همیشه حقیقت را بگو (۱)

    همه نوشته های من داستان های ذهنی خودم هستن نه واقعیت و نه هرچیز دیگری




    هوا کم کم داشت روشن میشد و من هنوز بیدار بودم و هنوزم سرم تو گوشی بود.
    تو اینستاگرام داشتم همینجوری بی هدف میچرخیدم و هشتک هارو دونه به دونه جست و جو میکردم #نیروی_نظامی_ایران #زیباترین_دختر_جهان #قویترین_مردان_جهان #بهترین_سکسورکرها ...
    خلاصه همینجوری بی هدف هرچیزی رو سرچ میکردم و یه چندتا عکسهارو میدیدم و میرفتم بعدی
    واقعا چرا؟
    چرا من یه جون 26 ساله تو این ساعت صبح(حدودا 5:30 و6:00) باید مثل این از همه جا رونده ها بی هدف الکی بچرخم تو مجازی؟
    این سوالی بود که از خودم پرسیدم و جواب خواستم که واقعا چرا؟
    شاید علتش یک دختر بود و شاید علتش از خودمه و شاید جامعه ای که در اون زندگی میکنم و شاید و شاید و هزاران شاید دیگه
    اما خب اینطور که نمیشه به جایگاه بدی در زندگی رسیدم جایگاهی که حقم نیست ،خب چطور شد که به اینجا رسیدم؟
    چندسال پیش تو برنامه لاین با دختری به نام سارا آشنا شدم اون زمان شعر و داستان مینوشتم و زیاد دنبال دوست دختر و عشق و این حرفها نبودم تو دنیای خودم بودم دنیایی عاشقانه و عارفانه و گاهی شهوتناک که معمولا با خودارضایی برطرف میشد.
    سارا از یه گروهی به پیوی من اومد و شروع به حرف زدن کرد اولش حرفهای معمولی مثلا اون پسره تو گروه چرا اینجوریه اونیکی چرا اونجوری و از این حرفها و کم کم کار به درد دل کشید و شکست عشقی و این حرفها که ازم میخواست شعرهامو براش بفرستم و منم کارهای جدیدمو میفرستادم خلاصه اوضاع تو همین منوال بود که کم کم علاقه به وجود اومد ولی یکطرفه و فقط از سمت اون که رو نمیکرد ولی از رفتارش و حرفهاش معلوم مثل این که برام از عشق حرف میزد و تو گروه رو من غیرتی میشد و خلاصه میشد فهمید تا این که بالاخره علنی کرد و گفت که دوستم داره من اون موقع درکش نکردم و نفهمیدم که چه اتفاقی میوفته که یه دختر رو به جایی میرسونه که نخواد یه پسر رو از دست بده و به خاطرش سنت شکنی کنه و غرورش رو زیر پاش بگذاره
    و من ناراحت شدم ازش(بعدها حتی خودمم خودمو درک نکردم که چرا ناراحت شدم) و بلتکش میکردم و باهاش تو گروه قهر کرده بود و از این بچه بازی ها
    اما اون کوتاه بیا نبود و دیگه پیش همع هم آشکار کرده بود و تو گروه هم گفت من از گروه هم لفت دادم و چند هفته بعد مدیر گروه که در واقعیت هم مدیر یک دبیرستان در تهران بود اومد پیوی من و بعد از سلام و احول پرسی پا درمیونی کرد که من سارا رو از بلاک دربیارم و باهاش حرف بزنم و اون دختر واقعا عاشقم شده و بحث جدیه
    من حقیقتش نمیخواستم این کارو بکنم ولی خب نتونستم حریف کنجکاوی درونم بشم و اونو از بلاک در آوردم و داستان تازه از اینجا شروع شد.
    از عشق میگفت از عاشقی و از این حرفها و واقعی بودنشون راستش اولش برام اصلا جالب نبود ولی نمیدونم چم شده بود که دوست هم نداشتم دوباره بلاکش کنم از سمتی همش بهش میگفتم من علاقه ای ندارم و اصلا عشق و عاشقی رو نمیخوام و قبول ندارم و من کل دوست دختر و زن و به کل جنس مخالف رو نمیخوام فعلا ولی اون کار خودش رو میکرد و حرف خودش رو میزد
    این کارها ادامه داشت و ادامه داشت تا این که سارا گفت خب بیا ببینمت چون اگه تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم دوستت دارم مطمعنم که نظرت رو عوض میکنم اما من میدونستم فایده نداره و اینکارو قبول نمیکردم ولی اون اصرار داشت برای این که همدیگه رو ببینیم و بالاخره اصرارش جواب داد و یه قرار گذاشتیم توی یه پارک(پارک چمران کرج)
    که همدیگه رو ببینیم من اصلا به خودم نرسیدم هرچند قیافه جالبی ندارم و یه قد و معمولی و لاغر اندام که به خودمم برسم چیزی نمیشه اما خب گفتم کاری کنم تا از جلو چشمش بیوفتم و بره دیگه بر نگرده اما دریغ از این که دختر اگر عاشق شد و عشقش واقعی بود دیگه این چیزا براش مهم نیست هرچند مجازی باشه
    خلاصه قرار ساعت 10 صبح رو پله های پایین بود و من رسیدم ولی خبر از دختری در اون حوالی نبود یه تماس گرفتم با سارا گفتم کجایی گفت ده دقیقه دیگه اونجام که من منتظر موندم تا این که دیدم دختری داره از داخل پارک به سمتم میاد عکسهای پروفایل سارا رو دیده بودم و عکسهایی که هی سر خود برام میفرستاد اما اون روز فرق میکرد(قصدش این بود تیر خلاص رو بزنه و منو عاشق کنه) یه دختر ریزه میزه با یه صورت با نمک یه آرایش کم و یه مانتو آبی و شلوار و کفش و شال مشکی تو عکسها سارا رو دیده بودم ولی برام جزابیتی نداشت و شاید خودم نمیخواستم جذاب ببینمش و یا شاید مجازی با واقعیت فرق میکرد که انقدر به نظرم جذاب اومد اما واقعیت چیز دیگه بود.....
    واقعیت شهوت بود حس اروتیک و این که خوابیدن با این دختر چقدر میتونه لذت بخش باشه دختری که تا حالا ندیده بودمش که اندامش رو حس کنم و اون جذابیت دخترانگی و اون حرارت جنس مخالف رو بفهمم اونم رو کسی که ذهنم فوری به شهوتم گفته بود این دختر عاشقمه و همه جوره منو میخواد
    تو این فکرها بودم که بهم رسید و بدون هیچ حرفی تو چشمام نگاه کرد و دستامو گرفت و با اون صدای ناز دخترونه کمی هم لوندی شیطنت گفت دوستت دارم
    شنیدن این جمله در اون لحظه انقلابی در من به پا کرد طوری که با تمام وجودم گرمای شهوت رو حس کردم اما واقعا چرا من اینجوری شدم و این حال بهم دس داد؟آیا به خاطر این بود که تاحالا به دختری نزدیک نشده بودم؟یا به خاطر این که مشکلی در وجودم بود؟و یا و یا و یا و یا....
    بعد از شنیدن ای جمله به طور تمام و کمال شهوت افسار وجودم رو در اختیار گرفت و انگار نه انگار که من تاالان بی محلی میکردم و قصدم این چیزا نبود بلکه با کمال خوشرویی سلام کردم و شروع کردم از تعریف کردن ازش و این که حق با اون بوده و دیدن از نزدیک نظر من رو عوض کرده و این شنیدن دوستت دارم با نگاه کردن در چشم تاثیر داشته
    اونم خیلی خوشحال بود که تونسته به خواسته اش که خیلی براش تلاش کرده بود برسه
    اون روز رو کلا با لذت بردن در کنار سارا و با شیطنت ریز لمس کردنش گذشت و من غرق شهوت از اون دیدار
    و اون خیلی خوشحال که فکر میکرد من رو عاشق کرده و از این به بعد دنیا جای بهتری میشه براش...




    این داستان ادامه دارد...
    نوشته: یک راستگو

  • 3

  • 11




  • نظرات:
    •   Havigshoor
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • به امید شروع خوب برای داستانهای امشب لایک


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • انصافتو شکر مرد حسابی! عنوان داستانت هست "همیشه حقیقت را بگو"، اسم نویسنده هست "یک راستگو"، بعد خط اول نوشتی داستان واقعی نیست؟؟؟


      با داستانت میتونستم همذات پنداری (درست نوشتمش!؟ نمیدونم مهم نیست) کنم. ولی وقتیته جمله هات نقطه نمیذاری، ناگزیرم کیر حوالت کنم. ایشالا قسمت بعد نقطه میذاری، قول میدم نفر اول لایکت کنم.


    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • داستان پر بود از اشتباهات تایپی و کمبود علائم نگارشی...
      میتونستی بهتر بنویسی.


    •   amir21mash
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه عجب امشب با گی و بیغیرتی شروع نشد
      تکبیر


    •   Daniani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک زدم ولی
      ینی اگه قسمت دومش خوب نباشه


    •   Esfandiar49
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • :/


    •   AH_art1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اصلا نمیفهمم یه نقطه و ویرگول چیه ک نصف نویسنده ها رعایت نمیکنن ..


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • نچ. نگرفت منو.
      کاری به غلط املایی و نگارشی ندارم‌.
      فکر نمیکنم یه دختر انقدی بخوادت که بعد اینکه غرورشم شکستی بیفته دنبالت. معمولا حتی احساسی ترین دخترام بعد یکی دوبار دیگه بیخیال میشن.
      منطقی نبود برا من.


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اونطوری که باید نتونست جذبم کنه و پر از اشتباه املایی بود, البته با بیچ کینگ هم موافقم که عنوان داستان و اسمت در تضاد با داستان خیالیت بود.


    •   Mustang.gt
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مرزهای پارادوکس رو هزاران کیلومتر جابجا کردی اقای راستگوی خیال پرداز


    •   Alouche
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کتابی بود رسمی خشک چرت مزخرف در کل من ک ندوستیدمش


    •   Amir.qorbati
    • 1 ماه
      • 0

    • همه ی ما مرد ها عشق رو با شهوت شروع میکنیم ، مهم ادانه دادن و آخرشه


    •   Amir..kazemi
    • 1 ماه
      • 0

    • کیرم تو داستانت


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 5

    • خوبه که اولش با صداقت به مخاطبانت گفتی .
      اما برای آینده توصیه های دوستانم رو بکار ببند تا من یه نامه به مجله ی روزهای زندگی بنویسم و هر دوقسمت رو ویرایش شده چاپ کنند .
      و من الله توفیق


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 3

    • خوبه که اولش با صداقت به مخاطبانت گفتی .
      اما برای آینده توصیه های دوستانم رو بکار ببند تا من یه نامه به مجله ی روزهای زندگی بنویسم و هر دوقسمت رو ویرایش شده چاپ کنند .
      و من الله توفیق


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 5

    • درجواب سوال اولت باید عرض کنم خدمتت که‌چون شخصیت داستانت علاف و گشاد تشریف داره و گشادی ایشون به احدالناسی ربطی نداره .
      حالا واسه من سوال پیش اومده که چرا یه دختر باید خودشو به خاطر یه پسر عادی و علاف که از جیب باباش میخوره، انقدر کوچیک میکنه!! خودت درباره‌اش فکر کردی؟ درسته غیر واقعیه ولی تو همین غیر واقعی، باید شخصیت ها بهم بیان تا داستان جذاب باشه.
      نمیدونم . خوشم نیومد از داستانت ولی دلم نمیاد دیس بدم.
      نه دیس‌و میدم :(


    •   s.mamad
    • 1 ماه
      • 0

    • اینو میتونی برام توضیح بدی:
      ویاویاویاویا....


      چی مینویسی تو
      ننویس عسیسم (angry)


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 3

    • دریای غم ساحل ندارد، کون‌گشاد پارو بزن تا برسی.


    •   Dariush.darvishi
    • 1 ماه
      • 0

    • زیبا نوشتی
      قشنگ شروع کردی
      صادقانه توصیف کردی
      مرسی


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 0

    • نظری ندارم تا ادامشو بخونم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو