ورق زندگی برگشت

    یکی از همون روزای گندی بود که می دونستم اگه چشمهام باز شه سریع لعنت می فرستم به خواب سبکم و بعدش دیگه خوابم نمی بره و فکرم میره سمت چیزهایی که شب قبل به زور از خودم دورشون کردم... خاطرات همون مرد لعنتی که اومد و همه چیز رو بهم ریخت و رفت سراغ یکی دیگه.
    7 ماه و 5 روز گذشته بود از روزی که آتیش انداخت به جون زندگیم. که بعد از 6 ماه با هم بودنمون گفت داره ازدواج میکنه و باید جدا شیم.
    تیام... مردی بود که من اولین بار حس شوق عمیق زندگی رو باهاش مزه کردم. مردی که 17 سال از من بزرگتر بود، و خودم هم می دونستم که اگر علاقه ام بهش در حدی باشه که حاضر باشم براش بمیرم هم باز نمی تونم جلوی رفتنش رو از زندگیم بگیرم. فقط خیلی بی منطق فکر می کردم چرا اون آغوشی که من رو بارها به اوج رسونده الان نصیب یه زن دیگه شده... اون هم به اندازه من می تونه سهم لذت رو از اون بغل دوست داشتنی بگیره؟ این موقع صبح تیام حتما چشماش باز شده و صورت همسرش رو دیده... بوسیدتش... با اون لبهای گرم و خوش حالتش... و بعد با شادی بی حدش و فکر آینده ای که قراره با اون زن و بچه هاش که از وجود اونن بسازه میره سرکار... و من، فقط یه دختربچه 19 ساله بودم که افتاده بودم گوشه تخت تو اتاق تاریکم و فکر آینده نامعلومم و این که دیگه قرار نیست عاشق هیچ مردی بشم.. و دیگه قرار نیست تیام دوست داشتنی خودم رو ببینم، دیوونه ام می کرد. افسردگی حادی که دچارش شده بودم نتیجه اش شده بود کم شدن 8 کیلو از وزنم... که با قد بلندی که داشتم تقریبا من رو یه اسکلت خالص نشون میداد. و تیام... همون عوضی که عاشق بدن لاغر و استخونی من بود.. ولی شبها تو بغل همون زن توپُر و چشم و ابرو مشکی میخوابید که تو عکسهای دو نفره شون طوری به من زُل میزد که از شدت حسادت حسابی به گریه میفتادم و دستم واقعاً به هیچ جا بند نبود... و بعد تو دلم معذرت خواهی میکردم از مرد مهربونم که حسودی کردم به همسرش... حتما خیلی دختر خاصی بود که تیام من انتخابش کرده بود... شاید چشم و ابروی مشکی اون واقعاً زیباتر از صورت بی روح بی اندازه سفید و موهای بور و چشمهای روشن من بود!

    از تخت اومدم بیرون. جلوی آینه یه نگاه به قیافه خودم انداختم. اونقدر حساس شده بودم تو اون مدت، که هر لحظه ممکن بود با دیدن خودم بزنم زیر گریه. بارها این اتفاق افتاده بود. بعد از رفتن تیام، هر وقت خودم رو تو آینه میدیدم یه حس ترحم مزخرف نسبت به خودم پیدا میکردم که باعث میشد احساس بدبختی کنم از اینکه مرد دوست داشتنیم من رو تو هیایوی زندگی بی رحمم ترک کرده. تنها کسی که تو اوج ناامیدی بهم شوق بی وصفی واسه ساختن زندگیم و ساختن آینده ام منتقل کرده بود. کسی که انگیزه ام شد و با رفتنش همه چیز رو با خودش برد. و تنها کاری که موقع رفتنش از دست من برمیومد، آرزوی خوشبخت شدنش با یکی دیگه بود. بعضی وقتها فکر میکردم شاید از لج من این کار رو کرده. شاید میخواسته من موقع رفتن جلوش رو بگیرم و بگم اگه ترکم کنه میمیرم. و با گرفتن این اعتراف پیشم بمونه و بیاد جلو واسه به دست آوردنم برای همیشه. و دوست داشتن عمیق من هم لابد قرار بود اختلاف سنی نسبتا زیادمون رو پوشش بده و به دیگران این رو بفهمونیم که چون من عاشق تیامم سن زیادش اصلا برام مهم نیست... این شاید ها هرروز تو ذهن من میچرخیدن. اما دردی از من دوا نمیشد.
    تا شب بیکار میچرخیدم تو خونه. کار هر روزم... دیگه درس و دانشگاه رو بیخیال شده بودم و باشگاه نمیرفتم. تقریبا همه فهمیده بودن چه بلایی سر من اومده. خونواده ام میدونستن دخترشون تو 19 سالگی یه شکست عشقی افتضاح خورده، و هر کاری میکردن من رو از اون وضعیت دربیارن. با نصیحت.. حرف... مسافرت... تفریح جدید... اما این ها رو من جواب نمیداد. تنها چیزی که من رو راضی میکرد تیام بود. یا یکی که بتونه جاش رو برام پر کنه. اما اونقدر دنبال کسی شبیه تیام گشته بودم... اونقدر با همه مدل مردی قرار گذاشته بودم تو اون مدت... و اونقدر جواب نگرفته بودم که دیگه حالم کم کم داشت از تموم مردها بهم میخورد. همون هایی که تو اولین قرار خلوت ترین جا رو انتخاب میکردن... میبردنت اونجا تا اول لبهات رو تو جا دربیارن... انقد بوسه های مزخرف رو صورت و بدنت میذاشتن که میخواستی از شدت چندش عُق بزنی...اما مگه غیر از این بود که قرار اولم با تیام هم همینطور بود؟؟! که تو تاریکی از فرصت استفاده کرد و لبهام رو شکار کرد... اونم بعد از پرسیدن : تا حالا سکس داشتی؟؟ و بعد که جواب مثبت گرفت صندلی ماشین رو خوابوند تا بیاد روم و کارم رو بسازه! حتی با فکر کردن به اون روز هم تن من داغ میشد، و تنها چیزی که آرومش میکرد تیام و فقط بوی تن تیام بود. دیگه مطمئن بودم هیچ مردی به اندازه تیام برام جذاب نیست. کسی که با ملاک های همیشگیم که تو ذهنم داشتم زمین تا آسمون فرق داشت، اما دل من فقط اونو میخواست.
    تا شب هر چند ساعت یه بار میرفتم و میفتادم رو تخت. گوشیم رو چک میکردم... مثل همیشه هیچ خبری نبود. باز هم عکس تیام رو چک کردم... تقریبا یک ماهی میشد که عکس دو نفره اشون رو برداشته بود و عکس تکی از خودش میذاشت. با دیدن چشمهاش و لبخند مهربونش تو عکس اشک تو چشمهام جمع شد. چرا انقدر برام خواستنی بود؟ همونطور که محو عکس تیام بودم گوشی تو دستم لرزید و بالای صفحه برام نوتیفیکشن اومد.
    اول بیخیال به اسم نگاه کردم. اما یهو تنم یخ زد. تیاااااام!!!!!

    مگه میشد؟؟؟ قلبم تقریبا ایستاده بود. نه... تیام هیچوقت خائن نیست... امکان نداشت به زنش خیانت کنه، همونطور که به من نکرد، وقتی هم ازدواج کرد صادقانه بهم گفت...
    ولی حالا...
    پی ام رو باز کردم. زده بود: سلام رومینا خانوم..
    اشک تو چشمهام کم کم ریخت رو گونه هام. تیام من اسمم رو صدا زده بود. چیزی که حسرت من بود تو 7 ماه و 5 روز.
    دوباره زد: میتونم حالت رو بپرسم؟ اگر مزاحم نیستم...
    دستهای سِر شده ام سریع یه ایموجی تعجب گذاشت. اما تیام گفت و گفت... از نابود شدن آرزوهاش... از نابودی انگیزه اش... از زندگی مسخره دو نفره اش... از پشیمونیش گفت که چرا باید عقد میکرد... و از طلاقش! تیام من اون همه رنج کشیده بود و من فکر میکردم برعکس من تو خوشی غرقه... مرد من برگشته بود به سمتم تو اوج غم... چون مطمئن بود من تو مشکلاتش هم عمرا اگه پسش بزنم. پس میدونست دوسش دارم! و من هیچوقت اونقدری نامرد نبودم که بخوام تلافی روزهایی که بدون اون داشتم جون میدادم رو دربیارم. بهترین کاری که میشد بکنم این بود که هیچ حرفی از جداییمون نزنم، و بلاهایی که متعاقبا به سرم اومده بود. هیچ حرفی از دلتنگی نزدم و با آغوش باز تیامم رو دوباره پذیرفتم. که بتونم مرهم زخمهاش بشم، که بتونه حداقل با من در حد چند لحظه مشکلاتش رو فراموش کنه.
    اولین قرارمون پر از رفع دلتنگی بود.. با همون سوناتای سرمه ای جلوی همون مغازه همیشگی. با همون صورت شیش تیغ و همون ادکلن تلخ ملایم دوست داشتنیش که هیچوقت نفهمیدم اسمش چیه. اما این بار با یه چهره خسته که سعی میکرد داغون بودنش رو پنهون کنه. سعی میکردم بخندونمش تا فکرش رو دور کنم... و اون هم همراهیم میکرد. با هم یکم چرخ زدیم و صحبت کردیم. تو دوران عقد جدا شده بودن بدون اینکه باهم بخوابن. ته دلم شاد بود از اینکه آخرین دختری که تونسته حسابی ازش کام بگیره من بودم!
    یه هفته از برگشتنش میگذشت و من بی طاقت منتظر پیشنهاد سکسش بودم. میشد گفت سکس بخش ثابت رابطمون بود و هیچ جوره نمیشد نادیده گرفتش.
    یه روز بالاخره برگشت گفت یه خونه مبله اجاره کرده و فقط یه روز دستشه. فرصت آماده شدن نداشتم. واسه بودن باهاش له له میزدم. تو سریعترین زمان ممکن آماده شدم و رفتم پیشش. تو راه خونه دست راستش بین دو دستم بود و از سردی دستهام میفهمید چقدر استرس دارم. تو خیابون ویراژ میداد و سعی میکرد حالم رو عوض کنه. اما من انگار تو خواب و رویا سیر میکردم. باورم نمیشد پیش تیام نشستم و دارم میرم که باهاش بخوابم! انگار هنوز مغزم درک نکرده بود، که زندگی تقریبا نابود شده من حالا دوباره ریشه اش تازه جوونه زده و قراره جون بگیره! وقتی رسیدیم خونه و در بسته شد، بدون اینکه به جایی نگاه بندازم و برام مهم باشه، سریع پریدم بغلش و با بیشترین زوری که تو خودم سراغ داشتم فشارش دادم به خودم. تیام هم دستاش رو انداخت دور کمرم و بلندم کرد و من رو کشید بالا. دستهام دور گردنش بود و دستهاش زیر بدنم رو گرفته بود. هنوز نبوسیده بودیم هم رو... چون من صورتم رو محکم به گونه اش چسبونده بودم و دستهام محکم دور گردنش بود و نمیذاشتم تکون بخوره. تیام خنده اش گرفته بود از تلاشم، راه افتاد به سمت کاناپه و نشست روش. دستهام از دور گردنش شل شد و سرم رفت رو سینه اش. چشمهام رو بستم که زد زیر خنده.


    تیام: آوردمت اینجا که خستگیاتو درکنی؟؟!


    همونطور که تو بغلش شال و مانتوم رو درمیاوردم گفتم: پس فک کردی واسه چی اومدم؟


    تا چشمش افتاد به تاب سفیدم که روش پر از میمون های کوچولو بود نیشش باز شد و خندید.


    گفتم: باز من یه چیز مسخره و بچگونه پوشیدم و تو خوشت اومد؟


    گفت: تو هر چی بپوشی بهت میاد آخه!


    لعنتی هنوز هیچ بوسه ای نداده بود!

    کم کم داست قلقلکم میگرفت که بچسبم به لبهاش، اما انگار یه جور تنبیه بود!


    گفت: میدونی الان چی میچسبه؟


    مثل خنگا زُل زدم به سقف و ساکت موندم. زد زیر خنده و زبونم رو براش درآوردم.


    دستهامو باز کردم و گفتم: بغلم کن، گفت ای جاااانمممم و محکم بغلم کرد


    حالا بی طاقت تر شده بودم... تیام حتی کیر بزرگی ام نداشت، اما الان دلم قنج رفته بود واسه حس کردنش از زیر شلوارش. نشسته بودم روش و راست شدنش کاملا محسوس بود برام.
    صورتم رو گرفتم جلوی صورتش
    گفتم : بوس! که باز خنده اش گرفت
    نذاشتم لبهام رو ببوسه. لپم رو گرفتم جلوش و گفتم: بوس!

    با خنده بوس کرد. بعد لپ سمت مخالف. دوباره بوسید. پیشونی... بوسش کرد. چونه... بوس کرد... گردن...
    که خودم خیلی محکم لبهاش رو بوسیدم! مثل وحشی ها...
    من تو بوسیدن وحشی بودم و اون ملایم. حتی طالب سکس وحشیانه بودم ولی اون خیلی ملایم بود. دستاش رفت زیر تابم و از تنم بیرون کشیدش. و من تیشرتش رو درآوردم. حتی شکم تقریبا بزرگش هم برام خواستنی بود. میتونم بگم حتی موهای کم پشت سرش. مطمئن بودم به 50 نرسیده کچل کچل میشه، ولی مگه من عاشق قیافه اش بودم که برام مهم باشه؟
    دوباره لبهامون رسید به هم... از جا پاشد و بغلم کرد. بردم سمت اتاق. یه تخت پایه بلند تو اتاق بود و یه آینه قدی و بزرگ که نصف دیوار رو به روی تخت رو گرفته بود. من رو گذاشت رو تخت و خم شد روم. دوباره محکم گردنش رو گرفتم و بوسیدمش. لبش رو رو لبم حرکت میداد و من لب پایینش رو کشیدم داخل دهنم و محکم میکش زدم. زبونش رو میکشید رو لب بالام و دندونام. انقد محکم گرفته بودمش که نتونست جدا شه. افتاده بود روم و از خنده شکمش تکون میخورد. مقاومتم شکست و بالاخره از لبهاش جدا شدم،
    که گفت: دیوونه میخوام رو تخت ملافه تمیز بندازم که چندشت نشه روش بخوابی خانــومِ وسواسی!

    جفتمون زدیم زیر خنده! هنوز عادتها و اخلاقهای من رو یادش بود پس... با کمک هم رو تشک و بالش ها ملافه کشیدیم.
    اومد سمتم و از پشت بغلم کرد. چرخیدم سمت آینه. چه لذتی داشت دیدنش. با بالا تنه های لخت بهم چسبیده بودیم و از لذت چشمهامون خمار شده بود. خیلی خواستنی میشد وقتی واسه سکسمون این همه آرامش و خیال راحت داشت و اصلا عجله نمیکرد.
    دستهاش اومد جلوی شکمم و دکمه شلوارم رو باز کرد.
    دست دیگه اش رو رو شکمم حرکت داد. با دستام مچ دو دستش رو گرفتم. سرمو کج کردم و نگاهش کردم. جلوی لبم گفت: عروسکم چرا لاغر شده انقد؟؟؟

    کم مونده بود گریه ام بگیره... بگم از دوری توی لعنتی... اما فقط یه لبخند کوچیک زدم که سریع انداختش تو تله. همینطور که میبوسیدیم هم رو شلوارم رو دوتایی درآوردیم و برگشتم سمتش. نذاشت به شلوارش دست بزنم و خودش شروع کرد به لخت شدن. نشستم رو تخت و گفتم: عشقم برا چی داری لخت میشی؟؟؟


    با یه حالت شیطون نیگام کرد و گفت: آخه خیلی گرممه جوجه!

    و با حالت حمله اومد سمتم و با دستاش گرفتم. یه جیغ کوچولو زدم و ولو شدم رو تخت. اومد روم و دوباره بوسه بارونم کرد.
    به ستی که تنم بود اشاره کرد و گفت : بازم بنفش؟؟
    گفتم: خیلی رنگ سکسی ایه!
    گفت: مثل من؟

    گفتم: باید فک کنم ...
    گفت:تو همه لباس زیرات بنفشن... واقعا هم سکسیه!
    گفتم: مثل من؟؟
    گفت: باید فک کنم
    که محکم زدم تو بازوش و زد زیر خنده!
    دستش رو انداخت زیر کمرم و بلندم کرد. نشستم روش و پاهام رو انداختم دو طرفش.
    هر دفعه پیشش بودم از شدت آرامش میخواستم بگیرم بخوابم... الان هم کاملا خمار بودم و خودش فهمیده بود. میدونست هر چی بیشتر من رو ببوسه من خواب آلودگیم بیشتر میشه.
    بند سوتین بنفش جیغم رو باز کرد و انداختش کنار. دوباره من رو خوابوند و خم شد روم. نوک سینه ام رو به دندون گرفت که موهاش رو چنگ زدم. سینه ام رو گرفتم و خودم گذاشتم دهنش. انقدر محکم میخوردش که مطمئن بودم بعدش جاش قراره کبود شه. با اون یکی دستش اون یکی سینه ام رو میمالید و من دستام رو گوشاش بود و پیشونیش رو میبوسیدم. سینه هام رو انقد مالیده بود که دردم میگرفت. شرتم حسابی خیس بود و کیر باد کرده اش رو از رو شرت فشار میداد لای پام. با دستهاش سینه هام رو گرفت و صورتش رفت پایین تر. زبونش رو رو شکمم حرکت میداد که باعث خنده بلندم شد. خیلی قلقلکی بودم و به شدت حساس. جفتمون خندمون گرفت و من حس جنسیم پریده بود. دستش رو که از رو شرت گذاشت لای پام ساکت شدم و آروم گرفتم. میدونست چیکار کنه که من دیوونه شم! شروع کرد به مالیدنش که من هم کیرش رو از رو شرت گرفتم دستم. واسه هم میمالیدیم و گردنم رو میخورد. اون پایین تو شرتم آبشار راه افتاده بود حتماً... در گوشم گفت: هنوزم نمیخوای بخوریش؟

    با لبخند گفتم: نوچ !
    سریع شرتمو کشید پایین و دست گرمش رو فشار داد لای پام. از شدت هیجان و گرمی دستش وول میخوردم و خودم رو تکون میدادم. شرت خودشم سریع درآورد و کامل رو تنم دراز کشید. کیرش بین پام بود و آروم عقب جلو میکرد بدون این که بکنه توش. دستام رو کتفش بود و مشغول بوسیدن هم بودیم. سنگینی وزنش رو دستاش بود و من اون زیر راحت میتونستم تکون بخورم. پاهامو تا جایی که میشد باز کردم و نذاشتم ادامه بده. خودش فهمید و پاشد نشست بین پام. با آب دهنش سر کیرشو خیس کرد و گذاشتش جلوی سوراخ. سرش رو فشار داد که نرفت داخل. دوباره خیس ترش کرد و گذاشت. فشار که میداد حس میکردم واژنم داره کش میاد. هی پامو جمع میکردم که با دستش نگه میداشت. کیرشو گذاشت و یکم عقب جلو کرد که روون شد و دوباره خوابید روم. یواش یواش عقب و جلو میکرد. داشتم میمردم از ترکیب لذت و هیجان. پاهام رو دور کمرش حلقه کردم که سرعتش رو بیشتر کرد. آه و ناله هام و بوساش رو صورتم... و ضربه های خواستنیش بین پاهام... چیزی که این همه مدت انتظارش رو میکشیدم. من رو برگردوند و کمرم رو فشار داد پایین که براش قوس بندازم. از پشت گذاشت جلو و با دستاش محکم باسنم رو گرفته بود و فشار میداد. ضربه هاش تند و محکم بود و من دستام تخت رو گرفته بود و نمیتونستم لای پام رو بمالم که ارضا شم. خودش دستش رو برد پایین و مالیدش، با اون یکی دستش یکی از سینه هامو گرفت و با گفتن جووووون فشارش داد. سرعت ضربه هاشو کم کرد و کامل خم شد روم. سرمو برگردوندم و دوباره لب تو لب شدیم. برم گردوند و به عرض تخت خوابوندتم. خم شد و رون هامو محکم بوسید. پاهامو داد بالا و کرد تو. محکم تلمبه میزد. دستمو رسوندم بین پام و مالیدمش. خودشو میکوبید به من و صدای ضربه هاش بلند شده بود. خم شد و گازی از گونه ام گرفت: چه لپایی داری بیشرف...
    با ناز براش خندیدم. دوباره بغلم کرد تا بلندم کنه: به شکم بخواب عشقم...
    دو تا از بالش ها رو گذاشت زیر شکمم. خوابیدم رو بالش. بین پاهام قرار گرفت و کیرشو کرد داخل. دستاش رو گذاشت دو طرفم رو بالش و شروع کرد به کردنم. ضربه هاش انقد محکم بود که میدونستم اگه دستم برسه لای پام و یکم بمالمش حتما ارضا میشم. تنم زیر تنش از لذت میلرزید. از حرکت ایستاد و کمرمو مالید.


    ـ اومد عروسک؟
    +هنوز نع!


    کتفمو بوسید.


    ـ چرا نیومد پس؟!

    + باید بمالمش خب!
    ـ ای جونم... خب خودم برات میمالمش!


    دستشو برد زیرم و گذاشت لای پام. با مهارت انگشتشو تکون میداد. حتی فشارشم خواستنی بود. دوباره شروع کرد به تلمبه زدن. این بار حرکاتش آروم و عمیق بود. تقریبا کُلش رو میکشید بیرون و بعد تا آخر میکرد داخل. کم مونده بود بشم. اما بیشتر میخواستم.
    دوباره پوزیشن رو عوض کرد. به عرض تخت به پهلو خوابیدم. اومد بین پاهام و بدون انداختن سنگینی وزنش نشست رو یکی از پاهام. پای دیگه ام رو گرفت دستش و حسابی کیرشو خیس کرد. تو این حالت خیلی بهم فشار میومد ولی حال خودش رو داشت. باز هم احاطه ای که به تنم داشت. و مردونگی بارزش که با قدرت و تسلطش رو خودم حتی توان تکون خوردن نداشتم. محکم تلمبه میزد و تکون میخوردم. ناله هام از " آه " رسیده بود به " آخ " که فهمیدم دردم گرفته. کشید بیرون و اومد روم. دوباره پاهام رو باز کردم و دراز کشید روم. لذت میبردم از دیدن اینکه نمیتونم از زیرش دربرم.
    ضربه هاش طولانی شده بود و خسته شده بودم ولی میخواستم ادامه بده. تو بغلش گم شده بودم. سرمو کج کردم به طرف آینه و حرکاتشو نگاه کردم. صورتش رو گذاشت رو صورتم. همونطور که منو میکرد به تصویرمون تو آینه خیره شدیم. بدنش خیس عرق بود و تصویرش برق میزد. سرش رو بلند کرد و گونه ام رو بوسید. همچنان تلمبه میزد. کم کم لباش پایین اومد و رفت سمت چونه ام... اومد بالاتر و لبم رو گرفت. انگشت وسطش رو گذاشت رو لبم که کشیدمش تو دهنم و یه میک عمیق بهش زدم. انگشتش رو درآورد و برد زیرم. گذاشت رو سوراخ پشتم و آروم فشارش داد. ولی مطمئن بودم نمیره تو. با نفس نفس گفت: جووون... تنگ خودم!

    انگشت اشاره ام رو کردم دهنش که خیس شه. گذاشتم لای پام و ماساژش دادم. ضربه های تیام و انگشتش که پشتم بود و دست خودم لای پام... کم کم داشتم میرسیدم.
    بی طاقت گفتم: محکم تر!

    شدت ضربه هاش رو بیشتر کرد. همیشه بهش میگفتم من و تو دو تا دیر انزالیم که خوردیم به پست هم! از بس که جق میزدیم قبل سکس!

    پاهامو محکم دورش فشار دادم که حرکت نکنه. رو کیرش ارضا شدم و لرزیدم...


    ـ شدی عشقم؟؟

    + اوهوم!

    با خنده گفت : خدا رو شکر... نفس نموند برام!


    یکم لب تو لب شدیم و دوباره حرکاتشو شروع کرد. دستش رو گذاشت زیر باسنم و یکم بالا آوردش. تند تند تلمبه میزد. صورتش خیس و سرخ بود و نفساش تند شده بود. موجی که رو سینه ام بود رو تو آینه میدیدم. سینه هام رو گرفت و محکم فشار داد. مچ دستاش تو دستم بود. بین ضربه هاش خودش رو بیرون کشید و آبش رو خالی کرد رو شکمم. موهای بدنش ریخته بود رو شکم و سینه هام. چشمهامون از خستگی باز نمیشد. دستمال رو از کنار تخت برداشت و شکمم رو پاک کرد. ولو شدیم تو بغل هم. صورت و لباش خیس عرق بود. محکم بوسیدتم و تنمو کشید رو خودش. سرمو گذاشتم رو سینه اش و چشمام رو بستم. قلبش هنوز تند میکوبید... دلم میلرزید از دیدن تنی که به خاطر من اینجوری خیس و خسته بود. بالاخره بعد یه مدت طولانی به اون قشنگی به آرزوم رسیده بودم! که تو بغلش به اوج برسم و آروم بگیرم...


    نوشته: رومینا

  • 7

  • 6




  • نظرات:
    •   Zapata.azhdar
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • ????


    •   Orginalboy
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • جالب بود پایدار باشه


    •   صدف هستم
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • اولش خیلی مسخره بودهمش تیام تیام کسی که رفت دیگه حق برگشت نداره
      دلم لک زده واسه ی سکس واقعی که سرتا پا عشق و شهوت داشته باشه ولی درکل خوب بود


    •   PayamSE
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • آخی، چه دختر وفادار و خوبی !
      منتظر باش یبار دیگه بشکنی، اما اینبار دیگه خورد میشی.


    •   هزارویکشب
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • تاحالافکرمیکردم تیام اسم مختص دختراست!


    •   lolitajoojoo
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • ای جااااااان چه خوووووب بوود!!! بازم بنویس باشه؟؟!! :-*


    •   رومینا_ام
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • دوستان عزیز ممنون بابت نظراتتون، تصمیمم برای نوشتن خیلی یهویی بود و این رو مطمئنم ایراد زیاد داشت، ولی چیزی جز واقعیت نبود... اگر ایرادها رو هم بگید ممنون میشم ????


    •   hesammosbat27
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • داستانت خوب بود ولی اینو بدون کسی که یبارخیلی راحت بزاره بره و ولت کنه مطمعن باش بازم همینکارو میکنه..... بعد اونموقع است که حالت از حال الانتم بدتر و افتضاح تر میشه...... حالا ایشالا که دیه این اتفاق نیفته من طبق تجربه ای که داشتم اینو گفتم...... امیدوارم تا تهش باهات بمونه


    •   خروسجنگی
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • نگارشت یک کم ضعیف بود .ولی از خوب بودن داستان چیزی کم نمیکنه.امیدورم موفق و پایدار باشی.سکس با عشق مقدسه


    •   Mr._.araz
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • یادش بخیر>
      **** (cry)


    •   Danial_dex
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • حماقت


    •   as B sa
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • اولا دلم برا خودم سوخت
      من یه پسر 19 ساله که تاحالا به دختر دست نزدم اونوقت یه دختر 19 ساله دلش اینطوری برا یه مرد 36 ساله غش و ضعف میره و 8 کیلو از دوریش وزن کم میکنه!!!
      دوما (اگ داستانت واقعی باشه البته) هنوز نیاز به بیان جزئیات بیشتری داشت. یکم از تیام شخصیت زیادی برتر رو ساخته بودی ولی در کل داستان خوبی بود
      سوما کسی که یه بار ولت کرده برا بار بعدی هم میتونه و شاید جداییش یه سیاست باشه برای اینکه دوباره تو رو بدست بیاره.ی دختر 19 ساله خیلی بهتر از ی زن حداقل 30 سالس
      چهارما میتونی هنوزم بهتر باشی
      از 100 به داستانت 68 میدم


    •   kavirsard
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خوب بود ادامه بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو