همسایه قُرمساق مهوش

    در اين داستان از مهوش نام برده مي شود: بلندآوازه ترین خواننده ترانه های عامیانه ایران قدیم، خواننده و رقصنده لوند کاباره هاي جمشید و شکوفه نو و فيلم هاي جاهل پسند دهه 1330. مهوش خاطرخواهان بسیار داشت. به خاطرش چاقوکشی و قتل اتفاق مي افتاد. اين زن "سفيد و کمي چاق" باب دندان مردان روزگار خود، چهل ساله بود که در تصادف جان باخت. هنگام تشییع پیکرش تهران تقریبا" نیمه تعطیل شد. فقط در مراسم هفتش حدود 100000 نفر شرکت کردند. گفتني است که دست خير داشت و از جمله هزینه زندگی تعدادی بچه بی سرپرست را بر عده گرفته بود. داستان به زندگی او ربطی مستقيم ندارد بلکه با ارائه شخصيتي مشابه، خواسته غبار از نام و دوران مهوش برگيرد.
    پیتکو... پیتکو... آمده بودم پای پنجره، پابلندی کنم، که بابام هر دو گوشم را گرفته بود و از زمین بلندم کرده بود: هوی! مرتیکه بی غیرت، حسابی گُنده شدی ها!
    در رفته بودم کنج اتاق مهوش، زیرِ ساقه های بی شکوفه یاس اش.
    - بابات زدت؟
    - نه، بهم گفت قرمساق.
    بابا گفته بود: قرمساق، عجب جونوریه؟! سرش رو می زنی، ته اش رو می زنی، تو اتاق این زنیکه است.
    و زنیکه که مهوش بود، گفته بود: یه دقیقه پشتت رو بکُن. می خوام لباس عوض کنم.
    و پشت نکرده، پرسیده بودم: مهوش خانم، اینا چیه،؟
    و مهوش که گفته بود: مگه نگفتم، پشتت رو...
    پیتکو... پیتکو... می دویدم و می آمدم زیرِ پنجره اتاق بابا و پابلندی می کردم دنبالِ صدای بابا که به کسی که نمی شناخت، می گفت: باید من رو ببخشید، خوب بجاتون نمی آرم. نه این که غریبه باشید. نه! قیافه تون آشناست، اما بجا نمی آرم. آدم از صبح تا شب با هزار جور آدم روبرو می شه! یکیش همین مهوش خانم! روز یا شبی نیست که براش مهمون نیاد. بهش می گم: "مهوش خانم، این جا که کاروانسرا نیس! ما اتاق به تو اجاره دادیم. ما تو این محل آبرو داریم. این رسمش نیس. لخت و عور می آی می شینی لبِ پنجره ... "
    اما مگه به گوشش می ره! می ترسم آخر سر، مجبور شم اسباب و اثاثیه ش رو بریزم بیرون.
    و مهوش گفته بود: مرتیکه جاکش...
    قاطی بچه ها، توی کوچه ها می دویدم، پیتکو... پیتکو... می دویدم، و می خواندیم:
    آهای خبردار! مستی یا هوشیار. خوابی یا بیدار.
    می دویدم لابلای کلمات، حرفهای بابا، که داشت به کسی که نمی شناخت، می گفت: خدمت سرور خودم عرض کنم، من توی همه زندگی، فقط همین یه پسر رو دارم. همینی که الان جلو روتون نشسته و پاهاش رو هوا کرده. کارِ همیشه شه. اصلن ننگ و عار سرش نمی شه. اوایل، مهوش خانم از این حالت هاش می ترسید. می گفت: چرا سعید این جوری نگام می کنه؟...
    مهوش خانم عادت بدی داره. معنی نداره زن پَرو پاچه و سینه هاش رو بندازه بیرون و بشینه لبِ پنجره. خب! هر کی ببینه حالش عوض می شه! سیب زمینی که نیستیم.
    ولی آدمهایی که من دیده بودم همه اندازه سیب زمینی بودند و به مهوش گفته بودم و او خندیده بود و گفته بود: دیگه چه خواب هایی می بینی؟
    - خواب جوجه تیغی، آدم کوچولوها. همه شون اندازه مُشت من. هر کدام هم چند تا غده دارند، بالا و پائینشان.
    می دوم توی اتاق مهوش، و می پرسم مهوش خانم، اینها چیه و می دوم. پیتکو... پیتکو...
    و مهوش که دستم را می گیرد و می گذارد رویشان و می گوید: این جلوییه، جیپ فرمانده است. راننده ش هم سعید خوشمرام. این دو تا هم که بزرگترند، کامیونند.
    پاییز بود. نه بابا بود و نه مامان و فقط من بودم توی خواب بیست سالگی ام، و جوجه تیغی کوچکی دیده بودم و فقط دست زده بودم و ترسیده بودم و مهوش خندیده بود، بلند و بلندتر: نترس! این که ترس نداره؟
    اما ترس داشت وقتی بابا از اتاق مهوش می پرید بیرون و دنبالم می کرد، که: پسره قرمساق... انگار موش رو آتیش می زنن!... همه جا سرک می کشه!
    طوری که مهوش بیاید لب ایوان، جلوی پنجره؛ دلش را توی دست بگیرد و بخندد، و بابا بگوید: چه معنی داره، مگه این جا، شهرنو یا شکوفه نوه، که این زنیکه هر چی می شه، میاد وامیسته لب پنجره، به هِره کِره...
    و من که میپرسیدم: مهوش خانم، بریم شکوفه نو؟ بریم شهرنو؟
    و مامان که لبش را می گزید و مهوش سر برمی گرداند خیره به برگهای زرد، قرمز و سبزِ پای و می خواند. طوری که مامان بپرسد: مهوش خانم، خیر باشه، خبری شده؟
    - نه، مادر! فقط دلم گرفته. می خوام بخونم.
    کیه، کیه، در میزنه، من دلم می لرزه، دَرو با لنگر میزنه ...
    و بعدش دستم را می گرفت و با خودش می چرخاند، تا باد در دامنش بیفتد و باز بخواند و همه اینها تا وقتی بابا سرمان داد بزند: مهوش خانم، بخدا قباحت داره! با این سر و وضع افتادی دنبال یک الف بچه!.. که چی؟!
    و مامان دل بسوزاند که: دوره، دوره آخر زمونه!... آخه، مرد چی کار داری با زن مردم؟
    و من می دویدم؛ پیتکو... پیتکو... می دویدم توی کوچه ها، پسکوچه ها. می ایستادم میانِ سربالایی و سر بالا می شاشیدم و می خواندم:
    آهای خبردار! آهای خبردار!
    و بابا که داد می زد:
    - خفه شو، بچه! بذار ببینم رادیو داره چی می گه؟
    و مامان می گفت: چی داره بگه؟!... حرفِ مفت، پشتِ حرفِ مفت!...
    و من می دویدم تا تابستان که بابا رفته بود توی اتاق مهوش و من داشتم از سوراخ در نگاه می کردم و بابا می پرسید: مهوش خانم، راسته می گن اینم کار انگلیسه؟
    و مهوش که می گفت: پیرمرد، از ریشِ سفیدت خجالت نمی کشی؟
    -مهوش خانم، جون شما، جون خال کنج لبِتون، منظوری نداشتم.
    مهوش خانم می زنه زیر خنده، می گه: یکی ممکنه ما رو ببینه.
    و من می دوم. پیتکو... پیتکو... می دوم تا پای پنجره، و صدای بابا، که هنوز از توی اتاق می ریزد بیرون: خب، بالاخره خودتون رو معرفی نکردید! هرچند کیه که صادق خان را نشناسه!... حالا هم اگه اجازه بدید مهوش خانم رو صدا کنم بیاد. هرچند عنقریبه خودش بیاد. بعضی وقتها که کسی خونه نیست، میاد اینجا، یه چایی می خوره و می ره... خب، دیگه، چی کار می شه کرد؟ همدم ما هم شده این ضعیفه... صدای محشری داره!
    دیروز بهش می گم: مهوش خانم، نمی دونی چقدر آدم دنبال جنازه ت راه افتاده بود! از این ور شهر تا آن ور شهر! این قدر آدم که دنبال جنازه تو راه افتاده بود، دنبا لِ جنازه نخستوزیر مملکت راه نیافتاده بود.
    بازم جواب نمی ده. می گم: مهوش خانم، تموم کافه چی ها، مطرب ها، فُکُلی ها، جوجه مَشتی ها، لات و لاشخورها... اومده بودن. پاسبونا صف جلو رو قُرق کرده بودن. کله گنده ها هم پشتِ سرِ پاسبونا، حزبیها، فرقه ای ها . گروهکی ها هم لای جمعیت.
    راستی گفتید اسمتون چی بود؟
    می دوم. پیتکو... پیتکو... از میان سالها، ماهها، فصلها و پاییزها می دوم توی اتاق مهوش و می گویم: مهوش خانم، من خواب دیدم؛ خواب یه جوجه تیغی سیاه! سیاهِ سیاه.
    و با دستهام نشونش می دم جوجه تیغی به چه کوچکی.
    و مهوش که می خندد و می گوید: چه بامزه! من هم خواب دیدم عروس شده بودم. لباسِ عروسیم هم از این لباس هايي
    که دامنش خیلی بلنده...
    و بابا که می گوید: زرشک. دامن به این بلندی، که نصفش از خواب آدم بیرون می مونه.
    و من می دویدم، پیتکو... پیتکو... می دویدم و مهوش دامنش بلندِ بلند بود و با آن که از خوابش بیرون می ماندم، می خواست من دنباله ي آن را بگیرم، و من گرفته نگرفته می پرسیدم:
    - مهوش خانم، اینها چیه؟
    و بعد که نشانش می دادم، می گفت: پسر خوب روش رو بر می گردونه، وقتی خاله داره...
    بابا می گفت: از بس قرمساقه!... قرمساق.
    و من می دویدم. قرمساق وار پیتکو... پیتکو می دویدم. بالا... پایین... بالا... پایین... و می پرسیدم: مهوش خانم اینا چیه؟
    و مهوش انگشت می گذاشت روی کامیون ها که دنبال جیب سرگرد از تپه می رفتند بالا، و می گفت:
    - سرگرد، بفرمایید تو، استراحت کنید!
    و من می دوم؛ پیتکو... پیتکو... می دوم. می دوم میان آدمکها، حرفها و کلمات بابا و می پرسیدم:
    - مهوش تو خواب بیست سالگی من، سربازی هم هست؟
    و مهوش که می گفت: مگه من می ذارم تو رو ببرن سربازی!...
    و من می دویدم توی کوچه ها و پسکوچه ها، قاطی بچه ها و شعرهایی که می خواندند:
    آهای خبردار! مستی یا هوشیار. خوابی یا بیدار ؟
    و صدای بابا که میآمد: درست نمی گم، حضرت آقا، مرگ که به نفس نکشیدن نیست، به دل مُردگیه! مثلن خود شما!
    الان موقع مُردَنتونه. سعید از شما جوانتر بود که مُرد. مهوش هم همین طور. من هم تا حالا دو بار مُردم... یه بار وقتی مجرد بودم. یه بار هم وقتی سرم به تنم می ارزید. آمدند سراغمون. انگار آمده باشند عروسی، لباسهای تمیز، انگاری لباس دامادیشون رو پوشیده بودند. 11 بار دشنه رو فرو کردند تو تنم، سینه ام... مادر و سعيد رو که نگو!... شهر هرت شنیده بودیم، اما نه، این جور. بفرمائید چاییتون رو میل کنید تا از دهن نیفتاده... شنیدم سراغ شما هم آمده بودند.
    و من می دویدم. پیتکو... پیتکو...
    اما نَقل دوم بار مُردنم!... مجرد بودم و تو خونه همین مهوش خانم، اجاره نشین. نمی دونید چه زنی بود؟... خوش بر و رو، خوش مرام. حالا من هر چی بگم، شما یه چیزی می شنوید! موها فرفری، آلامُد! یه خال سیاه هم همیشه کنج لبش، دو تا خالِ بزرگتر هم، بیغیرتی نباشه روی سینه هاش؛ به اندازه ی...
    و من که بیشتر پابلندی می کنم، تا بابا را ببینم و نمی بینم. و فقط می شنوم: یکی از روزهای زنده باد و مُرده باد بود، اما شما هر روزی که دلتون خواست بگیرید.
    و من می دویدم، پیتکو... پیتکو... میدویدم میان پریهای قصه های مادر:
    میانِ پریای گشنه، تشنه و خسته، که شبیه مهوش بودند و مادر با آنها چهل تکه قصه هاش را می بافت:
    و من که سوار بر اسب خیالی ام، پیتکو... پیتکو... می رفتم بینشان: قد رشیدم ببینین اسب سفیدم ببینین
    پیتکو... پیتکو... می دویدم تو اتاق مهوش، زیر یاس بهم پیچیده اش.
    و مهوش می پرسید: پس، صادق خان کجاس؟ چرا نمی آد
    و سرگرد که می پرسيد: صادقخان دیگه کیه؟
    و پدر: خواستگار مهوش خانمه... ازاون کله گنده هاست.
    و من همان طور که پیتکو... پیتکو... می دوم، جاخالی می دم بین چیزهایی که بابا پرت می کند سمتم؛ رادیو، استکان چای نیم خورده، جعبه سیگار استیل. و مهوش که خال کوچکترش را می چسباند بالای لبش.
    سرگرد رو به گروهبان می گوید: یه دقه حواست به دور وبر باشه! تا من....
    پله ها را یکی در میان می دود بالا، سمت اتاق مهوش، سرجوخه می زند توی سرم و سیگار را از لبم می قاپد: تخمِ سگ! تو رو چه به سیگار!... دهنت بو شیر می ده.
    و من که دهنم بوی شیر می دهد، می دوم. پیتکو... پیتکو... و این بار چشمهایم را کمی نازک می کنم. تا اسبم را ببینم. و می بینم، مثل مهوش همه جایش سفید است و موهای بلندش سیاه و دو تا لک روی سینه هاش دارد و یک خال کنج لبش. به مهوش هم که می گویم، می خندد و می گوید: می شه یه روزی هم یکی با اسب سفید بیاد... تَق... تَق... تَق... در خونه من رو بزنه، من رو با خودش ببره....
    تق... تق... تق
    من می ترسم
    مامان می ترسد بابا باشد؛ سیاه مست، برگشته از شهرنو یا شکوفه نو!
    می ایستم. ایستاده می شاشم توی هوای پاییز. سربالا می شاشم و می گویم:
    مهوش خانم، یه چیزی بخون!
    و مهوش می خوانَد. می نشیند لبِ حوضی که آب ندارد و با انگشتانش روی آب تلنگر می زند و می خوانَد:
    کیه؟... کیه؟... در می زنه؟... من دلم می لرزه!...
    و همین طور که می خوانَد، دستم را می گیرد و با خودش دور حوض می چرخاند. باد در دامنش می افتد و می خوانَد و من می دانم حالاست که دست ببرد توی موهاش و از پشت گردن ببردشان بالا و همه را بریزد توی صورتش و بخوانَد:
    حیف از این خرمن گُل، خرمن گُل... که صاحبی نداره... نداره
    تا برسد به آخر شعرش
    تا قمر در عقربه ... در عقربه، حال ما چنینه...
    و من می دوم. پیتکو... پیتکو... می دوم. زمستان است و سرد و، یاس بی برگ پیچیده در خودش. می گذرم تا برسم پای پنجره، به صدای بابا که می گوید: ببخشید، آقا. شما را خوب بجا نمی آرم...
    تا بعدش پابلندی کنم، بلکه ببینمشان و می بینمشان. نشسته اند روبروی هم. و بابا با استکان نیم خورده اش بازی می کند. برای مهمان دماغ عقابی اش دست تکان می دهم، شاید ببیند و بخندد. فقط بابا می بیندم و می گوید: بیا تو... بیا تو به آقا سلام کن...
    آقا این پسرمه. اسمش سعیده... روزی ده دفعه میاد جلوی پنجره پابلندی می کنه ببینه من چی می گم؟ چیکار می کنم؟ قرمساق خیلی دلش می خواد زود بزرگ شه....
    و کلاه شابگاهش را می گذارد روی سرم. کلاه تا لبم می آید پایین و دیگر هیچ چیز نمی بینم. فقط صداهایی می شنوم که از خیابان می آید:
    صداي تيزي مثل جيغ توله سگی کتک خورده و بعد صدای وحشتناک بهم خوردن دوتا ماشين.
    می زنم بیرون بروم پیش مهوش خانم. اتاقش غیب شده. پشت سرم را نگاه می کنم، دری که از آن بيرون آمده ام غيب شده... می خواهم بدوم پیتکو ... پیتکو... پاهایم حرکت نمی کند. دستم را مي برم سمت پاهايم که لمسشان کنم. پايي در کار نيست و هيچ چیزی.


    نوشته: مدوزا

  • 6

  • 13




  • نظرات:
    •   ماینر
    • 1 ماه
      • 1

    • زدون توهین چرت وحوصله سربر!تا نصفه بیشترنخوندم.چی رو میخاستی بیان کنی؟


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه
      • 2

    • از وسط هاش یه جا تکرار شده بود
      داستانت با اینکه قشنگ بود
      ولی متاسفانه برای من جذابیتی نداشت


    •   asadaghoo
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک. زیبا بود.


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 6

    • پیف


      خیلی زور زدم ولی بیشتر از ده خط نتونستم بخونم. پیتکو پیتکو گفتنت روی اعصاب بود.


      ها کـُکا


    •   teen...wolf
    • 1 ماه
      • 4

    • در این کامنت از کون نویسنده نام برده میشود: پیتکو.... پیتکو... یک اسب به کون نویسنده یورش میبرد.. باباش میگه نکن اسب قباحت داره...


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 2

    • به عنوان داستان خوب بود ولی مهمترین اصلو که سکس باشه نداشت. یه چیزاییشم همه فهم نیست از نظر زمانی و مکانی .گمونم فقط تهرانیا اونم قدیمیا میدونن شهر نو کجا بوده .کاش تو خود داستان اینا رو یه توضیح کوچیک داده بودی.


    •   _0_0_Mo_ha_mm_ad
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانشم گیج کننده بود ولی خوب بود لایک


    •   ک+ک+ک
    • 1 ماه
      • 1

    • پیتیکو پیتیکو پیتیکو مغزم در حال ریدن من که چیزی نفهمیدم


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 1

    • سعی کردی به سبک صادق هدایت بنویسی. به عنوان یک نویسنده حق انتخاب سبک با شماست اما اینم بدون که هر نویسنده ای نمیتونه تو همه سبک ها صاحب قلم باشه....


    •   Bright..Nights
    • 1 ماه
      • 2

    • " زمستان سرد است و یاس بی برگ پیچیده درخودش "
      به باد بگویید نیاید یاس بی برگ (مهوش) مرده است .


      با شنیدن اسم مهوش(یاسمین)چقدر گریه کردم
      یاد رمان عالی م مودب پور سبز


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت به شیوه پیتیکویی بود بر پایه پیتیکون پیتیکوس و پیتیکیر :)


    •   بده.بکنیم.دعاکنیم
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود مثل همه داستانهایت...
      احسنت بر اون شیری که خوردی.
      اگر قلم بودم آرزو میکردم تو دست نویسنده ای مثل تو باشم مدوزا واقعاً که عالی مینویسی.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه
      • 2

    • مگه اسبی پیتکو پیتکو راه میری


    •   zoj.sexii
    • 1 ماه
      • 1

    • گه تو مغزت


    •   Farshidooo
    • 1 ماه
      • 0

    • رمان فلسفی نوشتی یا مثلا میخواستی ادبی بنویسی؟
      بابا چارلز دیکنز


    •   Plasmid
    • 1 ماه
      • 0

    • یه دقه پیتکوپیتکونکن لبینم چی شد اخر
      یکمم باهواننده احترام میذاشتی بدنبود


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 0

    • خوشم اومد مدوزا جان،
      ولی شعور اکثر خواننده هات در حدی نبنود که تکرار پیتکو پیتکو را تفسیر و حلاجی کنند . سپاس


    •   mardelor
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم تو سبک ادبیت


    •   Momoooam
    • 1 ماه
      • 1

    • پیتکو پیتکو کسخل شماره ۲۹شهوانی داستان نت اینقد بد بود که مغرم ارور داد خاک تو سرت که حوصلم نکشید داستانتو بخونم


    •   Ell-ham
    • 1 ماه
      • 2

    • نویسنده نیستی اما اداش رو خوب درمیاری
      بیشتر بخون تا بهتر بنویسی


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 1

    • اوسکلی یا مارو عبدلله گیر آوردی خرچنگ


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 0

    • اصلا جذاب نبود


    •   zamankhan400
    • 1 ماه
      • 0

    • گرته برداری از نوشته های صادق هدایت


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 0

    • یه جواریی کپی برداری بود ؛ ولی من زیاد نفهمیدم ؛ شاید سوادم به این داستان نمیرسه ؛ تا آخرشم خوندن ولی نفهمیدم ؛
      فقط فهمیدم اسب سواری میکنی ؛ کاش یکم پیاده روی میکردی بفهمیم چی میگی ؛
      موفق باشی


    •   sexy2003
    • 1 ماه
      • 0

    • تو کله ات مغز وجود داره ؟
      یا اینکه با پِهِن اسب پر شده ؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو