وقتی به کراشت میرسی

    سلام من محمد رضا 19سالمه قدم 180 وزنمم ۶۸، من یک گیم و دوست دارم کسی ک داستانمو میخونه خودشم گی باشه...
    راستش من از بچگی اون موقع که 7/8 سالم بود فهمیدم گی هستم شاید کسی تو اون سن ندونه یا نفهمه گی بودن ینی چی ولی من ازون موقع ها، رو پسرا کراش داشتم و علاقه داشتم با اونا دوست باشم، هنوزم که هنوزه وقتی تو خیابون وقتی کسیو میبینم خیلی بنظرم جذاب بنظر میاد نگاهش میکنم ولی همیشه هم افسوس میخورم و تو دلم میگم خب شاید طرف گی نباشه و بیخیالش میشم، دوست داشتم یه نفر باشه ک با من اوکی باشه و بیاد و همیشه عاشق هم باشیمو همدیگرو دوست داشته باشیم...
    من یه پسرخاله دارم که نامزده پنج شیش ماه پیش با یکی از دوستاش و نامزدش رفته بودن ترکیه، پسرخالم امید یه استوری از عکسشون با دوستش وحید و نامزدش گزاشته بود و تگشون کرده بود، عکس وحیدو دیدمو ازش خیلی خوشم اومده بود و به نظر پسر خوبی میومد چهرش معمولی بود و تو دلبرو، رفتم تو پیجشو عکساشو دیدم قدو هیکلش متوسط بود قیافه انچنانیم نداشت عینک با فریم نازک، ریشای کم پشت و سبیل پرپشت گزاشته بود خیلی بهش میومد قیافشو بانمک کرده بود، ازش خیلی خوشم اومده بود ولی طبق معمول دوباره تو دلم اون حرفارو میزدم... تا اینکه چند ماه بعدش عروسی پسرخالم بود. راستش تا چند ماه بعد اینکه عکسای وحیدو دیده بودم از یادم رفته بود و زیاد بهش فکر نمیکردم، خلاصه شب عروسی پسرخالم امید بودو داشتیم میرفتیم عروسی رسیده بودیم تالار رفتیم داخل و نشستیم هنوز مهمون زیادی نیومده بود و زود اومده بودیم ما، تا اینکه دیدم وحیدم از راه رسید تا دیدمش کوپ کردم و دوباره اون عشق من شعله ور شد هرجا میرفتش نگاهش میکردم موهاشو ارایشگاه درست کرده بودو ریشاش انکارد و سیبیلاشم طبق معمول از ریشش پرپشت تر بود عاشق استایل کت و شلوار مشکیش شده بودم لعنتی خیلی کیوت شده بود...
    تا اینکه اهنگو پلی کردن همه اومدن وسط پیست رقص منم با اونیکی پسرخاله هام داشتیم باهم میرقصیدیم بعدشم وحید اومد وسط تا دیدمش وسط رقص ذوق زده شدم چشمام مثل ایموجی شده بود که چشماش قلبیه البته تو خیال خودم...!
    وحیدم خیلی باحال میرقصید با اون قیافه لعنتیش و هر از گاهی میومدم بامنم میرقصید خیلی خونگرم بود منم خوشم میومد وقتی باهاش میرقصیدم چرا دروغ بگم...
    امید یه دوست دیگه هم به اسم مهدی داشت که همدیگرو میشناختیمو بچه محل بودیم اونم با وحید دوست بود اون وسط مسطا مهدی اومد و منو وحید و بهم معرفی کرد و گفت ممدرضا پسرخاله امیده بعدشم از حولم به وحید دست دادم گفتم خوشبختم وحید!!!! اونم با خنده گفت خوشبختم و این حرفا... واقعا بعدش خودم از این حرکتم خیلی خندم گرفته بود مهدی گفت مگه میشناسیش منم الکی گفتم اره امید تعریفتو کرده بود... بعد ازینکه مهدی منو وحید و بهم معرفی کرد وحید بیشتر بامن گرم گرفته بود و تو تالار بامن بگو بخند میکرد هراز گاهیم تو پیست رقص وقتی کنار وایمیستادم دستمو میکشوند میورد وسط بامن میرقصید خیلی پسر خوب و خون گرمی بود.
    بعد از تموم شدن عروسی وقتی داشتیم میرفتیم دنبال عروس و داماد وحید بمن گفت بیا سوار ماشین ما شو منو مهدیم سوار ماشین وحید شدیم وحید پشت فرمون بود و مهدیم جلو نشته بود مهدی مشروب خورده بودن اخه تو ماشین مسخره بازی درمیاورد و میخندید وحید رانندگی میکرد و لایی میکشید تا بره بغل ماشین عروس خلاصه رفتیم عروسو دومادو رسوندیم جلوی درشون بزن بکوب کردیم.
    برگشتنی منو مهدی با ماشین وحید رفتیم خونه مهدی حالش خوب نبود اول رسوندیمش بعدش منو وحید تنها شدیم...
    ساعت یک نصفه شب خیابونا همه خلوت منو وحیدم تنها... یکم باهم حرف زدیم راجب عروسی امید و زنش ، منم داشتم چه فکرایی میکردم الان با کسیم که روش خیلی وقته کراش داشتم و الان باهم تنهاییم به فکرم زد شماره وحیدو داشته باشم ، وقتی وحید منو رسوند سرکوچمون ازش تشکر کردم گفتم وحید ازت خیلی خوشم اومد داداش ا شمارتو میدی داشته باشم؟ اونم بهم شمارشو دادش و باهم خدافظی کردیم من رفتم...


    یکی دو هفته بعد امید و مهدی قرار گزاشتن برن کوه سمت نیاوران امیدم بمنو وحید گفته بود بیاید، منم گفتم باشه،خلاصه رفتم کوله پشتی و وسایل مسایل واس کوهنوردی جمع کردم بعد امید با ماشین اومده بود دنبالم وحید و مهدیم همراش بودن سلام علیک کردم و وحیدم پشت نشسته بود منم رفتم کنارش نشستم تا خود نیاوران باهم حرف میزدیم و ...
    تا اینکه رسیدیم ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم... امید و مهدی جلو راه میرفتن منو وحیدم باهم پشتشون داشتیم راه میرفتیم وحید یه تیشرت گرم کن ابی جذب پوشیده بود هیکلش نمایان شده بود لعنتی با اون سبیلاش خیلی جذاب بود وحید با من بیشتر گرم میگرفت و باهم زیاد بگو بخند داشتیم انگار همونقدر که من دوست داشتم کنار وحید راه برم اونم دوست داشت بامن باشه و قدم بزنه باهم صحبت کنیم... داشتیم از پله ها که روی کوه ساخته بالا میرفتیم پله هاش خیلی بلند بود دیگه همه داشتن کم میاوردن تقریبا رسیده بودیم بالای کوه ارتفاع زیاد شده بود و منم حسابی خسته بعضی موقع ها که پام پیچ میخورد یا تعادلم و از دست میدادم از بازو ها و دستای وحید کمک میگرفتم اونم همش مواظب من بود اخه من کتونی خوبی نپوشیده بودم و بدرد کوهنوردی نمیخورد، بالای کوه یه قهوه خونه ی کوچیک بودو یه بوفه داشت رفتم ازونجا چندتا چیپس و پفک و تخمه گرفتم نشستیم تو الاچیق یکم استراحت کردیم و قلیون کشیدیم مثلا اومده بودیم کوهنوردی :)))
    یکم نفسمون تازه شده بود راه افتادیم دیگه هرچقدر بالاتر میرفتیم خلوت تر میشد و کسی نمیومد بالا جز چندتا کوهنورد. امید و مهدی سریع راه میرفتن ولی منو وحید اروم باهم پشت سر اونا میرفتیم و باهم گپ میزدیم راه خیلی شیب داشت و منم با اون کفشا خیلی سخت بود برم راهو، تا اینکه من پام لیز خورد و وحید که پشت سرم بود منو گرفت یهو رفتم تو بغل وحید... دقیقا فیس تو فیس هم شدیم تو چشماش ذل زده بودم از ترس و هیجان اونم منو سفت گرفته بود تا لیز نخورم منم دستم دور کمرش بود سفت همدیگرو گرفته بودیم چند ثانیه تو همین حالت بودیم اصن دقت نمیکردیم که نزدیک بود بیفتیم و لیز بخوریم تا اینکه اروم چشمم افتاد به لباش تا فهمید من به لباش نگاه میکنم یه لبخند ریز زد و سرشو اورد سمت من و به لبای من خیره شد منم هم از ترس اینکه لیز نخوریم و هم از هیجان اینکه من الان تو بغل وحید تو این حالتم لال شده بودم هیچی نمیتونستم بگم... یهو وحید سفت بغلم کرد لبشو گزاشتش رو لبام ریز بوسم کرد چشمامو بستم و فقط داشتم لباشو حس میکردم اونم چون دید من هیچ عکس العملی فعلا نشون ندادم پرروتر شد لبامو محکم تر داشت میخورد یهو به خودم اومد از ش فاصله گرفتم اونم تازه بخودش اومده بود داشت خودشو جمع و جور میکرد دستشو گرفتم از شیب رد شدیم و ایستادیم یه جای صاف جفت دستامو گرفت تو دستش بهم نزدیگ شد گفت دوست دارم!!! وقتی اینو گفت قند تو دلم آب شد دهنم وا موند و فقط داشتم به وحید نگاه میکردم ...
    اخه اصلا فکرشم نمیکردم وحید یه همچین احساسی بهم داره... منم گفتم واقعا میگی وحید؟
    گفت: اره اره من از همون شب عروسی امید که دیدمت فهمیدم پسر خوبیی واقعا ازت خوشم اومده و ازون نگاه هایی که بهم میکردی و ازم شماره گرفتی فهمیدم منوتو باهم هم حسیم...
    بغض گلومو گرفته بود چشمام اروم اروم داشت خیس میشد اومد محکم منو گرفت تو بغلش بوسم کرد منم بغلش کردم یکم اروم شدم از کوله اش اب معدنی دراورد داد بهم بعدش گفت بریم فکر کنم خیلی از بچه ها دور شدیم...
    تو راه همش داشتم به اتفاقایی که الان افتاد فکر میکردم و ساکت مونده بودم، دستمو گرفت گفت خوبی ؟ گفتم اوکیه... گفت : نظرت راجب حرفی که اونجا بهت زدم چیه؟ +گفتم : میدونی چی برام خیلی مهمه؟
    - چی؟
    +اینکه من بلخره یه هم حسی مثل تو پیدا کردم.
    - عزیزم منم همینطور تو خیلی پسر خوبیی و با پسرای دیگه فرق میکنی بخاطرهمین من با هیچ پسر جز تو هم حس نشده بودم...
    +وحید؟
    - جانم؟
    +میخواستم یه چیزیو بهت بگم و راستش مطمئن نبودم بگم یا نه؟
    - خیله خب بگو؟
    + وحید؟
    - جانم؟
    +خیلی دوست دارم... :)
    با یه لهن خاصی جوری که انگار داره فکر میکنه و جواب بده گفت خ...ب!!
    وقتی با این لهنش گفت ناراحتم کرد انگار ازمن خوشش نیومده بود انگار همه اون حرفا الکی بودن...


    -گفت: نه نه اشتباهی منظورمو فهمیدی!
    دستامو گرفت و گفت: - تو خیلی پسر فهمیده ایی هستی با کسایی که قبلا میشناسم خیلی فرق میکنی من منظورم اینه که دلم میخواد بیشتر ببینمت عزیزم...چرا باید همین یک روز عاشق هم باشیم؟
    همینجوری به راهمون ادامه بدیم باشه؟
    + باشه میدونم... راستش درمورد یه چیزایی گیجم کردی...
    - خب عزیزم من اون موقع از تو گیج تر شده بودم نمیدونستم چی بگم :)
    من:+ :'))
    - خب خالا بریم دنبال بچه ها گمشون کردیم...


    بعد از اون روز وحید بهم زنگ زده بود یکم باهم صحبت کردیم وحید گفت اگه کاری نداری بیام دنبالت عزیزم ؟ اینجا خونه تنهاام... منم قبول کردم وحید اومد دنبالم پدر و مادرش خونه نبودن رفته بودن خونه مادربزرگش... رسیدیم و وحید گفت محمدجان راحت باش... رفت برام شربت درست کرد داد بهم، رفت لباساشو عوض کنه،یه شلوارک پوشیده بود با تیشرت، اومد نشست کنارم دستشو انداخت دورم، کشوندتم سمت خودش... کاملا بهم چسبیده بودیم فیس تو فیس هم بودیم بهم دیگه خیره شده بودیم، اروم اروم لبامو گزاشتم رو لباش چشمامو بستم و فقط لباشو اروم اروم میخوردم... من به وحید خیلی اعتماد داشتم با اینکه مدت زیادی نیست باهم اشنا شدیم ولی حس خیلی خوبی باهاش دارم خیالم راحته...
    دستشو گزاشت رو کمرم محکم هولم داد سمت خودش رفتم تو بغلش دستاشو قلاب کرد دور کمرم همچنان داشتم لباشو میک میزدم...نشستم روی پاهاش رفتم سراغ گردن هاتش بوس میکردم، گازش میگرفتم، میک میزم داشت حسابی لذت میبرد میگفتش ادامه بده...
    بلند شد سرپا دستامو گرفت بلندم کرد لباسشو دراورد سرمو گرفت شروع کرد به خوردن لبام
    ذل زد به چشمام:
    - عزیزم تو بهترینی اینو بدون خیلی دوست دارم
    +ممنون عزیزم ....
    منو برد تو اتاقش هولم داد روی تخت... خودشو انداخت رو من لبامو بوس کرد گردنمو گاز گرفت موهامو نوازش کرد، پاهامو حلقه کردم دور کمرش محکم فشارش دادم نفس نفس میزدم حسابی داغ شده بودم من هروقت حشری میشم داغ داغ میشم و عرق میکنم.
    بلند شد شلوارشو دراورد منم لباسامو دراوردم فقط با یه شرط جفتمون، رو تخت لاو میترکوندیم
    رو بهم کرد باخنده گفت : - ما نمیخوایم راحت تر باشیم الان؟؟؟
    +گفتم ازین راحت تر بلا چقدر تو پررویی... هرموقع تو بگی ازینم راحت میشیم...
    - اوکیه
    اروم سرشو اورد سمتم لبامو بوسید بعد دستش برد سمت شرتم اروم خودم شرتمو کشیدم پایین بلند شد سریع شرتشو دراورد انداخت اونور :))
    بلند شدم نشستم رو تختش خوابید رو تخت، اومدم روش نشستم روی کیرش...خم شدم لباشو شروع کردم به خوردن دست نمیکشیدم از لباش تند تند لباشو میخوردم میک میزدم اینجوری حشری تر شد منو به پهلو خوابوند بلند شد کیرش اورد سمت سوراخم اروم با یکم کرم هولش داد تو...
    اروم آه کشیدم ولی جلوی درد خودمو گرفته بود دستامو گرفت اروم شروع کرد به عقب جلو کردن اومد جلو بغلم کرد و همینطور عقب جلو میکرد بعد از چند دقیقه وحید داشت ارضا میشد ولی نزاشت گفت عزیزم دوست ندارم تو ناراضی بشی قربونت برم‌... بعدش لپمو بوس ابدار کرد و منم گفتم آخخخخ ...
    گفتم برو بیرون میخوام لباسمو بپوشم اونم لباسشو رفت تو حال پوشید :))
    +گفتم وحید جان میشه منو برسونی خونه
    - گفت چشم عزیزم حتما
    سوییچو داد بهم گفت بفرما تو ماشین بشین تا بیام منو رسوند خونه تو ماشین بغلش کردم شدم خدافظی کردم و اومدم خونه... راستی بعدش رفتم تو اینه گردنمو دیدم پر از کبودی بود :))
    الانم هنوز با وحید هستم و امیدوارم همه گی ها بهم دیگه برسن ایشالا


    نوشته: Mrz

  • 16

  • 19




  • نظرات:
    •   royaei
    • 4 هفته
      • 0

    • متاسفانه متاسفم ؛
      موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 4 هفته
      • 3

    • بخاطر پاراگراف اول نخونده دیس.


    •   Amir__Parsa
    • 4 هفته
      • 0

    • چاقال مالیاتی


    •   سعید تبریزی
    • 4 هفته
      • 0

    • نه به کودکان
      نه به کودکان
      نه به کودکان


    •   Sakopako
    • 4 هفته
      • 1

    • من خیلی بی سوادم.
      اولین باره کلمه کراش رو می شنوم. ...?????


    •   fazi20
    • 4 هفته
      • 3

    • گفتم بسمه تعالی اومدم بخونم همون اول گند زدی خخ دیس نخوندمش


    •   Aamirzaa
    • 4 هفته
      • 2

    • ابرنفتکش گریس ۱ با تمام خدمه های هندی و بنگلادشیش به همراه تنگه جبل الطارق از مهنا تو کیونت


    •   Aamirzaa
    • 4 هفته
      • 1

    • ابرنفتکش گریس ۱ با تمام خدمه های هندی و بنگلادشیش به همراه تنگه جبل الطارق از پهنا تو کیونت


    •   mamad_trns
    • 4 هفته
      • 4

    • پسر تو معرکه ای
      اییییی جانم
      باور کن حتی شک کردم ک نکنه خودم شرح حال خودمو نوشتم
      منو دقیقا مثل توام


    •   aminrezvani
    • 4 هفته
      • 4

    • احساس زیبایی که تو داری کاملا قابل احترامه به حرف های مفت دیگران گوش نده و به کارت ادامه بده موفق باشی عشق همجنس گرایی واقعا عشق قشنگیه البته اگه واقعی باشه نه به خاطر هوس


    •   ehsan9705
    • 4 هفته
      • 0

    • باز هم سیاره شهوانی و این بار یک گی 180 سانتی
      پسرخاله دارم که نامزده یعنی چی؟
      قبل از آپ کردن بخونید اون کوفتی رو


    •   ناصر39
    • 4 هفته
      • 0

    • خوب این داستان گی نبود ! حتی توهین به همجنسگرایی بود . فقط دیسکلایک


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • ببین منم خودم گی هستم ولی خب این داستانی که نوشتی میتونست واقعا گیراتر و جذاب تر باشه.اول داستان گفتی دوس دارم گی ها داستانمو بخونن خب برو بچ شهوانی از تعیین تکلیف کردن خوششون نمیاد.دوما از ۷ سالگی چجوری فهمیدی گی هستی؟سوما ایرادات نگارشی هم بعضی جاها داشتی و در کل نتونستی ی رابطه ی گی رو به خوبی توصیف کنی چهارما موقع سکس کاندوم داشته باش حتما‌‌..برات دیسلایک نزدم اما سعی کن هرروز بهتر از قبل بنویسی.موفق باشی


    •   mansoormahabad
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب شد شربته بود... کم کم داشتم نگران میشدم (rolling)


    •   mansoormahabad
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب شد شربته بود... کم کم داشتم نگران میشدم (rolling)


    •   مهدیsm
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • وای خیلی خوب بود داستانت بقیه چرت میکردن منم مثل تو هستم دقیقا به امید روزی که همه همجنسگرا ها به عشقشون برسن باز هم بنویس عالیییی


    •   مهدیsm
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • یک پسر همدانی نیس منو بگیره ترشیدم بخدا


    •   Amin.76.2020
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد تقریبن کامل بود فقط ای کاش قسمت سکسش بیشتر و کاملتر بود در کل قابل قبول بود مرسی


    •   حسسسسن۱۲۳
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • چ عجب یه گی واقعی دیدیم


    •   Mohamad_hosein
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • چه عجب یه داستان گی واقعی عشقتون ابدی پرچم گیا همیشه بالا


    •   atabak1396
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • کاری ندارم که داستان واقعی بود یا نه . اون یه بحث مجزاست اما شما رو به هرکه می پرستید قسم ، اینقدر ادبیات و دیکته فارسی رو لگد مال نکنید .... اینقدر که نوجوانان و جوانان ما به درست نویسی بی توجهند ، در هیچ کشور دیگری اینگونه نیستند. ( دست کم تا جاییکه من اطلاع دارم) از یه جوان هجده - نوزده ساله بعیده این همه اشتباهات املایی و انشایی !!! آدم اصلا از خوندن متن و داستان پشیمون میشه... یه سر سوزن اهمیت بدید.. بارها و بارها گفتند و گفتیم و نوشتیم: راجب، غلط وبی معناست ...درستش راجع به است .. یا کلا بنویسید درباره ... بلخره از کی تا حالا جایگزین بالاخره شده ؟؟ شما دارید داستان یا خاطره می نویسید نه چت دوستانه ...
      لهن غلطه ..لحن درسته ...
      ذل زدن غلطه ...زل زدن درسته
      گزاشتن غلطه ... گذاشتن درسته
      هول به معنای هراس و بیم و ترس درسته
      برای فشار دادن عامیانه باید به صورت هل دادن نوشته بشه
      شرط هاتون رو در آوردید ؟؟ آخه شرط ؟؟ لامصب این دیگه خیلی تابلوست که ... اون که لباس زیر به حساب میاد به صورت شورت یا شرت نوشته میشه که بهتره به صورت شورت نوشته بشه در فارسی. چون برخی مواقع عینا کلمه شرت رو در فارسی به معنای تی شرت به کار می برند.. که دقیقا هر دو از زبان انگلیسی اخذ شدن ...
      رفت لباس هاشو تو حال !! پوشید ... یا خدا ... منظورت به یقین هال بوده ... که این کلمه هم باز از انگلیسی گرفته شده ...
      راستی : آروم آه کشیدم اما جلوی درد خودمو گرفته بود ، یعنی چی ؟ میشه این جمله رو به فارسی روان و سلیس ترجمه بفرمایید!!!
      ضمنا یه نکته خیلی عجیب داشت این صحنه سکس شما ... بعد از سکس هر کدوم جدا لباس پوشیدید؟؟ واقعا ؟؟ این یعنی چی ؟ دو نفر با هم سکس کنند .. ببوسند و بگایند و در هم بغلطند و عاشقانه به هم نگاه کنند و بعد از سکس در دو اتاق مجزا لباس بپوشند؟ این رسم کدوم سیاره است ؟؟؟ جل الخالق ،به حق راههای نرفته و حرفهای نشنیده !!
      اون قسمت آخر هم نفهمیدم تو ماشین بغلش کردی و شدی ؟؟ یعنی چی شدی ؟ ارضا شدی ؟ اگر منظور ارضا شدنه یعنی در ماشین در حال حرکت و فقط با بغل کردن ؟ یعنی مرحله تکمیلی و نهایی سکس شما در ماشین و در آغوش بوده ؟ اونهم در حالیکه پارتنر محترمتون در حال رانندگی بوده ؟


      نکته آخر اینکه : ببینید، وقتی دو نفر همدیگه رو برای اولین بار می‌بینن و به همدیگه معرفی می‌شن، کسی که اول معرفی شده بعد از این‌که معرفی نفر دوم تموم بشه می‌تونه بگه «خوشوقتم». البته نفر دوم هم می‌تونه بگه، ولی قشنگ‌تر اینه که اولی بگه.


      حالا دوتا مشکل وجود داره:




      1. قبل از این‌که کسی رو بهتون معرفی کنن نباید بگین «خوشوقتم». باید صبر کنین اون رو هم معرفی کنن و بعد بگین. بعضی‌ها وقتی نفر اول معرفی بشن، قبل از این‌که طرف دوم معرفی بشه دستشون رو دراز می‌کنن طرفش و می‌گن «خوشوقتم»؛ از چه بابت خوشوقتی؟‌ یه کم صبر کن اون رو هم معرفی کنن بعد بگو، که مثلا بگیم از بابت آشنایی با اون آدم خوشوقتی.




      2. اکثرا به جای «خوشوقتم» می‌گن «خوشبختم»! آخه یعنی چی؟ یه نفر من رو ببینه و برگرده بهم بگه «من خوشبختم»، خوب خوش به حال شما که خوشبختی، به من چه ربطی داره؟ وقتی آدم می‌گه «خوشوقتم»، یعنی اوقات خوشی دارم که مثلا به خاطر آشنایی با شماست
        خلاصه که هر دم از این باغ بری می رسد
        خیلی طولانی شد اما واقعا لازم بود بیان بشه
        موفق باشید




    •   Xknight.1
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • گوزوی کونی کراشی با پشم های انکارد شده و قیافه کیوت شده با وسط مسطای جر خورده!
      گوزو ننویس دیگه


    •   hosi.koni
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • ههه دیدی چ راحت خرت کرد واسه یه سکس(ادم با کسی که فقط سه بار دیدش سکس نمیکنه عزیزم)
      امیدوارم بمونید باهم (dash) (hypnotized)


    •   Saeed371
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • گند زدی فقط همین آخه تو کوه لب گرفت کسی ندید؟


    •   z_erwin
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • ماجرا و شرایطت از دوران بچگی خیلی برام آشنا بود. مثل اینکه داستان خودم رو میخونم. همینطور دیدن افرادی که مورد نظرت بودند و شرایط مورد نظرت را داشتند ولی مطمئن نبودی که هم حس باشید.
      اما در مورد نوشتن، لطفا آیین نگارش و اشتباه های نگارشی و دیکته ای رو جدی بگیر. یکی از دوستان کامل توضیح دادند. واقعا دیدن کلماتی مثل شرط و حال و .... که اشتباه نوشته می شوند، وسط جمله را به هم می ریزند. حتی ما که فارسی زبان هستیم و کلمات رو می شناسیم در زمان خواندن مشکل پیدا می کنیم. چه برسه به یک نفر غیر فارسی زبان که در حال یادگیری هست.
      به هرحال بنویس اما خوب بنویس. موفق باشی (biggrin)


    •   Nimabaw
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی بود... (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو