همسر سکسی من

    برای آخرین بار نگاهش کردم ، به قیافه ی معصومش خیره شدم . به چشمایی که دیگه سویی نداشت . لبای خندونی که دیگه نمی خندید. منتظر معجزه بودم و هر بار با دقت قفسه ی سینه ش رو نگاه میکردم که نفس کشیدن بالا و پایینش کنه . ولی....
    دستم رو نزدیک گردنش بردم و اون طناب لعنتی رو از دورش باز کردم. صورتش کبود شده بود .
    - چه زجری کشیدی عشق من ؟
    انگشتامو روی صورتش کشیدم و از لا به لای موهای پریشونش گذروندم .آشغال تنها واژه و تنفر تنها حسی بود که برای تعریف از خودم داشتم . بی انگیزه قدم زدم و نامه ای که نوشته بود رو دوباره توی دستم گرفتم.




    هنوز رد انگشتاش روی صورتم مونده بود و انگار داشتن توی گونم سوزن فرو میکردن. هیچوقت انتظار همچین واکنشی رو ازش نداشتم . کلافه روی مبل نشسته بودم و بی هدف چاقو رو توی سیب قرمز توی دستم فرو می کردم. اونم بهتر از من نبود هنوز صدای هق هقش از توی اتاق خواب خاموش نشده بود. هیچ جوره نمیتونستم واکنشش رو در مقابل خواستم هضم کنم. آخه من مگه چی خواستم ازش؟ این روزا خیلیا از این علاقه ها دارن فقط من نبودم که . در ثانی قرار نبود که کوه بکنه.
    خواستم شماره ی فرشید رو بگیرم و بهش بگم که برنامه کلا کنسله ولی هر بار انگشتام روی صفحه ی موبایل و شماره ی فرشید میلغزید و انگار نمیخواستم از این لذت خیالی و تلاش برای رسیدن بهش دست بکشم.
    شیما حق نداشت بعد ۲ سال زندگی مشترک و بی دغدغه انقدر راحت دلم رو بشکنه.
    شاید یه کم درخواستم غیر معقول بود ولی واکنش اون عجیب تر. تقریبا از یک سال پیش وقتی داستانایی با تم بی غیرتی و سکسای چند نفره میخوندم کم کم این فکر توی ذهن خودمم اومد که چرا جای یکی از کاراکترای این داستان ها نباشم؟ چرا این‌لذت رو با شیما شریک نشم؟
    خیلی با خودم‌ کلنجار رفتم که بالاخره ترس از ریختن آبرو و فکرای مزخرف بقیه رو یه جایی پشت وجدانم دفن کنم . باید بالاخره حرف دلم رو به شیما میگفتم ولی آخه چجوری؟
    شبای زیادی توی فکرم دنبال یه نفر مطمئن گشتم و افراد مختلفی به فکرم می رسید و هربار هرکدوم‌ به هر دلیلی رد میشدن. مجید دهن لق بود. احسان شاید از نظر خانوما سکسی باشه ولی اهل سرکوفت زدن بود و تحمل نگاه ها و متلکاش رو بعد این ماجرا نداشتم و تنها کسی که در نهایت به ذهنم می رسید فرشید بود. آره فرشید بهترین‌گزینه بود.
    توی اداره همکارم بود . یه مرد سی و چند ساله . قد بلند و چارشونه . شرایطش عالی به نظر می رسید. تنها با مادرش زندگی میکرد و توی این‌چند ساله کاملا بهش اعتماد کرده بودم.
    گاهی وقتا توی اداره وقتی که
    خلوت می شد فیلمای سکسی ۳ نفره ای که توی گوشیم‌ بود و رو بهش نشون‌میدادم . هر دو میرفتیم توی حس و دست فرشید که آروم‌میرفت سمت شلوارش رو دید میزدم و توی فکرم اون رو کنار شیما و نقطه ی برجسته ی روی شلوارش رو توی وجود زنم تصور میکردم و حتی از این فکر یه حس لذت عجیبی توی وجودم زبونه میکشید. گاهی داستانای بی غیرتی رو براش میفرستادم و هربار میگفت : محسن جان تو فکر این رو نمیکنی منه مجرد چقد بعد خوندن این داستانا هوس میکنم؟ ولی آخه با کی؟
    و هربار نیشخند میزدم و توی ذهنم تکرار میکردم با شیما.... با همسر سکسی من.
    یه روز بالاخره دل رو زدم به دریا و درد لذت بخشی که مثله خوره وجودم رو در بر گرفته بود به فرشید گفتم . یه روز آخر وقت که آماده ی رفتن میشدیم . وقتی کسی توی اتاق نبود سفره ی دلم و براش باز کردم و گفتم تنها شخص قابل اعتماد برای این رابطه فقط اونه.
    اولش کُپ کرد و بهت زده‌نگاهم کرد و انگار احساس میکرد دارم سر به سرش میذارم ولی وقتی لحن صحبتم و صداقتم رو متوجه شد رفت توی فکر .
    چند دقیقه بعد با لکنت زبون رو بهم‌ گفت : را..راستش محسن جون دروغ چرا . من هروقت خونتون‌ میام گاهی بدجوری مسخ شیما خانوم‌میشم . گاهی دیدش میزنم ولی هر بار این میل رو توی دلم سرکوب میکنم . آخه آدم‌ نامرد و نارفیقی نیستم .....
    اعترافی که فرشید با آرامش و بدون ترس مقابلم انجام داد. این حسم رو چند برابر کرد که زنم انقدری سکسی هست که خیلیارو تو کف خودش نگه داشته . حتی آدم سر به زیری مثل فرشید.
    باید موضوع رو به شیما هم میگفتم . شاید سخت ترین قسمت ماجرا بود . مثل اینکه بخوای با یه فنجون آب جنگلی رو که آتیش گرفته خاموش کنی . ولی من باید انجامش میدادم و آتیش وجودم رو خاموش میکردم.
    از اون‌ شب به بعد محور حرفای من و فرشید تن و بدن سکسی شیما بود. سینه های گرد و خوش فرمش و باسن خوش حالت و نرمش . کمر باریک و لبای قلوه ای شیما . با اون کون نرمی که فرشید هر لحظه میگفت برای در کونی زدن بهش بی قراری میکنه. فرشید مدام میپرسید که بالاخره چی شد و تونستم باهاش حرف بزنم ؟؟ ولی من بزدل تر از این حرفا بودم. فرشید کاملا از اون آدم ماخوذ به حیا و سر به زیر فاصله گرفته بود و گاهی که باهم چت میکردم چنان برای گاییدن شیما زن من خط و نشون
    ‌میکشید که انگار چند ساله توی این خطه..
    کار به جایی رسیده بود که اصلا از رابطه جنسیم با شیما راضی نبودم . من نمیخواستم تک خوری کنم و این بدن محشر سکسی رو فقط برای خودم داشته باشم. میخواستم شیمارو قسمت کنم. مثله یه تیکه کیک. مثله یه پرتقال خونی . اون‌نباید فقط سهم‌ من میشد.
    تا اون روز که بالاخره شیما از این همه سرد شدن من عاصی شد و لب به اعتراض باز کرد.
    - محسن جان؟ مرگ شیما اگه چیزی هست بگو؟
    - چیزی نیست عزیزم . چی مثلا؟
    - آخه یه مدتیه حس میکنم توی روابطمون مخصوصا سکسامون بی انگیزه ای. جون شیما بهم بگو. من واست‌ تکراری شدم؟ یا اینکه بچه میخوای و روت نمیشه بگی؟
    - ای بابا باز تخته‌گاز رفتیا . درسته عاشق بچه هام ولی کی بچه میخواد حالا؟ بحث این چیزا نیست.
    - پس چیه عشق من؟ بگو بهم.
    شاید دیگه فرصت بهتر از اون‌ نصیبم نمیشد و بالاخره باید حرف دلم رو بهش میزدم . هیچ تصوری از عاقبت کارم نداشتم .مثله اون‌آدمی که شنا بلد نیست و توی آب شیرجه میزنه.
    وقتی حرفام رو شنید چشماش داشت از حدقه در می اومد. شاید انقدری عصبی شد که نفهمید چقدر محکم بهم‌سیلی زده. طنین صداش که با تمام وجودش بی غیرت صدام کرده بود بیشتر از صدای گریه ش توی گوشم پیچید.
    چند روزی از اون‌ ماجرا گذشت و زندگیمون سردتر از سوز شبای برفی شده بود. میدونستم شیما هیج رقمه نمیتونه تنهایی رو تحمل کنه ولی این بار انگار حسابی توپش پر بود.
    فرشید از وقتی که واکنش شیمارو بهش گفتم پا پس کشید و دیگه حرفی نزد و تنها واکنشش یه نفس عمیق و اکتفا به کلمه ی حیف بود " حیف " کِش داری که افسوس رو توی صورتش نقاشی میکرد.
    اون روز طبق معمول خسته از سرکار برگشتم و بی حال روی کاناپه دراز کشیدم .‌چشمام تازه گرم شده بود که صدای شکسته و غمگین شیما خواب رو از سرم پروند.
    وقتی نگاهش کردم قلبم شکست. خدای من چقدر بی احساس شده بودم که این‌چند روز ندیده بودمش. حسش نکرده بودم و توی آغوشم گمش نکرده بودم. چشماش پف کرده بود و صداش هنوز خسته از اشک ریختنای چند روزه ش بود. رو به روم نشست و آروم حرف زد.
    - محسن.. هنوزم باورم‌ نمیشه که تو همچین چیزی ازم خواستی.
    نمیخواستم گوش بدم و انگار هربار که دنبال دلیل میگشت که من رو منصرف کنه بیشتر میخواستم که این اتفاق بیفته . با بی حوصلگی روم رو ازش برگردوندم .‌حوصله ی شنیدن این حرفا و نصیحتاش رو نداشتم.
    بالاخره کلافه شد و تقریبا جیغ زد. با عصبانیت من رو مخاطب قرار داد.
    - باشه لعنتی قبوله !! فقط.. فقط انقدر سرد نباش. طوری رفتار نکن که انگار اصلا توی این خونه وجود ندارم. فقط قهر نکن.
    باورم‌ نمیشد بالاخره قبول کرده و انگار یه بمب انرژی رو توی وجودم‌ منفجر کرده باشن و کلا خستگی فراموشم‌ شد .‌ سریع بلند شدم و با ذوق نگاهش کردم ولی اون هیچ حسی توی نگاهش دیده نمیشد . خب چه اهمیتی داشت ؟! وقتی قبول کرده یعنی حتما خودشم میخواد.
    - ولی یادت باشه فقط همین یه باره. باید عواقبشم‌ بپذیری .
    توی شرایطی بودم که هر چی میگفت قبول میکردم و فقط میخواستم به فرشید خبر بدم که مطمئنا اونم از خوشحالی بال در میاورد.
    حتی نمیخواستم یک ثانیه هم از دست بدم . وقتی تصمیم شیمارو به فرشید گفتم میتونستم هیجان و اشتیاق رو توی تُن صداش حس کنم. انگار شادترین آدمای روی زمین بودیم و این وسط احساسات شیما برامون کمترین اهمیتی نداشت. با فرشید برای شام قرار گذاشتم و توی این مدت شیما رفت دوش گرفت . هر ثانیه که میگذشت شدت تپیدن ضربان قلبم بیشتر میشد.

    سیما مقابل میز آرایش نشسته بود و داشت موهاش رو سشوار میکشید . توی چارچوب اتاق خواب ایستادم و رو بهش گفتم : خانومم امشب دست به سیاه و سفید نمیزنه زنگ زدم از بیرون غذا میارن . جوابی نداد ولی من ادامه دادم انگار فقط میخواستم راضیش کنم که کارش اشتباه نیست.
    - ببین شیما !! این فانتزی رو خیلیا انجام میدن. خیلی ها اینجوری به زندگیشون تنوع میدن. این یه لذت سه طرفه س ولی انگار حرفام رو نمیشنید. بی خیال شدم و وقتی داشتم میرفتم روی کاناپه بشینم با صدای بلند گفتم : زودتر آدماده شو نزدیک غروبه ممکنه هرلحظه فرشید برسه.
    با فکر اینکه تا کمتر از چند ساعت دیگه کل رویاهایی که این مدت زندگیشون میکردم قراره واقعا اتفاق بیفته از شدت هیجانش وجودم لبریز حس شهوت میشد.
    هوا کم کم رو به تاریکی میرفت چند ساعتی بود که بارش بارون شدید تر شده بود.‌
    صدای آیفون سکوت خونه رو شکست. بلند شدم و از فرط استرس انگار هوایی برای تنفس نداشتم و برای آخرین بار داد زدم که به خاطر خدا شیما اخماتو باز کن. در رو که باز کردم با دیدن فرشید و تیپی که زده بود دهنم باز موند. اون تیپ رسمی اداریش کجا و این کجا. موهاش رو مرتب و براق کرده بود. شلوار جینش حسابی پاهای توپرش رو نشون میداد بوی اُدکلن تلخش و قد بلندش حسابی میتونست هرکسی رو جذب خودش کنه راستش توی دلم یه خورده بهش حسودیم شد.
    وقتی تعارفش کردم بیاد تو خونه و هردو وارد پذیرایی شدیم از دیدن هیکل شیما توی چارچوب در اتاق خواب جفتمون کپ کردیم. انگار سورپرایزای امشب تمومی نداشت. یه دِکُلته ی قرمز که چاک سینه هاش رو مشخص کرده بود و برجستگی سینه های درشتش پشت اون حسابی اِغوا کننده بود.
    یه جوراب توری نازک که پرو پاچه های سکسی شیما رو کاملا بیرون انداخته بود. لبای قرمز و درشتش و موهای شرابی لَختش که روی شونه هاش ریخته بود.
    خندید و آروم قدم و زد و به جفتمون سلام کرد.
    وقتی فرشید رو زیر چشمی نگاه کردم خنده م‌گرفت. رنگش سرخ شده بود و مدام آب دهنش رو قورت میداد. کیرش حسابی برجسته شده بود و با دیدن این صحنه حس کردم کیرم داره توی شلوارم بیقراری میکنه.
    شیما تعارف کرد که بریم و بشینیم بشینیم و ما مثل مسخ شده ها و بی کنترل روی حرکاتمون ازش اطاعت کردیم.
    حالا رو به روی شیما بودیم و بهتر میتونستم سینه های درشتش رو ببینم و اون لحن حرف زدن هوس برانگیزش رو بشنوم. شیمایی که انگار اصلا شیمای چند ساعت‌ پیش نبود و همین سکسی بودنش که همیشگی بود خوشحالم میکرد.
    شیما گاهی رون های سفید و گوشیتش رو دست میکشید و برامون پشت چشم نازک میکرد . از هر دری گفتیم و خندیدیم و توی این مدت حتی یک لحظه هم نشد که فرشید از اون اندام فوق العاده سکسی شیما چشم برداره.
    بعد خوردن شام هر سه ساکت بودیم و انگار فقط منتظر یه جرقه که انبار شهوت درونمون شعله ور بشه. همه منتظر یه حرکت از نفر دیگه بودن و استرس امونم رو بریده بود. تا اینکه شیما آهسته بلند شد و به سمت اتاق خواب قدم زد. از پشت که نگاهش کردم با هر قدمش و بالا و پایین شدن باسنش که انگار داشت میرقصید و نرمی کونش که کاملا حس میشد بدجوری داغم میکرد. فرشید دیگه کاملا زیپ شلوارش رو باز کرده بود و داشت با دید زدن کون تپل شیما با کیرش ور میرفت. تازه یادم رفت که بساط مشروب رو پهن کنم ولی اون حرکات شیما و اون بدن سکسیش مست کننده تر از هر شامپاینی بود. چند دقیقه بعد رفتن شیما به فرشید نگاه کردم و یه چشمک بهش زدم . خندید بلند شد و به طرف اتاق خواب رفت. نمیخواستم اولای کار مزاحمشون بشم. به مبل تکیه دادم و یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدم و با روشن کردنش ازش کام‌ گرفتم . چند دقیقه بعد صدای ناله های خفه ی فرشید که از بی نهایت شهوت وجودش بیرون‌ میزد و صدای رعد و برقی که هرچند وقت یه بار فضای نیمه تاریک خونه رو روشن‌ میکرد قاطی شده بود.
    تک تک سلولای بدنم درگیر لذت و کنجکاوی بود که الان تو چه حالتی هستن ؟ کیرم به بیشترین حد انبساط رسیده بود و مشغول دستمالی کردنش بودم. باید بهشون‌ ملحق میشدم.
    فیلتر سیگارو توی زیر سیگاری مچاله کردم و بلند شدم ، با هر قدم که به سمت اتاق خواب برمیداشتم صدای آه ناله هاشون واضح تر شنیده میشد و این صداها تن داغم رو داغ تر و هیجانم رو بیشتر میکرد. با هرقدم تپش قلبم بیشتر میشد و بالاخره میتونستم صحنه ای که توی خواب بارها دیده بودم رو ببینم. توی چارچوب در ایستادم . اتاق با نور ملایم آباژور روشن شده بود و با دیدن شیما که دِمِر روی تخت افتاده بود و بالش رو بین دندوناش قرار داده بود و از فرط لذت آه میکشید و هیکل مردونه ی فرشید که کل وزنش رو روی شیما انداخته بود و محکم تلمبه میزد و با هر تلمبه کون زنم مثل ژله زیر کیرش میلرزید و از ته دل آه میکشید اختیارم رو از دست دادم. پایین تخت لباس هاشون روی زمین افتاده بود و از فرط شهوت نفهمیدم کی لخت شدم . رو به روشون ایستادم . فرشید مدام تکرار میکرد :
    - جووووون ، جرت میدم جنده . شوهرت بلده مثل من این کُس خوشگل و داغت رو بگاد؟
    نمیدونم چرا از این حرفاش ناراحت نمیشدم . برعکس شهوتم رو بیشتر میکرد. زانو زدمو دستمو روی صورت شیما که عضلاتش از شدت لذت منقبض شده بود گذاشتم. چشماشو باز کرد و با اون حالت خمارشون بهم خیره شد . داشتم دیوونه میشدم . بی اختیار لبام رو به لباش چسبوندم. فرشید گاهی من رو مخاطب قرار میداد : ببین محسن زنت چه کُسی داره میده. کیر کلفتم رو تا ته کردم تو کُس زن جنده ت. و با این حرفش آتیش گرفتم و با تمام وجود لبای شیمارو میک زدم.
    بلند شدم و کیرم رو روی لباش تنظیم کردم. بی حال لباش رو از هم فاصله داد و با شدت کیرم رو سُر دادم توی دهنش. عاشق ساک زدنش بودم حرفه ای و پراز شهوت . هنوزم دیدن اون صحنه که من و فرشید همزمان داشتیم از شیما کام میگرفتیم باورم نشده بود و انگار داشتم خواب میدیدم. حتی اگرم خواب بود دوست نداشتم کسی بیدارم کنه.


    چند دقیقه بعد پوزیشنمون رو عوض کردیم . شیما داگی وایساد و من رفتم و با دستم لمبرای کون نرم و سکسیش رو توی دستام گرفتم و کیرم رو دم کُس خیسش تنظیم کردم. وقتی فرشید رفت و جلوی صورت شیما وایساد تازه تونستم کیرش رو ببینم. سایزش خیلی بیشتر از اندازه ی کیر خودم بود و توی دلم گفتم سیما چجوری این رو تحمل کرده ؟؟
    یه کم با چوچولش بازی کردم و خیلی راحت کیرم رو فرستادم تو. فرشید موهای شیما رو گرفته بود و با تمام توانش کیرش توی دهن زنم عقب و جلو میکرد. چشماش و بسته بود و زیر لب تکرار میکرد : بخور جنده..بخورجنده. بخورش.
    دیدن این صحنه باعث میشد منم تلمبه زدنم رو با شدت بیشتری توی کس زنم ادامه بدم.
    نمیدونم چند دقیقه گذشت و چندحالت عوض کردیم . وقتی به خودم اومدم که روی تخت دراز کشیده بودم و شیما و فرشید پایین تخت بودن . شیما روی دوزانو نشسته بود و فرشید ایستاده داشت با کیرش ور میرفت . شیما تا جایی که میتونست دهنش رو باز کرده بود‌ . بعضی وقتا که با فرشید فیلمای پورن میدیدیم همیشه میگفت عاشق آخرای فیلمه که مرده آبش رو توی دهن زن خالی میکنه. من نگاه میکردم. نگاه میکردم که زنم چجوری مثل یه پورن استار منتطره که آب فرشید رو ببلعه . داشتم کیرم رو میمالیدم . غرق لذت بودم و یه لحظه احساس کردم خون با شدت بیشتری توی رگ هام جریان پیدا کرده که با شدت و فشار آبم رو ریختم روی ملافه ی تخت. چند لحظه بعد با صدای ناله ی خفه ی فرشید که از ته حنجره ش بیرون میزد مایع سفید و غلیظ کیرش با شدت روی صورت شیما پاشیده شد . فرشید با انگشت آبش رو از روی لبا و صورت شیما جمع کرد و انگشتش رو توی دهن شیما بازی داد و تکرار کرد : همه ش رو بخور جنده مال خودته.
    بی حال بلند شدم و سیما رو که همونجور روی زمین نشسته بود بغل کردم و یه لب حسابی ازش گرفتم . فرشید خیلی نموند تشکر کرد و ازمون خداحافظی کرد.
    خیلی دوست داشتم در مورد تجربه ی اونشب از شیما سوال کنم . ولی خسته بود و گفت میخواد بخوابه . دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
    بی حال روی تخت افتاد و منم از پشت بغلش کردم و پلکام کم کم سنگین شد.....


    دستپاچه دکمه ی آستین پیرهنم رو بستم و از توی آینه نگاهی به شیما انداختم که هنوز خواب بود. خیلی دیر کرده بودم و باید زودتر به اداره میرسیدم.
    ماشین رو پارک کردم و پله ها رو تند تند بالا رفتم که باعث شد نفس نفس بزنم . رفتم و در اتاق رو باز کردم. احسان و مجید دوتا از بچه های اداره با دیدن من پوزخندی زدن و مشغول پچ پچ شدن. از اینکه دونفر پچ پچ کنن متنفرم. مخصوصا اگه فکر کنم راجع به منه. شونه ای بالا انداختم و پشت میزم نشستم. نگاهم به میز خالی فرشید افتاد و از مجید سراغش رو گرفتم . تا خواست جواب بده دستگیره ی در چرخید و فرشید اومد تو. با دیدن من نگاه معنا داری به احسان و مجید انداخت و هر سه ریز خندیدن. اعصابم داشت خورد میشد و توی دلم خدا خدا میکردم فرشید دهن لقی نکرده باشه و دلیل این پوزخندا که روحم رو شکنجه میداد اتفاقای دیشب نباشه.
    اون روز به هزار سختی گذشت و حرف زیادی بین من و فرشید رد و بدل نشد. فرشید زودتر رفت و من وقتی کُتم رو برداشتم و خواستم از در بزنم بیرون صدای احسان رو شنیدم که به مجید به حالت تحقیر آمیزی گفت : آقا مجید سعی کن پسر خوبی باشی خدارو چه دیدی شاید دفعه ی بعدی قرعه به نام من و تو افتاد نه این فرشید بی دست و پا.
    - خخخخخخ آره داداش. این فرشید که تا دیروز تنها دستی که کیرش رو لمس کرده دست مبارکش حین جق زدن بوده لیاقتش رو نداره.
    دوزاریم افتاد و میخواستم همونجا برگردم دهنشون رو پر خون کنم ولی هر واکنش دیگه ای میتونست شرایط رو بدتر کنه. کلافه از اداره بیرون زدم و شماره ی فرشید رو گرفتم بعد چند بار رد تماس بالاخره جواب داد و نذاشتم حرفی بزنه و هرچی از دهنم در اومد نثارش کردم.
    عصبانی کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. از راه پله ها که بالا رفتم چند بار شیمارو صدا زدم : شیماااا. شیما خانوووم؟ عشق من؟
    ولی جواب نداد و فکر کردم هنوز خوابه . وقتی در هال رو باز کردم داد زدم : پس چرا جواب نمیدی خانو.....
    از چیزی که دیدم قلبم انگار از کار افتاد. مثله یه ساعت بدون باتری. عرق سرد پیشونیم و دستای لرزونم و فکری که اجازه نمیداد هیچ تصمیمی بگیرم. با قدم‌های سُست به سمت شیما رفتم. چندتا چک به خودم زدم و آرزو میکردم این فقط یه کابوس لعنتی باشه. ولی‌... ولی واقعیت داشت. از شر این واقعیت کجا باید پناه میبردم ؟ هنوز شرایط رو درک نکرده بودم و با نگاهی که ناباوری توش موج‌ میزد به شیما خیره شدم. جسد بی جونش و طنابی که اون رو معلق بین زمین هوا نگه داشته بود. بی اختیار و پر بغض داد زدم : شیماااااااااا. فریادی که حنجره م رو زخم کرد. دستپاچه به سمت آشپزخونه دویدم و یه کارد برداشتم. چارپایه رو زیر پام گذاشتم و به هر سختی که بود طناب رو بریدم و با پاره کردنش نتونستم سنگینی وزن شیما رو تحمل کنم هر دو به شکل بدی روی زمین افتادیم. جسد بی جونش زیر بدنم افتاده بود و رنگ صورتش کبود شده بود. چشماش پر خون بود و درد زیاد چهره ش رو چروکیده کرده بود. کبودی طناب روی گردنش حلقه ی داری بود که خودم با دستای خودم دور گردنش انداخته بودم. منه بی غیرت منه بی همه چیز...
    چشمم به نامه ای افتاد که روی آینه چسبونده بود. با تقلای زیاد به سمت آینه رفتم دیگه جونی برام نمونده بود‌ .
    سعی کردم نامه رو بخونم. باید میخوندمش.
    " این نامه رو برای مردی مینویسم که فکر میکردم عاشقانه دوستم داره. برای مردی که هوسِ یک لحظه ی زودگذر باعث شد تن ظریف زنش رو به دستای سخت یه آدم غریبه بسپاره. برای مردی که فکر نکرد زنش ممکنه چقدر داغون بشه . این نامه رو برای تو مینویسم. مطمئنا وقتی داری این کلمات رو میخونی شیمای تو دیگه نفس نمیکشه. من گفته بودم این کارو از من نخواه . گفته بودم تن من فقط ماله توئه . گفته بودم ....
    تو به خواستت رسیدی و من تموم خواستم فقط تو بودی. اینکه مَردَم باشی. اینکه روم غیرت داشته باشی. ولی تو....
    دیشب خندیدم . خودم رو پشت لبخندی پنهون کردم که درد میکرد و ذره ذره ی وجودم داشت میسوخت ولی گوشای تو فقط آه و ناله ی من با یه مرد غریبه رو شنید نه صدای شکستن قلبم..
    محسن من زنت بودم. یادته همیشه بهم میگفتی : تو همسر سکسی "منی"؟ ولی از وقتی تصمیم گرفتی فقط خودت نباشی و لذتت رو با یکی دیگه تقسیم کنی من از درون شکستم. شکستم محسن . عاشقانه دوستت دارم. راستی دیروز رفتم آزمایش دادم. گفته بودم چند روزی از عادت ماهانم عقب افتادم. دیروز میخواستم لبخند بزنم و بهت بابا شدنت رو تبریک بگم.... خراب کردی محسن خراب کردی.. نمیخوام بچه م با سرکوفت دیگران بزرگ بشه چون شک نکن دوستت همین حالا با افتخار جریان سکسش با زنت رو همه جا جار زده. من و بچم میریم محسن . امیدوارم هیچوقت برام اشک نریزی. هه بازم یاد اون حرفت افتادم.
    "تو همسر سکسی منی"...... خداحافظ برای همیشه....."
    نامه ای که اشکام خیسش کرده بود رو مچاله کردم و از ته دل داد زدم : محسن ازت متنفرم آشغال تویه آشغال بی وجودی.
    بالای سر شیما ایستادم و تو بغلم گرفتمش. هق هقم اجازه نمیداد درست نفس بکشم.
    کاش میشد زمان رو به عقب برگردونم.
    زیر لب گفتم : تو همسر سکسی من بودی نه هیچ کس دیگه ....
    من تورو قسمت کردم ولی عشقم رو هیچوقت نسبت به تو با کسی قسمت نکردم... هیچوقت... همسر سکسی من......


    نوشته: lovely_grl

  • 23

  • 39




  • نظرات:
    •   .Nazanin.
    • 5 ماه،2 هفته
      • 6

    • لاولی طولانیه من بعدا میخونم نظر میذارم برات


    •   sanaz-amir
    • 5 ماه،2 هفته
      • 6

    • عالی نوشتی


    •   شاه ایکس
    • 5 ماه،2 هفته
      • 23

    • نوشته ات که بی نهایت زیبا بود بحثی درش نیست. موضوعی که در نظر گرفتی هم بکر و جالب بود لازم بود این مسئله از دیدگاه زن هم بررسی بشه . پایانشم زیبا تموم کردی ولی به طور کلی کاکولدها مردانی هستند که تمایل به مفعول بودن دارن چون به هر دلیلی نمیتونن این علاقشون رو ابراز کنن دوست دارن یکی زنشون رو جلوشون......... که با دیدن از نزدیک و همزاد پنداری تا حد ممکن فانتزیشون رو بدون لو دادن خود واقعیشون به حقیقت نزدیک کنن. سالهای سال در ایران ازمایش بکارت شرط ازدواج بوده. با این افزایش تصاعدی کونی ها در جامعه لازمه خانواده دختر هم از خوانواده داماد ازمایش بررسی سوراخ باسن بخوان که اخر عاقبت دخترشون اینجوری نشه....


    •   حاج.دولدار
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالي بود
      قشنگ و متفاوت


    •   adelbozorg
    • 5 ماه،2 هفته
      • 5

    • اگر راست گفته باشی و اگر یک سر سوزن از مردونگی چیزی درونت مونده باشه بای بری خودتو از کوه بندازی پایین .
      تو یک بیشرف پستی
      تو یک بیناموس رذلی
      تو یک حرومزاده حقیری
      نمیدونم چقدر داستانت واقعیت داشت و بدجوری بغض گلومو گرفته که یک فرشته ای رو حروم کردی


    •   سیاه_مشق
    • 5 ماه،2 هفته
      • 13

    • داستان جالب بود، ولی از موضوع تنفر خاصی دارم، لایک میکنم، ولی ....
      ولی واقعا میگم اون هایی که دست توانا در نوشتن دارن باید داستان هایی بنویسن که نظر جامعه نسبت به خیانت، سکس با محارم، بیغیرتی و غیره تغییر بده، خیلی از کاربر ها نوجوان هستن و این موضوعات رو ضمیر ناخوداگاهشون موثر هست.
      تبریک میگم به روند داستان و یک تفسیر بازدارنده از این نوع فانتزی ها بود، به درون مایه این داستان من لایک میدم، وگرنه بقیه چیز هاش با احترام به نویسنده، تنفر خاصی دارم


    •   Minow
    • 5 ماه،2 هفته
      • 12

    • عالي بود لاولي جان واقعا ي همچين داستاني هم اينجا لازم بود براي كساني ك ذهن بيمار دارند و معناي خانواده و غيرت رو فراموش كردن واقعا خسته نباشي
      فقط پاراگراف اول رو ك نوشتي كاملا تا ته داستان لو رفت


    •   Night-king
    • 5 ماه،2 هفته
      • 5

    • تگ بیغیرتی ببینم ی کلمه از داستان رو نخونده دیس میزنم!
      ای کاش این تگ و همه داستاناش از رو سایت حذف بشن...


    •   _secretam_
    • 5 ماه،2 هفته
      • 7

    • آوا جان تبریک میگم داستان زیبایی رو به تحریر آورده بودین


    •   Mahsa_golden_girl
    • 5 ماه،2 هفته
      • 6

    • عالي بود عزيزم


    •   خوشگلخانم
    • 5 ماه،2 هفته
      • 4

    • خیلی ناراحتی بود خیلییییی اه


    •   dariusch.persisch
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • مثلا خواستی هنری بنویسی خاص باشه؟اصلا حسی منتقل نمیکرد. داستان سکسی باید طرفی که میخونه رو حشری کنه. وگرنه جاش اینجا نیست. جدا از اینکه خوب یا بد نوشتی. موفق باشی


    •   shararehh22
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • (dash)نفرت انگیز بود


    •   mfali
    • 5 ماه،2 هفته
      • 4

    • بینهایت زیبا و جذاب نوشتی، آخر داستان هم خیلی خوب تموم شد، امیدوارم همچین اتفاقی برای هیچ کس نیوفته


    •   parto_banoo
    • 5 ماه،2 هفته
      • 11

    • بینهایت زیبا بود و هرکسی با تمایل بیغیرتی اینو بخونه تلگنری میشه به ذهن فاسد شدش

      موفق باشید و امیدوارم که در آینده داستانهای بیشتری با این محتوا ازتون منتشر بشه


    •   Zoj_zo
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعن عالی و تاثیر گذار


    •   Devil._.Girl
    • 5 ماه،2 هفته
      • 4

    • ah ah shohare man intori bashe kunesho pare mikonam


    •   مهندس21
    • 5 ماه،2 هفته
      • 5

    • آقرین یکی از راه های مقابله با ترویج بی غیرتی نشان دادن عواقب کاره


    •   موری.جون
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • خب فقط بایدگفت که زنت کسخول بوده وشیرین عقل که بچه رو بهت نگفته و بجاش تصمیم گرفته که بهتره که بمیره دنیا نیومده خودتم احمقی که بعداکی دادن زنت عجله کردی و ذهنشوبا داستانها و فیلمو حرف زدن و بحث و دیدن سایتها ونشون دادن این رابطه ها آماده نکردی که ازاین فکرای قرون وستایی و مسخره قدیمی نکنه و بفهمه که درکنارهمسرس و باهم از زندگیش نهایت استفاده و لذتو ببره حالا اگه داستانت واقعی باشه ولی خوب نوشتی و متن و نگارش و جزیات خوب بود و لایکو دادم انشا،الله زن بعدی درست انتخاب کنی کسخول نباشه


    •   amindada78
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • سیکتیر بابا....خاک تو سر بی غیرتت کنن.حتی فکرشم آدمو دچار تشنج ذهنی میکنه.تف تو ذاتت


    •   amindada78
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • سیکتیر بابا....خاک تو سر بی غیرتت کنن.حتی فکرشم آدمو دچار تشنج ذهنی میکنه.تف تو ذاتت


    •   arash.abi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • سلام
      داستانت عالی بود، خسته نباشی
      پاراگراف اول نباید اخر داستان رو مینوشتی، بهتر بود اون سطری که اشاره به طناب گردنش داره رو حذف میکردی، همه ما فهمیدیم که اخرش زنه خودکشی میکنه..
      تعارضی که بین نخواستن، سیلی زدنش به شوهرش با زمانی که تیپ سکسی و جنده بازی برای فرشید داشت قابل درک نیست، زنی که نخواد حداقلش اینه که کمترین رغبت و تلاش رو تو اون سکس انجام میده، نمیاد لباس دکلته بپوشه
      ..
      اخرشم که شدیدا هندی شد، حس مادرانه اش اجازه نمیده الوده بشه..و رزالت روازوجودش جدا میکنه


    •   arash.abi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 5

    • یه چیز دگ
      من با چندین نفر سکس کردم، به هیچکدومشون نگفتم جنده جرت میدم، کمتر کسی خوشش میاد بهش بگن جنده و فلان بهمان
      اینو انقدر رواج ندیدن
      کاش جای اینو، عزیزم و نفسم و دوستت دارم رو روال کنید


    •   61Matrix
    • 5 ماه،2 هفته
      • 6

    • عالی نوشتی عالی ....کاملا تاثیر گذار و دارای مضمون...هم سکس رو خوب و جالب توصیف کردی و هم قسمت های عبرت انگیز رو ...به نظرم همه کسایی که فک میکنم این فانتزی رو دارن باید این داستان رو بخونن عبرت بگیرن...


    •   sexivsexi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • برام جالبه
      خودت مخالف تایپیک های بیغیرتی هستی اما داستان بیغیرتی مینویسی
      داستانت خوب بود


    •   Arash_bushehri
    • 5 ماه،2 هفته
      • 6

    • بی غیرت نیستم و از بی غیرت ها هم بدم میاد ... اول که عنوان داستان رو خوندم میخواستم نخونمش ولی وقتی متوجه شدم داستانه خوندم و خوشم اومد ، نه از بیغرتیش از غیرت اون خانم خوشم اومد که درس بزرگی به بیغیرت ها داد. اعتقادم اینه که بیغیرت واقعی وجود نداره و اینا که خودشون رو بیغیرت معرفی میکنن در حد حرف هستن ولی اصلا دوست ندارم که بی غیرتی واقعی رواج پیدا کنه ‌.چه خوبه که برای از بین بردن حس بیغیرتی تلاش کنیم


    •   Mobin18836
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا زیبا بود
      فراتر از این سایت بود واقعا


    •   Pesarak_khosh
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • قشنگ بودش (angel)


    •   peyman00980
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • ??????


    •   @آروین
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • از لحاظ نگارش قشنگ بود ولی چون حال ادنو میگره دیسلاک کردم


    •   omidario
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود و خدارو شکر که کسی نمرده، اما اینو بدون آشغال که زن آدم مایملکش نیست که اونو بتونی به هرکاری وادارکنی درحالی که خودش نمی خواد


    •   SexyMind
    • 5 ماه،2 هفته
      • 5

    • مرسی که رو این موضوع کار کردین (rose)


    •   Shabsavar
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • اولش که تم داستان و دیدم نمیخواستم بخونم ولی اسم نویسنده وادارم کرد بخونم .
      خوشحالم بعد از خوندنش تاسف نخوردم بلکه خیلی خوشحال شدم .عالی نوشتی دوست عزیز .مثل همیشه پرچم لاولی بالا .


    •   .Nazanin.
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • لاولی لایک 22 رو تقدیمت کردم
      البته من کلا بی غیرتی رو دیسلایک میدم ولی چون داستان بود و خوب هم بود لایکت کردم
      موفق باشی


    •   a1s2d3f4g5h6j7k8l9@
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • خانم بیوه از شهرکرد زیر 35 سال بیاد تلگرام این ها ایدی
      @Sib3400


    •   Hosein467356
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلیا با داشتن بهترین زن و بهترین زندگی و بهترین شغل و بهترین خونه بازم کمشونه و انگار که نمیتونن این چیز ها رو برای خودشون نگه دارن و میخوان یکی رو توش شریک کنن حتی زن خودشون رو که حاظره بخاطر شوهرش جون بده
      همچین ادمایی نباید ازدواج کنن و این هیچ ربطی به غیرت یا اصن همچین چیزی نداره فقط موضوع اینه که فکر میکنن زنگیشون و یا زنشون ایقد خوبه که لیاقتش رو ندارن
      و یه نفر دیگه هم باید این وسط بهش اضافه بشه


    •   S_503694
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان به این قشنگی رو چرا نخونده دیس میدین خو؟؟ فقط چون تگ بیغیرتی داره؟ خب بابا بخونین شاید نکوهش بی غیرتی باشه! حتما که تو این سایتا اینجور گرایشات تشویق نمیشن.


    •   22amirafra
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • mahshar bood dastanet mesle hamishe be khoda gerye kardam dishab man daghigan be in mozu fek mikardam vali ba khundan akhare dastanet kollan monsaref shodam damet garm bazam miga aaaaaaallllllliiiiiiiiiiiiii


    •   zanbory
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • نکات آموزشی و عبرت آمیز قشنگی داشت ....بیغیرتها باید بخونن و عبرت بگیرن ..زن مقدسه ..هوس نیست..افرادی که اینجا فحش میدن اینا ازهمه بدتر هستن و غیرت ورزی بیجامیکنن ..داستان ب شخصی توهین نکرده که جوابش توهین آمیز باشه..داستان پند داده به افراد بیغیرت ...دمت گرم


    •   afshin.namioo
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • تاثیر گذار و وحشتناک


    •   Marshaall_Boss
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • دختر عشقولانه واقعاً دمت گرم...عالی بود...جز تشکر و لایک، کار دیگه ای نمیشه کرد...مرسی مرسی مرسی (rose)


    •   sساسانs
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • درود . من عاشق داستان های زیبا هستم . به نظر ها دقت کن . اونایی که از داستان و داستان نویسی بهره ای دارن ، مثل من به زیبایی اش اعتراف دارن و اونایی که داستان رو هنوز خوب درک نکردن ، آنچنان غرق در حس اش شدند که ناخداگاه واقعیت پنداری کردند و حس درونی شون رو به عنوان نظر ، نوشتند و این یعنی عالی نوشتی . برای کمتر کسی نوشتم : ادامه بده و دست از نوشتن بر ندار . موفق باشی


    •   afshin.namioo
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • یک خلاقیت در نوع داستانهای به اصطلاح بی غیرتی در این داستان وجود داشت ؛ معجونی از لذت شهوت و غم و تراژدی آخر داستان ، باعث میشه خواننده، هر لحظه با رویدادی جدید روبرو بشه ، و در نهایت یک درس عبرت برای همه اونهایی که به عواقب کار نمی اندیشند


    •   nadem74rozegar
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • یک بی‌غیرت به تمام معنا
      حرومزاده دوست داری دامادتتون خواهر سکسیت رو با یه مرد بیگانه شریک بشه؟؟؟؟
      یه بی غیرت
      دیس دیس دیس دیس دیس دیس
      شبمونم گاییدی رفت خاستیم به جق قشنگ بزنیم ریدی توش


    •   ilovemilf
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • عالی نوشتی . و لعنت به بی غیرتی . و ای کاش همچین چیزی واقعیت نداشته باشه :(


    •   ali80xx
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • بسیارغم انگیزو دردناک
      لایک


    •   Blackhorse
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • مذخرف بود ولی نتیجه اش باحال


    •   رضاکافر
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا عالی بود.و مرحبا به غیرت اینجور زنها و عشقشون.باید اینجور مردها رو بدن دست من تا جهنم رو همین دنیا نشونشون بدم


    •   مهران18سانت
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • کاش قبل اون پیشنهادسکس به خانمت خودت یه بلایی سرت میومد انشاالله که داستانت دروغه وساختگی ولی دلم برا خانمت حسابی سوخت البته اونم باید این پیشنهادو قبول نمیکرد ولی کاش اینجور بی غیرتی بودن تو ایران مد نشه که واقعا افتضاحه


    •   Parsagay2
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • من هیچوقت برا هیچ داستانی کامنت نمیزارم ولی این موضوعی که بهش پرداختی فوق العاده بود.کاملا احساسی بود و آدم رو میبرد تو دل داستان.شاهکار بود


    •   nimax96
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • هرزه بيشرف
      چه ذهناي مريضي تو جامعه داريم
      كير تو كس ننه همتون


    •   fk.1373
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • توف تو شرف مردی که زنش رو برای لذت خودش بفروشه و قربانی کنه.
      بیاید یه کمپین راه بندازید نه_به_بیغیرتی


    •   nasrin1980
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • بی غیرتی ارزش نیست


    •   khabzadeh
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • قلبم به درد اومد.


    •   Daniani
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • یه سوال طناب دارو به کجا بسته بود
      رسیدی چجوری چک زدی به خودت یا رسم شکل
      نامه کجا بود تو کجا بودی لابد از ناراحتی داشتی تو خونه میگشتی یهو دیدیش
      اخرش سکسی منی ...
      جقتو زدی عذاب وجدان گرفتی رمان نوشتی


    •   Saeed-merzaei
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • حسام آوا جان،لاولی گرل همیشه رو به رشد و ترقی،داستانت عالی بود ولی به گفته یکی از دوستان اون صحنه اول رو نباید میزاشتی،البته میدونم که دوست نداری داستان هات گنگ باشه،بازم عالی بود لایک،اینجا دیگه خانوم ها گوشاشون رو بگیرن میخوام فحش بدم،،آخه ک....بوق تو ک...بوق اول تا آخر اون کسایی که نه داستان میخونن نه حداقل زحمت به اون ک....بوق گشادشون نمیدن دوتا از نظریه ها رو بخونن،فقط مثل ک...ن مرغ دارن ورور میکنن. ببخشید آوا جان و دوستان (rose)


    •   mrchicco
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • اوا جان خسته نباشی داستان خوبی بود ایرادهایی که وارد بود و دوستان گفتند فقط برام جالبه کامنت کسایی که داستان رو نخوندند و نظر دادند و البته بعضیهاشون هم شما رو نمیشناختند


    •   Hooman.esf.59
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود
      مرسی


    •   Hooman.esf.59
    • 5 ماه،2 هفته
      • 4

    • داشتم کامنت ها رو میخوندم
      متوجه شدم اینجا خیلی شاسکول داره
      بدون اینکه داستان و بخونن دیس دادن یا فحش میدن
      یا خوندن و نفهمیدن این یه داستان است، نه خاطره
      حتی نمیدونن این داستان و یه خانم نوشته


      بابا چند بار بگیم این بخش شهوانی اسمش داستان سکسی است
      هرچی میخونید الزاما خاطره ی واقعی نیست.


    •   1352sina
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • اشخاصی که میگن من دیسلایک کردم چون بیغیرتی بود خیلی روشن حماقت خودشونو نشون دادن چه بسا اگر میخوندن متوجه میشدن که این داستان سکسی بیغیرتی چقدر درسهای اموزنده اخلاقی داشته و بی شک اثر گذاری روی اشخاصی میتونه داشته باشه که به بی غیرتی فکر میکنن ولی به عواقبش توجه ندارن . شاید با خوندن این داستان یک حفت عاشق بی تحربه را از عواقب این بیغرتی دور میکرد .
      من لایک دادم و ارزو میکنم دیگران را با نداتم کاری قضاوت نکنیم .


    •   Shayea_JR
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • قسمت ابتدایی(همون سه چهار خط اول) داستان خوب بود ولی اونجایی که فلش بک زد واقعا ضعیف بود که رفته رفته بهتر شد.
      جدای از نوشتنت موضوع واقعا خوب بود. الان همه داستانای بیغیرتی و کاکولد فقط جنبه ی مثبت و سکسشه که در ادامه هم به طرز عجیبی روی زندگیشون تاثیری نمیذاره و خوش و خرم زندگیشونو میکنن.
      نیاز بود به همچین داستانی توی این وضعیت شخمی جامعمون.
      طبیعتا پسندیدن یا نپسندیدن چیزی سلیقه ایه و من به دور از هرگونه زیرسوال بردن نویسنده، از سبک روایت داستان لذتی نبردم برای همینم لایک نمیکنم.
      از طرفی برای موضوع خوبی که داشت دیسلایک هم نمیکنم.
      به یک کامنت که شاید خونده بشه قناعت میکنم. موفق باشی :)


    •   lezatbebarim
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • نیازی به تعریف و تمجید من نداره وحتی لایکی که کردم هم اثری نداره روی داستانی که بزیبایی ترسیم شد و نشان داد که تا کجا میتونه ناراحت کتنده باشه وقتی بین دو نفر تعادل خواسته های جنسی برقرار نباشه و خقیقتی که میتونه بعد یک ارتباط این شکلی توی جامعه ما اتفاق بیافته و رسوا کننده این رایط باشه ، لذتی که از قلم شما بردم منو مسخ کرده هنوز . فقط میتونم با تمام وجودم همین لحظه فریاد بزنم متشکرم


    •   kharebeashna
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • سلام عزیز
      منم بهت تبریک میگم. قلمت زیباست. داستان تو اگر هم واقعی نباشه، رواج این نوع سکس در جامعه ما و اثرات بد اون واقعیه. سکس وقتی طرفین رو به اوج لذت می‌رسونه که زیرمجموعه یک عشق دونفره باشه. و هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست.
      من داستانت رو دو سه بار خوندم و لذت بردم. موفق باشی
      اگر سوءتفاهم نشه دوست دارم نظرت رو نسبت به اولین داستانی که نوشتم برام بنویسی.
      داستان "می‌خواهم ببوسمت"
      واقعا دوست دارم برای داستان‌های بعدی از نگارشت کمک بگیرم


    •   fazi20
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • منم مث بعضی دوستان شدیدا از تگ بیغیرتی بدم میاد و هیچ وقت نمیخونم اما به خاطر اینکه نویسنده این داستان ت بودی خوندمش . ترجیح میدم حسم به داستان نگم ... موفق باشی هر چی جلوتر میری بهتر مینویسی (rose)


    •   کفتارپیر
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • محشر بود


    •   yaser_joker
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • بد نبود


    •   Malake33
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان سوای های زیادی داشت ، کاراکتر ها قبل سکس و بعد سکس انگار دو تا آدم مختلف بودن ،......شیما چرا مثل به پورن استار سکس میکنه و بعد مثل یه زنه خونگی معصوم خودکشی میکنه ،.....این سوتی هااا داستان رو فی کو مسخره میکنه ،....هیکل شیما از هر شامپاینی مست کننده تره ،.....کی گفته شامپایین مست میکنه ؟؟؟ کلمات بار معنایی دارند قرار نیست چون خوشکل آن بیان تو داستان ،.....هر چند داستان های اینجا بیشتر جنبه سکسی داره و ارزش خوندن ندارن


    •   Badqueen2
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • حیف این داستان که اون بالابالاها نباشه...خیلی از مردا این فانتزی رو دارن و بیانش میکنن حتی و نمیفهمن یه زن چقدر خورد میشه که بخواد ابزار و وسیله بازی و خوشگذرونی مردا بشه...سکس برای زنا معناش خیلی متفاوته با اون چیزی که مردا فکر میکنن


    •   بیکسوکارحشری
    • 5 ماه
      • 2

    • از این داستان خوشم اومد. نه به خاطر سکسش، به خاطر اینکه به خیری ها فهموند که بیغیرتی عاقبتش چیه.
      فهموند که زن اگه باحیا باشه هیچ وقت تن به این کارا نمیده. زنی که حاضر باشه به این کارا جنده س. چه شوهر بخواد چه نخواد این کارا رو انجام میده و هرزه بازی شو میکنه.
      دمت گرم که حالیشون کردی


    •   Mmdtex
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • ریدی کصمغز خاک تو سرت ما دنبال زن پاکیم ی ننه کیر دزد مث تو زن پاکو ب گا میده (dash)


    •   milad_milan
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • صبح تا شب هی داستان و فیلم سکسی دیدن همین میشه روح و مغز آدم خراب میشه ، درحد نرمال اشکال نداره
      اکثر داستانها تخیلی هستش
      امیدوارم این داستان هم واقعی نباشه فقط اشاره ت به تخریب زیاد سکس به روح و مغز باشه


    •   محمدکلاته
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • .محمدهستم۳۰ساله
      زوج های خوب و متشخص
      هرکی نفرسوم میخواد خوشحال میشم تلگرام پیام بده برای اشنایی بیشتر.باتشکر
      Mohammad4217@


    •   Newah007
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • Lovely-grl عزیز....


      چجوری این داستانت رو از دست دادم و تا الان نخوندم, نمی دونم واقعا....!!!


      پرداختن به موضوع کاکولد که یکی از پدیدههای دهه اخیر هست, جسارتی میخواد که کار هرکس نیست.....


      البته خیلیها تا امروز فانتزی ها یا اتفاقاتشون رو در اینجا باز نشر دادن, اما ساخت و پرداخت شما و جنبه های روانشناختی و علت و معلولی اون, در این داستان فوق العاده بود,....


      جسارت و شهامت شما جایی بیشتر بروز می کنه که از نگاه یک مرد کاکولد داستان روایت می شه و اتفاقات ماحصل یک هوس مردانه هست.....


      هر چند تا جایی که مطالعه کردم, کاکولدها بیشتر به خاطر کشش و گرایش درونی خودشون به همجنسگرایی اونها رو وادار به سو استفاده از نزدیکانشون می کنه, اما نگاه شما رو کاملا درست میدونم....


      دمت گرررررم دختر قلم زرین.....


      Lor Boy


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو