ابم با فشار خیلی زیاد پاچید بیرون...چن لحضه محکم بغل کردمش و ممه هاشو کردم تو دهنم...ازش خواستم ک باز ادامه بده...لب نمیگرفتم ازش چون ساک زده بود خخخ
    پستوناشو میخوردمو با کون و کصش ور میرفتم تا اینکه باز کیرم راست شد.دراز کشید رو تخت و بالشتو گذاشتم زیر کمرش یه دستی به سینه هاش کشیدم و نوک ممشو فشار دادم چشماشو بسته بود و میگف تمومش کن میگفتم جیکار کنم میگف بکن بکن میگفتم جیو میگف اذیتم نکن هی میگفتن بگو جیکار کنم میگف کیرتو بکن‌تو‌کصم کیر میخااام کیر...چشاش باز نمیشد قبل این که بکنم ی تف انداختم رو کیرم و سر کیرمو گذاشتم رو کصش....احتمال میدادم خب خیلی تنگ باش با احتیاط اروم سر کیرمو فرو کردم تو کصش و با بازی کردن با چوچولش ب کارم ادامه دادم


    ناله های ریز و ارومش بلند تر شده بود..لذت میبرد و زیر لب میگف بکن بکن ...دستشو گذاشتم رو سینش تا خودشو بماله و خودمم شرو کردم ب مالیدن چوچولش.تلمبه های نسبتا تندی تو کصش میزدم و غرق تو عرق و لذت بودیم .یکم خسته شده بودم و ازش خواستم ک بیاد روم من دارز کشیدم و زهرا اومد روم کیرمو با دستش تنظیم کرد تو کصش و خودش شرو کرد ب بالا پایین کردن صدای شالاپ شولوپ کل اتاقو ورداشته بود و تو اون شالاپ شولوپا صداهای ریز خود زهرام میومد ...بلندش کردم چون احساس کردم اخرای لذتمونه ...گفتم داگی استایل شد.اخ خدددا تو این حالت من فهمیدم ک این زن فوق العاس سوراخ کونش ک انگار پلمپ بود کص کلوچه ای سفییید بدن بدون کوچیکترین لک یا جوش ....کمرشم نسبتا باریک بود دستاشو گذلشته بود رو تخت و موهاشو من گرفته بودم تو چنگم تن تن داشتم تلمبه میزدم ک جیغ کشید و ارضا شد با فکر کرن به ارضا شدن زهرا و تلمبه های تند من یهو دیدم ک داره میاد کشیدم بیرون و کیرمو گذاشتم رو کمر زهرا و کل اب کیرم ریخت رو کمرش همونجا بغلش کردمو افتادیم روتخت....حدود یک ساعتی لش تو بغل هم بودیم و بوسه و لب و نوازش و ناز کردن موهاش طول کشید ...تا ۶ صبح پیشش بودم و قبل روشن شدن هوا پاشدم رفتم خونه خودمون دوش گرفتم


    دوستان این اولین خاطرع من با زهرا بود....الان چن ماهی هس ک باهمیم و جز خوشی چیزی بینمون نبوده...با این سایت هیچ اشنایی نداره فقط با مشورت با خودش گذاشتم اینجا تا نظرات شمارو هم ببینیم‌...


    نوشته: سونامی

  • 64

  • 10




  • نظرات:
    •   A.t1363
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • ازين به بعدم خوش باشين داداش


      شما راضي
      ايشونم راضي


      همين كافيه


    •   H22o
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • از بس طولانی بود حوصله م سر رفت


    •   35741
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • H22 سوزنت گیر کرده بود خخخخ


    •   omid_shomal
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • اول که گفتی طرف شوهر داشت بعد چیشد


    •   35741
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • خررررررر خیلی دراز بود کور شدم و جقم نیومد که تقصیر تو نیست توف به قطع نخاعی تا الان کوس نکردم یه ممه هم نگرفتم پووووف


    •   Soroush_Khi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانت باحال بود خوشم اومد فقط اون کس شعرایی که هر از گاهی تو پرانتز میزاشتی رو اگه نمیزاشتی بهتر بود!


    •   naderkirkoloft
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • به واقعیت نزدیک بود بازم بنویس


    •   As-pikc
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • از داستانت اینو
      فهمیدم که امروز ۱۳۹۸/۱/۱۷. هست
      بقیشم خوب بود


    •   Parniyan.queen
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوشم اومد از این داستانای توهمی فانتزی نبود خیلی به واقعیت نزدیک بود :)


    •   Ghooti.Konserv
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام سونامی
      من عاشق داستان های همسایه ای ام
      دادا من اکانت نداشتم و بخاطر لایک داستانت امشب اکانت ساختم ک بگم دمت گرم لایک داری
      اول داستاناتم بنویس سونامی ک شناخته شده ای


    •   saeed0059
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان زیبایی بود دوست عزیز من تا لحظات قبل از سکس رو به لذت خوندم ولی دوس نداشتم این رابطه احساسی زیبا وارد سکس بشه...


    •   ronin555
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • فقط قسمت گرفتن موش واقعأ متخصصانه انجام شد ه بود.آفرین


    •   LustLove
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • یه کص سفید بدون هیچ تیرگیی پف کرده بود و خبری از موی اضافی نبود
      همین یه تیکه کوچولو از داستانت برای اثبات این موضوع‌ شما ک*** رو بجز از فیلمهای پورنو جای دیگه ملاقات نکردین و در هر سنی که هستی هنوز مشرف به زیارت معظم‌له نشدی! (البته اساتید فن بهتر میتونن بفهمن که منظورم چیه)... ⁦;-)


    •   iman.shahvanii
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • جالب بود اما تو چقدر ساده اي كه فكرميكردي اين خانم سالهاست سكس نداشته،،مگه ميشه زني طعم كير بره زير دندونش و بتونه چندسال هم نده؟؟؟با اين جمله ات فهميدم اينكاره نيستي داداش


    •   hhhhm@
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • اونقدر طولانی بود و به اونجا رسیدم که گفتی رفتم ی دوش گرفتم وی قرص تاخیری انداختم بالا فهمدم داستانت تخیلی دیگه نخوندم


    •   varna008
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • نوش جونت. من خودم دنبال یه خانوم بیوه و با معرفت خستم که باهاش باشم تا اخر عمر‌ . چون قید زن گرفتن رو زدم. میخام همدم داشته باشم


    •   Jokeer5500
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کونی آگاهی هستی همش از سابقه قبلی حرف میزنی


    •   faraj1339
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • میشه باورش کرد زیبا بود


    •   Alikooon
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • قشنگ بود . خوشم اومد :-)


    •   shiraz-m-m
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • با شروع داستان احساس کردم که دارم داستان یه نویسنده خوب رو میخونم که متاسفانه بعد از چند سطرح 180درجه نظرم عوض شد دیگه از اون نگارش خوب اول خبری نبود غلط املایی پشت سرهم انگار کس دیگه راوی داستان شده،،اینارو گفتم که تو داستان بعدیت رعایت کنی مستر سونامی،اما در کل داستانت رو دوست داشتم شخصیت زهرا رو خوب روایت کردی گرچه بعضی جاها هم قلو کردی،لایک 32 تقدیم شما


    •   M.mis.m
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • زیبا نوشتی من یاد دختر عمه میفته که از بچگی تو کفش بودم بزرگتراز من بود شوهر کرد شوهرش معتاد بود طلاق گرفت شوهر دومی که کرد منم شده بودم ۲۸ ساله شوهرش تصادف کرد دقیقا چهلم شوهرش تموم شد اوردم یجا برسونمش که امدیم خونه خودمون اول ادای تنگا رو دراورد بعدش زدم براش جا مزش هنوز زیر زبونمه کسی که ۲۰سال تو فکرش بودم یدفعه سر از زیرم در اورده بود اخ یادش بخیر نوش جونت


    •   Esmimehdi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • پشمام ریخت از بس ریدی به خودت داداش ایزی لایف ببند خونه رو به گه نکشونی


    •   Esmimehdi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • پشمام ریخت از بس ریدی به خودت داداش ایزی لایف ببند خونه رو به گه نکشونی


    •   bbboban
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی طولانی و صحنه های سکسی جذاب نبو.اما لایک رو میدم


    •   Hooman.esf.60
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • دوستان خواهش میکنم ازتون به هرکس داستان آپلود می‌کنه توهین نکنید بخصوص کسانی که داستانهای کم غلط و بدور از غلو کردن و باورپذیر می نویسند بزارید با تشویق بموقع و بجا عده افرادی که خزعبل نمی نویسند بیشتر بشه ، نه اینکه طرف دیگه رغبت نکنه داستانی آپلود کنه
      و اینجوری تعداد بچه جقی های کوس ندیده متوهم بیشتر میشه
      اینو فقط واسه این داستان نگفتم، کلی گفتم


    •   Mamdali0102
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • بعد از مدتا از یه داستان خوشم اومد
      نوش جون همدیگه باشید


    •   badman.pir
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود خوشم اومد
      کلی هم ثواب کردی .در ضمن نظر مهتی.پاشنه.طلا هم محترمه


    •   شیخ_حشری
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • فک کنم جزئ معدود داستانایی باشه تو این سایت که به واقعیت نزدیک بود و میشه قبول کرد که امکان واقعی بودنش هم هست،این مدل داستانا فک کنم به ده تا هم نمیرسه تعدادشون ، فقط کاش فلان چیزارو نمینوشتی رو ول کن ، چون اگ اونا رو نمینوشتی میشد مث این فانتزیهای جقی ها ، دست به قلمت عالیه تبریک میگم


    •   arashdlove1776
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • واقعا ماشینو اوردی جلو درتون؟


    •   SiberMx
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   mmmohammad72
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی بود من عاشق زن های ۳۵ تا ۴۵ ام (clap)


    •   Alfaalfa
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • كلا خوشم اومد،حالشو برين با هم


    •   mortezaboll
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • اولکه طولانی بود. دوم که ی کص کردی حالا احتیاج نبود اینقدر رمانتیک تعریفش کنی سوم که تو فک میکنی این همه سال رو نداده بدبخت ? چهارم که ما هم میگیم تو راست میگی نداده. و پنجم بیشتر شبیه داستانهای غم انگیز بود تا شهوانی


    •   فریادبیصدا@@
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کار به راست یا دروغش ندارم ولی داستان خوبی بود پس خوش باشین


    •   Afroz06
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود بعضی که میگن جاذبه سکس اش کم بود مگه تمام کسانی که می نویسند غیر از ساک زدن و کردن می نویسند اتفاقا داستانی جذابه که عملیات سکس رو مو به مو تعریف نکنه یادش بخیر زمان ما کتاب ر اعتمادی(رجبعلی اعتمادی)رو براش سر و کله میشکوندند چون جوری میبردت تو حس که هم عاشق میشدی هم راست میکردی و هم جلق میزدی ولی همیشه هم تو حسرت لخت کردن طرف میموندیم
      در هر صورت اگه صحنه سکسی اش حذف میشد جذاب تر بود
      لایک


    •   saeed2050
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • نوش جانت داداش، خوش باشین باهم


    •   Royaap2125
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • جووون


    •   Hellish.amir
    • 3 ماه
      • 0

    • سونامی عزیز
      عالی بود، ادامه بده قلم شیوایی داری، بااینکه طولانی نوشتی ولی روند داستانت جذاب و گیرا بود?
      لایکی رفیق?


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو