وسوسه های بی غیرتی (۲)

    ...قسمت قبل


    از گوشی هواوی قدیمیم، برای اینکه صدا نده بدون سیم کارت و بدون اینترنت واسه استراق سمع از امیر و نیلوفر استفاده میکردم. هر وقت این دو تا دانشگاه نداشتن و من بیرون بودم کارم همین بود. مادرم حداقل روزی دو سه ساعت واسه خرید و سر زدن به خاله ام که سال گذشته سکته مغزی کرده بود و یک پاش فلج شده بود از خونه بیرون می رفت. بیشتر وقت ها با بیرون رفتن مادرم امیر و نیلوفر مثل سگ و گربه به هم می پریدن.
    گوشی هواوی رو زیر و کف مبل سه نفره تو پذیرایی با چسپ کاغذی پهن چسبونده بودم. بدون وقفه ساعت ها ضبط میکرد حتی صداهای اطراف رو تا فاصله 10 متری میگرفت. لبه چوبی مبل که به سمت پائین بود اجازه دیده شدن گوشی رو نمیداد.

    آمار گرفتن از امیر و نیلوفر روی درس خوندن من هم تاثیر گذاشته بود. تمرکز کافی نداشتم.
    عجیب بود که امیر هم مدتی بود کمتر بیرون از خونه می رفت.
    با استراق سمع گاهی وقتها و نه همیشه موفق میشدم مقداری ازحرفاشون رو بشنوم.
    چاقال جون
    مال منم تب کرده برات اساسی
    تا حالا مال کسی به تهش خورده؟
    کون طلا، میشه کونتو با فرزاد مشترک بشم؟.
    اینها حرف هایی بود که بارها از زبون امیر بیرون اومده بود و حرفاش ضبط شده بود. .
    یا اگه سه تامون خونه بودیم و مادرم خونه نبود سعی میکردم به بهونه های مختلف دستمالی های امیر رو گذری دید بزنم مثلا یه بار که یکی دو روزی بود واقعا مریض بودمو دانشگاه نمی رفتم و میدونستم مادرم قصد بیرون رفتن داره واسه بهتر دیدن دستمالی های امیر یک قسمت از پتوی روی تختمو خیلی ریز با چاقو سوراخ کرده بودم طوریکه وقتی سرم کاملاً زیر پتو هست بتونم از اون سوراخ همه جا رو ببینم. نیم ساعت جلوتر از رفتن مادرم به بهونه فیلم دیدن پتو رو با خودم به طبقه پائین آوردم بعد از چند دقیقه فیلم دیدن به بهونه مریض بودنم پتو رو کاملا روی سرم کشیدمو خودمو به خواب زدم. یک چشمم درست روی سوراخ پتو بود. اون روز امیر به بهونه یاد دادن تنظیمات اینستاگرام به نیلوفر روی مبل دونفره کنارش نشسته بود. هر دوتاشون موبایلشون دستشون بود. امیر در حال توضیح دادن یک دستش یا لای پای نیلوفر بود یا دستشو زیر کون نیلوفر می برد..اعتراض نکردن نیلوفر کیرمو حسابی زیر پتو شق کرده بود امیر یه بکن حرفه ای بود هنوز نمیدونستم چطور تونسته بود با نیلوفر به اینجا برسه. شق شدن کیرم برام عجیب بود. نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد. نمیدونم چرا به جای اعتراض کردن به رفتارهاشون دوست داشتم بیشتر تنهاشون بذارم.
    رفتارها و کارهایی که امیر و نیلوفر میکردن روی افکار و تمایلات من هم تاثیر گذاشته بود.
    یواش یواش احساس میکردم رابطه های نامتعارف و غیر نرمال به من بیشتر از یک رابطه معمولی و درست و قانونی لذت میده.. انگاری دلم چیزی پر هیجان و جدیدی میخواست. جرقه این خواسته های نامتعارف رو امیر و نیلوفر زده بودن. حالا دیگه من هم در طول روز بیشتر به این خواسته های نامتعارف فکر میکردم.سرانجام تصمیم گرفتم هیچ اقدامی نکنم تا امیر کار رو تموم کنه.
    تو اون چند روز اولی که این تصورات و هیجانات جدید به ذهن من هجوم آورده بودن نه تنها به نیلوفر و سرانجام کرده شدنش توسط امیر فکر میکردم. بلکه به خاطر اطلاعاتی که مهسا در مورد دوست پسرهای نیلوفر به من داده بود حالا دیگه نیلوفر رو زیر دوست پسرهاش و در حال تلمبه خوردن هم تصور میکردم. با این تصور کیرم سریع به حد اعلا شق میکرد. یواش یواش فهمیدم خیلی دوست دارم گائیده شدن کونش رو توسط یه پسر غریبه ببینم.. یه مدت تصور دیدن کرده شدن نیلوفر توسط دوست پسرهاش مدام تو ذهنم بود وکیرمو حسابی شق میکرد کم کم این تصورات به سمت مهسا هم رفت. اولش وقتی چنین تصوراتی در مورد مهسا به سراغم می اومد ناراحت میشدم با خودم میگفتم مهسا زن قانونی منه ، عقد کرده منه، قراره یک عمر باهاش زندگی کنم. ولی ذهنم و فکرم این ناراحتی رو قبول نمیکرد.انگاری اعتراف مهسا به داشتن دوست پسر تو دوران مجردیش به این تصورات من دامن میزد. با خودم میگفتم خود مهسا اعتراف کرده تو دوران مجردی با دو سه نفر دوست بوده.
    حالا دیگه تصور حال دادن مهسا به دوست پسرهای سابقش تو دوران مجردی بیشتر از نیلوفر تو ذهن من می اومد. مهسا نیازی نداشت به داشتن رابطه هم اعتراف کنه شک نداشتم رابطه هم داشته چون خود من تو دوران مجردی یکی از دوست پسرهاش بودمو کرده بودمش. فکر اینکه قبل از کیر من کیر دوست پسرهاش تو کونش رفته. فکر اینکه آبشون رو تو کونش ریختن. فکر اینکه از گائیدن کون مهسا چه لذتی بردن.فکر اینکه از درد کون دادن گریه کرده یا نه. فکر اینکه چطوری راضی به کون دادنش کردن. فکر اینکه چطوری ارضاش کردن. فکر اینکه چطوری براشون ساک زده تصوراتی بود که کل روز به اونها فکر میکردم. عجیب بود که کیرمم همزمان با این فکرها حسابی سفت و شق میشد. مهسا موقعی که اولین بار برام ساک زد هیچ نشانه ای از ناشی بودن تو ساک زدنش نداشت. جوری کیرمو میک میزد که تو سه چهار دقیقه آبمو بیرون کشید. شاید هیچ وقت فکر نمیکرد این طور ساک زدن راحت لوش میده.
    فکر کردن به دوران مجردی مهسا و دوست پسرهاش کار هر روزم شده بود.سرانجام تصمیم گرفتم با نیلوفر در این مورد صحبت کنم. برام جالب بود قبل از عقد، گاهی وقت ها که دنبال نیلوفرجلوی دانشگاهش می رفتم مهسا هم بیشتر مواقع کنارش بود. ولی حالا بعد از عقد این دو تا رو کمتر بیرون از خونه و دانشگاه کنار هم میدیدم. مهسا که دوست پسر های نیلوفر تو دانشگاه رو لو داده بود. حالا تصمیم داشتم در مورد مهسا از زیر زبون نیلوفر حرف بکشم. شک کرده بودم نکنه این دو تا که بعد از عقد ما یهو همه جا از هم فاصله گرفتن به خاطر لو نرفتن رفاقتشون با پسرهای دانشگاهشون باشه. عجیب تر اینکه نیلوفر از ازدواج من و مهسا هم راضی نبود. بالاخره یه روز نیلوفر رو تو اتاقم کشیدم. هر چند خیلی دیر بود اول جریان با هم نبودنشون تو دانشگاه رو ازش پرسیدم بعد هم دلیل راضی نبودنش به ازدواج من و مهسا رو ازش پرسیدم.
    در مورد سوال اول گفت این مهسا هست که دوست نداره تو دانشگاه زیاد با هم باشیم و از من فاصله میگیره.
    در مورد سوال دوم هر کاری کردم جواب نداد. آخرش خودم پیش دستی کردمو چیزی که تو ذهنم بود بیرون ریختمو گفتم چون قبلاً دوست پسر داشته نه؟
    کمی مکث کردمو وقتی دیدم حرفی نمیزنه گفتم من معتقدم دوران مجردی هر دختر و پسری به خودشون ربط داره چون قانوناً به کسی تعهدی ندارن ولی بعد ازعقد و ازدواج باید متعهد و وفادار بمونن. مهسا گفته قبل از اینکه با من عقد کنه دوست پسر داشته ولی بعد از عقد، دوستی با دیگران رو کنار گذاشته. اون روز برای اینکه نیلوفر رو وادار به حرف زدن کنم گفتم مهسا همه چیز رو در مورد خودش به من گفته حتی در مورد تو هم گفته که یکی از همکلاسی هات به نام فرزاد دوست پسرته.
    نگذاشت حرفام تموم بشه و گفت مهسا قبل اینکه با تو عقد کنه با یه پسره به نام ماهان تو دانشگاه دوست بود. الان هم مدتیه مهسا رو فقط تو کلاس هایی که با هم واحد مشترک داریم می بینم. خبر ندارم هنوز با اون پسره ماهان دوسته یا نه.
    عصبانیت توی صورتش هویدا بود. به سمت درب اتاقم که رفت از پشت یه لحظه نگاهم به کون لرزونش تو اون گرمکن صورتی رنگ خورد ته دلم خالی شد. این کون امیر رو اسیر خودش کرده بود. می ترسیدم یه روز منو هم اسیر خودش کنه.
    با فکر کردن به کون هایی که مهسا تو دوران مجردی به دوست پسرهاش داده بود شهوت من هم بیشتر میشد و بیشتر میکردمش. آپارتمانی که پدرم به عنوان هدیه ازدواج برامون خریده بود برای من و مهسا تبدیل به مکان شده بود. هر وقت آمپر شهوتمون بالا میزد تو بیشتر موارد تو آپارتمان خودمون میکردمش. یه کلید یدکی هم بهش داده بودم تا هر وقت زودتر از من اونجا رسید پشت درب معطل نشه. با توجه به رفتارهایی که از امیر تو خونه نسبت به نیلوفر دیده بودم دیگه حال کردن با مهسا تو خونه امنیت نداشت. از دست امیر هر کاری بر می اومد.
    رابطه نیلوفر با مهسا هم برخلاف تصورم اصلاً خراب نشد بلکه مثل سابق موند. همش فکر میکردم چیزی بین این دو نفر وجود داره که دوست ندارن لو بره. مدتی هم بود از میان حرفها و صحبت هاشون فهمیده بودم تو کلاس و دانشگاشون کسی خبر نداره این دو نفر با هم فامیل شدن.
    توی اون چند ماه اخیر گاهی وقت ها که کلاس نداشتم یا وقتم آزاد بود یا کلاسمون زودتر تموم میشد خودم با ماشین دنبال مهسا و نیلوفر جلوی دانشگاهشون می رفتم. بیشتر وقتها نیلوفر باهاش نبود ولی در عوض یه دختره به اسم شیرین همراهش بود که گاهی وقتها من و مهسا تا جایی که مسیرمون یکی بود می رسوندیمش. دختر تو پر و سبزه ای بود. از اون زبون درازا بود. چشمهای درشتی داشت و کونش هم جون میداد واسه کردن. اگه هنوز مجرد بودم حتما یه سیخ هم به این شیرین میزدم. با این حال مهسا از هر نظر یه سر و گردن بالاتر از شیرین بود.
    همیشه اون روزهایی که دنبال مهسا میرفتم قبلش باهاش هماهنگ میکردم. یه روز که 15 دقیقه زودتر جلوی دانشگاشون رسیدم جلوی درب دانشگاه پر از دختر و پسر بود حسابی شلوغ بود تو یه لحظه از دور مهسا و شیرین و دو تا پسر رو در حال لاس زدن و خندیدن با هم دیدم. دست مهسا هم تو دست یکیشون بود. میدونستم این دست دادن واسه جدا شدن از همدیگس ولی خیلی طولانی شد وقتی دستش تو دست پسره بیشتر از یک دقیقه طول کشید کیرم تکونی خورد شروع کرد به شق کردن.
    تو اون لحظات احساس عجیبی داشتم.. مهسا هنوز منو ندیده بود پسره هم در حالیکه دست مهسا تو دستش بود داشت حسابی باهاش لاس میزد و میخندید. . روبروشون قرار گرفتمو براش بوق زدم. وقتی منو دید بدون اینکه شوکه بشه از بقیه جدا شد و به سمت ماشین اومد.کیرم بدجوری شق بود. وارد ماشین که شد قلمبگی کیرمو از روی شلوارم دید همزمان ازم پرسید این واسه چی اینطوری شده؟
    خندیدمو گفتم واسه کس و کون تو.
    با دیدن دستش تو دست اون پسره آمپر شهوتم طوری بالا رفته بود که مستقیم به آپارتمانم بردمش یه دست اساسی از کس و کون کردمش. اون روز شهوتم چنان بالا زده بود که مهسا رو اول از کس کردم بعد هم کونش گذاشتم. تو بیشتر لحظاتی که داشتم از کون میکردمش صحنه های لاس زدن و خندیدن اون پسره و لمس کردن دست مهسا جلوی چشمام بود. همین باعث شده بود تا لحظه ریختن آبم تو کونش کمی خشن و وحشیانه بکنمش و کاری کردم به گریه بیافته. من عاشق کونش بودم. از وقتی پردشو زده بودم دیگه راضی به کون دادن نبود. اتفاق اون روز جلوی دانشگاه چنان در فکر و ذهن من تاثیر گذاشته بود که وقتی شب سر شام با پدرم شطرنج زدم به راحتی بهش باختم. حالا دیگه تصورات و فکر و خیال کون دادن مهسا تو دوران مجردی به دوست پسراش در ذهن من از بین رفته بود و با چیزی که جلوی دانشگاه دیدم تصور و فکر و خیال کس دادن احتمالیش تو دوران متاهلی به همکلاسی هاش ذهن منو پر کرده بود. مهسا دختر فوق العاده خوشگلی بود و اندام ناز و کون خوش فرمی هم داشت مطمئن بودم پسرهای همکلاسیش دست از سرش بر نمیدارن.
    انگاری خواسته های نامتعارف و خلاف عرف جامعه هم مثل مواد مخدره هر چقدر بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر داخلش غرق میشدم. میدونستم این خواسته ها یک روزه به وجود نیومدن و البته زمینه قبلی هم داشتن. چون تو دوران مجردی که تو سایت های اینترنتی و بعضا همین سایت های سکسی دنبال کلیپ سکسی بودم تا واسه دوست دخترهام بفرستم و زمینه کردنشون رو فراهم کنم موضوعات مربوط به خیانت و رابطه با محارم رو هم میخوندم. توی همه این سایت ها از هیجان و لذتش زیاد مطلب نوشته بودن. احساس میکردم به من هم بدجوری هیجان و لذت میده. حالا دیگه گذشته مهسا رو دور ریخته بودمو به اتفاقاتی که درآینده ممکن بود بیافته فکر میکردم.
    چیزی که جلوی درب دانشگاه دیدم به من بدجوری هیجان داد. خوشگلی مهسا ، موهای تقریباً بورش، چشمهای عسلیش، لب های خوشگلش که نیازی به پروتز نداشت، اندام دخترانه و زیباش، کون نرم و لرزونش و بالاخره اون سینه های سفید و بلوریش مهمترین عواملی بودن که باعث شدن مهسا رو به عنوان همسر آینده انتخاب کنم. حالا بعد از عقد خوشگلی مهسا برام دردسر شده بود. دردسری که احساس میکردم لذت و هیجان زیادی به همراه داره. سرانجام تصمیم گرفتم اون روزهایی که کلاس ندارم و مهسا دانشگاست بدون هماهنگی و مخفیانه به جلوی دانشگاشون برم تا بفهم دوستاش چه کسانی هستن و با چه کسانی میگرده. البته ناگفته نماند بازم دوست داشتم از اون اتفاق هایی که اون روز جلوی درب دانشگاه افتاده بود ببینم. احساس میکردم این اتفاقات منو بدجوری تحریک میکنه. شهوتمو نسبت به مهسا بیشتر میکنه طوریکه دوست دارم بعد از اون اتفاق بلافاصله بکنمش. توی اون ده یازده ماهی که باهاش عقد کرده بودم همه جوره بهش ثابت کرده بودم آدم گیری نیستم. کاملا آزاد گذاشته بودمش . ازش خواسته بودم به همدیگه اعتماد کنیم و دوران مجردی رو کنار بگذاریم و به هم وفادار بمونیم. جذاب بودن اندام مهسا باعث شده بود توی اون ده یازده ماه به سمت دختر دیگه ای نرم. مهسا برای من دختری بی عیب و نقص بود. و همه جذابیت هایی که یک پسر میخواست رو داشت. دخترهای دیگه برام جذابیت مهسا رو نداشتن و رفاقت با دخترای دیگه برایم بی معنی شده بود. شاید دلیلش حس جدیدی بود که نسبت به مهسا پیدا کرده بودم. حسی که فکر کردن بهش منو تحریک میکرد.حس دیدن مهسا زیر یه پسر غریبه.. حس کرده شدن مهسا درآینده توسط همکلاسی هاش. حس دوست پسر داشتنش با وجود متاهل بودنش.....حالا دیگه بدم نمی اومد کس دادنش رو به غریبه ها ببینم. حالا دیگه بدم نمی اومد گریه کردنشو موقع کون دادن به غریبه ها ببینم.
    تقریبا یک ماه به پایان زمستان باقی مانده بود. یک روز بعد از کپی گرفتن از جزوات درسی خودم و نیلوفر که این جزوه ها رو شب قبلش به من داده بود. به خونه برگشتم فقط مادرم خونه بود. امیر و نیلوفر خونه نبودن. نیلوفر که دانشگاه بود. اومدم جزوه های نیلوفر تو اتاقش بذارم که یهو جا خوردمو سر جام میخکوب شدم. ته دلم لرزید. جای تخت خوابش که همیشه گوشه اتاق و کنار کمد و آینه قدیش قرار داشت تغییر کرده بود و جلوی پنجره اتاقش که رو به حیاط بود به صورت عمودی قرار داده شده بود. هی با خودم زمزمه میکردم یعنی امیر نیلوفر رو کرده؟
    شاید اگر من هم از جریانی که بین امیر و نیلوفر وجود داشت بی خبر بودم هیچ وقت به جابجایی تخت نیلوفر شک نمیکردم. تخت خوابش به صورت عمودی جلوی پنجره قرار داده شده بود طوریکه اگه کسی روی آن میخوابید سرش جلوی پنجره قرار میگرفت و می توانست داخل حیاط را نگاه کنه یا کنترل کنه.
    به اتاقم رفتمو تا شب به کسی اجازه ندادم مزاحمم بشه. من که روزی دو سه نخ سیگار بیشتر نمی کشیدم اون روز تا شب نصف پاکت سیگار رو کشیده بودم. هی به خودم میگفتم تو این دوره و زمونه خواهرها چه راحت زیر برادرشون میخوابن. عصبانی بودم و حرص میخوردم چرا یه مدت از امیر و نیلوفر غافل شدم. شک نداشتم امیر نیلوفر رو کرده. ناراحت این بودم که چرا نتونستم کرده شدن نیلوفر توسط امیر رو ببینم. حالا دیگه خیلی دوست داشتم کون لخت نیلوفر رو ببینم.
    برای خودم یک دلیل محکم داشتم که ثابت میکرد امیر نیلوفر رو کرده:
    قرار دادن تخت خواب نیلوفر روبروی پنجره اتاقش که رو به حیاط بود دقیقا شبیه همون کاری بود که من وقتی میخواستم تو اتاقم با مهسا حال کنم انجام داده بودم.
    مادرم بیشتر وقت ها خونه بود. به بیرون بودن امیر و نیلوفر هم نمیشد اطمینان کرد و هر لحظه ممکن بود یکیشون وارد خونه بشه برای همین اون زمانها که وقت واسه حال کردن کم بود تخت خوابمو جلوی پنجره طوری قرار میدادم تا بتونم در حال کردن مهسا داخل حیاط و دار و درختان رو از بالا ببینم و اگه کسی اومد سریع خودمون رو جمع و جور کنیم.
    اون روز تو اتاق نیلوفر تخت خوابش چنین حالتی داشت. شک نداشتم امیر در حال کردن نیلوفر داشته داخل حیاط رو هم نگاه میکرده. چیزی که دیگه کاملاً منو مطمئن کرد نیلوفر زیر امیر خوابیده برگرداندن تخت خوابش بعد از اومدنش از دانشگاه به جای همیشگیش بود.. اون روز تو اتاقم هی نیلوفر رو فحش میدادمو تو دلم میگفتم دیوث تو که به امیر کون میدی اگه من هم بخوام به منم میدی؟
    میدونستم کردن خواهر با یه بار و دوبار تموم نمیشه واسه همین همون شب تصمیم قاطع گرفتم این بار هر جوری شده حال کردن امیر با نیلوفر رو در آینده ببینم.
    حالا من باید در دو جبهه آمار مهسا و نیلوفر رو می گرفتم. دیگه اون روزها کارم جای درس خوندن فکر کردن به رابطه ممنوعه بین نیلوفر و امیر بود. مدتی بود دیگه مثل سگ و گربه به هم نمی پریدن. رفتارشون با هم آروم شده بود.
    طبیعی هم بود امیر به کون نیلوفر رسیده بود. حالا دیگه باید میکرد و لذت می برد. زمانیکه همراه من تو خونه بودن
    سرشون بیشتر تو گوشی موبایلشون بود. حدس میزدم وقتی من اونجا هستم از طریق موبایلشون با هم حرف میزنن.
    واسم جالب و خنده دار بود حالا دیگه این دو تا بیشتر با هم بیرون می رفتن. خندش واسه این بود که فکر نمیکردن من از جریان خبر دارم. گاهی وقت ها که از بیرون می اومدن واسه نیلوفر کلی خرت و پرت می خرید. کاملاً فهمیده بودم داره شبیه دوست دخترش با نیلوفر برخورد میکنه. با این اوضاع من باید برای امیر تو مخ زنی شاگردی میکردم و اون استادم میشد هنوز برام سوال بود چطوری مخ نیلوفر رو زده. چطوری فهمیده فرزاد دوست پسره نیلوفره. چطوری بدون ترس و خجالت به نیلوفر پیشنهاد کردن داده. یک هفته بود کیرم به خاطر این جریان بیشتر وقت ها شق بود. حتی وقتی مهسا رو میکردم یاد امیر و نیلوفر بودم یک هفته بود آمار این دو نفر رو می گرفتم و اصلا حوصله هیچ کس حتی پدر و مادرمو نداشتم تا اینکه یه بار امیر اومد پیش منو با خنده ازم کلید آپارتمانی که بابام برام خریده بود رو خواست. یک بار کلید رو چند ماه پیش داده بودم. اون موقع دوست دختر داشت منم دختره رو همراهش دیده بودم. ولی این بار مخالفت کردم و خرید اسباب و چیدمان داخلش رو بهونه کردم تو دلم گفتم دیوث منم میخوام ببینم. مگه من دل ندارم. درسته تو مخشو زدی ولی اگه مکان میخوای منم باید بدن و کون لختشو ببینم. حتی اگه راضی میشدم کلید آپارتمان رو بدم اصلا جایی برای پنهان شدن و دید زدن من وجود نداشت ولی خونه خودمون دوبلکس و خیلی بزرگ بود هزار جا برای پنهان شدن وجود داشت. دیدن بدن لخت نیلوفر و سینه ها و کون لرزون و لختش داشت برای من تبدیل به آرزو میشد.
    از اون طرف هم دنبال یه موتور بودم که بتونم یواشکی رفتار مهسا رو جلوی دانشگاه با بقیه ببینم چون با ماشین به راحتی لو می رفتم.. دنیای اون روزهای من خیلی هیجانی و شهوت آلود شده بود جای نوشتن پایان نامه واسه گرفتن مدرک کارشناسی داشتم مدرک کس شناسی میگرفتم.
    با خودم فکر میکردم اگه مهسا بفهمه نیلوفر به برادرش کون میده چه عکس العملی نشون میده. با وجود اینکه خانواده مذهبی نبودیم ولی اعتقاد به داشتن پرده بکارت یک اصل به حساب می اومد طوریکه مهسا رو به درخواست مادرم برای معاینه بکارت پیش پزشک بردم. با توجه به این اصل میدونستم نیلوفر هم اگه به دوست پسرهاش حال بده از کون خواهد بود.
    با وجود اینکه امیر تو زدن مخ دخترها به خصوص فامیل و مورد خاصی مثل نیلوفر بهتر از من عمل کرده بود ولی من هم زرنگی خاص خودمو داشتم. شاید اگه مطالعه مطالب سایت هایی سکسی که افکار و خواسته های نامشروع رو بیان میکردن نبود من پی به رابطه ممنوعه امیر و نیلوفر نمی بردم. امیر به خیال خودش زرنگی کرده بود با قرار دادن تخت نیلوفر جلوی پنجره، هم نیلوفر رو میکرد هم ورود دیگران به خونه و حیاط رو کنترل میکرد.غافل از اینکه یه بکن دیگه هم تو خونه هست. که همه چیز رو فهمیده. احمق نمیدونست پنجره اتاق نیلوفر و درب اتاقش روبروی هم قرار دارند وقتی بخواد تخت خواب رو جلوی پنجره قرار بده با این کارش میشه راحت از سوراخ قفل درب، داخل اتاق و تخت خواب رو دید.
    ادامه...


    نوشته: فرهاد

  • 38

  • 15




  • نظرات:
    •   ARYA52
    • 2 ماه،1 هفته
      • 7

    • تو قسمت قبل گفتم که اون داداشت امیر هم نیلوفر و کرد و هم زن تو رو خواهد کرد و احتمالا اخرش خودت هم به امیر کون میدی
      احسنت به پدر و مادرت که یک مشت جک و جنده و کس کش بی غیرت تحویل جامعه دادن
      دیسسلایک


    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • اسم داستانت رو می گذاشتی ترویج بی غیرتی
      تف به ذات کثیف امثال تو


    •   konkonereza
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگه
      قسمت بعدی رو کی میزاری؟


    •   yaser345
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • اخه کسکشه دروغگو زتدگی که فقط بکون بکون نیست،،،هزار تا بدبختی داره تو این دوره زمونه،کاباره باز کردی


    •   mano_babam
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا لذت بردم مخصوصا کهتوی خانواده ماهم همچین چیزی تقریبا هست.منتظر ادامشم


    •   s_ln
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی خوب می نویسی منتظر ادامشم


    •   امین@۱۸
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • دمت گرم داداش از این جور نویسنده ها خوشم میاد بازم بنویس


    •   kokarostam
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • کثیف


      توی قسمت اول حالمو بهم زدی، الان هم چند خط خوندم و فهمیدم که چه آدم کثیفی هستی. شاشیدم به قسمت تحتانی مغز خرابت.


      ها کـُکا


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • چقدر بدبختی که معیارت برای ازدواج کون و کپل و ممه زنه هست


      چه رشته ای میخونی که برای گرفتن لیسانس باید پایان نامه بنویسی ؟؟ البته بجز رشته کس مشنگی که دکتراش رو داری


    •   fifa20188
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستانت راست یا دروغ خوب نوشتی انتقاد من به اون جقی هایی هست که میان میخونن جق میزنن فحش میدن
      نفر بالایی نوشته معیار این بابا چرا کس و کونه. پس باید چی باشه تحصیلات حوزوی؟ شما میری خواستگاری اول اخلاق دختره رو میبینی یا کس و کون و ممه هاش برات خوب بوده که انتخابش کردی.


    •   mmhmm
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • باشه بابا فهمیدیم گوشیت هواویه


    •   سارا.جون
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • کسی که دوست نداره نخواند فحش چرا دیگه


    •   سارا.جون
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • کسی که دوست نداره نخواند فحش چرا دیگه


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • لعنت و تنفر بر هر چی بی غیرت یا کونی و گیه
      تولد شماها رسمأ یک اشتباه بزرگ پود.


    •   آپو
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • دقیقأ مسیحی جان.
      بی غیرتها دیگه منبع کتافت و لجن هستند دقیقأ مثل مردهای کوندر .توف و هزارن توف به روشون.
      به این سگ مذهب قسمت قبل گفتم که دیگه ادامه نده.


    •   SSAa699
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • من تعجب میکنم اکثرمردا به هیچ سوراخی رحم نمیکنن حتی ادمی رو سراغ دارم که به سوراخ پریز برق هم رحم نمیکنه ...
      چیه اینجا همه معصوم شدین و فحش میدین ؟زشته بابا


      نویسنده محترم زحمت کشیدی دستت درد نکنه .منتظر ادامشم.


    •   @آروین
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • این دفعه بهتر نوشتی ولی به نظر نمیخاد دیگه همه جزئیاتو توضیح بدی خسته کننده و طولانی میشه.سعی کن هیجان داستانو بالاببری


    •   tofan_man20
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • زنده ماندیم و جقی های این سایت رو شناختیم
      آپو
      مهتی پاشنه طلا
      مسیحی
      حداقل این داستان رو خوندید جای فحش دادن به نویسنده بعد از جق دستاتون رو بشورین یک وقت گوشی یا کیبورد آب کیری نشه
      این بیچاره که سر در تاپیکش هم نوشته بی غیرتی میای امام جمعه میشین؟


    •   gankr.koy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • جناب طوفان من ۲۰
      حق با مسیحی ،پاشه طلاو آپو میباشد،
      باید جلوی گسترش بی غیرتی را سد کرد،
      باید رو وطن و ناموس تعصب داشت،
      تمامی جانواران وحیوانها بجز خوک رو جنس مخالفشون حساس ،تعصب و غیرت دارند،
      بنظر من خونی که در شاهرگ گردن بیغیرتها در جریانه خون نیست یه مشت عفونت و لجنه،
      یع یع چندش آوره.
      عرض مغذرت حضور شرافت داران و با غیرتان
      زنده باد.


    •   Saeedbigh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ایول کاش زنم قبل ازدواج داده باشه


    •   konkonereza
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادامشو بنویس پس


    •   Amiraliyaroo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عه چرا ادامه رو نمیگی


    •   jalalkir
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • کار با داستانت ندارم اما به این فکر میکنم که چجوری ادم میتونه با این روش زندگی به جایی برسه ؟
      دیگه ادم باید چقد مرز هارو رد کنه که روی زنشو خواهرش غیرت نداشته باشه ؟ اصلا به فرض داستانت دروغ باشه بازم حتی نوشتنشم سخته ...
      امیدوارم روزی برسه که غیرت و مردونگی اصل و پایه همه دوستی ها و روابط بشه ..
      با احترام .
      بدون لایک و دیسلایک


    •   ALIRWZA
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟و اینگونه شد ک تو در داستان بعدی کون دادن مادرت به امیر را از سوراخ در دیدی.،
      و من الله توفیق


    •   a.4247
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • کار ب داستانت ندارم ولی خاک تو سرت ک ب خاطر برجستگی های زنت انتخابش کردی


    •   royaei
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • چه اوضاعی شده ؛
      یه سوال ؛ شما تو خونه تون در مورد چیزای دیگه حرف نمیزنین ؟ مثلا زندگی کردن ؛ مشکلات یا هر چیزه دیگه بجز اندام های هم دیگه ؟
      مسابقه گذاشتین با هم ؟
      چی بگم ؛
      موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو