پارادوکس

    پارادوکس واقعی رو اسفند ماهِ امسال تجریه کردم .
    از بچگی عاشق اسفند بودم ، اسفند رو بیشتر از تعطیلاتِ عید دوست داشتم چون وقتی درس و مشق به آخرش میرسید ، معلم ها سعی میکردند با زبون بی زبونی حالیمون کنن که از نصفه ی دوم اسفند باید مدرسه رو ترک کنیم و میفهمیدیم که اونا هم دوست دارند نفسی راحت کنارِ خانوادشون بکشند . ولی حیف که اون ردیف اولی ها که اکثرا هم خر خون بودند کل برنامه ی ما رو خراب میکردند .
    ناظم از همه جا بیخبر هم بیکار بود و به تک تکِ خونه هامون زنگ میزد که فلانی نمیاد مدرسه و آخر سر هم از انضباتمون کم میکرد .


    با تموم وجودم و با همه ی بچگیم اسفند رو دوست داشتم و دلم پر میکشید واسه عید دیدنی ها و اِسکناس های تازه .
    اونموقع ها حالیم نبود و پدر و مادرمو مجبور میکردم از هر کجا هم که شده برام لباس نو بخرن . وضع خانوادگیمون متوسط بود و بابام با اون مغازه ی کوچیک ، به سختی میتونست از پسِ خرجِ خانواده بر بیاد .
    اولش نمیفهمیدم که پدر و مادرم چرا عید ها میگفتند : لباس نو نیازمون نیست و همین لباس های قدیمی رو میپوشیم . وقتی اصرار میکردم که اونا هم لباس نو بخرن ، بابام یواشکی دمِ گوشم میگفت : لباس نو رو فقط کوچیک تر ها میپوشن .
    ولی بعدش که خودم بابا شدم معنیِ همه ی این چیزارو با تموم وجودم حس کردم .


    همیشه نمره هام خوب بود اما بر خلافِ میلِ باطنی خودم و به اصرار خانوادم که از فلانی عقب نمونم ؛ مجبور شدم رشته ی ریاضی فیزیک انتخاب کنم .


    تا پایانِ سال دوم متوسطه همه چی داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه سال سوم با یکی از اعضای بدنم آشنا شدم . دلم یه همدم میخواست از جنسِ مخالف .


    اولین بار با اون لباس سرمه ای مدرسه دیدمش . زمستان بود دونه های بلور برف رو سرم مینشست و از سردی هوا دستامو توی جیب کاپشنم گذاشته بودم ، با اون کاپشن سفیدش و شال گردنیه قرمز از سردیِ هوا کفِ دستاشو "ها" میکرد . بعد از دیدنش تصویرِ صورتِ بورش که از شدتِ سرما گل انداخته بود ؛ تو مغزم برای همیشه نقش بست .
    اسمش سودا بود دختری سر به زیر که بعد ۵ ماه موفق شده بودم شمارمو بهش بدم .
    قدِ کوتاهی داشت با صورتی زیبا و دخترونه . چشاش درشت بود به رنگِ آبی . هر بار که نگاش میکردم دریا رو تو چشاش میدیدم . خودش خیلی آروم بود ؛ آروم و بی صدا . ولی چشاش مثلِ دریا طوفانی بود .
    تا یک ماه فقط نگاهش میکردم اونم هر از گاهی چشاشو به سمتِ چشام میچرخوند و باعث میشد چیزی درست سمتِ چپِ سینم بلرزه .
    درِ گوشی با دوستاش پچ پچ میکرد وقتی بهم نگاه میکردند و ریز میخندیدند ؛ خیلی خجالت میکشیدم و چشامو میدوختم به زمین تا مبادا زمین بخورم .


    جلوی آیینه روی لبامو دیدم که سبز شده بود . صدای بچگونم به خاطر بلوغ ، کلفت و بم شده بود. موهای کوتاه خرمایی رنگمو با آب روشویی به بالا دادم . بعد ژیلت رو کشیدم رو سیبیلام . الان که فکرشو میکنم حس میکنم حتی با پاک کن هم میتونستم از شرشون خلاص بشم .
    کوله پشتیمو برداشتم و با عجله از خونه زدم بیرون .
    دلمو به دریا زده بودم که امروز از هر جا شده باید شمارمو بهش بدم . بعد کلی تعقیب و گریز جایی نزدیک خونشون شمارمو سمتش گرفتم و با اون خنده ی کنجِ لبش شماره رو از دستم گرفت .


    بعد از آشناییمون با سودا تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم و برم سربازی .
    وضع خونه خوب نبود و تو دوران ورشکستگی بابام ؛ مامان شد دشمن جونِ بابا و مهریشو به اجرا گذاشت .


    خیلی با مامان حرف زدم تا بلکه راضی بشه از خرِ شیطون بیاد پایین . ولی بدتر از همیشه بام رفتار کرد و منو طرد کرد برای همیشه . مادرم افسردگی گرفته بود و کنترل رو رفتاراش نداشت وقتی ازش نیخواستم بابا رو از کنج زندون در بیاره کل اعصاب و روانش بهم میریخت. ولی تحمل اینکه بابا تو زندان بود رو نداشتم . با تهدید بهش گفتم : "مامان به خدا اگه از زندون درش نیاری واسه همیشه از این خونه میرم" .
    وقتی با لباسِ سربازی و با چشمهایی خیس از خونه بیرون میرفتم یه جمله بهم گفت . جمله ای که حال داغونمو داغون تر کرد .
    "مهدی اگه من مردم حق نداری زیر تابوتمو بگیری و اگه خودِ خدا هم بیاد پایین و پادرمیونی تو رو بکنه رومو از خدا هم برمیگردونم . ولی اگه تو زودتر از من مردی مثلِ یه غریبه میام واسه ختمت و تمام" .


    خدارو شکر که مادر بزرگم بود که بتونم یه سقف بالای سرم داشته باشم .
    تموم فکرم تموم شدن خدمت بود تا برسم به سودا .
    خدمت رو با همه ی غریبیاش و سختیاش تموم کردم و مشغول کار کردن شدم .
    شب و روز کار میکردم تا بتونم سودا رو خوشبخت کنم . تا حدودیم موفق شده بودم و دستم به دهنم میرسید .
    بعدِ دو سال و چند ماه بالاخره راضی شده بود بیاد خونه ی مامانبزرگم .
    کلی اصرار کردم بهش ؛ حتی روز و ساعت قرار هم مخالفت میکرد و منصرف شده بود . ولی آخر سر راضیش کردم تا بیاد خونه .


    سودا اون دختر کم سنِ مدرسه ای دانشجو شده بود . خیلی فرق داشت با روز اول . عقایدش، رفتارش ، حرف گوش کردنش .
    از لحظه ی ورودش به خونه کلی استرس داشتم که همسایه ها نبیننش و هی از پنجره و در نگاه میکردم مبادا کسی دیده باشه .


    بعد نشون دادن اتاقم و بعدِ دیدن کلِ کادو هایی که ازش گرفته بودم رو با وسواس خاصی سر جای مناسب چیده بودم ، محکم بغلم کرد و سرشو گذاشت روی شونم .


    تو ذهن خودم مدام مرور میکردم که آدما چقد راحت میتونن عوض شن . سودا اون دختری که از آرایش بدش میومد حالا با آرایش غلیظ اومده بود پیشم . کسی که ناخن هاش رو لاک نمیزد الان ناخن هاشو کاشت کرده بود . ابروهای کمونیش کاملا تمیز بود . اون بینی که به صورتش خیلی میومد رو عمل کرده بود .


    با دستاش بازو هامو تکون داد و گفت : مهدی حالت خوبه عشقم؟؟
    بدونِ اینکه لبامو باز کنم زل زدم تو چشاش . چشای آبیش کلی ازم سوال داشت ولی من واسه هیچ کدوم از سوالاش جوابی نداشتم .
    لبامو گره زدم به لباش و چشامو بستم و نفسِ عمیقی کشیدم .
    سعی کردم زبونمو وارد دهنش بکنم تا از شیرینی لبای برجستش محروم نشم . با نفسِ عمیقش شدت حرکت زبونمون تو دهن همدیگه بیشتر شد .
    آلتم نیم خیز شده بود . لبامو از لباش جدا کردم و با نفسِ عمیقی از تهِ دلم دراز کشیدم .
    روم دراز کشید و خودشو فشار داد بهم . لبامون قفل و چفتِ هم شده بود .
    با ترس و دلهره جوری که دستمو پس نزنه دستمو بردم زیر سوتینِ قرمزش . مقاومت میکرد ولی فشار لبام رو لباش مقاومتشو شکوند .
    با دستم سینه های گرد و بزرگشو میمالوندم و زبون میزدم روی رگِ گردنش .
    چشاش حسابی خمار شده بود .
    با زبون زدنم رو نوکِ سینش دستمو آروم آروم میبردم سمت وسط پاش. وقتی دستم رسید وسط پاش پاهاشو به هم جمع کرد و گفت : نه مهدی !!
    با فشار لبام رو لباش پاهاشو کمی باز کرد و تونستم دستمو وسطِ پاش جا به جا کنم .
    تو دلم کلی آشوب بود و از کار خودم شرم داشتم . حالا دیگه کاملا آماده بود و من دستمو برده بودم زیر شورتش .
    خیسی و لیزیِ آلتش دُز حشرمو بالا تر برد . چشامو بستم و فکرمو متمرکز کردم . دستمو از شلوارش در آوردم و لباشو صادقانه بوسیدم .


    اون عشق بازی صاف و ساده با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده بود شد بهترین لذت دنیا برام .
    هر شب توی اتاقم جای خالیشو حس میکردم و حسابی توی ذهنم صحنه سازی میکردم .


    آماده بودم تا با خیالِ راحت باهاش ازدواج کنم و از کابوس هام رهایی پیدا کنم .
    بعد از کلی تحقیق و حرف زدن خانوادش با مامان بزرگم مامانِ سودا بهم زنگ زد .
    خیلی بد بام حرف میزد و آخر سر رک و راست بهم گفت که : من دخترمو به کسی که خانواده ی درست و درمونی نداره نمیدم . طوری گوشیو به رو قطع کرد که حتی نتونستم از خودم دفاع کنم .


    سودا هم راضی بود از این حرفای مادرش و انگار تموم فکراشو روی هم جمع کرده بود .
    بالاخره با یه متنِ عاشقانه برای همیشه از همدیگه جدا شدیم .


    چند سال بعد ...


    دست دخترمو گرفته بودم و به مناسبت عید لباس نو براش میخریدم . دخترم کلی ذوق داشت و هی با اشاره ی انگشتش ازم همه چی میخواست .
    همسرم که فقط هم خونه ی هم بودیم به خاطرِ رفتار سردم ترکم کرده بود و من مونده بودم و تموم زندگیم (دخترم)


    مامان بزرگم عاشقانه دخترمو بزرگ کرده بود و وقتی که نتونست این همه غصه رو تو دلش جا بده دق کرد و مرد .


    وقتی تو اون بازار شلوغ بند کفش دخترمو میبستم چشام گره خورد به اون چشای آبی . سودا دست تو دستِ یه مردِ غریبه میخندید . وقتی چشاش به چشام خورد با دیدن من خنده ی روی لبش خشک شد .


    دخترم با دستای کوچیکش بازو هامو تکون داد و گفت : بابا ... بابا جون .
    دخترمو بغل کردم و سعی کردم بغضمو به زور قورت بدم .


    سودا متولدِ اسفند بود با تموم وجودم از اسفند نفرت داشتم .
    از مادرم متنفر بودم از اسفند و سرنوشت بیشتر ...
    پارادوکس رو اسفند ماهِ امسال تجربه کردم با اینکه از مادرم متنفر بودم ولی بچگانه دلم آغوشِ مادرمو میخواست .


    پایان
    نوشته: secretam

  • 73

  • 16




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • پرچم دهه شصتیا بالاست. ولی یکم زمان ها به هم نمیخوندن. من دهه شصتی نیستم، ولی تو دهات ما سال 73 مثل 63 شهرستانا بود. باورم نمیشه نوجوون سوم دبیرستان تازه آلتش رو شناخته باشه. دوره بم شدن صدای ناشی از بلوغ مال سوم راهنماییه نه سوم دبیرستان. اینطور رفتار مادری رو هیچجوره تو کتم نمیره.
      نگارش عالی بود. لایک داشتی، لایک کردیم.


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • تموم طول داستان رو ناراحتیم واسه پدرت پر کرد، چقد اذیت شده وقتی زنش بدترین موقع...
      درباره سودا هم بگم که کار درستی کرده وارد یه زندگی سراسر بدبختی نشده،وقتی خودت نداری نباید یکی دیگه رو هم بیچاره کنی، به قول معروف تن بی سر کلاه نمیخواد...


      خوب نوشتی، لایک


    •   Parniyan.queen
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • داستان خیلی قشنگی بود نگارششم دوست داشتم
      مرسی واقعا (rose)


    •   Mahdi3rd
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خوب بود دوسش داشتم


    •   Mr_gh99
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • جالب بود واقعا
      حرفی نمیمونه بگم


    •   _secretam_
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • مهران عزیزم منتظر کامنت بودم


      بهت پی ام نمیدادم که خودت بخونی و برام نظر بدی
      نظر تو برام بسی پر اهمیت بود که برات کامنت هم بزارم
      من عاشق غمم چون من زاده ی غمم هه
      مرسی دوستم واقعا مرسی که منو لایق کامنتت گذاشتی و بر خلاف داستان اولم مطمئن شدم راهمو اشتباه نمیرم


      مهران عزیزم کامنت برای کامنتت عاجزه فقط میتونم بگم مرسی که خوندی (rose)


    •   m.m.u.u
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • لایک 13
      خوب بود جناب.


    •   _secretam_
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • محمد رضا اسفندی
      دوست خوبم خدا شاهده به جان دختر سه سالم که اگه نباشه دنیام نباشه من به کسی نگفتم بریزه خصوصیت


      نمیدونم چرا منو اینقدر بد میکنن بعضی ها بخدا من جز دو نفر حتی تو این سایت به کسی خصوصی هم ندادم
      من نقد ها و دیسلایک هارو هم به جون میخرم . من فقط دوست دارم و داشتم بنویسم خب منطقیه کسایی هم دوس نداشته باشن سطح فکریمو
      ولی به جان خانوادم و عزیزام من به کسی نگفتم بهت فحش بدن باور کن اونایی که فحش میدن میخوان فقط منو به حاشیه بکشن


      دوست خوبم اگه دوست داشتی اگه دوست نداشتی عزیزمی و باور کن هر کی بهم کامنت میده چه منفی چه مثبت من اونو به دید دوست عزیز نگاه میکنم
      هر کی هم بهت فحش داد به ادمین گزارشش بده


    •   nadem74rozegar
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • لایک 16 نثارت
      قشنگ بود


    •   master.sam
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • لایکت کردم سیکرت سعید چون پسر خوبی هستی و خوبم مینویسی.


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • قربون خدا برم که یا نمیده یا اگرم میده تموم و کمال میده شاید قسمت بنده خدای داستانم بدبختیِ تموم و کمال بوده (dash)
      سکرتم عزیز نسبت به داستان قبلیت پیشرفت چشمگیری داشتی تبریک میگم (rose)


    •   sina.ssss
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • 20واس ماس.
      خوب بود داش.


    •   سیاه_مشق
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خوبه که میتونی داستان رو با کم ترین توضیح پیش ببری، قابلیتی که من ندارم ، غم و پایان غم انگیز دوست دارم . هنوز اونقدر تجربه ندارم که بخوام نقدی کنم ، موفق باشید


    •   Clay0098
    • 2 هفته،6 روز
      • 12

    • وقتی نویسنده خوبی مثل آقا مهران که کارنامش مشخصه داستان رو تایید میکنه شما خودت بدون که حماسه خلق کردید.
      حماسه ای از جنس خیانت گذشت و بد شانس بودن افراد در زندگی.(درود بر شما)
      نویسنده عزیز لایک ۱۹ خدمت شما( لایک مهم نیست ولی نوشتم تا فکر نکنید هدفم تشویقه خالی بوده چون شما دیگه تازه کار نیستید و باید تلاش کنید با مطالعه و آزمون و خطا هر روز بهتر بشید)
      داستان خوبی بود و ارزش داشت کلماتش رو دقیق خوند
      البته مشکلاتی هم بود که تو کار بزرگان هم هست و با اجازتون میگم( از نظر من)
      یه سری مشکل ویرایشی بود که خب قبلا زیر داستان بقیه از سر دلسوزی در موردش گفتم و نمیدونم چرا نویسنده های خوبمون رعایتش نمیکنن... که اینکار اصلا جالب نیست...
      مثل نچسبیدن علائم به کلمات قبلی
      یه مشکل دیگه هم نزاشتن فضای (هضم داده) بین جملاتتون که باید با توصیفات و مونولگ ها پر بشه تا خواننده فرصت هضم مطلب رو داشته باشه .(این کار شما ریتم رو تند نمیکنه و خواننده متن رو شدیدا پس میزنه و خب بده دیگه)
      یا نیاوردن فعل آخر جمله یا شبه جمله و استفاده نکردن از حروف ربط و رعایت نکردن کاربرد موصوف(البته اینا رو کلی گفتم) وگرنه موارد آخر تقریبا همه جا دیده میشه و با یه ویرایش تخصصی حل
      و اینکه
      بهانه شخصیت اصلی برای دوری از مادرش پخته نبود
      و همینطور قابل باور. این به حافظه کوتاه مدت خواننده که از شما اطلاعات میگیره و اماده تسلیم شدن مقابل نویسنده هست صدمه میزنه و داستان رو ممکنه ادامه نده.
      اما بازم میگم کارتون تو این سطح که فضا کمه، خیلی خوب بود و قطعا جز نویسنده های خیلی خوب و آگاه سایت هستید
      و اگه زبون درازی کردم خداشاهده هدفم اینه یه کمکی بکنم یا خواننده خاموش علاقمند به نویسندگی هم شاید یه سودی برد( در واقع هدفم یه قشر خاصی هست که امیدوارم بزودی اونا هم دست به قلم بشن و عضو شهوانی... وگرنه اینجا همیدگرو نمیشناسیم و اول و آخرش
      رنگ و کلمات مجازیه**
      منتظر بعدی هستم.
      مخلصم


    •   HYPERMAN98
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • عوضی خیلی خوب نوشتی


      مخصوصا اوایلش که از زمزمه درگوشی پدرت که بهت گفت فقط بچه ها لباس نو میپوشند، اشکم در اومد


      آفرین،


    •   Cnamd
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • حاجی معرکه بود واقعا دسخوش


    •   Clay0098
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • جناب مهران
      شما لطف دارید و خوشحالم نویسنده حرفه ای مثل شما که بدون شک با اختلاف بهترین داستان نویس سایت هست به من که جز پر کردن بخش نظرات کاری نکردم کردیت داده‌ و با حرفا و البته شخصیت و گذشتش منو خوشحال کرده.
      امیدوارم همیشه بالای سر بخش داستان های سایت باشید و تازه وارد ها رو حمایت و هدایت کنید.(که البته میدونم به خیلی ها کمک کردید)
      بازم تشکر
      موفق باشید


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 14

    • لایک 25
      تلخ بود ..اما گاهی تلخی ها واقعیت هایی هستند که باید گفته بشن مثل نوش دارو هایی که امیدوارم برای هیچ کس بعد از مرگ سهراب نباشه...قلمتون خیلی بهتر شده و قطعا کار های بعدیتون عالی تر خواهد بود ..موفق باشید جناب سکرتم
      Ps:مهران تو چرا دیشب سایت بودی ؟الان خوبی ؟؟واسه چی توی سایت ول میچرخیدی؟مگه نمیدونی یه قاتل زنجیری دیشب توی سایت بوده؟:-) :-( (biggrin)


    •   ehsan9000
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • 30 مرسی.


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،6 روز
      • 7

    • لایک ۳۱ تقدیم شد، خوب بود و غم انگیز، ایراد ویرایشی هم زیاد داشت، امیدوارم در نوشتار بعدی حتما به مساله ی ویرایش اهمیت بیشتری بدین، موفق باشید


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • خیلی خیلی قشنگ بود مرسی اقای secretam


      لایک 32


    •   Winston991
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • موندم فاز اون چند نفری که دیسلایک زدن چیه؟؟


    •   f.f.life
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • نه به دو روز پیش که یجوری داستان نوشته بودن که انگار موبایلو کرده بودند تو شورتشون و در اورده بودن و نه به امروز همه داستان ها محشر و عالی کمی و کاستی زیاد داشت ولی در کل عالی بود


    •   mt5791
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • زیبا بود سکرت عزیز امیدوارم داستانهای بیشتری از شما بخونیم
      لایک 36با افتخار
      کلای عزیز ممنون که مثل همیشه پای داستنهای خوب و تاثیر گذار کامنت اموزنده میگذاری تا کسانی مثل من که ففط یک خواننده مبتدی هستند بیشتر با شیوه داستان نویسی اشنا بشیم و درکی از خوب یا بد بودن نگارش پبدا کنیم.
      یقین بدانید برای ما که اموزنده هست پس برای خواننده بسیار حیاتی هست


    •   _secretam_
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • کلمات عاجزند از لطف های شما دوستان گرامی
      واقعا ممنون از این همه لطفی که بهم دارید
      ببخشید که تک به تک نمیتونم ازتون تشکر کنم
      بله حرف خیلیا درسته که یکمی نواقص داشت ولی این نواقص به خاطر این بود داستان طولانی تر نشه
      نظر #clay برام اونقدر اهمیت داره که سیو کردم نظرشو که هر وقت دست به قلم میشم از نظرش بیشترین استفاده رو بکنم
      واقعا ممنونم از همتون دوستای گرامی و عزیز


    •   Different man
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بسیار زیبا


      لایک 38


    •   aqa.ramin
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • (dash)


    •   matines83
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی عالی


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • از لحاظ داستانی خوب بود.
      از لحاظ سکسی سرد و بیروح بود.
      لایک تا بعد.


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • خب آقای مرموز
      اولین داستان با قلم شما میخونم. آیا باز هم نوشتید ؟و اگر بله لطف کنید معرفی کنید تا بتونم مقایسه ای داشته باشم از پیشرفت شما .
      داستان قطعا کمابیش ایراداتی داشت مثل کلمه میمالوندم که بهتر بود میمالیدم استفاده می شد .با خوندن کتاب های کوتاه از نویسنده های خوب و حتی جدید میتونید دایره لغاتتون رو افزایش بدید و خوندن متن نگارشی شما برای خواننده جذاب تر خواهد بود .
      لایک


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • خُب خُب خُب نوبتی هم باشه نوبت کامنت حمید سیگاریه


      راستش اولش میخواستم تو و سعیدتبریزی رو اذیت کنم ولی گفتم اونایی که نزده میرقصن دست میگیرن بی خیال شدم.


      نکته بعدی این بود که واقعا انتظار نداشتم آخر داستان اسم تو رو بخونم.بنظرم نسبت به قبلی ترکوندی و شد همونی که باید میشد.


      واقعا با داستانت حال کردم و ایستاده برات دست میزنم.
      تو روزایی که رو دور لایک نیستم ،دیسلایک نمیدم ولی سخت لایک میدم و امروز از اون روزا بود ولی با تلاشت لایک رو گرفتی.


      نکته بعدی هم اینکه شانس آوردم ادمین یادش رفت دیشب داستانم رو آپ کنه وگرنه پیش داستان قشنگت گم میشد‌.


      مرده ی متحرک بزودی...


    •   Cleverman1358
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • عالی بود.
      با تمام وجود فرو رفتم توی حس ، نه اینکه از مادرم بی محبتی دیده باشم ، نه ، اتفاقم عاشقشم ، ولی داستانت عالی بود.
      دست مریزاد
      لایک 44 مال منه


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • az khondn daStanoon b shdt andohgin shodm
      khyli Qam dasHt khyLi
      liKe it (rose)


    •   mamali888
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • قلم شیوایی داری و داستانت ب دل میشینه ، راستش یه مدت میشه ک بین اینهمه داستان بی سروته و ابدوغ خیاری هر از چندگاهی داستانهای خوب و پرمغزی آپ میشه و جالب اینکه اکثر داستانهای درست و درمون زیاد درگیر توصیفات سکسی نمیشن و با این حال هم مخاطب زیادی هم جذب میکنن و این نشون میده ک نه تنها سطح کیفی نویسنده ها بالا رفته بلکه ذائقه مخاطب هم تا حدودی از اون سطحی نگری ک ب قول دوستان فقط برای سوژه ... میومدن اینجا تغییر کرده ک البته اون هم ب لطف و همت همین نویسنده هایی هست ک واقعا وقت میزارن واسه کاراشون .
      از دیدگاه نقد هم ب نظرم تمام نکات رو دوستمونClay0098 ب خوبی بیان کردن و دیگه گفتنش تکرار مکررات هستش.
      ممنون بابت داستان قشنگش


    •   royaei
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • نگارش و فضاسازی عالی بود ؛
      خیلی دوست داشتم آخرش خوب تموم میشد اما متاسفانه با غم و حسرت تموم شد ؛
      ما آدم ها هیچوقت نباید بخواهیم دیگران رو بخاطر کاری که انجام میدن قضاوت کنیم و یا بخواهیم انتقام بگیریم مخصوصا مادر ؛
      دوست داشتن داستانت رو و ممنون بخاطر وقتی که صرف کردی لایک ۵۰ ؛
      منتظر داستانهای بعدی میمونم ؛
      موفق باشی


    •   MASIӇA
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • غم خاصی تو داستانت بود رفیق. از اون غمای خاص که شبیهشو میشه تو صدای داریوش پیدا و حس کرد.
      مخصوصا بحث مادر که یه جور نمک بود رو زخم من!
      یکی دو روزه که مادرم آسیب دیده و روح زندگیم سرگردان شده. همش پریشان و تو فکر و همش منتظر سلامتیشم.
      حس بچه شیری رو دارم که مادرش زخمی شده.
      یاد یه جمله‌ای افتادم که میگه " هر چقد هم که سنم بالا باشه دلم میخواد وقتی ناراحتم مادرم کنارم باشه. "


      بیشتر از این نمیتونم حرفی بزنم فقط هر چه زودتر بیا خصوصی تا در اون مورد مربوط به خودت صحبت کنیم!


    •   Scott12
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • اسمت صدرا بود؟ آقا من میرم اسممو عوض میکنم .کلا داستان مزخرفی بود


    •   Naz10100
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • مرسی دوست داشتم


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • مهران عزیز شرمنده نبودم و فقط چک میکردم
      پوزش...
      بله من میدونم و دیدم و اتفاقا پای کار نیکا فگار و ...
      حمایت عملی و نه زبانی شما رو دیدم
      به همین دلیل تشکر میکنم ازتون چون نظر کسی مثل شما با نظر فردی مثل من بار روانی متفاوتی داره.


      نمونش زمانی که کتاب افعال معین رو به همون شخص (زیر داستانش) معرفی کردم نه تنها جوابی دریافت نکردم بلکه به حسادت متهم شدم و حملات عده ای که اگه میتونی خودت بنویس....
      امیدوارم همه موفق باشند و هر جا هستن شاد
      بازم از لطف شما تشکر میکنم. (rose)


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • نویسنده عزیز شما لطف داری به من و خوشحالم جنبه نقدتون بالاست (البته نظرم رو گفتم وگرنه نقد که ....)
      ممنون ازت...
      جناب B120 این شعر هم تقدیم شما
      دوران بقا چو باد صحرا بگذشت. تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت. پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد. در گردن او بماند و بر ما بگذشت.
      موفق باشید


    •   saeid4321
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • جالب بود و در عین حال ناراحت کننده .


    •   اینترناسیونال
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • داستان زیبایی بود دمت گرم


    •   Love1375
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • هم لایک هم دیس
      لایک واسه اینکه تازه کارید و نسبتا خوب و دیس هم واسه اشکالای نگارشش که زیاد بود
      مادر داستان هم مقوایی بود


    •   Clay0098
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • Mt عزیز شما لطف دارید و برام خیلی ارزش داره که حتی یه کلمه از کامنت هام مفید باشه اونم برای شخصی مثل شما.
      جز تشکر و قدر دانی کاری ازم بر نمیاد
      موفق باشید


    •   ALI.15.17CM
    • 2 هفته
      • 0

    • اصن ریدی به حالم


    •   ناصر39
    • 6 روز،17 ساعت
      • 1

    • جذاب و تلخ و دلنشین
      نگارش و فضا سازی فوق العاده روان بود
      نویسنده واقعا به من لطف داشت وگرنه یک داستان خوب رو از دست می دادم
      به دلیل مشغله کاری که داشتم چند روزی به مطالعه داستان ها نپرداختم
      امیدوارم که طی همون زمان فقط همین داستان رو از دست داده باشم و داستان رفقایی چون سپیده و مهران رو از دست نداده باشم
      پارادوکس و میم مثل مادر و دروازه غار داستان های خوبی هستنند
      و من برای هر کدام نظر خودم رو عرض کرده ام
      منتظر داستان های دیگر شما هستم
      با افتخار لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو