هیاهو

    در هیاهوی یک شب تار و تیره، در خستگی و کلافگی شبانه ام چیزی جز الکل مرا آرام نمیکرد. کل وجودم نیاز به مرحمی کوتاه مدت داشت از خود بی خود بودم و بی هدف خیابان های سرد شهرم را قدم میزدم.
    زمستان بود، هوا سوز داشت و سردم شده بود و بی هدف قدم بر میداشتم ، از هر قدمم صدای خش خش کفش هایم روی برف می آمد. نا خود آگاه خود را روی صندلی تاریک پارک بی روح یافتم استخوان هایم زوزه میکشیدند به عادت همیشگی موزیک مورد علاقه ام را پلی کردم و بیشتر از همیشه خود را در این دنیای بی ارزش گم کردم . برگ ها خسته از درخت شده بودند و همگی زیر پاهای درختان له شده بودند ، پارک نور کمی داشت و دانه های برف بر روی درختان عین رخت عروس نمایان بودند . به سمت ماشین قدم برداشتم و خودم را در آیینه نگاه کردم به عادت همیشگی موهای خرماییم را به سمت بالا داده بودم چشمهای ریز و خمارم ریز تر به نظر می آمد ... شلوار لی سیاهم را تمیز کردم از برف سردم شده بود و هوا سوز داشت ..صدای زنگ گوشی فکر آشفته ام را آشفته تر کرد زمستان بود برف میبارید دانه به دانه. اسمه روی گوشی خیلی برایم عجیب بود ،باورم نمیشد یکی دستم را هل میداد به سمت سبز تلفن ، دستم لرزید و باز شد. صدای سلام دادنش قلبم را به شدت لرزاند، صدای تند تند زدن قلبم را میشنیدم ساعت مچی ام را نگاه کردم.. ساعت یک و نیم شب بود، او یک سلام داد و من چند ثانیه ای از جواب دادن عاجز ماندم....
    +سلام...
    س س سلام خوبی کاری داشتی
    با حالت بغض
    +میشه ببینمت
    این وقته شب؟؟؟ به نظرت دیر نیست؟؟
    بغض تبدیل میشه به هق هق
    +گفتم میخوام ببینمت زود بیا دنبالم کارت دارم زود باش
    باشه ....با..
    صدای بوق ممتد تلفن اومد.. فکرم مشغول تر شد راه افتادم سمت خونشون.. تا رسیدم دم درشون دیدمش اومده بود پایین .. صورت معصومشو دیدم که کل ریملش از چشاش اومده بود ،چشای درشتشو انداخته بود پایین ابروهاشو با آرایشش کشیده تر کرده بود با اون قد بلندش، با هیکل درشتش ، رژ صورتی زده بود به لب های پف کرده و برجستش با آرایش دارک مورد علاقم رو صورتش، به ناخوناش لاک سیاه زده بود، یک مانتو سفید تنش بود با بلوز سیاه که برجستگی سینش مشخص بود با شلوار لی آبی روشن، جلوی موهاشو شرابی رنگ کرده بود و انداخته بود روی چشمش... تا بهش نور بالا دادم و صورتشو چرخوند طرفم چشام به چشمای عسلیش دوخته شد ترسیدم ازش... انگار اونم ترسیده بود، زود مو های شرابیشو گذاشت زیر شال سفیدش قدم قدم اومد سوار ماشین شد... نگاش کردم با لحنی سرد پرسیدم چی شده؟؟ گفت هیچی..ف ف .. فقط اومدم شبو پیشت باشم.. وقتی نگام به نگاش دوخته شد کل خیانتاش اومد جلو چشمم، یهو از زبونم افتاد باز نقشت چیه مهسا ؟؟؟ سرشو انداخت پایین... گفت هیچی بخدا فقط میخوام شبو پیشت باشم، خندیدم و گفتم کار اصلیتو بگو مهسا ... سرشو انداخت و پایین و چشاش بارید.. چونشو گرفتم و برگردوندم سمت خودم، اشکاشو پاک کردم و تو چشمای عسلیش گم شدم، چشماش مخدر بودن و من معتاد چشماش بودم.. پامو گذاشتم رو گاز .. رد لاستیک ها رو برف ها میفتاد و دنبال من به سمت مسیری میرفت که مقصدش مشخص نبود، دستشو گذاشت رو پلی پخش و آهنگ مورد علاقم شروع به خوندن کرد .... اینجا باز دم صبیم و سیگار صور تویی که تنها دوست منی
    تو مهمونیا بعد شیطونیا آ ....تو بودی بام...تو بودی بام
    سرمو چرخوندم گفتم کجا بریم؟؟ گفت یه جای که تو بغلت بتونم بخوابم
    هوا سرد بود و مخم سوت میکشید، گرمی دستش قلبمو به تپش انداخته بود، آب دهنمو به زور قورت میدادم ،نصف شب بود خیابان های شهر خالی بود، انگار شهر مردگان بود این شهر، پیاده شدیم و یواشکی وارد کافه شدیم ..
    شالشو انداخت و وراز کشید رو تخت بزرگ گوشه ی کافه، از زیر تخت شیشه مشروب و آوردم و یه استکان.. شاکی شد و گفت من چی پس؟؟ بهش گفتم تو که از مشروب متنفر بودی.. نیشخندی کرد و با تلخی گفت از خیلی چیزا متنفر بودم که الان نیستم ،چشام به نور کم کافه عادت کرده بود ،پاهامو به زور رو زمین کشیدم و یه استکان براش آوردم، گفتم بریزم یا تو میریزی؟؟ گفت دوس دارم من بریزم ..یه قلیون دوسیب آلبالو زدم و اومدم خودمو پرت کردم گوشه تخت، تا پیک اولو ریخت برداشتم و دیوانه وار خوردم.. گفت هو چه خبرته مسابقه که نمیدیم ،
    سرمو انداختم پایین اروم گفتم فقط بریز ...
    طوری مست شده بود که چشاشو ازم برنمیگردوند و منم زیر چشمی نگاش میکردم،
    لیوان بعدی رو که زمین گذاشتم یهو موهای تنم سیخ شد، لباشو چسبوند رو لبام، کل صورت سفیدم سرخ شد، زود پسش زدم با حالت کلافگی گفتم چته چرا اینطور میکنی؟؟ تو خودت مرد داری من نمیتونم به هم جنسم خیانت کنم ... بلد بود مثل همیشه برام نقش بازی کنه انگار خدا از اول بازیگر آفریده بودش ..با حرفاش بازیم داد و منو وسط یه بازی تازه ول کرد...
    _هه مرد دارم از کدوم مرد حرف میزنی از وقتی شوهر کردم چشات از جلو چشام نمیره...
    پس چرا ازدواج کردی میدونستی که یکم دیگ صبر میکردی مال هم میشدیم تو کل زندگیمو خراب کردی مهسا دیگ نمیشه دیگ تموم شد خواهشا زندگی خودتو به گند نکش خواهش میکنم..
    _سعید ببین من بدون تو نمیتونم خواهش میکنم درکم کن من تو این سه ماه ازدواج فقط دو بار باهاش خوابیدم ،دوسش ندارم میخوام ازش جدا شم فقط...
    دستم گرفتم جلو دهنش گفتم چیزی نگو دیگ ،شیشه مشروبو برداشتم فقط واس خودم ریختم خوردم خوردم و خوردم
    چشام همه چیو دوتا میدید، محکم کوبیدم رو دیوار گفتم لعنت به تو مهسا ..لعنت به اون چشمات که مهره مار داره.. سرمو برگردوند و چشای نیمه خیسمو دید و لباشو چسبوند به لبم ، زبونمو داخل دهنش کردم و اونم زبونشو داخل دهنم میچرخوند، حواسم نبود ساعت چند بود، انگار همه جا ساکت بود، سرد بود و برف میبارید
    دراز کشید رو پامو شلوارمو کشید پایین و کیرمو گرفت دستش، با ناز و عشوه گفت یه حالی بدم یهت از یادت نره...
    کیرمو گرفت به دهنش طوری میخورد که همه وجودم به حال میومد ... هی میکرد دهنش و در می آورد و تخمامو میکرد به دهنش .. نتونستم صبر کنم برش گردوندم شلوارشو کشیدم پایین ، بلوز سیاهشو دادم بالا شورت و سوتینش سیاه تنش بود...
    شورتشو دادم عقب و دهنم گذاشتم روی کسش، آه کشید و گفت بخورش همش مال توعه عشقم... من محکم تر میخوردم و اون محکم تر آه میکشید ، انگشتمو کرده بودم کونش و زبونمو محکم میکشیدم روی کسش آه بلندی کشید و لرزید و بی حال رو شکم افتاد رو تخت.. گفتم بسه ؟؟ گفت کجا بسه هنوز باهات کار دارم ...کیرمو رو کسش بالا پایین میکردم نتونست صبر کنه و گرفت دستش و کرد تو کسش... وقتی رفت تو کسش بدنم گرم شد خیلی گرم بود ...آروم آروم ضربه میزدم و اون نفس میزد کل بدنش زیر دستم بود ...شدت ضربه هامو محکم کردم ناله هاش بلند تر شد و تو اون حالت لرزید.. داشتم ارضا میشدم درش آوردم و شروع کردم لیس زدن کونش.. قشنگ خیس کردم و انگشتمو کردم تو کونش ...فشار انگشتمو بیشتر کردم ،و بعد دوتا انگشت کردم تو، با عشوه عجیبی گفت انگار امشب هوس کردی از پشت جرم بدی ...برگشت کیرمو گرفت دهنش، نه مثل دفعه اول ،فقط طوری که خیس بشه، درازم کرد و با باسن نشست رو کیرم ،گفت فشار ندم و بزارم آروم بره تو، وقتی کامل رفت تو یه آه محکم کشید و خودشو رو کیرم بالا پایین میکرد.. نتونستم تحمل کنم برش گردوندم پشتشو زمین زدم و پاهاشو بالا دادم این استایل بیشتر حشریم میکرد...
    دستاش رو سینه هاش بود ،دستاشو پس زدم سوتینشو دادم بالا ، یه لب کوتاه رفتیم و دهنمو گذاشتم رو گردن و گوشش، سینه هاشو مثل وحشیا میخوردم ،زبونمو از سینه هاش میکشیدم تا شکم و نافش ، تا کس و کونش، از لباش تا نوک انگشتاشو لیس میزدم، کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش ، و آروم فشار دادم، شدت ضربه هامو محکم کردم و تند تند میگفت جر خوردم آه با ناله هاش تحریک میشدم و یک باره با یه آه بلند همه آبمو تو کونش خالی کردم ، همینطور بی حال افتادم روش ،نمیدونم کی خوابم برده بود بیدار شدم و پیشم ندیدمش هوا سرد بود عجیب..
    فرداش زنگ زد و گفت میخوام ببینمت، همون صندلی پارکو انتخاب کرد ،رفتم نشستم روش، از دور یه زن میدیدم که داشت بهم نزدیک میشد ،صورتش اصلا معصومیت دیشبو نداشت، آرایش ملایمی کرده بود نزدیک شد و نشست پیشم، گفت ببین سعید
    من دیشب بهت دروغ گفتم ،من مهران رو خیلی دوست دارم ...فقط به خاطر اینکه بهم خیانت کرده بود خواستم ازش انتقام بگیرم ،
    هیچ حسی بهت ندارم دیگ هیچوقت همو نمیبینیم ...
    چیزی بهش نگفتم فقط میدونستم که داره نقش بازی میکنه
    پاشد و رفت، از جلوی چشمم رد میشد و کوچیک تر و کوچیک تر دیده میشد، برف بند آمده بود ولی سرد بود.. هوا سوز داشت....او مثل یک بازیگر ماهر نقش بازی میکرد....


    نوشته: سعید تبریزی

  • 25

  • 5




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 8

    • ی چیز در مورد سبک نگارش بگم ، اگه نگارشت رو کتابی شروع میکنی همون مدلی ادامش بده ، اگه محاوره هستش همونو ادامه بده ، سبکو اگه قرو یاطی کنی مخاطب ذوقش میمیره


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 0

    • اوووول???


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 0

    • اوووول???


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 0

    • اوووول???


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 0

    • اوووول???


    •   ک+ک+ک
    • 1 ماه
      • 9

    • منم یه بار شرایط تو رو داشتم،یک و نیم نصف شب و پارک و موسیقی و زمستون و برف با این تفاوت که رفتگر پارکه بهم گفت داداش این وقت شب تو این سرما سگو بزنی از خونش بیرون نمیاد،دنبال چی هستی سردته ؟میخای گرمت کنم،تا خوده خونه دویدم و فرار کردم به همه هم گفتم فرار کردم شما هم بگید فرار کرده


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 4

    • نگارشت خوب بود ؛
      فقط یه چی برام معما بود ؛
      همه این اتفاقات تو کافه افتاده ؟
      این کافه کجاست ؟
      خودت مشروب رو گذاشته بودی زیر تخت یا مشروب هم سرو میشه اونجا؟
      تو این کافه میزارن آدم تا صبح بخوابه ؟
      کسی دیگه ای تو کافه نبود که راحت نزدیکی کردین ؟
      مطمنی کافه بود هتل نبود؟
      شایدم این اتفاقات تو ایران نیوفتاده خارج بوده ؟
      اصلا به من چه
      موفق باشی


    •   bj_lover
    • 1 ماه
      • 3

    • حالاکجای تبریز بود کافه
      توکا تو سنگفرش؟ ههههه


    •   مهتاب عشق
    • 1 ماه
      • 3

    • چشمات مهره مار داره کلی خندیدم ریدی عامووو
      خیلی دوست داشتی رمانتیک بنویسی ولی نشد .


    •   Artemisi
    • 1 ماه
      • 1

    • قلم خوبی داری


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 1

    • دیگه واسه تو انرژی ندارم جوون. تا مرحم خوندم، اون مرهمِ
      میدونم اگه برم جلو چهل تا دیگه پیدا میشه.


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 1

    • کلا حال نداشتم بخونم
      اولش مثل داستانای دهه 50 شروع شد بعدش یادش رفت شد مثل داستانای گوزاب قاتوقی دیگه البته نگارشش رو میگم
      باقیشم بد نبود یه خرده آثار نویسنده‌های قدر سایت رو بخونی جای پیشرفت داری


    •   سعید تبریزی
    • 1 ماه
      • 1

    • عزیزانم اول اینکه کافه مال خودمه
      لاولی گرل عزیز من وقت زیادی واس ادیت داستان نذاشتن به خاطر همین از دستم در رفته
      ک+ک+ک عزیز شما همه چیو مسخره میکنید ولی حاظرم ساعت یک ونیم شب ببرم پارک بر خلاف پارک محل شما کسی اونجا نگیره کارتو بساز
      Royaeiمرسی بابت نظرت نه تو کافه اتفاق افتاده فقط یکمی تخیلشو بیشتر کرده بودم


    •   سعید تبریزی
    • 1 ماه
      • 1

    • Zhazhaye عزیز مندوست داشتم مرحم باشه بهتر بود کامل میخوندی بعد نظر یا انتقاد سازنده بدی
      Artemestمرسی بابت نظرت
      احسان خان مرسی بابت نظرت ایشالا نوشته بعدی دقت میکنم


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 4

    • قطعا توانایی نوشتن داری. جمله بندی و دایره واژه هات خوبه.
      مشکل کلی داستان شروع بد با نوع نگارش متفاوت بود که تو ذوق میزد. در ادامه لحن محاوره ایت داستان رو جذابتر کرد.
      کمی هم داستان یکنواخت و خطی بود و فاقد هیجان.
      با ایده بهتر و نگارش یکدست و روون تر و توجه بیشتر به جزییات میتونی خیلی موفق بشی.
      خسته نباشی. (rose)


    •   ناصر39
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود . لایک


    •   سعید تبریزی
    • 1 ماه
      • 0

    • ممنونم مهران عزیز که بهم نظر دادی
      ممنونمناصر جان نظر شما هم بسیار عزیز بود


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت رو الان خوندم، با نظر مهران موافقم. باشد که رستگار شوید.


    •   sepideh58
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • دوست عزیز حتما قبل از ارسال ویرایش کن و حواست به غلط های املایی باشه .اینجوری هم برای خواننده ارزش میذاری هم برای قلم خودت ...
      داستان هرچه ساده تر دلچسب تر؛نیازی به اینهمه ارایه ادبی و تشبیه و استعاره نیست وقتی روون باشه خواننده بیشتر به دلش میشینه.. توی کافه و اروتیک کمی غیر قابل باور بود همش حس میکردم الان یکی میاد :-/
      خط سیر داستان فراز و فرود کمی داشت ...
      داستان دیس لاو تلخی داشت و دوس داشتم ...استعداد نوشتن دارید امیدوارم بیشتر ازتون بخونم !
      موفق باشید


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • ممنونم سپیده خانوم که افتخار دادین متن منو بخونین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو