همسایه ها (قسمت آخر)

1399/10/18

...قسمت قبل

یک سکوت دل آزار بین من و رامین حاکم شده .بچه ها که غرق در بازی کودکانه خودشون هستند . هندزفری زده اند و انگار اصلا ما رو نمیبینند و غش غش میخندند .منم با حالت عصبی به بیرون خیره شد ه ام و همراه ستار زمزمه میکنم: اگه بذاری بیام، من میشم سنگ صبور .گوش به قصه هات میدم، شهر غربت راه دور. همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم.سرنوشتومن یکی ،هردو مون مسافریم .
با صدای رامین به خودم میام .مریم جونم؟مریم جونمممم؟ چیزی شده عشقم ؟ لحن صداش آرومم میکنه . با لبخندی که معلوم بود زورکیه : نه عزیزم !داشتم بیرون رو نگاه میکردم!
ولی چشات اینو نمیگن ها! اگه چیزی هست بگو عزیزم ؟
از ترس بچه ها نمیشد نزدیکش بشم تکیه دادم به در و گفتم: رامین؟کاش تموم نمیشد! دلم میخواست بیشتر باهم باشیم!
قربونت برم ،مگه قراره چیزی تموم بشه؟ عزیزم ، تازه همه چیزداره شروع میشه!قراره برای همیشه با هم باشیم ،مریم جونم ! انگار جدی جدی فصل جدید زندگی ما داشت رقم میخورد .اونم با سرعتی خوب!
با تشکر وخدا حافظی جداشدیم . رفتم دوشی گرفتم و نیم و ساعتی دراز کشیدم .با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم .ندا بود .با ذوق گفتم سلام عزیزم !ندا با تلخند :سلام و زهر مار معلومه کدوم گوری هستی دو روزه؟که نه خونه مامان رفتی نه خونه خودت بودی ؟زدم زیر خنده !وای توی چقدر فضولی، خوب لابد با عشقم بودم !به به پس بالاخره خوابیدی زیرش!! با صدای بلند قهقهه ای زدم . نه عزیزم هنوز به اونجا نرسیدیم !غلط کردی !مریم من تو رو میشناسم !خوب تعریف کن ببینم چی شد ؟وای ندا من که مسایل خصوصی خونه ام رو نمیتونم به تو بگم!با حرص گفت :اااا اون موقع که کوست رو دیده بود محل نذاشت ،من غریبه نبودم حالا که توش کرده شدم غریبه !زدم زیر خنده .قرار شد فردا براش تعریف کنم . خدا حافظی کردم و سرگرم تکالیف پریا شدم .
روز دوشنبه رامین پیام داد :مریم جون آخر هفته چکاره ای ؟نوشتم هیچ برنامه ای ندارم عزیزم چطور؟ نوشت راستش من یک نقشه کشیدم آخر هفته دوتایی با هم باشیم .با چندتا استیکر تعجب نوشتم پس بچه ها چی ؟گفت خواهرم چهارشنبه شب میرن شمال و جمعه ظهر برمیگردن .اگر موافق باشی پریا رو هم با هاشون میفرستم .نگران نباش مراقبشون هستند.راضی نبودم از پریا دور باشم ولی قبول کردم. روز چها رشنبه با کمک ندا حسابی به خودم رسیدم.دو ساعت بعد از رفتن بچه ها راه افتادیم .رفت سمت یک رستوران .دست رو گرفتم ورفتیم تو. غذا سفارش دادیم . رستوران خلوت و دنجی بود. رامین دستام رو گرفت .مریم جونم تا شام حاضر میشه لطفا به حرفام گوش کن .راستش امشب همه چیز با هماهنگی خواهرم بود ، با تعجب نگاش کردم!رامین جان متوجه نمیشم یعنی چی؟یک جعبه جواهر که معلوم بود حلقه است از توی جیبش درآورد و گرفت سمتم ! عزیزم من میخوام از امشب به بعد ،به جای همسایه همنفسم باشی!میخوام که ادامه زندگیم رو با تو بگذرونم .اگر قبول کنی دلم میخواد هر روز صبح که خواب بیدار میشم تو توی تختم باشی !فکر میکنی لیاقتش رو دارم ؟دلم میخواست جیغ بکشم و بپرم توی بغلش !!!ولی خوب اینجا ایرانه و یک سری محدودیت ها .حد اقل توی این یک هفته هیچ آرزویی غیر از این نداشتم.ولی غافلگیرم کرده بود .این تصمیمی بود که باید با پریا میگرفتیم . و خوب خانواده ام هم این حق رو داشتند در جریا باشند . مطمئن بودم با شناختی که از رامین داشتم ،اونا هم حتما موافقت میکردن.دستاش رو فشاری دادم .نفس عمیقی کشیدم . و با ذوق گفتم رامین جان واقعا غافلگیر شدم .مکثی کردم رامین یک لیوان آب ریخت برام ،سر کشیدم ودوباره دستش رو گرفتم ببین عزیزم جواب من صد درصد بله است ولی ازت میخوام چند روز بهم فرصت بدی!باید با پریا و خانواده م هم صحبت کنم . لبخندی زد وگفت ,عزیزم . امشب فقط موافقت خودت رو میخوام .راضی کردن بقیه وظیفه منه! ضمن این که موافقت پریا جون قبلا گرفته شده!!! پر یا و مژده همه جوره دیگه خواهرند .خانواده ات رو هم مطمئن باش راضی میکنم ! اشک تو چشام جمع شد !کی با پریا صحبت کرده ؟از کی پریا اینقدر بزرک و راز دار شده که به من چیز نگفته ؟سرم رو بردم پایین و چند ثانیه گذاشتم روی دستاش تا حالم جا اومد .سرم رو برداشتم . در جعبه رو باز کردمو انگشتم رو گرفتم بسمتش .حس ونگاه رامین توی اون لحظه داشت منو به عرش میبرد .حلقه رو انگشتم کرد ودستام رو برد روی لبش و بوسید .دیگه حرف های رامین رو نمیشنیدم و فقط نگاش میکردم .از این که چطور توی این مدت کم، دلم رو برده بود.یک ترس خفیفی هم داشتم که مبادا اشتباه کنم و باز هم شکست بخورم .صدای رامین توی گوشم پیچید . عزیزم شامت رو بخور امشب حسابی باید جشن بگیریم .شام رو خوردیم .راه افتادیم .پاهام رو جمع کردم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی پای رامین .رامین در حال رانندگی نوازشم میکرد و حرف میزد باهام . ولی من یک جای دیگه بودم همش نگران بودم مبادا از خواب بپرم و ببینم خواب بوده ام!!رسیدیم توی باغ .رامین در باغ رو بست و اومد سمتم .مثل کسی که برای اولین بار عاشق میشه پریدم توی بغلش ولبام رو قفل کردم به لباش . رامین دست اندخت زیر باسنم وکشیدم بالا .پاهام رو جمع کردم پشت کمرش وبا همون وضعیت رفتیم توی ویلا.مانتوم رو گذاشتم روی مبل و با استین حلقه ای و شلوار جین نشستم .رامین هم رفت از توی ماشین وسایل رو آورد .یک شلوارک پوشید و اومد سمتم بوسی زد به لبام !و رفت سمت آشپز خونه یک شیشه شراب ،دوت جام و مقداری خوراکی براداشت و رفت سمت بالا . چند دقیقه بعد اومد .بغلم کرد وبرد سمت آتاق خواب .درو که باز کرد .شوکه شدم روی تخت پر از گلبرگهای خشک قرمز بود و دور تا دور اتاق رو شمع های تزینی روشن کرده بود. توی دلم گفتم خوب لعنتی با این کارهات چطور انتظار داشتی بگم نه ؟ گذاشتم روی تخت و دراز کشید کنارم و دستش رو برد زیر سرم . میدونی مریم جون ،امروز همش میترسیدم. با خودم میگفتم :آخه رامین، چرا یک همچین تیکه لعبتی باید به تو جواب مثبت بده ؟چرخید م روش و بدون هیچ حرفی شروع کردم از پیشونیش بوسیدم تا رسیدم به روی سینه اش .دستش رو گرفت جلوی لبام نه عزیزم امشب فقط میخوام حسابی ریلکس کنیم !میخوام کامل رو اوج باشیم واز جاش بلند شد. رفتیم کنار میز جلوی تخت و حسابی مشروب خوردیم و برگشتیم روی تخت .منو کامل لخت کرد وخودش هم لخت شد ومنو گرفت توی آغوشش و خوابیدیم …صبح با بوی املت وبوسه های رامین از خواب بیدار شدم .سرم هنوز سنگین بود .از جام بلند شدم . و رفتم آبی به صورتم زدم .و توی بهار خواب صبحونه رو خوردیم . و جمع کردیم .توی فاصله ای که رامین وسایل رو برد پایین دستی به سر روم کشیدم رفتیم توی باغ چرخی زدیم .و برگشتیم .اومد بغلم کرد و برد روی تخت خوابید روم وباخوردن لبام کارش رو شروع کرد.دستش رو کرده بود توی موهام و با آرامش خاصی لبام رو میک میزد و میخورد .وگاهی نوک زبونش رو میکشید . همراهیش میکردم ودر حال لب بازی ،نوک انگشتام رو میکشیدم پشت شونه هاش.با بوسیدن صورتم سرش رو برد سمت گوشم وآروم گفت :من که فکر نمیکنم چیزی خوشمزه تر از لبای تو وجود داشته باشه! فشارش دادم به خودم .لاله گوشم رو کرد توی دهنش و میک میزد و هرزگاهی یک گاز کوچلو میگرفت .برخورد نفس هاش با گوشم حس شهوتم رو بیدار کرد. بلند شد وخیمه زد روم .دستاش رو گذاشت بین باسن و پهلوهام وکشید روبه بالا و دستام رو تا بالای سرم آورد . زیر بغل هام رو بوس میکرد ومیلیسید .جالب بود هیچ وقت تجربه نکرده بودم ،خیلی حال میداد . بوسه هاش به سمت پستونام تغیر جهت داد و رسید به نوک پستونام چند ثانیه ای نوکشون رو میک زد وبوسید . آروم کشیدشون بالا ولیس محکمی زد زیر هر دوتاشون ،همراه نفس وای ی ی عمیقی کشیدم .دور تا دور شون رو لیس میزد و میبوسید . تپش های قلبم داشت زیادتر و محکمتر میشد .در حال خوردن با دستاش پهلوها و بازو ها و پستونام رو نوازش میکرد و میمالید . با بوسیدن وخوردن شکمم رفت تا رسید به گنبدی بالای کوسم .سرش رو گرفت بالا: جووووون ببین چی دارم اینجا !!! با بوسه های ریزش بر رو لبه ها و دور کوسم رقص بدنم شروع شد. لا بلای خوردن و لیسیدن کوسم، بوسه هایی هم به قسمت داخلی رونام میزد ولیس میز تا لبه کوسم وبعد زبونش رو میکشید توی کوسم .بدون ترس جیغی کشیدم !که با جوون گفتن رامین همراه شد. دستاش رو برد زیر باسنم و از پشت رونام کشید تا زیر زانو و پاهام رو جمع کرد روی شکمم .لحضاتی با خوردن وبوسیدن باسنم مشغول بود تا نوبت شکاف باسن وسورخ کونم شد خودم هم پستونام رو میمالیدم و با نوکشون بازی میکردم.ناله هام قطع نمیشد و هر جایی که بیشتر تحریک میشدم جیغ میکشیدم .رامین در حال خوردن کوس و کونم هم با دستاش باسن و پشت رونم رو نوازش میکرد .ازش خواستم برگرده تا همزمان من هم کیرش رو آماده کنم سریع چرخید روم با چند تابوسه از سر وزیر کیرش تخماش رو لیسی زدم وبه نوبت میکردم توی دهنم و میخوردم . رامین هم دوتا انگشتش رو کرده بود توی کوسم و میچرخوند و اطراف کوس وچوچولم رو ماساژمیداد وبازبون ولباش با بالای کوسم بازی میکرد . دیگه وقتش بود. بشدت میخواستم کیرش رو توی خودم حس کنم سریع تا جایی که امکان داشت چپوندمش توی دهنم و با دست بقیه اش رو حسابی خیس کرد . نفس زنان گفتم عشقم بکنش تو دارم آتیش میگیرم .به حالت داگی باسنم رو کشید لبه تخت و خیلی آروم تنظیم کرد و فشار داد .نفسم رو حبس کردم و پاهام رو بیشتر باز کردم .تا بدنش چسبید به پشتم با یک ناله بلند و وای، نفسم رو دادم بیرون چند ثانیه رامین باسن و پهلو هام رو ماساژداد و آروم جلو وعقب کرد .سرعتش خیلی آروم بیشتر شد .کمی خم شد و پستونام رو گرفت توی دستش .دستام رو راست کردم تا شونه هام بالاتر بیاد و در دسترسش باشم .هرچی سرعتش بالاتر میرفت نفساهای منم تند تر میشد و با حرکت باسنم خودم هم کمکش میکردم و رامین بیشتر پستونام رو میمالید. هر لحظه آتیش درونم بیشتر شعله میکشید وانگار دودش ریه هام رو گرفته بود ونفس کم میاوردم .روتختی رو چنگ میزدم وقوس کمرم بشدت بالا و پایین میشد .رامین سریع کشید بیرون و گفت طاق باز بخواب .سریع ولو شدم .رامین خوابید روم و با فشار کردش تو و تلنبه هاش رو سرعت داد . دستم رو حلقه کردم دور گردنش وبا حرص ولع لباش رو میک میزدم وگاهی گاز میگرفتم . داشتم میومدم .باسن رامین رو چنگ میزدم وبا فشار میکوبیدم به خودم .جونم داشت در میومد با یک جیغ کر کننده و شبیه جون دادن ،راحت شدم انگار عضلاتم قفل شدن .رامین با مکثی کوچک دوباره سرعتش رو زیاد کرد .و با نعرهاش بد جور ضربه میزد به کوسم .نه رامین سعی کرد که بکشه بیرون نه من حالی داشتم که مخالفت کنم آبش سرازیر شد توی کوسم و بعد از چند ثانیه پمپاژ کیرش ، ولو شد روم .چند دقیقه ای بی حال افتادیم تا حالمون جا اومد رامین اواز روم رفت کنارم دراز کشید . سرم رو برگردوند سمتش ولباش رو بوسیدم.دست انداخت زیر سرم و منو کشید روی خودش .با بوسه ای از نوک سینه هاش سرم روگذاشتم و چشمام رو بستم …

سرم سنگین بود و حسابی خوابم میومد .صدای ضبظ زیاد بود صدا زدم پریا کمش کن.صدای ضبط بیشتر شد اعصابم بهم ریخت از جام بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی ،داد زدم مژده-پریا مگه کر هستید؟ لعنتیا اون بچه… با ترکیدن بمب شاد و دست زدن بچه ها متوجه برنامه شون شدم .آریا توی بغل رامین داشت بهم لبخند میزد. با مژده وپریا روبوسی کردم. رامین گرفتم توی آغوش، عزیزم تولدت مبارک .آریا رو ازش گرفتم و بوسیدم .
((آری امسال بهترین کادوی من تولد آریا، حاصل عشق منو رامین بود .دیگه چی میتونست منو اینقدر خوشحال کنه))
پایان
روز وروزگارتان خوش

نوشته: مریم


👍 45
👎 5
43201 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

785341
2021-01-08 00:30:41 +0330 +0330

عالی

1 ❤️

785345
2021-01-08 00:42:36 +0330 +0330

عالی عالی عالی شروع ادامه و پایان همه چی عالی دستو پنجت درد نکنه

2 ❤️

785346
2021-01-08 00:43:33 +0330 +0330

بیست

1 ❤️

785347
2021-01-08 00:53:39 +0330 +0330

اگر از غلط املایی ها و عدم پاراگراف بندی و ضعیف بودن علائم نگارشی و اضافه گویی های بیش از حد بگذریم، داستان قشنگ و دلنشینی بود و عاشقانه ی عاقلانه ای داشت. البته رامین خیلی میگفت مریم جون مریم جون این جون گفتنای پشت سر همش تو کل قسمت ها رو مخم بود.

میبینی؟ اون اب جوش و سوختن پاهات چه خیری شد برات؟ مثلا آریا بزرگ بشه بگه مامان، تو و بابا چجوری آشنا شدید؟ بعد تو بگی وقتی پاهام توسط آب جوش سوخت بابات مثل سوپرمن ظاهر شد و شلوارم رو در آورد و سوختگی رو درمان کرد! یه سوختگی ساده رو درمان کرد با سر افتاد تو کوزه ی عسل😁

اخر داستانم که خیلی خوب بود و امیدوارم خوشبخت بشید😁لایک تقدیمتون❤

7 ❤️

785351
2021-01-08 01:00:01 +0330 +0330

۲۰تمام

2 ❤️

785367
2021-01-08 02:02:44 +0330 +0330

قسمت اول و آخر کامنت گذاشتم
واقعا عالیه نمیشد که نظرمو نگم
یکی از بهترینها بود
سرت سلامت🌹🌹🌹

2 ❤️

785377
2021-01-08 02:59:50 +0330 +0330

خوب و بموقع تمومش کردی

0 ❤️

785392
2021-01-08 04:46:24 +0330 +0330

فقط میتونم اینو در آخر داستان بگم که

لایک طلایی دارید.
دستتون درد نکنه.

میتونم به جرات بگم
بهترین داستانه امسال رو خوندم.
عالی عالی عالی
بیست بیست بیست
لطفا و خواهشن باز هم برامون داستانهای جدید با
موضوع های جدید بنویسید.

👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

2 ❤️

785393
2021-01-08 04:51:16 +0330 +0330

خیلی عالی بود خسته نباشی

1 ❤️

785401
2021-01-08 06:47:54 +0330 +0330

ای بابا
من زیادی با این داستان حال کردم و ازش لذت بردم یا شماهم همینطورین دوستان ؟

1 ❤️

785417
2021-01-08 10:36:50 +0330 +0330

عالی بود لطفا دوباره بنوی

1 ❤️

785422
2021-01-08 11:00:48 +0330 +0330

ممنون بابت داستان زیبات
بیشتر از نصفش رو نمیتونم بخونم چون هم قسمت اخره و نمیخوام این داستان تموم بشه و هم وقتی به بخش گلبرگهای رو تخت و شمع ها رسید حالم رو بد خراب کرد و خاطراتی زنده شد که واقعا نمیتونم بیشترش رو بخونم.
موفق باشی

1 ❤️

785793
2021-01-10 21:14:46 +0330 +0330

اونی که تا دیروز نمیداد دیدید داد دیدید داد هورااااااااااا خخخخخخ
یه شروع عالی و یه پایان عالی تر دست خوش خسته نباشی

1 ❤️

785935
2021-01-11 19:53:35 +0330 +0330

خیلی عالی بود واقعا دستت درد نکنه. خستگیم درومد روحم‌ ارضا شد.
ولی خداییش موندم از اون ۴ نفری که دیسلایک دادند. اصلا درکشون نمیکنم. دیگه از این داستان بهتر چی میخوان؟
فوق العاده بووووود

1 ❤️

786133
2021-01-12 20:27:24 +0330 +0330

قشنگ بود
خسته نباشی

0 ❤️







Top Bottom