همه چیز تقصیر خودمه هیچکس مقصر نیست

1399/09/06

من یه دختر۱۴ ساله بودم به نام الینا من چشمای آبی و هیکل لاغز و زیبایی داشتم اما که احساس می کردم هیچکس منو دوستم نداره حتا خوانوادم واسه همین دیگه منم خودمو دوست نداشتم من هر هفته جمعه ها میرفتم پارتی و برام مهم نبود چی میشه ولی باکسی رابطه بر قرار نمی کردم یادمه اون موقع موهای بلندی داشتم. دروغ نمیگم که همه منو دوسم داشتن نع من بد اخلاق و لجباز بودم و رزمی کار هم بودم واسه همین کسی دور من نمی یومد تا اینکه یکی از شبا که رفته بودم پارتی یه پسره جدید اومده بود پارتی اسمش محسن بود هیکل رو فرم و ورزشکاره ای داشت و تقریبا هم قد من بودبچه ها می گفتن از یه خانواده پولدار هست همه اونو دوس داشتن اون به گفته خودش با هیچ دختری رابطه نداشته اون خوش اخلاق بود و با همه کنار میومد من خیلی جذبش نشدم تنها یه گوشه داشتم مشروبمو می خوردم و گریه می کردم که دیدم یهو محسن اومده کنار من نشسته اونم داشت مشروبشو می خورد ازم پرسید وقتی مشروب می خوردی دیگه نباید گریه کنی منم بهش گفتم غم های من انقد زیادن که با مشروب هم گریه می کنم گفت ولت کرده گفتم برو گم شو حوصلت ندارم گفت پس چی منم گفتم نع گفت خب پس پایه ای برقصیم گفتم مگه بلدی گفت نمی دونم باید امتحان کنم منم گفتم باشه باهم رقصیدیم بعد از چند ماه اون به من خیلی نزدیک شده بود خیلی باهاش احساس راحتی می کردم احساس می کردم اون منو میفهمه و کم کم ماجرای زندگیمو بهش گفتم اونم هر بار منو بغلم می کرد خیلی حس خوبی بود یه روز ازم خاستگاری کرد اون روز من ۱۵ ساله شده بودم خیلی خوشحال شدم ولی خانوادم از اون خانواده های سنتی بودن بهش گفتم من درخاستت رو قبول می کنم اما خانوادم چی؟
گفت فکر می کنی بیام خاستگاریت قبول می کنن منم چون اصلا خانوادم رو دوست نداشتم گفتم نع قبول نمی کنن اون گفت یه چیزی میگم ناراحت نشو و قهر نکن گفتم باشه بگو گفت فقط یه راه داره که قبول کنن گفتم چه راهی گفت باید…
گفتم باید چی؟
باخجالت و پته پته کردن گفت باید ما باهم رابطه جنسی داشته باشیم تا اونا بفهمن که دخترشون مال منه
من شوکه شدم اشک توی چشمم جمع شده بود با خودم گفتم شاید اینهمه وقت به خاطر رابطه داشتن با من انقدر باهام خوب بوده خیلی ناراحت شدم و از سرمیز بلند شدم و گریه کنان رفتم خونه اون داخل راه خونه پشت سرم اومد ولی جلو نیومد و چیزی بهم نگفت بعد از چند روز بهم زنگ زد و گفت ببخشید معزرت می خام منم چون کسیو نداشتم و به اون وابسته بودم گفتم اشکال نداره ولی دیگه تکرار نشه گفت باشه دیگه تکرار نمیشه بعدش گفت پس چکار کنیم؟گفتم نمی دونم و زدم زیر گریه گفتم من دیگه نمی تونم خانوادم رو تحمل کنم اونم از گریه من ناراحت شد و گفت باید فرار کنی گفتم فرار؟گفت آره گفتم خب فرار کنم کجا برم گفت بیا خونه من…


داخل قسمت قبل یادم رفت بگم که محسن ۱۷ سالش بود
گفتم بیام خونه تو ؟ مگه تو خونه داری؟
گفت آره معلومه که دارم گفتم چرا تاحالا بهم چیزی نگفتی گفت ببخشد می خاستم عاشق خودم بشی نه پولم
گفتم باشه و قرار گذاشتیم جمعه شب بجای اینکه بریم پارتی برم خونه محسن و اونجا بمونم و دیگه به خونه بر نگردم
راستش یکمی ترسیدم اما گفتم اشکال نداره میرم آخرش یچیزی میشه
جمعه شب فرا رسید ساعت ۶ عصر بود به محسن زنگ زدم و گفتم می خام بیام آدرسو برام بفرست گفت باشه عشقم خودم میام دنبالت نمی زارم تنها بیای خطر داره گفتم باشه اون با یه ماشین ۲۰۶ که شیشه هاش دودی بود اومد دنبالم اون آدرس خونم رو بلد بود قبلا بهش گفته بودم
وقتی رسید زنگ زد گفت من در خونتون هستم بیا بریم گفتم اومدم منم مثل همیشه از اتاقم اومدم بیرون داشتم میرفتم سمت در خروجی خونمون که یهویی داداشم سر رسید داداشم ۲۳سالش بود مامان و بابام هم برای خرید رفته بودن بیرون همیشه وقتی می خاستم برم پارتی بهشون می گفتم می خام برم خونه دوستم اما به داداشم می گفتم که می خام برم پارتی خلاصه داداشم اومد گفت الینا کجا داری میری گفتم دارم میرم پارتی گفت می خای باهات بیام گفتم نع گفت پس تا در کوچه میام باهات گفتم داداش چه کاریه خودم میرم گفت نع باید بیام گفتم باشه ولی دیگه نمی خاد داخل خیابون باهام بیای گفت باشه با داداشتم رفتیم تا به در کوچمون رسیدیم حیاط خونمون بزرگ بود و ۱ دقیقه ای طول می کشید تا به در کوچه برسیم در کوچه که رسیدیم به داداشم گفتم من دیگه میرم تو نیا گفت نع میام باها گفتم داداااااش نمی خاد بیای گفت باشه اما تا در کوچرو باز کردم محسن ماشینش رو دقیقا جلوی در خونمون گذاشته بود و با یه دسته گل دم در وایستاده بود داداشم محسن رو دید محسن به داداشمسلام کرد و بهش دست داد و گفت سلام داداشم اسمش علی بود محسن علی رو بغل کرد و روبوسی کرد علی گفت شما؟. واقعا علی شکه شده بود باورش نمی شد محسن خودش رو معرفی کرد علی بهم گفت میفهمی داری چکار می کنی منم گفتم آره گفت باشه پس برو گفتم باشه علی به محسن گفت محسن مراقب خاهرم باش اگه بهش صدمه بزنی جف چشاتو در میارم محسن هم با خونسردی گفت باشه من رفتم و سوار ماشین شدم محسن هم سوار ماشین شد و دست گلی که برام خریده بود رو بهم داد حرکت کرد و به خونه خودش رفت من انقدر با محسن سرگرم تعریف شده بودم که حواسم نبود که از چه مسیری و کجا رفت خلاصه به خونه محسن رسیدیم وارد خونه شدیم یه خونه آپارتمانی گوچولو و جمعو جور بود ولی من دوسش داشتم من وارد اتاق ها می شدم تا ببینم چطور هست در یکی از اتاق ها رو باز کردم و دیدم اتاق خواب هست روی تخت پراز گل ها رز قرمز بود و روی سقف هم بادکنک بود محسن هم پشت سرم بود اون گفت بیا داخل اینجا مال خودته گفتم نه داخل این اتاق نمیام گفت به من اطمینان نداری گفتم نه من بهت خیلی اطمینان دارم گفت پس ببرو داخل نترس گفتم باشه وارد اتاق شدم اونم اومد داخل اتاق و در رو بست من ترسیده بودم داشت پاهام از ترس می لرزید محسن اومد روبروی من وایساد و از جیبش یه جعبه قرمز رنگ مخمل در آورد داخل اون جعبه یدونه حلقه بود اون جلوی من زانو زد و ازم دوباره خاستگاری کرد من خیلی هیجان زده شدم اشک شوق داخل چشمام جمع شده بود حلقه رو برداشتم و بهش گفتم قبول می کنم اونم از خوشحالی بلند شد و منو بغل کرد و روی هوا چرخوند انقدر خوشحال بود که داشت گریه می کرد ترسم کمتر شد محسن گفت بیا بریم اولین شام زن و شوهریمونو بخوریم منم گفتم باشه رفتیم داخل آشپز خونه اون میز شام رو چیده بود من خیلی خوشحال بودم که پیشش هستم شام خوردیم و به همراه شام مشروب هم خوردیم البته محسن مشروب هارو هم از قبل داخل لیوان ریخته بود یکی از لیوان هارو به من داد و یکیشو خودش برداشت مال من واقعا مشروب بود اما مال اون مشروب نبود لیواناش بزرگ بودن و من تا آخر مشروبی که داخل لیوان بود رو خوردم اونم خورد البته من اون موقع نمی دونستم که لیوانی که محسن برداشته مشروب نیست بعدا فهمیدم من مست شده بودم و اونم ادای مست بودن رو در می آورد اون واقعا منو دوسم داشت من کم کم داشتم بیهوش می شدم محسن گفت بیا بریم بخوابیم گفتم باشه من اصلا هواسم نبود که داره چه اتفاقی میوفته آخه مست بودم اون منو داخل اتاقی برد که داخلش ازم خاستگاری کرده بود من هوشم سرجاش بود و دقیق یادم هست چه اتفاق وحشتناکی اون شب برام افتاد اون منو خوابوند روی تخت و ازم لب گرفت و بعد آروم آروم لباس و شلوار منو در آورد و خودش هم لخت شد من روی تخت دراز کشیده بودم و اونم بعد از لخت کردن خودش و من اومد و روی من افتاد من نمی دونستم چکار کنم وقتی داشتیم معاشقه می کردیم واقعا دوست داشتم باهاش سکس کنم اما نظرم عوض شد و می خاستم تا اون به باکرگیم آسیبی نزده فرار کنم اما چون مست بوپم نمی تونستم دلم می خاست گریه کنم ولی می خندیدم به هر طریقی که بود خودمو جمعو جور کردم تا اومدم به خودم بیام دیدم یچیزی وارد واژنم شد خیلی درد داشت من از شدت درد گریه کردم و اشک ریختم اما چاره ای نداشتم داشت به پردم نزدیک می شد و واقعا خیلی درد داشت محسن وقتی می خاست پردمو پاره کنه دتا دستمو گرفت و لبش رو چسبوند به لبم و ازم لب گرف و آروم آروم پردمو پاره کرد من از شده درد فقط اشک می ریختم اما کاری ازم بر نمیومد وقتی رابطمون تموم شد هر دوتا مون ارضاع شده بودیم من هیچی به محسن نگفتم و بیهوش شدم صبح که بیدار شدم دیدم روی تخت تنها هستم و تخت پر از خون شده از جام بلند شدم و رفتم دست شویی و سریع لباسمو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون دیدم محسن داره میز صبحونرو آماده می کنه رفتم و سر میز صبحونه نشستم باهم دیگه صبحونه خوردیم محسن اومد داخل اتاق که گوشیش رو بر داره تخت پر از خون رو دید و برگشت و منو بغل کرد و گفت ببخشید عزیزم دیشب مست بودم نمی فهمیدم دارم چکار می کنم منم بهش گفتم اشکال نداره بالاخره باید این کارو می کردیم محسن هم دیدمن ناراحت نیستم منو داخل بغلش فشار دار و گفت الان دیگه واقعا مال خودم شدی منم بوسش کردم
یک هفته از اون شب گذشت و مامان بابام هم دنبالم می گشتن من دیگه نمی تونستم مدرسه یا حتا داخل خیا بون برم آخه یهویی منو می دیدن و به خونه برم می گردون دن از این بد تر این بود که من از اون شب هنوز خونریزی داشتم و نمی دونستم چکار کنم به محسن گفتم محسن گفت بیا بریم دکتر منم گفتم باشه خلاصه نوبت دکتر زنان گرفتم و با محسن باهم رفتیم دکتر داخل نوبت نشسته بودم کم کم نوبتم بود اما نمی دونستم چی به دکتر بگم خجالت می کشیدم خودم رو جمع و جور کردم یهویی منشی صدام کرد من رفتم داخل اتاق دکتر. و دکتر منو معاینه کرد دکتر گفت رابطه جنسی داشتی یا خودت با یچیزی این کار رو کردی گفتم رابطه داشتم گفت شوهر داری ؟ گفتم آره کفت کجاست گفتم بیرون منتظر من نشسته دکتر کفت وقتی رفتی بیرون صداش کن باهاش کار دارم گفتم باشه دکتر به م گفت خیلی شانس آوردی واژنت بد جوری زخم شده اما خوب میشه گفت تا چند هفته رابطه نداشته باشی خوب میشه منم هیچی نگفتم رفتم بیرون از اتاق دکتر محسن نشسته بود نمی دونستم دکتر می خاد به محسن چی بگه منم به محسن نگفتم که دکتر باهاش کار داره و دارو هام رو از دارو خونه گرفتیم و به خونه رفتیم محسن هیچی از من نپر سید که دکتر چی گفته آخه خودش می دونست که چطور و چکار کرد بامن چند هفته گذشت و تقریبا من و محسن هرشب باهم سکس می کردیم من دیگه نمی ترسیدم اما انقدر هم دوست نداشتم رابطه داشته باشم آخه باز هم به خاطر زخم هایی که در واژنم داشتم سکس برام سخت و درپناک بود هر دفعه من داخل سکس از ته قلبم گریه می کردم و جیغ می کشیدم اما به محسن نمی گفتم که دوست ندارم سکس کنم چون علاوه بر دردی که داشت لذت هم داشت داداشم هم هفته ای یکبار بهم زنگ می زد و احوالی ازم می پرسید و مقدا ری پول برام میفرستاد ۲ ماه گذشت این دوماه مادر و خواهر و پدر محسن هم پیش ما میومدن و احوالی ازمون می پرسیدن و اگه چیزی لازم داشتیم برامون می آوردن این دوماه بهترین روزای زندگیم بودن تا اینکه یه روز که خانواده محسن اومده بودن پیش ما سر میز نهار یهویی یه حالت تهوع شدش احساس کردم و به سمت دستشویی دویدم نمی دونستم چرا اینطوری شدم همه نگرانم شده بودن محسن هم اومد پیشم من از دستشویی اومدم بیرون محسن بغلم کرد و بهم گفت خوبی منم گفتم آره چیزی نیست یکمی معدم درد گرفته و بهش دروغ گفتم مادر محسن هم بعد از نهار برام جوشانده دم کرد و منم خوردم شب شد من هنوز نمی دونستم چرا این اتفاق برام افتاد گرسنه شده بودم اما هنوز بابای محسن از سرکار نیومده بود و ما اجازه غذا خوردن نداشتیم داشتم میفرفتم داخل آشپز خونه که یچیزی بخورم که یه دفعه سرم گیج رفت و بیهوش شدم وقتی به هوش امودم دیدم محسن دستم رو داخل دستش گرفتم و به صورتش چسبونده و داره زار زار گریه می کنه اون تا دید به هوش اومدم خوشحال شد مخانواده محسن رفته بودن و من و محسن داخل خونه تنها بودیم به محسن گفتم چی شده؟ محسن گفت نمی دونم الان پنج دقیقه ای هست که بیهوش شدی و نتونستم ببرمت بیمارستان آخه می ترسیدم بابات به پلیس گفته باشه و مارو دستگیر کنن به محسن گفتم اشکال نداره حالم خوبه من خوبم محسن هم منو یوسید و بغلم کرد برد روی تخت خواب لخت شد و امد منو بوسید و ازم لب گرفت می خاست به من دخول کنه که بهش گفتم محسن جان لطفا بزار برای یه شب دیگه امشب زیاد حالم خوب نیس اونم گفت باشه عشقم من فکر کردم با این کار تو حالت بهتر میشه منم بهش گفتم فردا شب گفت باشه اما زیاد راضی نبود ما همیشه رابطه جنسیمون ۲ ساعت بیشتر طول نمی کشید من به محسن گفتم به خاطر اینکه امشب نتونستم باهات سکس کنم فردا شب ۴ساعت در اختیا رتم و بهت اجازه میدم هر کاری باهام خاستی بکنی بکنی خوشحال شد و گفت باشه عشقم قربونت برم من
فردا صبح شد من احساس عجیبی داشتم باخودم فکر کردم باید یه کیت حاملگی بخرم تا اگه حاملهشدم داخل همون روز های اول بچرو سقط کنم تا کسی نفهمه محسن رو فرستادم دنبال اینکه میوه بخره و خودم رفتم و یدونه کیت تست حاملگی خریدم نمی خاستم امتحانش کنم آخهاصلا فکر حامله بودن از ذهنم عبور نمی کرد اما یکمی فکر کردم که حالت تهوه هام و سرگیجه هام واییییی شاید من …
کیت رو امتحان کردم و من … حامله بودم نمی دونستم باید به محست بگم یا نگم تصمیم گرفتم تا محسن نیومده خود کشی کنم یدونه چاقو برداشتم و جلوی شکمم گرفتم اما یهویی محسن واردخون هشد و من رو داخل اینحال دید پلاستیک های میوه رو رپی زمین انداخت اومد و چاقو رو ازم گرفت گفت داری چکار نی کنی گفتم می خام دونفرو از این دنیا راحت کنم اون منو دلداری داد و آرومم کرد من داشتم گریه می کردم محسن گفت نمی خای بگی چی شده گفتم محسن یچیزی بگم قول میدی تصمیم نهایی با خودم باشه گفت باشه بگو ید بخت حول کرده بود می خاست گریه کنه وای جلوی خودش رو می‌گرفت دستش رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم گفتم چیزی حس می کنی محسن حدس اینکه حامله باشم رو زده بود اما گفت نع چیزی حس نمی کنم من به محسن گفتم پدر شدی محسن حول کرد گفت چی؟ بهش گفتم که من باردارم
محسن گفت نع این راست نیست گفتم دارم بهت راستشو میگم محسن زد زیر گریه گفت الینا بهت قول دادم تصمیم آخر باتو باشه اما من اون بچرو می خام تو باید به دنیاش بیاری گفتم چی؟ محسن اشکشو پاک کرد و گفت همین که شنیدی گفتم محسن من آمادگی اینو ندارم که یه بچرو به دنیا بیام محسن گفت من برام مهم نیست که تو آما دگیش رو داری یا نداری من اون بچرو زنده از شکمت می کشمش بیرو اون داشت برای اولین بار سرمن داد می زد من زدم زیر گریه و بهش گفتم پس منم خودمو می کشم محسن گفت تو گوه می خوری تو الان زن منی این بچه هم بچه منه پس شماها مال منین بعدشم مچ دستمو گرفت و برد داخل اتاق خواب و انداختم روی تخت و رفت بیرون از اتاق و در اتاق رو قفل کرد من ترسیده بودم نمی دونستم باید چکار کنم و گریه می کردم محسن بعد از اینکه از اتاق رفت بیرون داشت با صدای بلند گریه می کرد نمی دونستم چرا گریه می کنه ۸ ماه من بچرو توی شکمم داشتم حمل می کردم و داخل خونه زندانی بودممحسن هم میومد منو می برد دکتر و برم می گردوند خونه داداشم وقتی فهمید که محسن با من چکار کرده و من حامله هستم محسن رو کتک زد راستش من دلم خیلی خنک شد
من با عین حالی که حامله بودم محسن منو سکس می کرد من خیلی ازیت می شدم تا یه روز زنگ زدم به داداشم و با گریه بهش گفتم داداش می دونی که حاملم گفت آره ابجی گفتم علی محسن منو باعین حالی که حاماه هستم بقیه حرفم رو نتونستم بگم و زدم زیر گریه علی بهم گفت اون تو رو سکس می کنه؟ گفتم آره داداشم از اون موقع به بعد هرشب میومد پیش من و محسن و بینمون می خوابید تا محسن نتونه منو سکس کنه محسن داداشم رو تهدید کرد که اگه به پایس یا کس دیگه ای ماجرا رو بگه منو طوری سکس می کنه که از درد بمیرم داداشمم واسه همین به هیچکس جرات نمی کرد چیزی بگه یه شب داداشم دیر اومد خونه تا می خاست بیاد محسن منو بردهبود داخلا اتاق و داشت سکسم می کرد خیلی درد می کشیدم آخه استرس داشتم من جیغ می زدم تا اینکه داداشم اومد خونه و منو نجات داد
خلاصه که محسن تبدیل به یه مرد دیوانه شده بود من هنوز هم دوستش داشتم
وقت زایمان شد شب بود خوابیده بودیم من یهو یا درد عجیبی از خواب بیدار شدم و فهمیدیم داره بچه به دنیا میاد محسن منو برد بیمارستان من درد می کشیدم منو بردن داخل اتاق زایمان خیلی درد داشت حتا از اولین سکسم هم بیشتر درد داشت من فقط جیغ می زدم بچه به دنیا اومد ولی من از بس درد کشیدم بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم داخل بیمارستان بودم نمی تونستم از جام تکون بخورم هنوز خیلی درد داشتم محسن دید من به هوش اومدم اومد بالای سرم و منو بوسید خلاصه که من از بیمارستان مرخص شدم به همراه پسرم و محسن به خونه رفتم
بعد از به دنیا امودن بچه محسن خیلی خوش اخلاق شد دوباره شد مثل سابق یه روز یکی از دوستای محسن اومد خونه پیش من من خونه تنها بودم و محسن هم نبود دوست محسن گفت الینا می خام بهت یه چیزی بگم گفتم بگو گفت محسن به من وقتی شما باهم فرار کردین همه چیزو گفته و من حق تو می دونم که بدونی استرس گرفتم گفتم زود باش بگو گفت یک ساعت قبل از اینکه شما فرار کنین محسن اومد خونرو مرتب کرد و منم باهاش بودم اون میز شام رو چید اما برای خودش آب ریخت و برای تو مشروب دوست محسن گفت محسن به من گفته اول میبرمش داخل اتاق خواب اگه خودش خاست بعد از اینکه ازش خاستگاری کردم سکسش می کنم اگر هم دیدم نمی خاد مستش می کنم تا بتونم سکسش کنم به دوست محسن گفتم چرا اون می خاست این کار رو بکنه دوست محسن گفت اون فکر می کرده که تو رو از دست میده واسه همین این کار رو کرد تا تو مال اون بشی بعدش دوست محسن کفت اون به زور هرشب باتو سکس می کرده تا تو حامله بشی و دیگه اصلا نتونی ازش دل بکنی و مجبور بشی تا همیشه کنارش بمونی به دوست محسن گفتم پس واسه همین…
بعدش دوست محسن ادامه داد آره و واسه همین اینطوری شده بود
دوست محسن رفت و ازم قول گرفت تا به محسن نگم که اون اینو بهم گفته وقتی محسن اومد خونه کلی باهاش دعوا کردم که چرا با من این کار رو کردی من که تا آخر عمرم پیشت می موندم
الان محسن می خاد خودکشی کنه به خاطر اینکه منو اذیتم کرده و حتا بهم گفت من به خاطر این توی خونه زندانیت کردم که نری ازم شکایت کنی آخه حکم کاری که باهات کردم اعدام هست اما الان برو ازم شکایت کن
من نمی دونم چکار کنم اینارو براتون گفتم تا نظر بدید که باید چکار کنم
باور کنید کل این ماجرا چیزی جزحقیقت نیست و واقعا اتفاق افتاده.

نویسنده: الینا


👍 0
👎 25
16401 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

778738
2020-11-26 00:53:45 +0330 +0330

لاغز؟

0 ❤️

778739
2020-11-26 00:58:30 +0330 +0330

یه پاتو گذاشتی اینور کیبورد،یه پات اونور کیبورد و ریدی


778745
2020-11-26 01:14:13 +0330 +0330

منو سکس می کرد!!!
واقعا تو رو سکس میکرد؟؟؟؟
خوب شد مارادونا رفت و این کصتانو ندید


778750
2020-11-26 01:30:58 +0330 +0330

هر چی نباید می شد شده
از این به بعد دو نفر جدید توزندگیت هستن که بهت احتیاج دارن
بهتره گذشته رو براموش کنی و با کمک یه مشاور به روال عادی برگردید

1 ❤️

778767
2020-11-26 02:22:27 +0330 +0330

عجب به قول شاه ایکس زمونه عوض شده دهه هشتادو نود سکس میکنن فیلم میذارن دهه شصتیا با فیلماشون جق میزنن
کلا تو یه شب اشناییو نامزادیو عروسیو زایمان… ما دهه شصتیا هم روزی سه پاکت سیگار…

5 ❤️

778781
2020-11-26 03:42:44 +0330 +0330

نمیدونی یا حماقت کردی؟
ازدواج کردی ؟اوکی
جمع کن از کشور برو
برای همیشه
حرف اخرم بود

1 ❤️

778784
2020-11-26 03:55:44 +0330 +0330

این چه شر و وری بووود؟؟؟🙄🙄🙄

2 ❤️

778795
2020-11-26 08:05:18 +0330 +0330

درت نزاره خوبه

0 ❤️

778801
2020-11-26 08:32:17 +0330 +0330

این چه سمی بود من خوندم آخه؟؟

3 ❤️

778809
2020-11-26 10:11:24 +0330 +0330

قسم خورده بودم راجب داستان هیچ کس نظر ندم اما اون ۱۷ سالش بود تو ۱۵ سال بهت پیشنهاد ازدواج داد😂چی بگم واقعا

2 ❤️

778814
2020-11-26 10:45:23 +0330 +0330

ملت اسکل هم چه جدی گرفتن. لهجه طرف چندبار عوض شد. یه میلیارد سوتی گفتاری و رفتاری و نوشتاری و دروغ و تناقض توی این سمی که خوندیم بود. انگار هفت تا پسر 15ساله کونی و جقی رو از هفت نقطه مختلف ایران آوردن انداختن توی یه اتاق گفتن بشینین دور هم هفت نفری جق بزنین توهم بزنین داستان بنویسین که حاصلش شده این اسهال

2 ❤️

778827
2020-11-26 12:00:42 +0330 +0330

شما به بشریت و حشریت رحم کن دیگه ننویس

0 ❤️

778837
2020-11-26 14:00:40 +0330 +0330

اگه حال بداشتیم ایقد بخونیم ک الان فوق دکترا بودیم

بنظرم فیلمشو بسازی بهتره

0 ❤️

778849
2020-11-26 17:35:05 +0330 +0330

نمیدونن اگه میدونی دوست داره دیگه اینطوری نمیشه باهاش بمون اگه میدونی باز حیوون میشه برو طلاق بگیر

0 ❤️

778854
2020-11-26 18:57:25 +0330 +0330

تو رو سکس میکرد؟نکنه میخوای بگی انگشتت میکرد؟

1 ❤️

778879
2020-11-26 22:29:24 +0330 +0330

احساس میکنم یکی ازمهد کودک قهرکرده این داستانونوشته !

1 ❤️

778890
2020-11-26 23:30:07 +0330 +0330

یه ساعت پیش زنگ زدم به رفیقم گفتم بیا میخوام سکست کنم،ترکید از خنده تلفنو قطع کرد… الان زنگ زدم خواهرش جواب داد،گقت چی گفتی بهش،ازبس خندید شاشید تو شلوارش رفته حموم…

0 ❤️

778963
2020-11-27 03:03:59 +0330 +0330

عجیب ریدی

0 ❤️

779000
2020-11-27 09:31:59 +0330 +0330

داستانت فوق العاده تخمی بود اما چون قسم خوردی واقعیته یه چیزی بهت میگم. همه این بدبختیا ازون جایی شروع شد که محسن رو به پدر مادرت ترجیح دادی. الانم دیگه باید بسوزی و بسازی

0 ❤️

779146
2020-11-28 03:48:58 +0330 +0330

کیرم تو واریوخت

0 ❤️

779184
2020-11-28 12:56:43 +0330 +0330

WTF

0 ❤️

779199
2020-11-28 16:10:37 +0330 +0330

هیچی برو بمیر البته قبلش گریه کن

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom