همیشه اولین ها خوب نمیشن

1399/12/02

همیشه اولین ها یاد آدم میمونه،
اولین نگاه
اولین آغوش
اولین لمس
اولین بوسه
اولین بار توی عروسی یکی از دوستام که داخل یه باغ برگذار میشد، دیدمش؛ چهره‌ منحصر بفردی داشت با کسایی که میشناختم‌ فرق میکرد، ماکسی قرمزی که تنش کرده بود قدش رو بلندتر نشون میداد، با یه آرایش ملایم که جذابیت بینظیری بهش بخشیده بود، کفش های پاشنه بلندی پاش بود به همراه ناخون های لاک زدش که خودش رو بیشتر و بیشتر خواستنی کرده بود. اندام خوب و تو دل برویی هم داشت.
چند ثانیه محو تماشای اندام خوشگلش شدم و با صدای آراز به خودم اومدم…
-اینقدر نگاه نکن، یهو دیدی رنگ دختره پرید ها؟…
+هاا…خفه شو آراز…

آراز یکی از رفیق های من بود…
هر چقدر هم بهش نگاه میکردم، سیر نمیشدم، انگار من رو با زیبایی مثال زدنیش طلسم کرده بود، خودش هم متوجه نگاه های من شده بود و باعث میشد بیشتر خجالت زده بشم، خودم رو گم کرده بودم…نتونستم بیشتر از این تحمل کنم.
از باغ زدم بیرون، نمیدونستم دارم چی کار میکنم، چند تا نفس عمیق کشیدم، همش خودم رو سرزنش میکردم…غرق افکارم بودم که با صدای گرمش به خودم اومدم:
-حالتون خوبه؟…
خودش بود، چقدر صداش رو دوست داشتم…

+بب…بله خوب…خوبم…ممنون
سرم رو نمیتونستم بالا ببرم و زمین رو نگاه میکردم…

-توی باغ که داشتی با چشمات من رو میخوردی، حالا اینجا چی شده که نمیتونی نگاه کنی؟…
سرم رو بلند کردم و کل اندامش رو از سر تا پا وارسی کردم، وقتی دوباره خواستم به صورتش نگاه کنم، لبخند زده بود و همونجوری داشت نگاهم میکرد…هیچوقت فکر نمیکردم دختری بتونه این همه من رو جذب خودش بکنه، نه!!! این من نبودم، نمیدونستم دارم چی کار میکنم…

-نمیخوای چیزی بگی، بعد این همه نگاه کردن؟…

خوشگلی…راستش خیلی خوشگلی
دستش رو آورد جلوی دهنش و زد زیر خنده، همونجور محو تماشای صورتش بودم

-خب، دیگه چی؟ بگو میشنوم.

+دیگ…نمیدونم…الآن نمیتونم بگم…چرا میخندی خب، نمیتونم بگم دیگه
دستش رو آورد جلو و کراوات و یقه پیرهنم رو درست کرد و سرش رو به سمت باغ تکون داد و اشاره کرد که بیا بریم داخل

دلم میخواست دستش رو بگیرم ولی اون جلوتر از من راه افتاد و یه جوری بود که انگار نمیخواست کسی بفهمه که ما با هم بودیم…

باغ نسبتا بزرگی بود، وقتی از در وارد میشدی باید چند قدمی میزدی تا به محوطه ای که برای عروسی مهیا کرده بودن برسی، فاصله بین در اصلی باغ تا محوطه عروسی سنگ ریزه بود و بعد تمام شدن سنگ ریزه ها چند تا پله داشت که وارد محوطه میشدی و میز و صندلی هایی که برای مهمون ها آماده کرده بودن و درنهایت روبروی میز و صندلی ها یه جا برای رقص و شادی و اون طرفش هم جایی بود که عروس و داماد نشسته بودن…
بالاخره وارد محوطه عروسی شدم
داماد رو دیدم و‌ با خوشحالی گفتم:
داش علی، ایشالا همیشه خوشبخت بشین، به پای هم پیر بشید…

+قربونت حامد‌جان؛ مرسی که اومدی؛ خیلی خوشحالم کردی رفیق
بعد از رقص و شادی و خوردن شام بالاخره شب عروسی به پایان خودش نزدیک شده بود و من بعد از خداحافظی با رفقا و تبریک به عروس و داماد، به سمت ماشین راه افتادم،
دوباره دیدمش…جلوی در ایستاده و ظاهرا منتظر کسی یا چیزی بود

+ماشین داری؟…

-نه،چطور؟…

+بیا بریم خودم میرسونمت…

اولین بار بود که یه دختر میخواست توی ماشین، پیشم بشینه، اونم دختری که دوسش داشتم…

+وااای چقدر سرد شد هوا یهو…

-بخاری رو روشن کردم، الآن گرم میشه داخل ماشین…

توی راه که حرف میزدیم، فهمیدم پدر و مادرش رو توی یک تصادف از دست داده و به کمک داییش تونسته یه کار پیدا کنه و تنها زندگی میکنه…

-ببین من اسمت رو نمیدونم، حتی اینم نمیدونم که از من خوشت اومده و قراره دوباره ببینمت یا هرچیز دیگه…همه چی امشب تموم میشه؟

+تو دوست داری دوباره ببینی من رو؟

-خودت چی فکر میکنی؟ اصلاً دوست داری؟

از جاش بلند شد و در گوشم با عشوه گفت: آره

توی همون فاصله هم زبونش رو یه بار به زیر گوشم زد و برگشت سر جاش…

-خب، آقای دیوونه، آدرس نپرسیده داری کجا میری؟

+مگه امشب مهمون خونه من نیستی؟

-هممم…برات دردسر نمیشه؟

+یه چایی دردسری نداره که

-فقط چای یا…

حرفش ناتموم موند دیگه حرفی نزد.

+ایناهاش رسیدیم…

خونه بزرگی نداشتم ولی خب برای یه پسر تنها خوب بود، طبق عادت همیشگی ام همه جا رو مرتب و تمیز نگه داشته بودم…

-همیشه اینقدر مرتبی یا به خاطر من تمیز کردی خونه رو؟…

+جااان…خُل شدی؟ آخه من از کجا میدونستم امشب قراره با یه دلبر صحبت کنم و دعوتش کنم خونه.

-آره خب، حق داری هیجان زده بشی، بالاخره از کجا میتونستی همچین دخترِ نابی رو به دست بیاری…

خندیدم …

+راحت باش بشین…من الان میام

چند دقیقه بعد همونجور که روی مبل نشسته بود و داشت با گوشی ور میرفت، اومدم کنارش نشستم

+به چی نگاه میکنی؟…
-خیلی پررویی حامد…
خندیدم
موهاش رو زدم کنار و گردنش رو بوس میکردم و یه لیس کوچیک هم به بوسیدن‌هام اضافه میکردم برگشت و لبام رو به دندون گرفت…با ولع خاصی لبام رو میخورد و منم از لذت و هیجان همراهیش میکردم

لباش رو از لبام جدا کرد و گفت:
-تو که قرار نیست برام چایی بیاری، پس بزار خودم برا دوتامون بیارم
+استکان ها توی کابینت بالایی کنار یخچال هست…
خندید و گفت:
-تو دیگه خیلی پررویی…
لبخند زدم و روی مبل دراز کشیدم…بعد چند دقیقه با همون صدای خوشگلش من رو به خودم آورد…

-پررنگ دوست داری یا کم رنگ؟…

+فرقی نداره؛ هر چی خودت دوست داری…

اومد و چایی رو گذاشت روی میز جلوی مبل،
خودش هم نشست روی پاهام و یکی یکی دکمه های پیراهنم رو باز میکرد، لب پایینی اش رو گاز میگرفت و دست میکرد توی موهام و با دست دیگش دکمه شلوارمو باز میکرد…

-اوووم چه حالی بکنیم امشب…مال منی…
لباش رو روی گردنم گذاشت و بعد از چند ثانیه ، لبام رو به لبای خودش گرفت و محکم میخورد،
خیلی زود از کارش دست کشید و گفت:

-برات چایی ریختم بخوریم تا یخ نکرده

بعد خوردن چای، دیگه طاقت نیوردم، بغلش کردم و به سمت اتاق خواب رفتیم، آروم گذاشتمش روی تخت و خودم رو روی بدنش انداختم،
لب ها و گردنش رو میخوردم و همزمان سینه هاش رو چنگ میزدم، اون زیر من بود، داشت به خودش میپیچید و ناله میکرد…

ناگهان
یه حس سردرد سراغم اومده بود و چشمام سنگین شده بود و کم‌کم داشتن به خواب میرفتن ولی با این حال دلم نمیخواست امشب رو از دست بدم، فکر کنم فهمید که حالم یکمی خوش نیست، نشست و سرم رو گذاشت روی پاش، موهام رو نوازش میکرد و دستش رو روی بدنم میکشید…
صحبت میکرد ولی چیز زیادی از حرفاش متوجه نمیشدم
+آروم باش…وقتی بیدار بشی دیگه سردردت تموم شده و خبری از حال بد نیست…بخواب…

چند ساعت بعد

با صدای زنگ گوشی بیدار شدم، آراز بود
+الوحامد، معلوم هست تو کجایی؟…چرا سرکار نیومدی امروز؟
-آراز چی داری میگی با خودت؟
داشتم با آراز صحبت میکردم که یهو به خودم اومدم و دیدم با یه شلوار روی تخت دراز کشیدم، تازه داشت اتفاقات دیشب یادم می افتاد…
پس دختره کجاست؟
هنوز هم گیج بودم، خودم رو به هال رسوندم،
با صحنه‌ای که دیدم، شوکه شدم
خونه بهم ریخته بود…هیچی سر جای خودش نبود…
چه بلایی سر اینجا اومده؟
چرا اینجا اینقدر داغون شده بود؟
انگار خونه رو دزد زده بود، نکنه…ای واااای من…
دختره هر چی داشتم رو دزدیده و رفته بود، از پول ها و سکه های توی خونه بگیر تا پاسپورت و هر چی که میتونست به دردش بخوره…بیچاره شدم من

پاهام شل شد و افتادم روی زمین…دنیا روی سرم آوار شده بود…

آراز رو گرفتم
+علی یه دختر دیشب توی عروسی بود

-سلام حامد، خوبی؟ داداش صد تا دختر بود اونجا، کدوم رو میگی؟

+همونی که یه ماکسی قرمز تنش کرده بود، با کفش های پاشنه بلند و…

-نمیدونم حامد، کی رو میگی، دختر های اونجا رو بیشترشون رو نمیشناختم، نمیدونم والا کی رو میگی؟

+مگه مهمون بدون دعوت هم داشتین؟

-آره، بچه های اکیپ گفته بودن یه چند تا دختر بیاریم که یکمی هم مهمونامون حال کنن و…

دیگه صدای آراز رو نمیشنیدم…داشتم از حال میرفتم…همه زحمت های این چند سال، توی یک شب به باد رفت…

همیشه اولین ها خوب نمیشن

نوشته: صدرا و آرمان


👍 35
👎 3
12601 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

792815
2021-02-20 01:29:42 +0330 +0330

قشنگ و اموزنده بود👌🏾

9 ❤️

792818
2021-02-20 01:37:49 +0330 +0330

یکم تکراری و کلیشه ای بود،ولی به خاطر زحمتی که کشیدی لایک

9 ❤️

792824
2021-02-20 01:53:49 +0330 +0330

فردا کسی هس دونفره اوکی باشه،؟

1 ❤️

792835
2021-02-20 02:27:29 +0330 +0330

شبیهش توی بخش اجتماعی هست چند مورد…

اما یکم متفاوت بود این,یکمم بیشتر باز میشد و طولانی تر جذابیتش بیشتر میشد
اما در کل خوب بود…
لایکو میدم به خاطر نگارشت…

8 ❤️

792837
2021-02-20 02:30:59 +0330 +0330

جالب بود شانس اوردی چیزی توت فرو نکرد (شوخی)بایه جلسه اشنایی به خونه دعوت کردن بزرگترین اشتباه در زندگی میباشد ارنست همینگوی 😂 😂 لایک.

7 ❤️

792859
2021-02-20 05:32:24 +0330 +0330

همه دارو ندارت رو دادی پای یه نیکی؟

مسعودم دهنت. بی مغز

4 ❤️

792931
2021-02-20 19:30:30 +0330 +0330

واقعیه ???

3 ❤️

792986
2021-02-21 00:03:26 +0330 +0330

جالب بود :) خسته نباشید هر دو🌹
من البته فکر کردم شاید دختره میسترس باشه ولی خب دزد هم خوب بود :))

5 ❤️

793124
2021-02-21 16:20:27 +0330 +0330

قلمت را دوست داشتم
ادامه بده نگارش داستان را 🌹

4 ❤️

793135
2021-02-21 17:45:06 +0330 +0330

مرسی از ارمان و صدرا جان
انصافن خیلی جالب بود

5 ❤️

793152
2021-02-21 20:16:51 +0330 +0330

قلمتون برقرار

5 ❤️

793170
2021-02-21 22:15:17 +0330 +0330

داستانتون رو نخوندم. می‌دونی چرا؟ چون یه سری از خواننده‌ها هستن که اول یه نگاه از بالا تا پایین به داستان می‌اندازن که ببینن داستان، خوندنی هست یا نه.
حالا چیزی که من دیدم: یه متن که انگار تیکه تیکه شده. فاصله‌هایی که متن رو از زیبایی انداخته.
ویرایش ظاهری واسه خواننده‌هایی مثل من مهمه و شما باید این دسته از خواننده‌ها رو هم در نظر بگیرین.

6 ❤️

793272
2021-02-22 09:39:18 +0330 +0330

داستان رو خوندم از این‌که اقدام به نوشتن داستان کردین واقعن خوش‌حال شدم قبل از هرچیز.
یجورایی هنوز داستان خامه؛ یعنی می‌شد بهش فراز و نشیبِ یا حتا جزییات ساده‌ی بیش‌تری اضافه کرد تا جون‌دارتر بشه.
البته منظور نویسنده و مفهوم داستان منتقل شد بدون کمی و کاستی ولی از زرق و برق افتاده.
نکته‌ای که SexyMind گفت هم مهم‌ه؛ که از نظر ظاهری متن‌تون آراسته باشه و یک‌دست
اُمیدوارم باز هم بنویسین و روند پیش‌رفت رو توی شما حس کنیم

5 ❤️

793283
2021-02-22 12:14:35 +0330 +0330

من با کلیشه‌ای بودن داستان کار ندارم چون به نظر من داستان کلیشه‌ای اگر درست نوشته بشه میتونه یک داستان جذاب جدید باشه؛ مهم نگاه نویسنده به داستانه.
مشکل داستان نگارش اون نیست؛ مشکل اینه زیاد براش وقت نذاشته بودین و روش فکر نکرده بودین تا با داستان های مشابه متفاوت باشه
اما در مورد نگارش فقط یک موردو میگم:
«چهره منحصر به فرد» یعنی چی؟ این اصطلاح در میان مردم جامعه استفاده میشه؛ نه در داستان؛ اگر در داستان استفاده شد پس در جمله یا جملات بعدی باید توصیف بشه؛ در داستان نویسی شما باید منحصر به فرد بود چهره‌رو توصیف کنی؛ چه چیزی در اون چهره بوده که اون چهره منحصر به فرد شده؟ چشم ها؟ لب ها؟ فرم صورت؟ موها؟ ابروها؟ آرایش؟ چی؟

در کُل خسته نباشید؛ برای شروع خوب بود 🌹 ❤️

5 ❤️

794521
2021-03-01 16:38:15 +0330 +0330

خوب و باحال بود تنکس

2 ❤️

794989
2021-03-04 00:08:05 +0330 +0330

لعنت به حشر

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom