و خدایی که در همین نزدیکی ست (۱)

    درود دوستان ،
    بنده ( هومن ، 26 ساله ) جوونی از دل یکی از شهرستان های دور افتاده ی این مرز و بوم هستم و تقریبا 80 درصد زندگیم مشغول کارگری و سگ دو زدن برای یه لقمه نون حلال بودم ، تنها زندگی میکنم ، مجرد هستم و به قول معروف دستی حساب میکنم .
    از اوضاع جنسیم یا به قول معروف سکس لایفم بخوام براتون بگم ... حقیقتشو بخواید اصن خوب نیست ، خوب نیست که چه عرض کنم در وضعیت بحرانی به سر میبرم به طوری که هیجان انگیز ترین لحظه ی سکسی زندگیم سلام کردن با پیرزن همسایست وقتی تو راه کار میبینمش داره با 4.5 تا نون سنگک از نونوایی برمیگرده .
    بعضی وقتا با پورن خودمو ارضا میکنم اونم اگه از فرط خستگی کار و زندگی وسط پورن دیدن خوابم نبره یا اصن راست کنم ؛ خلاصه کنم براتون که زندگی اصن به کام نیست .
    یکی از همین روزای تکراری یهو گوشیم زنگ خورد منم مثه همیشه فک کردم پدر گرامیمه که باز پولش ته کشیده و کارش به ما افتاده ، دستکشای کارمو در آوردم دستگاه رو خاموش کردم گوشی رو برداشتم دیدم پسر عمومه با تعجب جواب دادم :



    • سلام احسان چه عجب به فقیر فقرا زنگی زدی ، از این طرفا
      +سلام هومن چطوری ، عمو چطوره به خدا درگیر کارم اصن خودمم یادم نیست

    • هممون درگیر کاریم ( با خنده ) ، یادی از ما کردی
      +میخوام برم تهران دوره آموزشی تعمیرات گوشی ، میگن اگه یاد بگیری پولش خوبه منم از گچکاری و کارگر بودن خسته شدم ، گفتم شاید توام بیای باهم بریم .


    یکم دیگه باهم صحبت کردیم و حرفاشو که گوش کردم بد نمیگفت ، منم مثه اون از کارگری و درجا زدن خسته شده بودم ، یه نگاه به دستام کردم که تو این مدت از بس چوب زخمشون کرده بود جای سالمی روشون دیده نمیشد ، چندبارم تا مرز قطع شدن انگشتام توسط اره دیسکی رفته بودم .
    عزممو جزم کردم که باهاش به تهران برم و به صاحب کارم گفتم که دیگه نمیتونم اونجا کار کنم ( قبلا هم خیلی تصمیم گرفته بودم که ول کنم اینکارو برم سراغ یه کار دیگه ولی فرصتی پیش نمیومد ) و تصفیه کردم .
    همون روز شبش ما بلیط اتوبوس گرفتیم و پیش به سوی تهران ...


    تهران :
    تا از اتوبوس پیاده شدم سریعا متوجه تغییر نحوه پوشش مردم شدم چون آخرین باری که تهران اومده بودم 3.4 سال قبلش بود ، من و احسان کیفامونو برداشتیم به سمت مترو و باکمی راهنمایی گرفتن از مردم تونستیم به جایی برسیم که قرار بود آموزش ببینیم ؛ همون نزدیکی یه مسافرخونه گرفتیم و یکم استراحت کردیم بعدش رفتیم واسه دوره های آموزشی ثبت نام کردیم و گفتن 2 روز دیگه بیاید برای آموزش و برگزاری کلاس ها .
    احسان به یکی از رفقاش که گارگر بود و منزل کارگری داشت ( منزل کارگری : جایی برای استراحت و خوابیدن کارگرایی که از شهرستان برای کار به تهران میان و برای خودشون یه جای ارزون اجاره میکنن ) زنگ زد و گفت که رسیدیم و شب میایم اونجا .
    بعد یکم کس چرخ زدن و دید زدن اینور اونور شب شد ما هم رفتیم منزل کارگری اونجا اکثرا بنا و گچ کار بودن یکیشون بهمون پیشنهاد داد که این دو روز که بیکارید میتونید برید کارگری کنید و خرجی چند روزتونو در بیارید ، ما هم که بیکار بودیم قبول کردیم و رفتیم میدونی که کارگار وایمیسادن وایسادیم ، روز اول کارگریمون که مارو برای بار زدن کامیون بردن که تا خود شب نوشابه و برنج بار زدیم و پاره برگشتیم منزل اما روز دومی که دور میدون نشستیم یه زوج تقریبا پیر اومدن مارو برا اسباب کشی منزلشون بردن .


    اسباب کشی :


    وقتی رسیدیم محل فهمیدیم که کار سختی در پیش داریم چون 4 طبقه پله باید مثه خر بار میکشیدیم پایین.
    وارد خونه که شدیم یه دختر خانوم جوون داشت اسباب اساسیه رو مرتب میکرد و شکستنی هارو جدا میکرد که با احتیاط ببریم ، ما هم که حقیقتشو بخواید هردو خیلی خجالتی بودیم فقط پایینو نگاه میکردیم ( پایین هم که نگاه میکردیم دامن پاش بود و زیر دامن چیزی نپوشیده بود ) بعد از یکمی اینطرف اونطرف خونه رو نگاه کردن فهمیدیم که وسایل زیادی اونجا نیست و از قبل مثکه یه سری رو برده بودن ، خلاصه همین که داشتیم بار میزدیم فهمیدیم که مثکه وسایل مال دخترخانومِ ( دخترشون حدود 24 سال سن داشت ) زوجی بود که مارو آوردن، دخترشون طلاق گرفته بود و بعد مدتی داشتن وسایلی که متعلق به دخترشون بود رو جا به جا میکردن .
    Here comes trouble :
    تقریبا کارمون داشت تموم میشد که یه آقای 45 . 46 ساله وارد آپارتمان شد و داد و بیداد راه انداخت که غلط میکنی وسایل منو میبری و این حرفا ...
    ما هم که شوکه شده بودیم گفتیم دخالت نکنیم و بریم ولی چون کسی بهمون پول نداده بود مجبور شدیم بمونیم .
    همینطور که پدر دختره و این آقا باهم درگیر بودن پدر دختره گفت به پلیس زنگ میزنم و آروم آروم در حالی که گوشی در گوشش بود به پایین پله ها رفت و آقا داماد هم با دختره درگیر شد و زد تو گوشش ... همینکه زد تو گوش دختره خورد زمین و دامنش یکم رفتم بالا و پاهاش معلوم شد ، من درجا رومو برگردوندم ولی همون 2 ثانیه که پاهاشو دیدم 10 سال پیر شدم خیلی خیلی سفید و تپل بودن و نمیدونم چه کاری کرده بود ولی انگار با پدیده ای با اسم رویش مو غریبه بود ... من مردرو گرفتمش و چسبوندمش به دیوار احسان هم دستاشو گرفت و سعی کردیم آرومش کنیم ولی هرچی از دهنش در میومد به دختره میگفت منم یکم عصبی شدم و چندتا چک بهش زدم گفتم خوب نیست جلو در و همسایه ( همه همسایه ها جمع شده بودن دم در ) همینکه بهش زدم یه کلمه حرف نزد و راشو کشید رفت .
    دختره هم که گریه میکرد تا این مردک رو دید که رفته آروم شد و پلیسا اومدن یکم گزارش و اینا نوشتن و رفتن .
    اوضاع که یکم آروم شد ویدا ( دختر خانوم قصه ی ما ) اومد تشکر کرد و گفت مابقی وسایلو ببرید همین که مابقی وسایل رو بردیم وارد خونه شدیم ویدا برامون یکم آب اورد و عذر خواهی کرد که چیزی دیگه ای برای پذیرایی ندارن . پدر ویدا هم که دستاشو از اعصاب خوردی رو سرش گذاشته بود و توی همون خاک و خل نشسته بود به خودش اومد و گفت با راننده ی خاور که دم در منتظر بود بریم که وسایل رو خالی کنیم و ایشون هم پول مارو بده .
    ویدا که خودش یه 206 داشت جلومون راه افتاد و ماهم با راننده خاور رفتیم که وسایل رو تخلیه کنیم .
    اسباب کشی 2 ( بازگشت اسباب کشی )
    رسیدیم ویدا از 206 پیاده شد بود تکیه داده بود به عقب ماشین و داشت گوشیشو چک میکرد ، از حالت صورتش معلوم بود هم عصبیه هم ترسیده .
    خونه ای که قرار بود وسایل رو ببریم توش خیلی بزرگ و خفن بود ، معلوم بود پولدارن همینکه فهمیدم وضع مالیشون بد نیست همش پیش خودم فک میکردم دختری به این زیبایی و با این سن کم چرا باید زن این آقا بشه که حدود دو برابرش سن داره .
    خلاصه که تو همین فکرا بودم که یهو دیدم وسط حیاط ویدا گفت آقا ببخشید یه لحظه میاید داخل منم گفتم حتما چیزی شکستم و بدبخت شدم داخل که شدم منو برد یه جای خلوت نمیتونستم اون صحنه ای که افتاد و روناشو دیدم از ذهنم بیرون کنم با اینکه عذاب وجدان داشتم که چرا اصن همون 2 ثانیه هم نگاه کردم و کار بدی کردم تو همین فکرا بودم که گفت میشه شمارتونو بدید یه کاری میخوام برام انجام بدید هرچی هم بخواید بهتون میدم فقط خانوادم ندونن ، منم که خیالم راحت بود چیزی نشکستم شمارمو دادم بهش و هزارتا فکر و خیال کردم که کارش چیه ...
    بعد اینکه کارمون تموم شد پولمونو از پدر ویدا گرفتیم و رفتیم همینطور که داشتم میرفتم ویدا بهم زل زده بود و منم خجالت میکشیدم و تو چشمام نگا نمیکردم .
    به احسان نگفتم که ویدا شمارمو گرفته کارم داره ، شب که میخواستم بخوابم همش فکرم این بود که کارش چی میتونه باشه میلیون ها فکر خوب و بد به ذهنم خطور کرد و آخرش تو همین فکرا خوابم برد و با اینکه انتظار میره شبا به هرچی فک میکنی معمولا خوابت به اون ربط داشته باشه ولی من تا خود صبح کابوس دیدم .


    ویدا :


    فرداش بیدار شدیم من و احسان کلاس آموزشی رو رفتیم و داشتیم کس چرخ میزدیم که گوشیم زنگ خورد و یه شماره ناشناس بود درجا فهمیدم ویداست چون فک نکنم تو عمرم کلا 10 نفر بهم زنگ زده باشن ، جوابشو ندادم گفتم بابامه پول میخواد که احسان نفهمه رفتم یکم دورتر خودم بهش زنگ زدم :
    - سکوت کردم که اون اول حرف بزنه
    + سلام من ویدام همون که دیروز باهم اسباب کشی کردیم
    - سلام خانوم خ خ خوب هستید ؟
    نمیدونم چرا لکنت زبون گرفته بودم چون تو عمرم با هیچ دختری اصن حرف هم نزده بودم ، یهو تموم بدنم شل شد و دست و پام شروع کرد لرزیدن
    +مرسی بدموقع که مزاحم نشدم ؟
    - نه این چه حرفیه مراحمید شما
    +میشه حضوری همدیگرو ببینیم اگه کاری ندارید ؟
    - حضوری ؟ ک کارِتون ... حضوری کجا ؟
    +شما الان کجایی ؟
    - من ( آقا ببخشید اینجا کدوم منطقست ؟ رودکی شمالی ؟ خیلی ممنون ) من رودکی ام
    + خیلی دوری میتونی مترو بگیری بیای فرهنگسرا ؟
    -باشه میام اگه کاری سختی هست تا دوستمم بیارم
    +نه خودت تنها بیا رسیدی به شمارم زنگ بزن راهنمایی کنم
    منم تا شنیدم که تنها بیا کلا هزارتا فکر کسشعر از ذهنم عبور میکرد تموم فکر و ذکرم شده بود اینکه که از تو خوشش اومده و میخواد بهت بده و این حرفا بعدش خودمو قانع میکردم بابا تو کارگری این دختره چرا باید از تو خوشش اومده باشه مگه میشه این همه پسر پولدار و خوشتیپ اینجا هست کسی اصن تورو نگا نمیکنه ... تو همین فکرا بودم که احسان زد رو شونم :
    + چقد میخواست ؟
    -کی ؟ چی ؟ ( با دسپاچگی )
    +مگه بابات زنگ نزد پول میخواست ؟
    -آره آره 200 تومن
    +بابا 200 تومن که چیزی نیست براش بفرست گناه داره باباته هااا
    - یه کاریش میکنم
    احسانو به هزار بهونه دس به سر کردم رفتم تو مترو از چند نفر پرسیدم که راهنماییم کردن به سمت فرهنگسرا ...
    وقتی رسیدم خیلی استرس داشتم ، بهش زنگ زدم رسیدم و اونم راهنماییم کرد و خلاصه با 206ش اومده بود
    منم سوار که شدم یه ادکلن خفنی زده بود که کلا با بوی ادکلن اصن مغزم ریست فکتوری شد ، سلام کردم و بهم دست داد منم با تعجب بهش دست دادم ناخوناش بلند بود و یه لاکی زده بود که رنگ شکلاتای قهوه ای سفیدی که از مشهد سوغاتی میارن بود .
    یکم احوالپرسی و بعدش من کامل خشکم زد نه یه کلمه حرف میزدم نه اصن روم میشد نگاش کنم اون فقط یه ریز داشت راجب شوهر سابقش میگفت منم نصف حرفاشو میشنیدم نصف دیگشو تو مغز خودم داشتم وضعیت رو تجزیه تحلیل میکردم .
    میگفت که تنها دلیل اینکه عاشقش شدم غرورش بود با اینکه 2 بار ازدواج ناموفق داشت ولی بهش پیشنهاد دادم و با اینکه پدر و مادرم ناراضی بودن ولی اخرش راضیشون کردم و ...
    یهو منم سکوتمو شکستم گفتم چرا طلاق گرفتید ؟
    گفت خیلی خانوم باز بود با اینکه من با تمام وجود عاشقش بودم و عشق اولم بود و اصن نمیتونستم به خیانت فک کنم ، اون همش خیانت میکرد و وقتی به روش میاوردم میگفت اخلاقت بچگونست .
    همینطوری که داشت حرف میزد گریش گرفت منم که خسته شده بودم از این همه صحبت هایی که به من ربطی نداشت گفتم خب الان مشکل چیه خانوم ؟
    گفت خیلی وقته اذیتم میکنه ، من آرایشگاه کار میکنم مدام میاد اونجا داد و بیداد راه میندازه و تا آبروم رو نبره نمیره دیروز که تو زدیش راشو گرفت رفت خیلی تعجب کردم چون خیلی مغروره اصن کوتاه نمیاد ولی وقتی رفت خیلی احساس امنیت کردم تو چشماش نگاه کرده واسه اولین بار دیدم که ترسیده .
    منم گفتم من نمیخواستم بزنم و فقط میخواستم آروم
    که یهو دستشو گذاشت رو دستم منم جا خورده بودم گفت دستات خیلی مردونن و من خیلی واسه کسایی مثه تو که کارین ارزش قائلم ...
    منم که خشکم زده بود زبونم آروم آروم باز شد گفتم نه دستای من که همش زخمه و پینه بسته پیش خودم گفتم خدایا شکرت بالاخره کارگری و سگ مرگی نتیجه داد و از جق زدن رسیدم به یکی از خوشگلترین و خوش اندام ترین دخترایی که تو عمرم دیدم .
    بعد گفت اسمت هومنه درسته ؟ گفتم آره گفت آقا هومن میخوام برام یه کاری کنی گفتم چکار ؟
    گفت بری عماد ( شوهر سابقش ) رو ادب کنی که دیگه نیاد برا زندگیم مزاحمت ایجاد کنه ...
    منم که تازه فهمیدم همه این اداهاش واسه این بوده که راضیم کنه برم اون کس کشو بزنم و 4.5 سالی آب خنک بخورم گفتم خانوم من دنبال دردسر نیستم ولی اون قبول نمیکرد و میگفت هرچقد بخوای بهت پول میدم ...
    منم فقط واسه اینکه در برم گفتم فکر میکنم بهت زنگ میزنم و از ماشین پیاده شدم ...


    دو سه روز گذشت گاهی پیام میداد یا زنگ میزد و درد و دل میکرد ... فکر و ذکرم شده بود اینکه یعنی ممکنه من اینو بکنم ؟
    تو سرم این بود که بهش بگم یه بار بهم بده قول میدم دیگه تا عمر داری نبینیش ولی بازم میگفتم خیال بافی نکن هومن ...
    تو همین فکرا بودم که خودش زنگ زد گفت بیا ببینمت کار واجب دارم ...


    ببخشید واسه دوستانی که انتظار اتفاقات سکسی زیاد داشتن و نامید شدن چون عین حقیقتو گفتم ولی قسمت بعدی قسمتیه که اتفاقای خیلی خیلی خفنی رخ میده ...


    ادامه...


    نوشته: Last Don

  • 19

  • 14




  • نظرات:
    •   artin4116
    • 3 هفته
      • 0

    • همونطور که گفتی سکسی نداشت منم بخشیدم


    •   Prometheuss
    • 3 هفته
      • 1

    • اولا طولانی بود
      ثانیا غلط املایی زیاد داری مثلا بجای تسویه نوشتی تصفیه!!!
      ثالثا اگر واقعا هم وضع مالیت بده لازم نیس جار بزنی و همه بدونن...
      قسمت سکسی هم کلا نداشتی،دیس


    •   shahx-1
    • 3 هفته
      • 11

    • دختر یه خونواده خیلی ثروتمند بود بعد کارگر ارایشگاه بود؟؟؟ رفتین مسافرخونه که از اونجا برین خونه کارگری؟؟ نمیتونستین از اول برید اونجا؟ حالا اینم هیچی اون خونواده های گدا گشنن که دخترشونو به هوای پول به هرکسی میدن میگن پول داشته باشه کوفت هم داشته باشه مهم نیست. این دختر یه خونواده ثروتمند بوده برا چی باید باباش رضایت بده زن کسی بشه که هم سن پدرشه؟؟ خیلی پولدار بودن خونه خفن داشتن بعد سمت ایستگاه فرهنگسرا زندگی میکردن؟؟ تو اصلا تاحالا تهرانو دیدی؟؟ (dash)


    •   Orginalboy
    • 3 هفته
      • 0

    • کلا بالا پایینت پایینه یکم رژیم بگیری میاد بالا


    •   Bella_ragazza
    • 3 هفته
      • 3

    • فرهنگسرا از کی شده بالا شهر تهران چند ساله کار میکنی فرق تسویه حسابو با تصفیه نمیدونی یعنی


    •   Jeefri
    • 3 هفته
      • 2

    • در كل داستان بدي نبود شايد براتون عجيب باشه ولي من دوست داشتم روون بود و شيرين
      لايك مي دم بهت چون لذت بردم منتظر ادامشم قسمت دوشو جوري بنويس كه همه متحير شن چون به نظرم استعدادشو داري


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته
      • 2

    • اینم نخوندم ://


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته
      • 0

    • اون پشته کوهی که تواونجاداستانتونوشتی چطوری آنتن داد داستانتو فرستادی ؟؟؟؟؟؟


    •   lovely_grl
    • 3 هفته
      • 3

    • اون‌لاکشو از مشهو سوغات آورده بودن؟؟
      فیلمای برازرزم با منطق شماها ساخته میشه دیگه


    •   69Razmande
    • 3 هفته
      • 1

    • ولی تصفیه حساب درسته هااا ، میاید غلط املایی بگیرید خودتون میرینید (biggrin)


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته
      • 0

    • تسویه برای حسابه،تصفیه برای مایعات
      بیشتر مطالعه کن عمو که کمتر برینی


      آره جونم،آره عمرم


    •   69Razmande
    • 3 هفته
      • 4

    • فرهنگ عمید (حسن عمید)
      تسویه : مساوی کردن ، برابر کردن ، یکسان کردن ، راست کردن
      تصفیه : (توضیح آن شبیه به فرهنگ معین است)
      تصفیه حساب : حساب قرض و طلب خود را با دیگری روشن ساختن و پاک کردن
      غلط ننویسیم (دکتر ابوالحسن نجفی)تصفیه ی حساب : در دوران اخیر بعضی گمان کرده اند که « تصفیه‌ی حساب» غلط است و به جای آن باید «تسویه ی حساب» بگویند. بعضی از فضلا (از جمله سعید نفیسی ، در مکتب استاد، ص۶۴) نیز بر این تصوّرغلط صحّه گذاشته‌اند.
      تصفیه در عربی به معنای «پاک کردن و پالوده کردن» است و « تصفیه‌ی حساب» در موردی به کار می رود که حساب پرداخته و پاک شده باشد و دیگر کسی طلبکار نباشد. همین ترکیب مَجازاً به هر نوع اقدام عملی برای انتقام جویی و کینه کشی اطلاق می شود ؛ ولی «تسویه » یعنی «مساوی کردن ، یکسان کردن» ، هم سطح کردن (مثلاً زمین ناهموار را) و «تسویه ی حساب» به معنای « ایجاد تعادل و موازنه در حساب» است.
      .این ترکیب در معنای مجازی به کار نمی رود و با « تصفیه ی حساب» مرادف (هم معنی) نیست.


      نمونه ی معیار: خدمتم که تمام شد، برگه ی تصفیه حساب را گرفتم و با خوش حالی به حسابداری رفتم.


      نمونه ی معیار: مدتی بود دفترها را ثبت روزانه نکرده بودیم. نمی دانستیم چقدر بدهکاریم و چقدر بستانکار. امروز حساب ها را ثبت کردیم و خوشبختانه تسویه شد. (یعنی میزان بدهکاری و بستانکاری مساوی شد. تسویه حساب، بیشتر در حسابداری کاربرد دارد.)
      در محاوره نیز می‌گوییم حسابم را با طرف صاف کردم! (نمی‌گوییم مساوی کردم!)(تصفیه حساب)
      در حسابداری می‌گوییم: حساب بستانکار و بدهکار را مساوی کردم. (تسویه حساب)
      پس تسویه حساب ، عمومیت ندارد و فقط در سیستم حسابداری کاربرد دارد.


    •   وب.گرد
    • 3 هفته
      • 7

    • سکسو بیخیال.
      روراست گفتی کارگری .عجیبه که غلط غولوطم ننوشتی و کیر فلان و بهمانم نداشتی و باقی قضایا...
      دمت هم گرم.
      خیلی چیزا به ریش نیست.. به ریشه هست.بنویس قسمت بعدو. لایک.


    •   Jeefri
    • 3 هفته
      • 5

    • در كل بازم مي گم با احترام به نظر دوستان بعد از دستان يك قدم تا آزادي ٢ بهترين داستان امشب بود من كه كلي حال كردم
      حداقل كس نگفته بود دروغ نگفته بود روراست بود عين كف دست بازم نظر دوستان محترمه


    •   royaei
    • 3 هفته
      • 1

    • زیاد با عقل من جور در نمیاد ؛
      یه جواریی داستانت به تخیلی بودن شبیه تا واقعی ؛
      حالا تا ادامه اش ؛
      موفق باشی


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 1

    • اما اصل ماجرا:
      غضنفر باربري ميكرد توي بازار،يه روز داشته برميگشته ديده يكي از همسايه ها داره اثاثيه شون رو خالي ميكنه يه پولي ميده اين غضنفر قصه ما بار هارو براش بياره كه چشمش ميفته به دختر طرف و ميخواد بره مخشو بزنه كه پدر و برادراي دختره ميان ميبرنش پشت بوم و .... از اون روز هركي بهش زنگ ميزنه يا اثاثيه ميبينه كه دارن جابجا ميكنن خودشو خيس ميكنه


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 4

    • سکس لایفه تو از خیلی ها بهتره تو این سایت ناشکری نکن
      اتفاقا پیرزن با سنگک جز فانتزیه خیلیاست
      فقط بدون راههای رسیدن به دادن به تعداد آدماست


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته
      • 4

    • با اصول داستان نویسی خیلی میونه نداشت اما برای ویرایشش وقت گذاشته شده بود، ضمنا تو مدت سه چهار سال خیلی پوشش مردم تو تهران تغییر نکرده، فقط یکم شلوار زاپ دار زیاد شده!!!
      لایک هفتم بخاطر تمیز نوشتن


    •   omidreaz
    • 3 هفته
      • 0

    • جلقی کس کش


    •   masih_roma
    • 3 هفته
      • 2

    • هر می میگه باحال بود لایک کنه


      نیمه پر لیوان


    •   Shabsavar
    • 3 هفته
      • 3

    • داستانت قشنگه من خوشم اومد .منتظر ادامش هستم لایک


    •   mt5791
    • 3 هفته
      • 2

    • من تا الان پای هیچ وقت کامنت نذاشتم و همیشه فقط خواننده بودم چه داستان و چه کامنت دوستان خوب خیلی از دوستان نقد انتقاد میکنن و واقعا لذت بخشه بعضی از دوستان طبق عادت فحش میدن و همه رو دروغ گو میدونن فکر میکنم برای جذاب کردن بخش کامنتهاست به نظر ولی مشکل وقتی هست که طرف خودش رو عقل کل میدنه و دلایلی میاره که از اساس بی ربطه مشخصا همین داستان و اقای شاه ایکس (که همیشه پای همه داستانها اظهار فضل میکنند)
      1پولدار بوده ولی خوب میتونه یکی از علایقش باشه (غیر ممکنه؟)
      2گفتم رسیدیم رفتی مسافر خونه بعد پسر عموش تماس گرفته برای شب هماهنگ کرده رفتن خونه کارگری (شاید صبح زود رسیدن رفتن استراحت کنند تا شب چون معمولا کارگر ها شب میان خونه بنظر شما چیز عجیبیه؟)
      3 خیلی از ادمهای گدا گشنه به قول شما ادم مغرور بابت پول روی دخترشون معامله نمیکنن ولی در مورد این داستان خودت دختر داستان میگه عاشقش شدم و به زور خانواده رو راضی کردم (اینم عجیبه ؟ از دید شما تمام ادم پوادارها منطقی و اصولی تصمیم میگیرند نمیشه دختر پولدار عاشق یه ادم بزرگتر خودش بشه؟)
      4 گفته خونشون بزرگ و خفن بود این کجاش برای شما عحیبه شما که بچه تهرونی به قول خودت یعنی هیچ جای تهران خونه بزرگ و خفن نیست چه شمال تهران یعنی سمت فرهنگسرا همه خونه ها 50متریه ؟
      خواهشن برای جذب چهار لایک الکی بی انصاف نباشید و کمی فکر کنید که شاید شما اشتباه میکنید
      ادمی که فکر میکنه خیلی میدونه معولا تو گمراهی خودش گیر کرده
      خواهشا اندکی تفکر


    •   وب.گرد
    • 3 هفته
      • 2

    • در ضمن اون تسویه رو که دوستان گفتن من ندیدم. هر چند که کم و بیش هم تصفیه هم تسویه درسته . بستگی به محل کاربردش داره.
      تنها غلط املایی که دیدم اساسیه بود که اینجا درستش اثاثیه هست.


    •   shahx-1
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • اقای MT 5791 محترم . چیزی هست به نام تجربه زندگی که با حدس و خیال متفاوته.


      1- کسی که پولداره و علاقه به ارایشگاه داره خودش ارایشگاه میزنه هم رییسه میتونه از کارکردن دیگران پول در بیاره هم هروقت دلش بخواد میتونه خودش رو سر مشتری کار کنه. برای دیگران کارکردن و حقوق گرفتن مال ادمهای بی سرمایه است پولدارها همیشه صاحب کارند.
      2- الان عهد بوق نیست که با قاطر و درشکه بیان تهران میزبان بی خبر باشه . الان یک چیزی هست به نام تلفن تازه اختراع شده شماره میگیری تهران که هیچی امریکا هم باشی صداتو میشنون!! تازه شما هم صدای طرفتو میشنوی!! روز و ساعت اومدنتو اعلام میکنی یا میان استقبال یا هماهنگ میکنن کسی خونه منتظر باشه یا کلید به کاسب محل میدن یا..... هزار راه داره مسافرخونه رو کسی میره که جایی کسیو نداشته باشه نه کسی که به قول شما پسر عموش اینجاست و قراره پیشش زندگی کنن.
      3- کسی که منطقی و اصولی تصمیم نگیره همیشه هشتش گرو نهش است بله درسته ثروتمندها با گرفتن صحیح ترین تصمیم ها به موفقیت و یا ثروت میرسن ادم بی عقل ارث هم بهش برسه طرف چند سال بازهم بی چیزه!! خود شما شصت سالت باشه یکی هم سن خودت بیاد دخترتو بهش میدی؟؟اخرش دیگه دخترت خیلی گیر بده برای اینکه حالو هواش عوض شه عاشقی از کلش بیوفته به اسم ادامه تحصیل میفرستنش خارج از دل برود هر انکه از دیده برفت!! بازم میگم طرز تفکر ثروتمندها با معمولیها یکی نیست!!
      4- اقای محترم نیازی به تهرانی بودن نیست شما مریخ هم باشی اینکه اینجایی یعنی به اینترنت دسترسی داری سرچ کن مناطق ثروتمند نشین مناطق پایین شهر اخرش سرچ کن ایستگاه فرهنگسرا کجای تهرانه بعد جستجو کن ببین منطقه ثروتمند نشینه یا خیر........ اگر من بچه اینجام دارم میگه اونجا مال ادمهای متوسط به پایینه اون شمال تهران که شما شنیدی اجودانیه فرمانیه نیاوران......... اون جای دیگه است فرهنگسرا پایینتر از میدون رسالته بازهم شما خودتون جستجو کنید که براتون یقین بشه......
      ادمهای به قول نویسنده ثروتمند خفن زیر میدون رسالت خونه نمیگیرن اینجا بحث متراژ نیست بحث بافت است . تهران یه مناطقی داره مال از ما بهترونه مثل رئیس من که مالک شرکته یه جاهای متوسط نشین یه جاهایی هم هست فقیر نشین . قضیه به همین سادگیه.......
      - لایک برا کسی سودی نداره اینستا نیست که فالور و لایکت زیاد باشه تبلیغ بهت بدن. کاری به این نوشته ندارم به طور کلی در مورد همه داستانها حرف میزنم : اگر اولش نوشتید این داستانه که هیچ اما اگر به عنوان خاطره و یا حقیقت برامون تعریف کردید حق توهین به شعورمون رو ندارید السلام..................


      داستان نوشتن و یا خاطره گفتن


    •   69Razmande
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کارآگاه گجت زیاد داره اینجا خدایی (biggrin) چندتا قسمت داستان رو آبکی میخونید که بیاید سریع نفر اول نظر رو بزارید بلکه 2 نفر لایکتون کنه (biggrin)
      اگه خوب داستان رو بخونی نگفته که تیلیاردر بودن گفته پولدارن و وضعشون بد نیست.
      بعدش تو تهران تو 5 میلیارد هم سرمایه داشته باشی نمیتونی بری واسه خودت آرایشگاه بزنی و مردم زیر دستت کار کنن
      مخصوصا یه دختر 24 ساله باشی :|
      بعد تو داستان گفته نزدیک جایی که میخواستن آموزش تعمیرات گوشی ببینن یه مسافرخونه گرفتن بعد که بشون گفتن 2 روز دیگه کلاسا شروع میشه رفتن منزل کارگری.
      خودش گفته که کارگر بوده و بعد 4 سال اومده تهران بدبخت چه میدونه منطقه فقیر نشین چیه یه آپارتمان چند طبقه ببینه فک میکنه خود لس آنجلسه (biggrin) دیده خونشون بزرگه گفته وضع مالیشون بد نیست.
      من خودم خیلی آدم دیدم که 40 سال به بالان بعد زن 20 ساله میگیرن و کرم از طرف 20 ساله هاست. چون یه دختر 24 ساله عاشق یه مرد 40 و چند ساله شده دلیل نمیشه فیک باشه .
      البته بیشتر از 99 درصد داستان های شهوانی همشون خیال بافی ان حتی اونایی که میگن واقعی هستش قضیه . مهم اینه که به خواننده حس اینکه داستان واقعیه منتقل شه وگرنه راست و دروغش هیچ سودی به حال من و شما نداره .


    •   shahx-1
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • بهار پسر یه بازاری خرپول عروسیش بود باباش براش دختر یه بازاری خرپول دیگه رو گرفت. سربازیشو دوسال پیش خرید پسرشو برد پیش خودش کار یادش داد. یکو نیم میلیارد تومن داد تو بازار براش مغازه خرید خونه هم براش گرفت. یعنی یه پسر بیست ساله هم ماشین داشت هم خونه هم مغازه بازار هم زن!! ولی خوب اینا همش خوابو خیالو رویاست که ما هر روز تو بازار میبینیم که مرد چهل ساله چون سرمایه نداره هنوز کارگر مغازه است پسرای بیستو چند ساله بازاریا باباشون مغازه براشون میگیره جنس انبارو میریزه براشون پرش میکنه و....... صاحب کارن!!
      اما خدا رو شکر خردمندان هم اینجا حضور دارن که به کارآگاه گجت ها حقایق زندگی رو اموزش بدن که در گمراهی نمونیم مثلا با 5 میلیارد تومن نمیشه تهران ارایشگاه زد!! (biggrin)


    •   69Razmande
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • احتمالا بازاری خر پول تو تورقوزآباد مغازه خریده واس پسرش که 1.5 میلیارد شده (biggrin)
      شما که انتظار داری دختر 24 ساله تو به قول خودت نیاوران آرایشگاه بزاره فقط 7 میلیارد باید پول یه مغازه 20 متری بده (biggrin)

      اگه همه منطق شمارو داشتن که هرکی پولداره باید بره مغازه بخره مغازه بزنه بعد کار کنه الان بیل گیتس تو همون تورقوزآباد شما شعبه 4500مه بقالیشو زده بود (biggrin)


    •   mt5791
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • اقای شاه ایکس عزیز تمام فرمایشات شما درست منم قبول دارم ولی نظر کلی من این بود که همه چیز سیاه و سفید نیست شاید خاکستری هم باشه
      چون داستان با منطق ما نمی خونه حتما دروغه
      هر چند تو اینجا خیلی از خاطرات نه حتما دروغ ولی با کمی تخیل همراه است ببشتر هم در شخیصیت پردازی خودشون یا پارتنر ?


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • برخلاف اکثر داستان ها من یک کم از این داستان خوشم آمد و جای بهتر شدن داره.
      یکی از نکات مثبتش خاکی بودن نویسنده و اینکه منطقی فکر میکرد از بابت ارتباط گرفتن با دختره اون هم توی خیالش.


    •   Sexybreasts
    • 23 ساعت،55 دقیقه
      • 0

    • dastani por az irad
      asLn khob nbod


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو