همه احساس من براى تو (۱)

    بلند پروازى رو دوست داشتم و هميشه غرورم برام مهمتر از آدما بود، روى ايجاد روابط با آدمها خيلى سفت و سخت بودم و خودم رو لايق معاشرت با هركسى نميدونستم. آنچنان دوست صميمى نداشتم جز يه نفر، كسى كه ميشد بهش تكيه كنى، توى روزاى سخت همدم و غمخوارم بود و توى روزاى خوشى پايه ى عشق و حالم.
    اون كسى نبود جز؛
    پريوش عزيزم...!!
    كه يار شفيق دوران كودكيم بود!!


    پريوش دختره بى نظيرى بود و بر عكس من خاكى و صميمى بود، بشدت اجتماعى و پرحرف و صادق.!!
    هميشه دوست داشت به هر چيزى كه مى خواد برسه و مطمئنم يكى از خواسته هاش من بودم!!!
    اما هيچوقت به صراحت برام اعتراف نكرد كه عاشقمه و دوستم داره ولى از رفتاراش خوب ميشد اينو فهميد.
    از هر فرصتى براى لمس من استفاده ميكرد و ته خداحافظياش دوست داشت بجاى صورتم لباى منو ببوسه ولى من نميزاشتم اون اصرار ميكرد.
    وقتى در مورد دوست پسرم حرف ميزدم ازم ميخواست باهاش نزديكى نكنم و مراقب خودم باشم و ته حرفش اين بود:
    "نيكا تو لياقتت بيشتر از يكى مثله بردياس اون لياقت تورو نداره"


    شايد خجالت شايد ترس مانع ابراز احساساتش به من ميشدن، هميشه ميديدم چطور محو تماشاى منه و بهم چطور از ته دل و بى منت محبت ميكنه بعضى وقتا از اين رفتاراش شرمنده ميشدم. به شدت در موردم حسودى ميكرد و وقتى منو گرم صحبت با كسى ميديد توى لاك خودش فرو ميرفت و تا چند ساعت بعدش با ناراحتى جوابمو ميداد. بعضى وقتا مى ترسيدم كه نكنه پريوش واقعا عاشقم بشه و من نتونم عاشقش بشم و بهش عشق بورزم و اين واقعيت كه من اندازه ى خودش دوسش ندارم باعث بشه دلش بشكنه!؟ چون حس من به پريوش از اول هم يه حس خواهرانه بود تا دوست داشتن!!!


    ازم تو هر جمعى تعريف ميكرد و بدون من جايى نميرفت، مثلا مواقعه اى كه باهم درس ميخونديم و حواسم نبود و موهاى پريشونه مشكى ام روى چشمام ميريخت رو با دستش كنار ميزد و پشت گوشم ميداد، وقتى متوجهش ميشدم با لبخند مليحى قربون صدقه ى چشماى رنگ دريام ميرفت و از رنگ پوست برنزه ام ميگفت!!


    پريوش هم زيبا بود اما نه به زيبايى مثل من قدش بلند بود اما چند سانت كوتاه تر از من، رنگ پوست سفيدى داشت با لبهاى قلوه اى كه بيشتر مواقع ترك مى خوردن و از برق لب استفاده ميكرد چشمهاش درشت و همرنگ موهاش قهوه اى بود و صورت گرد و دوست داشتنى داشت. در مورد زيبايى بشدت حريص بود و دوست داشت با هر دختر زيبايى كه ميديد دوست بشه كارى كه من بشدت مخالفش بودم و ناراحتم ميكرد اما بروى خودم نمى آوردم، بهتر بگم دوست نداشتم دور و برمون پر از آدمهاى رنگو وارنگ باشه و همين تنهايى مون رو دوست داشتم...


    ترم اول دانشگاه تموم شده بود و ما وارد ترم دوم شده بوديم. اواخر فروردين سال ٩٥ بود كه پريوش با دخترى زيبايى به اسم هليا دوست شد و بعد از اين آشنايش هى بيشتر و بيشتر از من دور شد. هليا دخترى سرد و سنگدل و مغرور بود چهره اى شبيه به عروسک باربى داشت و به واسطه ى اين زيبايش همه رو مجذوب خودش ميكرد. من قبل از پريوش با هليا آشنا شده بودم، آشنايى ما از يك دعوا شروع شد اونم سر جاى پارک ماشين، هرچقد اون روز باهاش بحث ميكردم بيشتر احساس ميكردم يه دختره افاده اى هست كه از دماغ فيل افتاده و ازش بدم مى اومد، چندبارى هم توى محوطه دانشگاه ديده بودمش كه چنان با غرور راه ميرفت كه حتى خود من با وجود مغرور بودن از غرور بيش از اندازه اش حالم بهم ميخورد. يادمه بعدها سر يه درس اختصاصى و تداخل ساعتش با كلاس ديگم، به اصرار پريوش مجبور به عوض كردن ساعت كلاسم شدم و اينجا بود كه من از ماجراى دوستى اون و پريوش مطلع شدم.


    اوايل من و هليا رابطه ى خوبى نداشتيم و تنها وصل كننده ى ما بهم پريوش بود، كه اونم با اومدن هليا، حضور تنها دوست دوران كودكى پريوش براش كمرنگ شده بود و اين رفتاراش عذابم ميداد. نميدونم چرا اما اونموقعه دوست داشتم هليا براى هميشه از بين من و پريوش حذف بشه و ديگه نبينمش. تا اينكه زد و سر اتفاقى كه براى مادر پريوش بخاطر بيمارى و جراحى مادرش افتاد مجبور به غيبت طولانى مدت شد و اين اتفاق سرآغاز همه چيز همه شد و رابطه ى ما تغيير كرد!!


    روز اولى كه هليا سلانه سلانه براى نيومدن پريوش به سمتم اومد رو هيچوقت فراموش نميكنم..! اولش هردومون مثل غريبه ها باهم رفتار ميكرديم تا مبادا يكى امون جلوى اون يكى ديگه غرورش بشكنه زياد باهام حرف نميزديم تا اينكه هليا با ديدن كيف گيتار من با ذوق و شوق شروع به سوال پيچ كردن من كرد، منم اولش با بى ميلى سوالاتشو جواب ميدادم اما نميدونم اين دختر مهره مار داشت يا واقعا از شدت جذب بالايى برخوردار بود كه منو كم كم مجذوب خودش كرد.


    وقتى حرف ميزد به دقت چهره اش رو وارسى مى كردم طرز اداى كلمات، صداى زير و نازك و پر از عشوه اش، موهاى يكطرفه و پريشونش كه روى پوست سفيد صورتش به طرز زيبايى خودنمايى ميكردن، از همه دلرباتر چشمهاى گربه اى و خمارش بودن كه با اون رنگ تيله اى هزار رنگشون تورو از خود بيخود ميكردن و با ابروهاى پهنش همخونى زيبايى رو ايجاد كرده بودن. كلا اين موجود از لحاظ زيبايى بهره ى كامل رو برده بود و خدا در اوج حوصله و ظرافت اون رو نقاشيش كرده بود. از لباش نميشد براحتى گذشت و دل كند مخصوصاً موقعه ى حرف زدن، دوست داشتى فقط به اون دوتا گوشت قرمزه قلوه اى زل بزنى وقتى كه حواسش نبود بى هوا ببوسيشون، همينطور داشتم چهره ى زيباش رو آناليز ميكردم كه با آرنجش به من زد تا من رو از ورود استاد به كلاس مطلع كنه.


    روزها مى گذشتن و من به هليا بيشتر علاقه مند ميشدم و رابطمون هى گرم و گرمتر ميشد. حالا كه پريوشى بينمون نبود، بجاى اينكه خوشحال باشم بيشتر احساس عجز ميكردم و ميترسيدم از اينكه:
    "نكنه عاشق هليا بشم!!"
    من هيچوقت عشق رو تجربه نكرده بودم و حتى نميدونستم چطوريه!! با خودم فكر ميكردم حتما يه نوع حس دوستانه ى شديدى هست كه در من نسبت به هليا قوت گرفته اما اينطور نبود و روز به روز به ديدنش، به شنيدن صداش و تكرار حرفهاى بى سروتهى كه سركلاس باهم ميزديم و لمس دستاش دلتنگتر و بى طاقت تر ميشدم، اون روزايى كه باهاش كلاس داشتم با وسواس تمام لباسامو انتخاب ميكردم و با دقت زياد آرايش ميكردم و حسابى به خودم عطر ميزدم، جورى كه انگار باهاش قرار دارم و بنا به پسنديده شدنم هست...هميشه يه دلشوره ى عجيبى داشتم اما همين دلشوره هم با اون برام شيرين بود.


    ترم دوم هم تموم شد و فرجه ها شروع شدن در اين بين هليا شماره ى منو گرفته بود و هر از گاهى قبل از اتمام كلاسها باهم اس ام اس بازى ميكرديم و توى تلگرام بهم پيام ميداديم اما بعد از شروع فرجه ها يه شب هليا به خونمون زنگ زد و شروع كرد به حرف زدن يك ريز حرف ميزد و گريه ميكرد جورى كه نمى تونستم آرومش كنم هرچقد تلاش ميكردم علتشو بفهمم طفره ميرفت. از هر درى حرف زد تا رسيد به موضوع قهر با دوس پسرش نميدونم چرا خوشحال شدم..؟! يادمه وقتى سركلاس هم كه بوديم هليا فيلم و عكس هاى دونفره اشون رو كه بهم نشون ميداد من از ناراحتى رومو ميكردم اونور و به دوست پسرش توى دلم فش ميدادم و ازش ميخواستم كه در مورد خودشون با من حرفى نزنه!!


    اون شب بهترين شب عمرم بود با اينكه حرفى بين من و اون رد و بدل نشده بود اما با اين خبر احساس پيروزى ميكردم و فكر ميكردم بايد كارى در مورد احساسم نسبت به هليا انجام بدم ولى از ابراز احساستم نسبت به اون ترس و واهمه داشتم. ميترسيدم نكنه منو پَس بزنه و آبرومو پيشه همه ببره، ولى بايد به ترسم غلبه ميكردم براى همين به اين فكر كردم كه چقد دوستش دارم مثلا وقتى كه كنارش راه ميرفتم و اون دستش رو دور دسته من حلقه ميكرد دلم ميخواست پرواز كنم يا وقتى آروم گونه امو ميبوسيد ته دلم ميلرزيد و دوست داشتم جاى اون لباى همو ببوسيم..! يا وقتى كنار هم توى كلاس مينشستيم گرماى تنش منو تحريک و بوى عطرش ديوونم ميكرد، انقد بهش فكر كرده بودم كه خيس شدنم رو احساس كردم، چشمامو بستم و توى خيالاتم، خودم رو با اون تصور كردم كه تنمون بهم گره خورده و با هم عشقبازى ميكنم همش تصور ميكردم كه چطور لبهاى قلوه ايش لاى لبامه و دارم با ولع مى خورمشون، بعد توى تصوراتم رفتم سراغ لاله ى گوشش جاييكه به گفته ى خودش خيلى روش حساس بود و با يه ليس از خود بيخودش ميكرد و اون هم با صداى ظريف و نازكش آه و ناله ميكنه دوست داشتم پاهاشو برام باز ميكرد و با همون عشوه هايى كه موقعه ى حرف زدن با من ميريخت بهم ميگفت: نيكا تورو خدا منو ارضا كن بهت التماس ميكنم با انگشتات منو بكن يه جورى منو ليس بزن تا به اوج ارضاء شدنم برسم...فكر به اين چيزا به طرز وحشتناكى تحريكم كرده بودن، بدنم گرم شده بود تمام صورت و گردنم گُر گرفته بود و دهنم مثل يه تيكه چوب خشکه خشک بود، پايين تنم تير ميكشيد و لاى پام نبض ميزد خيسى شورتم رو مى تونستنم خوب احساس كنم. حتى بوى آبم رو ميتونستم قشنگ از روى انگشتام احساس كنم، همه ى حشريتم در قالب يه احساس نياز شديد به سكس با هليا با سوزش از چشمام ميباريد جورى كه انگار معتاد بودم و چشمام نعشه ى سكس با اون... خودم رو به بالشم چسبونده بودم و جاى هليا بغلش كرده بودم روش آروم كمر ميزدم و خودمو به خياله اينكه اونه به بالش ميماليدم همه ى تنم يكصدا هليارو ازم طلب ميكرد براى ارضا شدن گداييه تنش رو ميكردم جاى عطرش بوى عطر خودم رو ميتونستم از روى تن تب كرده ام بشنوم چشمامو انقد بهم فشار داده بودم كه قطره اشک از كنارش ليز خورد و روى گونه ام نشست تنم چند بار لرزيد و توى تاريكى اتاق بدون هيچ صدايى آروم ارضا شدم!!
    بعد از ارضا شدن ته دلم هرى ريخت و خالى شد براى لحظه اى از خودم خجالت كشيدم.بابت فكرايى كه توى سرم نسبت به هليا داشتم بشدت از خودم متنفر شدم. شايد بخاطر همجنس بودنمون بود كه اين حس تنفر بعد خود ارضايى به سراغم اومد،تازه چشمامو باز كرده بودم كه صداى اس ام اس گوشى حواسمو به خودش جلب كرد از جام بلند شدم نگاهى به صفحه ى روشن گوشى كه سقف اتاق رو روشن كرده بود انداختم خودش بود هليا...كه نوشته بود:
    "ممنون كه امشب به حرفام گوش دادى شبت خوش مهربونم"
    صفحه ى گوشى رو قفل كردمو چشمامو دوباره بستم، فكرش لحظه اى از سرم بيرون نميرفت. براى همين خوب ميدونستم:
    "هليا همه ى اون چيزى بود كه من ميخواستم."


    ادامه...


    نوشته: نيكا

  • 38

  • 8




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • خسته نباشی نگارش داستان خوب بود


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • خوب نوشته بودین لایک تقدیم داستانتون


    •   وب.گرد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • (خودم رو لایق معاشرت با هر کسی نمیدونستم)
      من متوجه منظورت شدما ولی باید مینوشتی (هر کسی رو لایق معاشرت با خودم نمیدونستم) چون دقیقا معنیش برعکس اونیه که شما منظورته.
      از وسطای داستانت به بعد بهتر بود .
      سکسیتر و هیجان انگیزتر بنویس.
      چنتا غلط املایی..
      دقت.
      بهتر بنویس.
      لایک.


    •   Firish08
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • کارت درسته دمت گرم فقط جان مادرت آخرشو غمگین نکن لایک 6 نووووووش


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • با این چیزا ذهن خودتو و بعضی مخاطبا رو خراب نکن
      اینها همش یه سری حرفهای مفت و چرت

      حتی اگه با آب طلا بنویسین هیچ ارزشی نداره
      حرف وقتی ارزش داره که بدرد کسی بخوره و بتونه زندگی کسی رو از بدبختی و بیچارگی نجات بده و ره گشای طرف باشه و انگیزه زندگی یه بدبخت یه ناامید یه داغون یه ویران یه تاراج شده و خالی از زندگی باشه


      عمر رفت جوانی رفت جان تازه رفت و عشق رفت هنوز دماغ پر زهوا و هوسهاس پر از پوچی و پوکی
      به دنبال هیچ گشتن


    •   _secretam_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • نیکای عزیز لایک نهم (rose)


      به نظرم اندکی هیجان باید واردِ دایتان بشه تا داستان از حالتِ یکنواختی در بیاد


      به هر حال مطمئنا شما خیلی زودتر میشرفت خواهید کرد و در این شکی نیست


      قلمتون پابدار


    •   ali.goli33
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • متوسط رو به خوب. درمجموع لایک 10


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • به به دوست عزیز نیکا
      لایک چون عالی بود
      نیکا جان توی کامنتات خیلی ها رو زخمی کردی احتمالا سر کلشون پیدا بشه (biggrin)

      ادامه بده و موفق باشی


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • خب خب نیکان عزیز
      رفیق اول میخوام بهت تبریک بگم برای اولین داستانت میدونم جرات و جسارت زیادی میخواد اینکار( خودم فقط یکبار تجربه خاطره نویسی نه داستان نویسی دارم و با اینکه اعضا لطف داشتن دیگه جرات نوشتن پیدا نکردم)
      من همیشه سعی کردم تو نظراتم رعایت انصاف رو بکنم و اسم و رفاقت با نویسنده تاثیری تو نظرم نداشته باشه
      بنابراین...
      شروع داستان یکم کند بود و نشون از ذهن غیرمتمرکز نویسنده داشت
      ولی هر چی جلوتر رفتیم قصه انسجام خوبی پیدا کرد و پایان قصه بدون تعارف کم نظیر بود
      تسلطت نیکان عزیز روی نگارش، انتخاب کلمات و جمله بندی خوب بود
      شخصیت پردازی و موقعیت سازی غیر از اول داستان بقیه خوب و روان بود نقطه اوجش معرفی هلیا بود ک برعکس پریوش هلیا رو خیلی خوب معرفی کردی
      اونجایی ک گفتی خودمو لایق معاشرت با کسی نمیدونم اتفاقا نشانه تواضعه و برعکس این جمله میشه تکبر و توی سیر داستان نشون دادی از تکبر و غرور دوری
      اما نقطه اوج قصه ت....
      اولی حس حسادت ب دوست پسر هلیا بود ک عالی این حسو منتقل کردی و خیلی جذاب بود برام حس یه لزبین تو این جور موقعیت ها
      دوم اروتیک ماجرا
      با توجه ب گرایش ب همجنس فوق العاده خوب بود بدون اشاره مستقیم و شاخ برگ اضافی و آهههه و اوووووه بکن و جرش بده های مرسوم شربت و کامپیوتر موقعیت عالی اروتیک ساختی ک خیلی خیلی خوب بود کوتاه ولی هوس انگیز
      مهران عزیز و کلای ۰۰۹۸ کامنت های خوبی برات گذاشتن حتما بدردت میخوره برای داستان های بعدی
      قبل از نوشتنت من فالوت کردم پس خودت میدونی طرفدارتم و منتظرم خیلی زود یکی از بهترین ها بشی، لطفاً خیلی تمرین کن و کتاب بخون
      نیوشا برات رقیب پیدا شد رفیق باید بجنبی (biggrin)


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خیلی قشنگگگگ بود عزیزم از مو به مو تعریف احساست تا اعتراف به نیاز شدید احساسی و جنسیت ب کسی ک دل بسته ش شده بودی همش قابل درک و قابل فهم بود شاید باشن کسایی که رنگ و نوع حست و علاقت به هلیا رو نفهمن اما مطمئنا عشقو و خواستن بی حد و مرزو تجربه کردن خیلیا توی زندگیشون از خواستن و نداشتن سوختن و قلبشون خاکستر شده....
      خیلی ممنونم بخاطر داستانت امیدوارم قسمت بعدش جذاب و بهتر از این بشه
      منتظر قسمت بعدش هستم گلم ^_^


    •   hirssaa1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • نیمه دوم داستان بهتر بود. لایک 20 (rose)


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • نیکان عزیز
      ممنون بخاطر ادب و معرفتتون همیشه شاد باشین و رد نگاه خدا همراهتون
      موفق باشی دوست من


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • نویسنده ی کی بودی تو؟؟؟؟؟
      واقعا نمیدونم چی باید بگم.درباره ی داستانت که واقعا قشنگ نوشته بودی و اصلا توقعش رو نداشتم و یجورایی سوپرایز شدم و چون میدونم این یه داستان نیست و واقعیت زندگیته یجورایی خوشحال شدم که داری به خواستت نزدیک میشی.ادامه بده ببینیم چی میشه.
      لایک طلایی با عشق تقدیمت،دوست جان


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • فکرش رو بکن مینوشتم لزبین نمیخونم نظر هم نمیدم.خخخخخ
      کله ام رو میکندی.خخخخخخ


    •   master.sam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود. تیکه آخر داستان نشون دادی نوشتن بلدی و ذهن خلاقی داری . لایک 25


    •   asal173
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نگارش داستانت جالب بود اما نوع نوشتنت پسرونه است. شایدم هنوز خیلی جونی و از ارگاسم خانمها و نوع به ارگاسم رسیدنشون چیزی نمیدونی.


    •   asal173
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • منظورم نبود که شما پسری عزیزم. گفتم نوع نوشتت پسرونه است و بعدشم گفتم شاید از جونی و کم تجربگیت باشه
      قلمت عالی بود من ازش لذت بردم


    •   Mehranpoiut
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود دوست عزیز


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 1

    • like (rose)
      vali tarif ziad az shakhsiataye dastan toye zoq khanande mizad (cool)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 3

    • قلمت روونه و جذاب اما چیزی که از کشش داستانت کمی کاست توضیحات اضافه بود ک سردرگمی راوی...احساساتی ک به پریوش داشتی با رفتنش محو شد و رفتی سراغ هلیا ک این کمی از بار مثبت داستانت کم میکرد.یه جور بی ثباتی احساسی بود ک با اومدن هلیا ثبات گرفت و راه خودشو پیدا کرد ...حتما قبل از ارسال ادیت کن ...این کسره اضافه نمیدونم چه گناهی کرده ک باید ندیده گرفته بشه و بجاش از هاستفاده بشه و گریبانگیر خیلی از نویسنده ها شده ...تو مراقب باش :-)
      یکی دوتا اشکال تاپیی هم بود ک قطعا از زیر دستت در رفته ...در کل داستانت رو دوس داشتم و لایک کردم .باشد ک در قسمت دوم بترکونی (biggrin)

      موفق باشی


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 1

    • نیکای عزیز ،خوشحالم که داستانت تگ لزبین نخورده بود،و خوندمش،و البته بازهم خوشحالم که تا آخر خوندم چون اولش یه مقدار زیادی در مورد هلیا توضیح داده بودی،وصف صحنه های اروتیکت عالی بود و جمله بندیهات درست غیر از اینکه تو شروع گفتی خودم رو لایق معاشرت با هرکسی نمیدونستم،میرم برای خوندن قسمت دوم لایک نثارت (rose)


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 1

    • معذرت منظورم در مورد پریوش بود نوشتم هلیا (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو