هیولا

    درود خدمت تمامی دوستان!
    داستانی که نوشتم صرفا فقط یک داستان خیالیه و واقعیت نداره.امیدوارم لذت ببرید!


    تاریک بود.همه جا تاریک بود.داشتم میدویدم.خیس عرق شده بودم!ترس عجیبی داشتم.هر طرفو نگاه میکردم فقط سیاهی بود!سیاهی محض!
    روبروم یه روشنایی دیدم.انگار یه کلبه بود.سرعتمو کم کردم و یواش یواش نزدیک کلبه شدم.یه کلبه ی چوبی که یه پنجره داشت.
    صدای یه زن میومد که داشت ناله میکرد!
    -آه آهههه!یواشتر!بی پدر یواشتر،کشتیم!
    صدا آشنا بود.صدای الهام!
    یواشکی رفتم کنار پنجره و از گوشه ی پنجره نگاه کردم!
    یه مرد درشت و هیکلی موهای الهامو از پشت گرفته بودو داشت رو تخت مدل داگی تلمبه میزد!
    با یه دست موهاشو گرفته بود و با دست دیگه میکوبید رو باسنش و اشک دختره در اومده بود.
    بیشتر شبیه هیولاها بود تا آدم!بدن پر مو و چشماش کاسه ی خون!
    انگار بیشتر قصدش اذیت کردن بود تا سکس!
    یه دفعه روشو برگردوند طرف پنجره و زل زد تو چشمام!
    از ترس از پنجره فاصله گرفتم اما دیدم الهامو ول کرد و دوید طرف من!
    برگشتم و خواستم فرار کنم اما پاهام انگار حرکت نمیکردن!چسبیده بودن به زمین!
    هیولا درو باز کرد و دیدم یه کارد خونی تو دستشه!یه لحظه از فکرم گذشت که یعنی کی رو با اون کشته!
    دوید طرفم و من هنوز پاهام چسبیده بود به زمین!
    از خواب پریدم!چه کابوس وحشتناکی بود!
    یاد الهام افتادم!دختر همسایه!دختر بدنام همسایه!
    باباش آقا مراد مرد مسنی بود که تازه بازنشست شده بود.مادرشم یه زن شیرین عقل بود که سوادم نداشت.مادرم میگفت فرشته(مادر الهام) رو به خاطر همین که خل و چل بوده و خواستگار نداشته دادن به مراد!
    الهام 21 سالش بود و دختر بزرگشون بود!یه دختر کوچیک 12 ساله هم داشتن به اسم زینب!
    شاید همین شیرین عقلی مادرش و مسئولیتایی مثل خرید و کارای اداری پدرش که بخاطرش مجبور بود زیاد بره بیرون باعث شده بود اسمش تو محله بد بشه!
    الهام با خواهرم دوست صمیمی بود و با اینکه 3 سال از خواهرم بزرگتر بود به هم خواهر میگفتن!آخه 4 سالی بود که اومده بودن تو محله ی ما و حسابی با هم صمیمی شده بودن!
    با اینکه مادرم همیشه بهش میگفت با این دختره نگرد ولی گوشش بدهکار نبود و همیشه میگفت:الهام دختر خوبیه!الکی براش حرف درآوردن!
    منم کاری به کارش نداشتم و هر موقع میدیدمش بدون اینکه حتی تو چشاش نگاه کنم یه سلام و احوال پرسی ساده باهاش میکردم!
    تا اینکه چند روز پیش یکی از پسرای فامیل چیزی گفت که نظرمو در موردش کاملا عوض کرد و باعث شد اون نقشه ی شومو بریزم!
    از اونجایی که پدر الهام عملی بود و همیشه تا دیر وقت خونه نمیومد،خواهرم گاهی وقتا ازم میخواست ببرمش شهر بازی و میگفت سر راه الهامم برداریم با آبجیش ببریم!
    منم با اینکه میدونستم الهام بی خبر از پدرش داره میاد ولی برای اینکه خواهرم ناراحت نشه قبول میکردم!
    یه شب که بردمشون و تفریحشونو کردن و داشتیم برمیگشتیم تو مسیر مصطفی پسر عمومو دیدم که داشت در مغازه رو میبست که بره خونه!اونم منو دید و یه دست تکون داد ولی معلوم بود از دیدن الهام جا خورده!چون یه لحظه سر جاش خشک شد!
    فرداش بهم زنگ زد!گفت بیا مغازه کارت دارم!
    از اونجایی که زیاد باهاش صمیمی نبودم تعجب کردم ولی رفتم ببینم چی میگه!
    -امیر دیروز با کی تو ماشین بودی؟!
    -خواهرمو برده بودم شهربازی با یکی از دوستاش!
    -الهام بود آره؟!
    -آره چطور مگه؟
    -هیچی!باهاش دوست شدی؟
    -نه بابا دوست چیه؟همینجوری برده بودم تفریح کنن!اون اصلا اهل دوستی و این حرفا نیست!
    -کی میگه نیس!من خودم باهاش یه سال دوست بودم!تازه ترتیبشم دادم!
    -جدی میگی؟!
    -آره بابا!حتی عکسم باهاش دارم ولی الان تو گوشی نیست نشونت بدم!
    -اصلا بهش نمیخوره اینکاره باشه!
    -مگه نمیبینی همه ی محل پشتش چی میگن!فقط خواستم بگم نذار خواهرت باهاش بگرده!خوبیت نداره!مردم حرف درمیارن!
    ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه!
    تا خود شب تو فکر بودم و تو دلم میگفتم:دختره رو ببین جلوی من چقدر مظلوم نمایی میکنه اما پشت پرده با مردم میخوابه!
    احساس حماقت میکردم.احساس حماقت و شهوت!
    با خودم گفتم:وقتی به همه میده چرا من نکنم!
    از اون روز همش پی گیر بودم تا یه بار بتونم بیارمش تو خونه و ترتیب کارو بدم!
    از اونجایی که 6 سالی از من کوچیکتر بود قصد نداشتم بهش پیشنهاد دوستی بدم و فقط قصدم سکس بود!
    تو رویا میدیدمش که داریم لبای همو میبوسیم.میرم طرف لاله ی گوش و گردنش!وای چه پوست سفیدی داره!بدنش چه بوی خوبی میده!الهام مال منه!مال خودم میکنمش!لباساشو در میارم و شروع میکنم به خوردن سینه های نازش!چه سینه های خوش فرمی!
    الهام ناله میکنه و با ناله هاش گوشمو نوازش میده!
    میندازمش رو تخت و میفتم به جونش!
    با چه ولعی کوسشو میخورم!
    یه کوس صورتی و کوچولو!
    چه بوی خوبی میده!
    برش میگردونمو آروم شروع به تلمبه زدن میکنم!
    -فدات شم الهام!چه کوسی داری .کوست مال خودمه!
    -دوست دارم امیر!من مال توام!
    با این فکرا هر لحظه حالم بدتر میشد و تصمیمم قطعی تر!
    هر چی فکر کردم دیدم خونه خالی نمیشه و برا اینکار مناسب نیست!
    پس منتظر شدم تو خونه ی خودشون تنها بشه و هونجا ترتیبشو بدم!
    میدونستم مادرش گاهی وقتا زینبو بر میداره و میرن خونه ی پدربزرگش!میدونستم پدرشم از ساعت 5 به بعد میره پی نعشه بازیش!
    آمار اینکه کی میرن بیرون و در آوردم و آماده ی اجرای نقشه شدم.
    مهره ها چیده شده بودن!الان دیگه وقت بازی بود!
    استرس زیادی داشتم و قلبم خیلی تند میزد!داشتم میرفتم که تجاوز کنم!
    با اینکه اونم اینکارست و حقشه خودمو آروم کردم و ساعتای 6 رفتم جلو در خونشون!
    دور و برو نگاه کردمو از رو دیوار پریدم داخل!از در که وارد میشی یه دالون کوچیک داره که میرسه به حیاطشون!
    تو دلم گفتم:اگه شکایت کنه چی؟!
    تهدیدش میکنم!ازش عکس میگیرم و میگم که میدونم با هومن(پسرعموم) دوست بودی و بهش میدادی!
    اصلا شاید خودشم دلش بخواد!
    پاورچین پاورچین وارد حیاط شدم و با احتیاط در حالو باز کردم!
    اتاقا و حالشون تو در تو بود و به هم راه داشت!
    از همون حال دیدم که تو آشپزخونه مشغول خورد کردن چیزی بود!
    پشتش به من بود!یه پیراهن آستین کوتاه آبی رنگ تنش بود و دستای سفیدش خودنمایی میکرد!یه شلوار خونگی گشاد صورتیم پاش بود.چه موهای مشکی و بلندی داشت!
    حس شهوت داشت دیوونم میکرد!
    آروم آروم نزدیک شدم و میخواستم از پشت بگیرمش ولی با خودم گفتم شاید زهره ترک بشه!
    آروم صداش کردم:
    -الهام خانوم!
    -یه دفعه روشو برگردوند سمتم و با چشمای گرد شده از وحشت و تعجب نگام کرد!
    صداش میلرزید:-آقا امیر شمایین؟!
    چجوری اومدین تو؟!
    -در خونه رو باز گذاشته بودین!هر چی زنگ زدم کسی جواب نداد!گفتم شاید اتفاقی افتاده!
    -من صدای زنگ نشنیدم!
    رفت طرف اتاق که روسریشو برداره منم پشت سرش رفتم و از پشت محکم گرفتمش!
    از ترس فلج شده بود!مثل پرنده ای که تو دست شکارچی افتاده و هیچ راه فراری نداره!
    -چیکار میکنی؟ولم کن!خجالت نمیکشی؟
    -اومدم تو رو مال خودم کنم!
    -تو رو خدا ولم کن!
    به التماس افتاده بود!
    جلوی دهنشو گرفتم که جیغ نزنه!
    -چیه؟!از من خوشت نمیاد؟حتما باید هومن باشه تا بهش بدی؟
    -هق هق میکردو اشک میریخت!
    -اگر جیغ و داد کنی آبروتو میبرم!میگم خودت راهم دادی خونه!همه ی محلم که تو رو میشناسن!همه حقو به من میدن!پس صدات در نیاد!
    پیراهنشو به زور از تنش در آوردم و اندختمش رو تخت!
    یه سوتین زرد تنش بود و سینه های نازشو حبس کرده بود!
    نگام به چاک سینه هاش افتاد و وحشی ترم کرد!
    -آقا امیر به خدا من با هومن کاری ندارم!همش بهم گیر میده که باهاش دوست شم ولی به خدا تا حالا حتی باهاش همصحبتم نشدم!
    -پس قضیه ی عکسایی که میگه ازت داره چیه؟!
    نمیدونم به خدا!یه روز خواهرش اومد گفت یه خواستگار برات پیدا کردم!یکی از عکسای آلبومو برداشت بره نشون مادر طرف بده!
    زمزمه کردم:
    -ای تف تو روحت هومن!چه دروغی گفتی!
    سرمو انداختم پایین و از خونشون اومدم بیرون!حرفی برای گفتن نداشتم!فقط شرمندگی بود و پشیمونی!
    هومن نامرد چون دختره بهش پا نداده بود همه جا چو انداخته بود که الهام خرابه!مثل همه ی کسایی که اسم این دختر بیگناهو تو محل خراب کرده بودن!
    دختری که چون سرپناه نداره و کسی پشتش نیست هر کسی به خودش اجازه میده در موردش بدگویی کنه و بهش برچسب بدنامی بزنه!
    یاد خوابی که دیده بودم افتادم!
    یاد اون کلبه و الهام!
    یاد اون هیولایی که بهم حمله کرد!
    اون هیولا من بودم!
    هممون هیولاییم!!!


    دوستان این داستان اولی هست که نوشتم و تو سایت گذاشتم. اگر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشید!امیدوارم با کمک اساتید بزرگ سایت و انتقاد های شما عزیزان قلمم گیراتر و داستانم پربارتر از این بشه.با تشکر از همه!


    نوشته: لئون تالستوی

  • 32

  • 6




  • نظرات:
    •   nadem74rozegar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • اول


    •   Aminxxx32
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوم


    •   nadem74rozegar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • الان خوندمش کامل کاش سوزشو بیشتر میکردی


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 16

    • با این که اونم اینکاره است و حقشه خودمو اروم کردم......


      هممون هیولاییم........


      کی گفته هر دختری دوست پسر داشته وظیفشه به کل مردم کشور بده؟ و اگر نده حقشه بهش تجاوز بشه؟؟ چی باعث شده فکر کنی این طرز تفکر همس؟؟ پس تو کشورای خارجی که دبیرستان قاطیه و دخترا اکثرا در دوران مدرسه سکس دارن نباید جرمی به نام تجاوز وجود داشته باشه چون همه قبلا دوست پسر داشتن!!! همه هیولا نیستن اقا .... چهارتا حرومزاده مریض رو نمیشه همه حساب کرد!! (dash)


    •   Bobby_N
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دمت گرم داستان خوب و گیرایی نوشتی.


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • بد نبود،خيلي خلاصه بود فقط.يكم پياز داغش كم بود يكمم فلفل ميخاست


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • کستانت بکنار این اسمت چرااینجوریه ؟؟؟


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود، لایک پنجم رو زدم، موفق باشی


    •   Sanazn
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • تا اونجاش خوندم که نوشته بودی چون اینکارس پس تجاوز حقشه!
      یعنی من ریدم تو ذهن شما مردای ایرانی
      والا تو خارجم نمیتونین یهو عین خروس بپرین رو جندهاشون که کارشون قانونیه چه برسه دخترای ایران که با احساس ترن ???


    •   Kos_Namak
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • نمی‌خواستم ولی لایک زدم
      به علاوه کیرم دهنت بذون هیچ سو نیتی
      فقط محض خالی نبودن عریضه


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • داشتم لایک میکردم که چشمم به اسمت افتاد استاد و از اونجایی که لایک ما برای شما بی معنی هست دیس رو کوبیدم تا تنوع بشه آقای تولستوی!....و من الله التوفیق


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • استفاده از اسم من بدون در نظر گرفتن حقوق معنوی تو داستانا داره زیاد میشه


    •   saeed7989
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • اقا همه اول داستان بگن خیالیه تا انقدر شرو ور زیر داستانا نبینیم


    •   لئون.تولستوی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • با درود خدمت تمامی دوستان! از تمامی نظرات وانتقادات شما عزیزان تشکر میکنم!
      دوستانی که با اسم نویسنده مشکل دارن خدمتتون عارضم که بنده فقط به علت علاقه ای که به جناب تولستوی دارم این اسم رو انتخاب کردن و هیچ نیت دیگه ای در بین نبوده!(والا ما کجا و نابغه ی بزرگ روسیه کجا!)امیدوارم طرفداران ایشون از دست من ناراحت نشن!
      خوشحال میشم اگر داستان بعدی من به اسم (زهر شب)رو هم که تازه پست کردم بخونید و نظراتتونو بگید.به امید موفقیت تمامی شما عزیزان!


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • حتی فانتزی بودنش هم،اشتباه هس....


    •   parto_banoo
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • همه هیولا نیستن
      شما و امثال شما با افکار بیمارتون هیولایین


    •   لئون.تولستوی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • خانم sanazn و parto_banoo خلق کردن 1 شخصیت داستانی توسط 1 نویسنده لزوما به این معنی نیست که نویسنده با تمام افکار و عقاید شخص داستان موافق هست.
      منظور بنده از هیولا تمام کسانی هستن که از روی حسادت یا کینه سعی در لکه دار کردن اسم 1 دختر میکنن!بازم ممنون از نظرتون


    •   Newah007
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • دوست عزیزم جناب تتالستوی....


      چون گفتی داستان نوشتی, چند مورد رو در نقد داستانت عرض میکنم:
      ۱. در داستان نویسی باید یک سری قواعد رعایت بشه, مثل شخصیت پردازی.... در داستان شما هیچ کدوم از شخصیتها به درستی معرفی نشدند, حتی شخصیت راوی داستان.... اگر هم چیزی به عنوان تعریف از شخصیت گفتی خیلب مبهم بوده, مثل مادر الهام که شیرین عقل بوده ولی هیچ مشخصه خاصی از شیرین عقلیش ارایه نکردی....
      ۲. اینکه فقط چهار ساله همسایه شدید ولی همه میگن مادر الهام به خاطر شبرین عقلی و نداشتن خاستگار با پدرش ازدواج کرده, باید حداقل از قدیمیهای یه محله باشه که این اطلاعات درباره اش صدق کنه و همه بشناسن...


      و خیلی نکات ریز دیگه, که اگه توحه به جزییات کنی داستانت جذابتر میشه و تاثیر گذارتر...


      موفق باشی...


      Lor Boy


    •   sepideh58
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • هممون هیولاییم فقط باید موقعیتش پیش بیاد تا این هیولای خفته بیدار بشه ...
      خشم، شهوت، آز و طمع و هزاران هزار خصلت بد هیولاهای درون ما هستن ...
      شیطانهای مجسمی هستیم اما از فیلم های ترسناک شیطان و فلان میترسیم
      دوست عزیز داستان ترکیبی رئال و سورئال دلچسب و آموزنده ای بود نگارش روون و جذابی داشت...
      باز هم بخونیم ازتون
      لایک ۲۱


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان خوب بود ولی آخه ای کونکشع اول آخر کجای این کوصعه شعرت فانتزی یع .
      اصلا این سیکبِری هم نیس چه برسه به فانتزی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • لئون عزیز خوب بود،با یه داستان نمیشه قضاوت کرد،امیدوارم داستان های بیشتری ازت بخونیم و لذت ببریم.
      لایک ۲۵تقدیمت


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • هیچی ندارم بگم ://


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • شما به تمرين خيلى زيادى احتياج دارى.
      داستان پر از ايراد.
      فقير بودن و شرايط نامناسب مالى افراد دليل بر فاحشگى نبوده نيست و نخواهد بود.
      اين همه قضاوت مگه خداييم ؟؟؟؟؟؟
      با قويترين شوينده موجود در بازار طرز فكراتونو شستشو بديد (rolling)
      فقر فرهنگى
      التماس تفكر


    •   _Azi_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو