وسوسه های بی غیرتی (۴)

    ...قسمت قبل


    یک هفته بود که از کون دادن نیلوفر به امیر میگذشت. کون دادنی که اصلا فکر نمیکردم بین یک خواهر و برادر اتفاق بیافته. ولی اینجا تو خونه ما این اتفاق افتاده بود.
    از حرف هایی که اون روز مخفیانه از این دو نفر شنیدم مشخص بود امیر قبلاً هم با کون نیلوفر برنامه داشته و هر بار به بهونه آخرین بار نیلوفر رو میکنه. شک نداشتم داره به کردن نیلوفر اعتیاد پیدا میکنه و این خیلی برای خودش و نیلوفر خطرناک بود. درسته که روابط ممنوعه ای مثل کردن خواهر دارای هیجان و لذت زیادیه ولی از معتاد شدن به این رابطه می ترسیدم مثل امیر که چنان درگیر این رابطه شده بود که هر بار نیلوفر رو مجبور به داشتن رابطه میکرد و این سرانجام خوبی نداشت. یکی دو سالی بود به خاطر چیزهایی که دیده و شنیده بودم معتقد بودم روابط ممنوعه بین خواهر و برادرهای کم سن و سال یعنی کردن خواهر و کون دادن به برادر زیاد شده و روابط ضربدری بین زن و شوهرها رواج پیدا کرده.
    همین نوید دوست هم دانشگاهیم که یه بار با اصرار اون وبا رضایت خودم دوتایی دوست دخترمو کرده بودیم خواهر زاده 17 سالشو از کون کرده بود و معتقد بود تو این زمونه هر کی پا داد نباید معطل کرد و بایدسریع لنگاشو هوا داد.
    قبل از اینکه با مهسا عقد کنم یه دوست دختر به نام صدف داشتم 20 سالش بود و تو اوج جوانی مطلقه شده بود. بچه جنت آباد بود بالاخره یه روز که مخشو زدم و راضیش کردم بردم مکان کردمش به من گقت توی این یک سالی که مطلقه شده من اولین دوست پسرش بودمو از زمانی که مطلقه شده داداشش باهاش حال میکرده و با اون رابطه داشته.
    دو سه ماه قبل هم نامزد"مهرداد" همون پسره که چند روزی موتورش رو قرض کرده بودم واز بچه های دانشکده هنر بود تو دانشکده ما یواشکی با یکی از همکلاسی هام به نام "سینا برخورداری" رل زده بود. من و نوید فهمیده بودیم من مخالف خبر دادن به مهرداد بودم به نوید میگفتم به کسی نگو بذار سینا حالشو ببره ولی رفت به مهرداد گفت دو سه ماه گذشت هیچ اتفاقی نیافتاد همچنان دختره با سینا دوست بود. هر بار نوید صحبتی از مهرداد میکرد به خاطر عوض شدن تمایلاتم تواین چند ماه اخیر غیر مستقیم از این بی غیرتی مهرداد حمایت میکردم.
    یه روز هم با یکی از بچه های دانشکده فناوری اطلاعات سر معضلات و فواید شبکه های اجتماعی بحث میکردیم که برگشت گفت یه دوستی داره که میگه تو فیس بوک و اینستاگرام با یه شماره ناشناس مخ خواهرشو زده و با خواهر 19 سالش سکس چت میکنه. تو دانشگاه خودمون هم یه دختر و پسر رو می شناختم که دوساله از پدر و مادرشون جدا شدن و بدون عقد و ازدواج دارن با هم زندگی میکنن.
    حالا اینجا تو خونه ما هم چنین اتفاق هایی افتاده بود و یا داشت می افتاد. احساس میکردم روابط ممنوعه داره زیاد میشه و خود من هم درگیرش شدم جوری که فیلم در این مورد زیاد نگاه میکردم. من هم مثل سهیل، نوید، پیمان از بچه های دانشگاه آدم فیلم بازی بودم. یا فیلم به هم معرفی میکردیم یا فیلم رد و بدل میکردیم. حالا دیگه سبک اکشن و پربرخورد رو ول کرده بودمو دنبال فیلم هایی با موضوع روابط نامتعارف بودم و این جور فیلم ها مثل:
    Indecent Proposal، Unfaithful، Damage و خیلی فیلم های نامتعارف دیگه رو به سهیل، نوید و پیمان میدادم و یا معرفی میکردم.
    شرایط خونه ما توی اون یک هفته بحرانی بود. نیلوفر بیشتر وقت ها از امیر فراری بود رفتارش با من و امیر خشن شده بود کونش رو به امیر داده بود خشم و عصبانیتشو به روی منم خالی میکرد مطمئن بودم از اینکه کون دادنش به امیر ادامه دار شده عصبانیه. خود من هم سر جریان کردن نیلوفر کمتر با امیر صحبت میکردم. شاید به خاطر حسادتم بود. این حسادت باعث شده بود که نسبت به نیلوفر شهوت پیدا کنم. طوریکه وقتی اون روز داشت نیلوفر رو میکرد دوست داشتم جای امیر بودم.. دوست داشتم این من بودم که نیلوفر رو میکردم ولی از ترس اعتیاد به کردن های بیشتر و خطرات و عواقب بعدش به هیچ عنوان دنبال کردن نیلوفر نبودم
    کردن نیلوفر برای من به خاطر صدایی که ازشون ضبط کرده بودم مثل آب خوردن بود. فوقش یک روز تو هنگ میرفت روز دوم کونش رو در اختیار منم قرار میداد ولی قصدم چنین کاری نبود و از آینده می ترسیدم.
    گوشی هواوی، صدای امیر و نیلوفر رو خوب ضبط کرده بود. به خصوص که وقتی گوشی رو کنار سوراخ قفل قرار داده بودم صدای آخ و اوخ نیلوفر و جون گفتن های امیر و حرف زدنشون با همدیگه و صدای جیغ و گریه نیلوفر رو به خوبی ضبط کرده بود. ولی اون چند دقیقه فیلمبرداری اصلا خوب نبود همه چیز سفید نشون داده میشد. کل فایل ضبط شده رو از تو گوشیم به کامپیوترم منتقل کرده بودم و روی اون پسورد گذاشته بودم. می دونستم در آینده باز هم امیر نیلوفر رو میکنه و روز به روز نیلوفر عصبی تر میشه با این حال دیگه تصمیم نداشتم حال کردن این دو نفر رو ببینم. دوست نداشتم خودمو قاطی این ماجرا کنم. تازه دیدن از سوراخ قفل اصلا فایده نداشت.
    حال کردن این دو نفر روی رابطه جنسی من و مهسا هم تاثیر گذاشته بود طوریکه وقتی مهسا رو میکردم بیشتر روی حال کردن امیر و نیلوفر تمرکز میکردم. تو خونه کم حرف شده بودم. بیشتر تو افکار خودم غرق بودم. موتور مهرداد بیشتر از یک هفته بود که بلا استفاده دست من باقی مونده بود. دیدم دیگه خیلی ضایع شده بردم پس دادم.
    تو اون روزهایی که فکر و ذکرم درگیر رابطه امیر و نیلوفر بود یک شب خواب دیدم تو بوتیک لباس زنانه هستم و از اتاق پرو صدای جیغ و داد مهسا میاد. به سرعت خودمو اونجا رسوندمو درب رو باز کردم. صاحب بوتیک در حالت ایستاده داشت مهسا رو از کون میکرد. یارو تا منو دید گفت تا آبم نیاد ولش نمی کنم. آب منم همون لحظه اومد و از خواب پریدم. دستمو تو شورتم که کردم دیدم کیرم و اطرافش خیس خیس شده و آبم واقعی اومده بود.
    بلند شدمو شلوار و شورتمو عوض کردم ولی چنان تو فکر این خواب بودم که تا صبح خوب نخوابیدم. فردای اون روز وقتی جریان خوابمو برای مهسا تعریف کردم کلی خندید. این خواب تاثیر زیادی روی من گذاشت. تو پاساژ ها و مراکز خرید تو خیابون و پارک ها هر بار نگاه خریدارانه پسری به روی برجستگی های بدن مهسا می افتاد سریع شق میکردم.
    یک روز که برای خرید لوازم زندگی مشترکمون مثل یخچال و ماشین لباس شویی بیرون رفته بودیم. چند متری از مهسا عقب افتاده بودم و داشتم تلفنی با یکی از فروشندگانی که کارت ویزیتش رو داشتم صحبت میکردم. دو تا جوان تقریبا 22 یا 23 ساله که از روبرومون می اومدن چند لحظه ای مهسا رو نگاه کردن و از ما عبور کردن تا اینجا همه چیز عادی بود. خودمو به مهسا رسوندم کلی با هم به فروشگاهها سر زدیم مارک های مختلف دیدیم . کنار یه فروشگاه ایستادیمو وقتی سمت چپمو نگاه کردم دیدم همون دو تا پسر به فاصله 10 تا 15 متری ما ایستادن و جلوی یک فروشگاه مثل ما دارن وسایل توش رو نگاه میکنن. از اون موقع به بعد به این دوتا حساس شدم. هنوز برای قضاوت زود بود باید ادامه می دادیم. دوباره راه افتادیم یه جورایی از عمد زیاد کنار فروشگاهها می ایستادم تا بتونم رفتار این دو نفر رو زیر نظر بگیرم. هیچ وقت از ما جلو نزدن دیگه شک نداشتم دنبال ما افتادن. شک نداشتم وقتی مهسا جلوتر از من حرکت میکرده یه کرمی ریخته نگاهی خنده ای چیزی کرده که اینها ول کن نبودن. کیرم تو تمام مسیر شق بود و کاپشنمو روش کشیده بودم.
    بالاخره اون روز دو سه تا از وسایلمون رو خریدیم و قرار شد با نیسان برامون بیارن. اون دو نفر هم بالاخره روشون کم شد رفتن ولی خیلی گیر بودن.
    همون روز با این اتفاقی که افتاد برام قطعی و مسجل شد رفتارها و حرف زدن های مهسا با پسرهای دانشگاهشون و غریبه ها بدجوری به من حال میده و شهوتمو نسبت به خودش به شدت زیاد میکنه. حالا دیگه احساس میکردم با دختری عقد کردم که خیلی ها حسرت کردنش رو میخورن. دوست داشتم حال کردنم با مهسا دارای هیجان باشه. غریبه هایی که دنبال زدن مخ مهسا بودن این هیجان رو به من میدادن سرانجام تصمیم گرفتم مهسا رو بیشتر از گذشته آزاد بذارم تا با دستهای خودش برای من هیجان و شهوت ایجاد کنه. دو سه روز بعد دوباره سراغ مهرداد رفتمو موتورش رو ازش گرفتم متعجب بود که آمار کی رو دارم می گیرم.
    روزی که نه کلاس نداشتم و نه قرار بود دنبال مهسا برم موتور مهرداد رو از پارکینگ عمومی درآوردمو نیم ساعت زودتر از تعطیل شدن کلاس هاش رفتم کمی دورتر از درب دانشگاهش ایستادم. خوبیش این بود که مهسا ماشین نداشت رانندگی هم بلد نبود وقتی من دنبالش نمی رفتم باید دربست میگرفت. اون روز نیلوفرهم کلاس نداشت وگرنه بدم نمی اومد رفتارش رو یواشکی ببینم. کاملاً مطمئن بودم مهسا حتی یک درصد هم به تغییرات رفتاری من فکر نمیکنه توی این ده یازده ماه حتی یک بار هم یواشکی و پنهانی جلوی دانشگاهشون نرفته بودم که بخوام آمارشو بگیرم و از این جهت به من اطمینان کامل داشت.
    وقتی بیرون اومد باز هم با شیرین بود یه کاپشن سفید روی مانتوش پوشیده بود شلوار جین آبی هم تو پاش بود. خیلی ازش دور بودم با این حال حتی اگه صورتشو نمیدیدم از طرز راه رفتنش و کاپشن سفیدی که پوشیده بود می فهمیدم مهساست. باز هم دور و اطراف مهسا و شیرین دو سه تا پسر بودن. انگاری عادتشون بود جلوی درب دانشگاه چند دقیقه ای با هم بلاسن. با اینکه از درب دانشگاه خیلی دور بودم چند تا موتور و ماشین مدل بالا و پائین هم کنار من بودن که ایستادن من اونجا رو طبیعی تر میکرد..
    بالاخره از هم جدا شدن. انتظار لاسیدن بیشتری از طرف پسرها رو داشتم ولی زودتر از دفعه قبل از هم جدا شدن..
    مهسا و شیرین داشتن برخلاف جهت من حرکت میکردن و از من دور میشدن. دیگه داشتن از دید من به خاطر شلوغ بودن پیاده رو خارج میشدن موتور روشن کردمو آروم حرکت کردم کمی نزدیکشون شده بودم قصد داشتم وقتی ماشین گرفت منم گازشو بگیرمو برگردم خونه که یهو دیدم یه سوزوکی شاسی بلند کنارشون ایستاد. یه پسره از توش پیاده شد که وقتی دیدمش از خوشگلی پسره پشمام ریخت
    یهو ته دلم خالی شد در مقابل پسره احساس ضعف کردم. به مهسا و شیرین که رسید با شیرین دست داد و مهسا رو به سمت ماشینش برد. خایه فنگ شده بودم. هیکل پسره و قیافه اش معرکه بود.حتی از نوید هم با اون همه ادعا خوشگلتر بود. تقریبا میخورد هم سن و سال من باشه.به چند متری ماشین پسره رسیده بودم که مهسا سوار ماشینه پسره شد و حرکت کردن. داشتم دیوانه میشدم نه به خاطر غیرت بلکه از روی حسادت به اون پسره.
    کیرم بر عکس همیشه خوابید. هی با خودم کلنجار می رفتم این پسره کیه؟ چقدر راحت و صمیمی با مهسا و شیرین برخورد کرد. چرا دورتر از درب دانشگاه مهسا رو سوار کرد امروز که قرار نبوده من سراغ مهسا برم شاید برای اینکه یک وقت نیلوفر نبینه سوالات مختلفی بود که تو ذهن من جولان میدادن. با فاصله زیاد از ماشینه در حال حرکت بودم. احساس میکردم راهی که سوزوکیه میره مسیر خونه مهساست.
    از خانواده مهسا بگم. پدر و مادرش تحصیلکرده بودن یه برادر غیرتی هم داشت که سه سال از مهسا بزرگتر بود و تقریبا هم سن و سال من بود. وضع مالیشون هم بد نبود. همیشه از گیر دادن های برادرش شاکی بود و از اینکه من مثل اون نیستم خیلی از من رضایت داشت. حالا سوال پشت سوال بود که تو ذهن من رژه می رفتن. همکلاسی که نمیاد مهسا رو تو این همه مسیر پر و پیچ خم تا خونه برسونه. چرا کسی که مهسا رو سوار کرده باید این قدر خوشتیپ باشه.
    تقریبا نزدیک خونه مهسا بودن که ماشین تو یه فرعی پیچید اومدم وارد فرعی بشم که دیدم 40 تا 50 متر جلوتر داخل فرعی ماشینه داره کنار خیابون پارک میکنه.دیگه نتونستم وارد بشم و همون جا سرفرعی ایستادم. هر چی منتظر شدم پائین نمی اومد. با پائین نیومدن مهسا کیرم بالاخره تو کمتر از چند ثانیه شق کرد و مثل چوب سفت شد.. انگاری شوک خوشتیپی اون پسره رو پشت سر گذاشته بودم. همش با خودم فکر میکردم این همه معطلی و پیاده نشدن برای چیه؟ الان تو ماشین دارن چیکار میکنن. نکنه پسره الان دستش لای کس و کون مهسا ست؟؟
    ده دقیقه بود که منتظر بودم. اینها هنوز تو ماشین بودن. سر کیرم تو شلوارم به شدت حساس شده بود طوریکه اگه می مالیدمش آبم بیرون میزد. با این حال همینطوری هم سرش خیس شده بود.
    طولانی شدن بودن مهسا تو ماشین اون پسره در حقیقت آزمایشی برای تست خواسته ها و امیال جدید و بی غیرتی من هم بود. حالا اینجا به طور ناخواسته تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم. باید به خودم ثابت میکردم این خواسته ها و بی غیرتی ها واقعی هستن یا حالت فانتزی دارند. شق بودن کیرم نشون میداد که این خواسته ها و تمایلات واقعی هستند. اگه تا اون موقع تردیدی داشتم با اتفاقی که افتاده بود این تردید از بین رفته بود خوشگل بودن مهسا هم به بیشتر به این خواسته های شهوت آلود و پر هیجان و این بی غیرتی دامن میزد. وقتی می دیدم پسرهای دانشگاهشون دنبال رفاقت و کردنش هستن بیشتر به این انتخاب خودم می بالیدم و از اینکه یه شاه کس گیرم اومده دچار هیجان می شدم. هنوز روی موتور بودم کلاه ایمنی رو درآورده بودم ولی هنوز دستکش هام تو دستم بود. نه موتور تو دید اونها قرار داشت و نه خودم تو دیدشون بودم هر چند لحظه یک بار داخل فرعی سرک می کشیدم تا بیرون اومدن مهسا رو ببینم. بودنش تو ماشین بیشتر از ده دقیقه طول کشیده بود که بالاخره بیرون اومد. وقتی دیدمش سرجام میخکوب شدم. مهسا با بلوز و شلوار از ماشین پیاده شد و مانتوی سرمه ایش تنش نبود. کاپشن سفیدش رو که به سختی تا کونشو می پوشوند تنش کرد با خنده واسه پسره دست تکون داد در حالیکه مانتوش رو تو یه ساک پلاستیکی گذاشته بود به سمت خونشون حرکت کرد. از اونجا تو خونه مهسا حداقل ده دقیقه پیاده راه بود. درآوردن مانتوش تو ماشین اون پسره کاری بود که بارها تو این زمستونی تو ماشین من هم کرده بود. تو اون روزهایی که بعد از دانشگاه و کلاس هاش دنبالش می رفتم و قرار بود جایی بریم مانتوش رو تو ماشین در می آورد وقتی قصد پیاده شدن داشت کاپشن سفیدش رو که به زورتا زیر کونش بود می پوشید. اصلا دوست نداشت روی مانتوش کاپشن بپوشه. حالا درآوردن مانتوش تو ماشین من مجاز بود مهسا عقد کرده من بود و من شوهرش به حساب می اومدم . ولی درآوردن مانتوش تو ماشین اون پسره و با بلوز و شلوار نشستنش روی صندلی نشون میداد به اندازه من با اون پسره راحته .داشتم کیرمو فشار میدادم که همچنان شق مثل چوب سفت بود. کلاه ایمنی روی سرم گذاشتم خطاب به مهسا زمزمه کردم حالا که تو میخوای منم خیلی دوست دارم واسه هیجان و شهوتش هم که شده تو رو با دیگران شریک بشم.
    همون شب تو تخت خوابم به جریان اون روز فکر میکردم و کیرمو می مالیدم. مهسا چه راحت از این اعتماد من به خودش سو استفاده کرده بود. البته من هم تو شرایط فعلی این سو استفاده کردنش رو دوست داشتم. از همون شب تصمیم گرفتم آزادی هاش رو بیشتر کنم و اون درخواست هایی که قبلاً کرده بود و از نظر من بی غیرتی بود رو یواش یواش باهاش موافقت کنم.
    من شروع کننده این بی غیرتی نبودم.خودش اینطور خواسته بود.


    نوشته: فرهاد

  • 35

  • 20




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 4 ماه،1 هفته
      • 3

    • خاااااااک تو سرت سیب زمینی


    •   ک+ک+ک
    • 4 ماه،1 هفته
      • 4

    • بی خایه بی بته بی ریشه جاکش روکش ماس کش زیرکش کوس کش کون کش هیچی ندار بی ناموس شل ناموس خارناموس خیارشور سیب زمینی کلنگ جای تو بودم همین الان خودمو حلق ویز میکردم خارکوسه یه جور نوشته معلوم نی کیر کی توکون کیه نه چلمنگ جان این طورام نی که تو همه رو جنده کردی اونی که همه کسش جندس خونواده بی اصل و نصب توعه قمقمه


    •   parmis-kostang
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • عالی بود زودتر ادامشو بنویس


    •   farhad.bi
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • قشنگ بود لطفا زودتر ادامشو بنویس


    •   sexybala
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • به نظر من آزادی با شیر فلکه کم و زیاد میشه


    •   وب.گرد
    • 4 ماه،1 هفته
      • 4

    • اون دانشگاهی که امثال شما رو تحویل جامعه میده باید سردرشو گل گرفت.


    •   Eshghe65
    • 4 ماه،1 هفته
      • 3

    • میتونم قسم بخورم نویسندش مهران 2030 نویسنده ی تمایلات من .بی غیرتی من نسبت به خواهرم مهرانا هستش.......


    •   SSAa699
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • دیر کردی دوست عزیز فکر کردم پس ننوشتی منتظر داستانت بودم قشنگه
      ادامشو بنویس منتظرم لطفا دیر نکن.


      الان اگه این داستان رو یه خانم نوشته بود فحشا و توهین ها تبدیل میشد به کلمات محبت امیز ..خخخخخخخخ


    •   Sina8firoozi
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالیه ادامه بده


    •   Mr.poori
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • ادامشو زود تر بنویس چقد دیر مینویسی


    •   saeeed25
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • کاملا با عشقه65 موافقم...این نحوه نوشتن و این قلم مال مهرانه...که تصمیم گرفته با یه اسم دیگ بنویسه...و اون توضیح قسمت اولش که این داستان تو 5 نوبت نوشته میشه این ادعا رو اثبات میکنه.


    •   iman.shahvanii
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • با اينكه روانشناسي خوندم وباهرشخصيتي برخورد داشتم اما هيچوقت نتونستم بااين قضيه كناربيام كه نسبت به ناموسم بي تعصب باشم،،اين يك بيماريه كه حتماً بايد درمان بشه


    •   royaei
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • من فقط نظر خودمو میگم و اینکه قبلش باید بگم ببخشید ؛
      داستان نویسی شما خیلی خیلی خیلی خوبه ؛ دست به قلم بودنتون بی شک عالیه ؛
      ولی حیف که فکر نمیکنید به اونچه که مینویسید ؛
      چرا موضوعات بهتری واسه نوشتن رو انتخاب نمیکنید ؟
      اوایل همین قسمت چهارم داستان یه سری اطلاعات در مورد اشخاصی که فقط خودتون میشناسید رو نوشتید که هویتشون برای خواننده مشخص نیست و راست و دروغش رو کسی تایید یا رد نمیکنه ؛
      آیا این بنوعی ترویج اینگونه عقاید و رفتارها تو جامعه نیست ؟
      بنظرتون اینگونه داستانها تو روحیه و نظر و رفتار بعضی اشخاص تاثیر منفی و کپی برداری نمیزاره که نسبت به محارمشون همچین رفتار و عکس العملی رو انجام بدهند ؟
      خواهشن دست از ترویج بردارید ؛
      نزدیکی و قرابت با محارم یکی از پست ترین کارهاست ؛
      بازم معذرت میخوام ببخشید ؛ من فقط نظرم رو گفتم ؛
      موفق باشید


    •   extract69
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر گرایش به بی غیرتی وازاین چرندیات زیادشده،حتی اگه فقط درظاهرباشه


    •   king.ring
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • عااالی
      خیلی واقعی مینویسی ایول
      ادامه بده
      زودتر بنویس مرسی


    •   mrsx1100
    • 4 ماه
      • 0

    • هر جا سخن از بیغیرتیست نام اتاق پرو بوتیک میدرخشد خخخ یعنی اگه اتاق پرو نباشه انگار مدیونن به ۷ کوه و دریا


    •   aref.3200
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • ادامه بده


    •   Arshia13711
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود زود تر ادامشو بنویس


    •   حمید۸۶۰۹.
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام یه خانم حشری که کیر ۳۰سانتی بخواد از خرم اباد زنگ بزنه یا اقای بیغیرت از خرم اباد زنگ بزنه ۰۹۳۵۳۶۸۸۶۰۹


    •   namber001
    • 3 ماه
      • 0

    • باشه بابا فهمیدیم تو ازهمه بیغیرت تری خوب شد بچه ها همه یه دست وکف وهورا


    •   KosoKirParast
    • 2 روز،2 ساعت
      • 0

    • بدبخت کثافت جنده گیرت اومده.. ریدیییییییییی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو