وقتی تو زندگی بد میاری (۱)

    بهترین روزای یه دختر روزای آماده شدن واسه ازدواجه
    منم خیلی خوشحال بودم و آماده ی یه زندگیه خوب و عالی
    چند ماهی میشد درسم تمام شده بود و لیسانس گرفته بودم که خواستگار اومد برام کاملا غریبه بودیم یکی از آشنا ها معریف کرده بود ، بار اول وقتی اومدن خواستگاری دیدمش بگذریم ...
    مدتی گذشت و من عاشقانه بهش دل بستم با خودم عهد بستم توی زندگی مشترک فقط پایبند شوهرم باشم
    من قبل از این که مهرداد آشنا بشم چند ماهی تقریبا بعد دانشگاه دوست پسری نداشتم که بعد با مهرداد اشنا و شدم و...
    دوران دانشگاه دختر هرزی نبودم مثل بقیه دخترا دوست پسرم داشتم کلا من با دو پسر تو عمرم دوست شدم یکی اول ترم یکی هم از ترم سوم تا تقریبا ترم اخر
    ببخشید که زیاد اداب نویسندگی رعایت نمیکنم همین طوری تعریف میکنم واستون
    خلاصه میکنم
    روز عروسیم بود دل تو دلم نبود احساس میکردم خوشبخت ترین دختر عالمم
    اخرای جشن بود که داشتیم با فامیل رو بوسی میکردیم
    فامیلای مهردادم یکی یکی میومدن بهش دستت میدادن که چشمم خورد به محسن اولین دوست پسرم فکر میکردم اشتباه میکنم ولی خودش بود قلبم میخواست وایسه
    نمیدونستم کیه چی میخواد اینجا
    اومد با مهرداد رو بوسی کرد و با من چشم تو چشم شد و رفت
    بدنم سرد شده بود مهرداد متوجه حال بدم شد که فکر میکردن فشارم افتاده
    نشوندم‌ روی صندلی و بعد به خودم مسلط شدم تونستم پاشم و عادی رفتار کنم
    شب خوشم به یه شب تلخ تبدیل شد از این که محسن دیده بودم خیلی نگران بودم
    اون روزا گذشت و تقریبا سه ماه با مهرداد به بهترین شکل ممکن گذشت
    مهرداد همه جوره به من توجه میکرد و دوستم داشت منم واسش کم و کسری نمیزاشتم واقعا دوسش داشتم
    یه روز عصر عمه ی مهرداد زنگ زد و گفت فردا میان خونه ب ما شهرستان بودن و واسه نوبت دکتری که گرفته بود داشت میومد من که اشنایی زیادی باشون نداشتم خیای استرس گرفتم تازه عروس بودم و‌ تو کارای خونه و مهمان داری وارد نبودم
    سعی کردم هرچی که نیازه بخرم واسه پذیرای از مهمونام شبمم مهرداد کلی خرید کرد ، اخر شب بود که مهراد اومد کنارم روی مبل نشست شروع کرد به نوازشم از نوع نوازش کردنش مشخص بود یه سکس عالی در انتظارم مثل همیشه گرمای نفساش بعد چند دقیقه روی گردنم حس کردم و منم با این کار خیلی زود حشری میشم چند دقیقه بعد لب تو لب شدیم و شروع کردیم به در اوردن لباس هم دیگه باد کولر وادارمون میکرد که بچسبیم به هم که حس جالبی داشت تو سکس با هم رودربایسی نداریم زود اومد وسط پاهام و درازم کرد روی مبل شروع کرد به خوردن کسم دیگه احساس سردی نمیکردم گرمم شده بود تو حس و حال خودم بودم که مهرداد اشاره کرد بریم تو اتاق خوابمون
    من بدو بدو رفتم داخل اتاق خواستم در قفل کنم یکم سر به سر مهرداد بزارم که نتونستم زود اومد جلوی در گرفت و تونست بیاد تو اتاق و انداختم روی تخت و خودش چسبید بهم و کیرش رفت لای کونم
    وقتی کیرش حس میکردم روی بدنم احساس خیلی خوبی بهم دستت میداد حس یه موجود رام کننده ، تو همون پوزیشن مهرداد کیرش اروم فرستاد تو کسم ذره ذره باز شدن کسم همراه با لذت بود و چند دقیقه اروم جلو عقب کرد و کم کم سرعتش برد بالا خیلی حرفه ای بود تو این کار بدون درد و پر از لذت از عقبم چند باری سکس کردیم خیلی حوصله به خرج میده بعد چند دقیقه جا به جا شیدم و من اومدم بالا کیرش گرفتم تو دستم چند دقیقه ی ساک زدم واسش راگی کیرش با لبام حس میکردم و بعد خودم نشستم روی کیرش که کامل توی بدنم حسش میکردم و شروع کردم به بالا پایین شدن چیزی نگذشت که خسته شدم بازم پوزیشن عوض کردیم
    که تو حالت سگی بودم که احساس کردم دارم به ارگاسم نزدیک میشم همون لحظه نفسای مهردادم تند شد و حرکاتش تند تر و محکم میکوبید توی کسم که گرمای زیادی توی کسم پیچید و باعث شد منم به ارگسام برسم و بدنم به رعشه بیوفته شب خیلی خوبی بود و بعدش یه دوش گرفتیم و خوابیدیم
    روز مهرداد سر کار بود که زنگ زد بیدارم کرد معمولا یکی دو ساعت بعد که میره سر کار زنگ میزنه بیدارم میکنه بعد من از صبح که پاشدم مشغول اماده کردن نهار بودم که عمه ی مهرداد اومد وقتی داشتن داخل خونه میشدن پشت سرش محسن دیدم ، هیچ وقت بعد اون شب نپرسیده بودم که اون پسر کیه حالا فهمیدم که پسر عمه ی مهرداده ...
    پایان قسمت اول


    نوشته: Ryhan

  • 2

  • 2




  • نظرات:
    •   Badbakhtbichareh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جریان چیه
      یعنی انقدر دخترا بیناموس شدن و تو کف کیرن
      هم کیر شوهر رو میخورین و هم کیر نکیر و منکر

      الااکبر خوبه دیگه همه طرفه حال میکنین کون لق شوهر مگه نه


    •   Nafas-
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه بد شانس!


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • قسمت بعد رو نمیخواد بنویسی من برای دوستان میگم چی میشه:
      تو با محسن رول میزنی و به شوهرت خیانت میکنی!
      و زنانی مثل تو جنبه یک زندگی خوب و عالی و شوهر مهربان رو ندارید!
      مثل زندگی نکبت دو سه تا از دوستان نزدیکم که با چشم خودم پاشیده شدن زندگیشون رو دیدم.


    •   Faludehmalude
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ریق چی میگی


    •   Bahar.Switch
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بت توهین نمیکنم چون کار درستی نیست
      اما سعی کن تداقل بهتر بنویسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو