همسایه زنپوش (۲)

    ...قسمت قبل


    خب تعداد لایکا بالا بود و ترغیب ب نوشتن شدم ممنون از حمایت دوستان گل و نظراتتون.اما ادامه داستان
    وقتی از احساساتش میگفت واقعا یک برق خاصی تو چشماش بود. ذوق زدگی خاصی داشت و میخواست بهم نشون بده چقدر خوشحاله.من هم با این تجربه جدید رو ابرا بودم.خودم نمیدونستم چه حسیه.
    اروم شروع کردم نوازش کردنش.پوستش زیر انگشتام سر میخورد و از قیافش معلوم بود غرق در لذت شده. بعد از ی مدت خوابش برد و بلند شدم سیگارمو روشن کردم.دیدم خودشو جمع کرده.دلم سوخت و ی پتو اوردم براش. گیج و گنگ بودم.از ی طرف حس شهوت بهش پیدا کرده بودم و از طرفی دلم میسوخت براش.اما جالب تر این بود که الان که میدیدمش کشش عجیبی بهش پیدا کرده بودم.تک تک سلولام صداش میزد انگار.پیش خودم گفتم بزار برم جلو ببینم چی میشه.من که میخوام از این خراب شده برم و ابرو برام مهم نیست دیگه.یواش کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم.عطر تنش با بوی ادکلنش قاطی شده بود.اونقدر بو کردم که خوابم برد.
    وقتی بیدار شدم دیدم داره بهم لبخند میزنه.واقعا گیج بودم.یادم افتاد چه اتفاقاتی افتاده.ی چایی خوردیم و حرف زدیم.گفتم واقعا فکر نمیکردم به اینجا برسه کارمون.گفت هیچ چیز نگو و فکرشم نکن.حالا که شروع کردیم میخوام تا تهش بریم.گفتم هر چه بادا باد
    گفت من اماده شم برات دوباره؟
    گفتم اره اما میخوام ایندفعه جلوی من اماده بشی.کلی ناز کرد و دوست نداشت اما بخاطر من قبول کرد.رفتیم تو اتاق و لباساشو کامل در اورد.شروع کرد تجدید ارایشش. بعد رفت سر نایلوناش
    ایندفعه ی ست مشکی اورد. جورابای بلندشو با کلی احتیاط پوشید و با لبخند گفت نمیخوام به این زودی پاره بشن. باز به هم پیچیدیم و لب و بوسه و عشق بازی و آخرش هم ختم شد به حمام.
    از فرداش شده بود عین دوست دخترم.تا خونه ما خالی میشد میومد پیشم و سکس های داغ
    کلکسیونی از لباس اا رو گرفته بودیم
    انواع جورابای بلند
    دستکش
    بادی
    لباس خواب
    جوراب شلواری
    شورت و سوتین
    این سکسا ادامه داشت تا این که من کم کم کارای مهاجرتم داشت جور میشد.از طرفی وابستش شده بودم و نمیخواستم از دستش بدم ولی تو ایران هم نمیخواستم بمونم.
    خانواده اونم بهش شک کرده بودن ولی خب شکشون به من نرفته بود که پسرشون با من رابطه داشته باشه.اما از تمایلاتش اگاه شده بودن. ی شب که اومدم خونه دیدم دم در ماشین پلیس هست.رفتم داخل و دیدم دم خونشون شلوغه و فهمیدم از صبح که رفته بیرون نیومده.شب قبلش هم با من دعواش شده بود به خاطر رفتنم.شمارشو گرفتم.گوشیش خاموش بود.چشام سیاهی رفت.تا صبح خوابم نبرد.اگر بلایی سرش میومد؟؟؟
    چند روز گذشت و خبری نشد.داشتم دیوونه میشدم.تلفنش خاموش بود و کسی ازش خبری نداشت.تصمیم خودمو گرفتم و گفتم اگر پیداش کنم تا اخرش باهاش میمونم.
    تو همین گیر و دار بودم که یهو یادم افتاد بار اول که سکس داشتیم گفت لباسارو دوستش براش گرفته.با کلی دردسر رفتم دم مدرسه و دوستشو پیدا کردم.البته اینقدرا هم اسون نبود.بعد از اینکه فهمید کی هستم گفت همه چیزو میدونه و الان تو ویلای اونا اطراف شهر هست و قایم شده.چشمام هیچ جا رو نمیدید.با دوستش دو نفری رفتیم و وقتی دیدمش غرق بوسه کردمش.گفتم روانی تو مال منی و باید برای من باشی.لباشو بوسیدم و فقط گریه میکرد.با هزار مصیبت برش گردوندم و با خانوادش کلی صحبت کردم.پدرش هیچ جوره تو کتش نمیرفت ولی با کلی حرف زدن راضی شد.قرار شد تا ۱۸ سالگیش صبر کنیم.شدم پشتیبانش.البته اگر پدرش از سکس ما بویی میبرد میکشت منو.
    کار مادرش شده بود گریه ولی خواهرش دختر فهمیده ای بود و دلداریش میداد.از طرفی هم خانواده من هم کم اذیتم نمیکردند.
    دیگه با خیال راحت تو خونشون لباس زنونه میپوشید.هر چند حرف میشنید.منم بیرون میبردمش.بعد از ۱۸ سالگی افتادم دنبال کاراش و مجوز تغییر جنسیت رو گرفتیم.ی خونه جدا گرفتم و بردم پیش خودم.روزهای سخت هورمون تراپی و جراحی و همه چیز میگذشت و من مثل چشام ازش مراقبت میکردم.تو خونه من مثل زنم بود و میخواستم زنم باشه...
    وقتی تغییر جنسیتش کامل شد ازش رسما خواستگاری کردم و خب داستانهای خانواده ها زیاد بود اما قبول کردن....
    خب این قسمت تم سکسی کمی داشت.ادامه داستان عروسی و اولین سکسمون به عنوان زن و شوهر خواهد بود.در ادامه اون هم کلی داستان دیگه در نطر گرفتم


    نوشته: Zanposhmikhama

  • 26

  • 5




  • نظرات:
    •   Mohammad_komaleki
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • برای اولین بار اول


    •   Sassanid-Knight
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • داستان قشنگی بود خلاصه اش هم ک تهش عاقبت به خیر شدين و رفتی خواستگاری طرف خوب بودش حس فیلم های ایرانی ماه رمضون رو داشت هههه
      من لایک کردم


    •   Reza22mm
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانو فقط خواستی جمع کنی.بهتر بود وقت میزاشتی با ریزه کاری مینوشتی یا قسمت دو رو کنار قسمت یه میزاشتی.اگه قسمت سه رو میخوای مثل این بنویسی بهتر زحمت نکشی کلا.


    •   Reza22mm
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانو فقط خواستی جمع کنی.بهتر بود وقت میزاشتی با ریزه کاری مینوشتی یا قسمت دو رو کنار قسمت یه میزاشتی.اگه قسمت سه رو میخوای مثل این بنویسی بهتر زحمت نکشی کلا.


    •   alisexy1372
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود
      ادامه بده
      تم نوشتنت قشنگه


    •   amoei
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوشم اومد اول اینکه گفتی داستانه و خودتو بکن جار نزدی مثل خیلی از کصتان نویسان این سایت و داستانتم پر ملات بود یعنی قشنگ واضح و قابل باور بود در کل خوشم اومد بازم بنویسی میخونمو لایک میدم با اینکه زنپوشی یا زن پوش رو بکنم جز تمایلاتم نیست


    •   mamad_trns
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا نمیدونم چی بگم
      یه ترنس ارزویی جز همین نداره
      داستانت عالی بود


    •   Wonderfull
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • نرفتی خارج؟؟


    •   nilajooni
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • کاش همه درکشو داشتن و میفهمیدن چقدر زندگی سختی دارن و با تغییرجنسیت چقدر اوضاع بهتر میشه


    •   Ebi.chocholkhor
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • هیییییچکس نمیتونه احساس ما زنپوشها رو درک بکنه !!!
      و اول چیزی که همه میگند اینه که
      تو اینجوری نیستی و به خودت تلقین نکن که زنی ! این حرف سرآغاز سرخوردگی برای من بود.


    •   raul14
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود افرین


    •   Dani.70
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • اگه واقعی باشه خوبه ک‌ درک کردن اجازه داده پسرشون اینکار و انجام بده
      متاسفانه تو کشور ما این چیزا زیاد جا‌ نیفتاده


    •   Sameera
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوشبحالش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو