واقـــعـــیـــت پــــنهــــان(۱)

1399/12/06

-رستا خواهش میکنم، فقط آروم باش…آروم باش و بیا پایین…بهت توضیح بدم…
+چی فکر کردی با خودت؟ من تمام زندگیم رو خرج توی خائن، توی لعنتی پست‌فطرت کردم؛ بعدش رفتی بهم خیانت کردی…سپهر گمشو که حالم ازت بهم میخوره
-بخدا اونجوری که فکر میکنی نیست، بیا پایین از لبه تا حرف بزنیم…بیا پایین، بیا پایین
+من هیچ حرفی با تو عوضی ندارم
-من بدون تو این زندگی رو نمیخوام، ازت خواهش میکنم به حرفم گوش بده، احساساتی برخورد نکن…بیا پایین گفتم، بیاااا پایین
+ازت متنفرم…
آخرین حرف رستا با فریادی از اعماق وجودش به من: (ازت متنفرم)
تلخ و درد آور،
مثل تیری آغشته به زهر، تمام قلبم رو هدف گرفت و اون رو برای همیشه به کُشتن داد…


چند ماه قبل
ساعت ۵ عصر، درب دانشگاه
+جووون، خانوم خوشگله میشه شمارت رو داشته باشم
-آقا برو دنبال کارت مزاحم نشو
+اینقدر بدخلقی نکن، شمارت رو بده، شب هم بهت زنگ میزنم بیای پیشم، مطمئن باش خوش میگذره…حال میکنی
-آقای محترم، برید پی کارتون…لطفاً
+جوووون، چقدر مودبی تو، باهام راحت باش
×مگه نشنیدی گفت برو گم شو…
+تو دیگه خر کدوم دهاتی؟
تحمل این رو نداشتم که کسی نگاه چپ بهش بندازه،
مخصوصاً الان که یکی داشت مزاحمش میشد،
این همه سال دیوانه وار عاشقش بودم ولی همیشه حسم رو ازش مخفی میکردم
×گم میشی یا نه؟
+نوچ…میخوام ببینم میخوای چه غلطی بکنی
فقط همین حرفش کافی بود تا از کوره در برم، کیفم رو یه گوشه پرت کردم و تا خواست حرکتی بکنه، مشت محکمی به صورتش کوبیدم،
کنترلی روی خودم نداشتم و ضربه های مشتم رو همزمان به صورت و شکمش میزدم، ازدحام مردم داشت بیشتر میشد و نگاه همه روی ما بود که با صدای آژیر پلیس به خودم اومدم، رستا داشت گریه میکرد و من تحمل دیدن اشک هاش رو نداشتم…
ساعت ۸ شب، کلانتری
-سپهر هدایت‌کدومتونید؟
+منم
-بلند شو بیا، واست سند گذاشتن، آزادی
بلند شدم و حرکت کردم تا اینکه به اتاق سروان رسیدم، رستا و پدرش هم اونجا بودن، چشمام رو به زمین دوخته بودم و چیزی نمیگفتم،
چیزی برای گفتن نداشتم…
-اینجا رو امضا کن…خب حالا میتونی وسایلت رو بگیری و از اینجا بری.
کاری که گفت رو انجام دادم
حس عجیبی داشتم، نمیدونستم چی کار باید بکنم
هنوزم باور‌ نکردم که پام به کلانتری باز شده
+پسر جان، من پدر رستا هستم، خیلی ممنون که هوای دخترم رو داشتی.
_خواهش میکنم وظیفم‌ بوده‌ من معذرت میخوام که باعث دردسر شما شدم
+نه پسرجان این چه حرفیه
رستا، بابا جان من میرم ماشین رو روشن کنم، تو بیا
رستا اومد جلو و سرش رو آورد بالا، خنده ریزی بهم کرد…عاشق خندیدناش بودم، خنده‌هاش دلم رو میبرد
-فکر نمیکردم غیرتی باشی…
+برای کسی که دوستش دارم، نه فقط غیرت که همه‌چیم رو خرج میکنم
اولین بار رستا رو توی دانشگاه دیده بودم، از من یک سال کوچیکتر بود و بعد اون ماجرا بیشتر به هم نزدیک شده بودیم…
دو ماه بعد
ساعت ۱۱:۵۵ ظهر، آپارتمان سپهر
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم…گوشی رو برداشتم و اَلویی گفتم
-سلام سپهر، نگو که همین الآن داری بیدار میشی؟
+الآن دارم بیدار میشم
-آخه چقدر میخوابی تو، قرارمون یادت رفته؟ من پایین وایستادم
+عه چقدر زود اومدی، صبر کن تا بیام…
سریع از رخت خواب بلند شدم و خودم رو به شیر آب رسوندم‌ و بعد از خوردن یه صبحانه مختصر، رفتم که آماده بشم
+دارم میام عزیزم
-زود باش دیگه، پسر همسایتون با چشماش کم مونده من رو بخوره
نفهمیدم چجوری خودم رو به در رسوندم، حتی کفش هام رو هم درست نپوشیده بودم، رستا هم که فقط میخندید
-آخ من فدای تو بشم که این قدر غیرتی هستی…
+زهرمار، بیشعور، من دارم نفس نفس میزنم و تو میخندی
لب هاش رو غنچه کرد و یه بوس برام انداخت؛
با این حرکاتش، خودش رو بیشتر از قبل برام جذاب خواستنی کرده بود…عاشقش بودم

چند ماهی از رابطه من و رستا میگذشت و هر دوتامون بشدت بهم دیگه وابسته شده بودیم.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت، کم‌کم داشتم توی ذهنم زندگی با رستا زیر یک سقف رو تصور میکردم، اما…اما این آرامش قبل از طوفان بود،
طوفانی که نه تنها زندگی من بلکه زندگی رستا رو هم درب و داغون کرد…
همه چیز از روزی شروع شد که رستا با هانیه آشنا شد، هانیه دختر واحد روبرویی آپارتمان بود، اصلا ازش خوشم نمیومد ولی انگار بدجور خودش رو توی دل رستا جا کرده بود، هر روز، بیشتر و بیشتر با همدیگه صمیمی میشدن و من آشفته تر از همیشه، نظاره‌گر دوستی این دو نفر بودم…نگران بودم…حس خوبی به این دختر نداشتم.
-رستا خبر داره؟…
+از چی؟…
-از اینکه داری بازیش میدی
از اینکه بهش داری دروغ میگی و بعد یه مدت مثل دستمال کاغذی مچاله‌شده، میندازیش دور…
از حقیقت پنهونت چی؟ خبر نداره، نه؟
تو چقدر بیشرفی سپهر…
نفس نفس میزدم
بدترین کابوس عمرم رو داشتم میدیدم…
اما آیا واقعاً فقط یه کابوس بود؟
شایدم کابوسی که واقعیت…
ادامه دارد…

نوشته: آرمان و صدرا


👍 16
👎 2
5201 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

793432
2021-02-24 02:01:16 +0330 +0330

جالب بود، منتظر قسمت بعدم.

2 ❤️

793467
2021-02-24 07:12:58 +0330 +0330

🧐

1 ❤️

793505
2021-02-24 10:40:24 +0330 +0330

زیبا بود منتظر قسمت بعد هستم

2 ❤️

793510
2021-02-24 11:20:20 +0330 +0330

قشنگ بود
قسمتبعد رو زود بفرست

2 ❤️

793514
2021-02-24 11:57:32 +0330 +0330

درجه یک:)

2 ❤️

793664
2021-02-25 10:13:42 +0330 +0330

خوشم اومد. ولی پلیس خیلی زود رسید ها😅
لایک

1 ❤️

793683
2021-02-25 11:57:06 +0330 +0330

جالب و خوندنی بود
مرسی ارمان و صدرا 💜💜💜

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom