پارسا پسر همسایه (۱)

    من 34 سالمه و همسرم 29 ما یه زندگی کاملا معمولی داریم در یه آپارتمان 16 واحدی دو هفته ای میشد که واحد روبه رویی ما یه خانواده 3 نفره ساکن شدن یه زن و شوهر جوان تقریبا هم سن خودمون که مشخصه زود ازدواج کردن که یه پسر 16 ساله دارن به اسم پارسا من قبل از ازدواج یکی دوباری گی را تجربه کرده بودم اما این یه داستان کاملا متفاوته


    بعضی وقتا که میرسیدم دم در یا از خومه می اومدم بیرون متوجه نگاه و سایه ی پای یه نفر از چشمی و زیر درب میشدم و میزاشتم به حساب فضولی های همسایگی و ....
    پدر و مادر پارسا هر دو با هم یه لباس فروشی داشتن و عموما 10 صبح میرفتن تا 10 یا 11 شب پارسا هم عموما خونه یا تنها بود یا دیده بودم مادر بزرگش میاد پیشش یه دوستم داشت که بعضی از روزها می اومد پیشش چند باری هم پشت در مونده بود که من خونه نبودم و همسرم دعوتش کرده بود خونه تا پدر یا مادر یا مادر بزرگش بیان عموما یادش میرفت کلید ببره و زیاد این اتفاق می افتاد


    همسر من سر پرستاره و در هفته دو تا سه بار کشیک شبه و من عموما خونه تنهام و گاهی اوقات مادر پارسا زحمت میکشید برای من شام میفرستاد که جبران روزایی که پارسا میاد منزل ما و گاهی اوقات نهار میمونه بشه همه چیز نرمال و عادی بود و من اصلا به فکر سکس با پارسا نبودم تا این که همسر من کشیک شب بود و من عصر چند ساعتی زود تر برگشتم خونه چون برادر خانومم مهران قرار بود شب بیاد پیشم مهران یه پسر مجرد 25 سالس که خیلی با هم رفیقیم و شبا که همسر من نیست میاد پیش من هم من از تنهایی در میام هم گاهی اوقات که بی مکان میشه دوست دخترشو میاره منم میزارم راحت باشن بالاخره بی مکانیه و ....
    رسیدم دم در دیدم پارسا نشسته پشت در با دیدن من پاشد ایستاد و گفت سلام اقا امیر خوبین من اومدم بیرون در پشت سرم بسته شد موندم پشت در فکنم مامانم یه کلید پیش شما میشه کلید بهم بدین گفتم من که در جریان نیستم بیا تو تا زنگ بزنم ببینم نگار چیزی میدونه یا نه بیا تو
    اومد تو و گفت من با اجازتون میرم دستشویی و دوید سمت دستشویی خندم گرفت رفتم تو اتاق خواب و لباس عوض کردم اومدم بیرون اونم کارش تمام شده بود گفتم چیزی میخوری گفت نه زنگ زدم نگار که ببینم کلید کجاست گفت که بالای جاکفشی داشتم با نگار حرف میزدم که صدای زنگ در اومد به پارسا اشاره کردم درو باز کن به نگار گفتم مهران رسید فعلا خداحافظ که دیدم مهران اومد تو و داره با پارسا حرف میزنه گفتم سلام چطوری زود اومدی گفت ااااااا ببخشید مزاحم شدم میخوای برم یه ساعت دیگه بیام و یه چشمک زد به من
    من که متوجه منظورش نشده بودم و کلا تو باغ نبودم گفتم دیوانه بیا بشین پارسا عمو کلید بالای جاکفشیه برو بردار میخوای بری برو
    که مهران گفت کجاااا نمیخوای مارو معرفی کنی به هم
    گفتم ببخشید پارسا پسر همسایمون مهران برادر نگار پارسا دست داد با مهران و گفت با اجازه من میرم عمو که مهران گفت کجا بابا من تازه رسیدم بمون پارسا یه نگاهی به من کرد گفتم بمون اگه دوس داری گفت باشه و اومد نشست روبه روی مهران من گفتم برم یکم خوراکی بیارم پارسا تو چیز خاصی نمیخوای ...
    تو آشپزخونه بودم که مهران اومد و گفت ای شیطون زود رسیدم زدم تو حالت بچه باز کی بودی تو جون چه تیکه ای هم هست اگه پا میده مام هستیم از حرفای مهران خندم گرفته بود گفتم کس شعر نگو بابا چی پا میده پسر همسایمونه ها دیدی که پشت در مونده بود گفت باشه اگه میخوای تنها خوری کنی حرفی نیست خندیدم و گفتم همش مال خودت نوش جون گفت حرف زدیا گفتم بروبابا کس نگو بیا بریم از پارسا بگم که یه پسر بچه سفید چشم و ابرو مشکی با موهای لخت که مشخص بود بدنشو شیو میکنه یه شلوارک و تیشرت پوشیده بود که ران ها و ساق پاش توش برق میزد و دل هر گی یا بچه بازی را میبرد با یه سینه تنقلات رفتیم تو سالن مهران رفت نشست بغل پارسا دستش گذاشت روی پای پارسا و گفت پارسا جون حالا چه کنیم پارسا گفت من پی اس دارم اگه بخوای عمو میرم میارم بازی کنیم که مهران گفت ایول برو بیار به منم دیگه نگو عمو بگو مهران من که فقط میدیم که مهران داره با چشماش بچه مردم میخوره خندم گرفته بود دوس داشتم ببینم اخرش چی میشه پارسا رفت و مهران گفت وای عجب بدن و کون توپی مرسی امیر بابا ایول داری تو گفتم کس نگو بابا من میرم یک دراز بکشم بچه مردم نخوریا مهران کار احمقانه نکن گفت برو بابا بسپارش به من من رفتم تو اتاق که نسبتا به سالن و مهران دید داشت پارسا با پی اسش برگشت و مشغول نصبش به تلوزیون ماشد مهران اومد تو اتاق و گفت بیداری که رفت سر کشوی من و یه شلوارک برداشت و پوشید و رفت بیرون خواست درو ببنده که بهش گفتم بزار باز باشه ترسیدم کار احمقانه ای بکنه پارسا امانت بود پیش ما گفت چشم درم باز میزارم برات رفت تو سالن گفت حالا بازی چی داری فیفا داری پارسا گفت نه فوتبال دوست دارم کمبد اوردم بزنیم مهران گفت باشه ایول نشست بغل پارسا و مشغول بازی شدن میدیدم که مهران هر دفعه دستشو میزاره رو پاهای پارسا و میمالتش و جالب بود پارسا هم واکنشی نشون نمیداد منم سرگرم گوشیم شدم تو تخت و زیر چشمی کارای اونا رو هم میدیدم مهران دیگه داشت عملا پارسا را میمالید اونم انگار بدش نیومده بود و واکنش منفی نشون نمیداد تا مهران گفت این جوری حال نمیده بیا شرطی بزنیم پارسا گفت شرط چی پولی مهران خندید و گفت نه هرکی باخت یه تیکه از لباس هاشو در میاره من توجهم جلب شد پارسا گفت ولی من مهران گفت دیگه ولی نداره بزنیم پارسا هم یه نگاهی به اتاق که من توش بودم کرد و گفت بزنیم شروع کردن به بازی راند اول مهران باخت یریع تیشرتش را در اورد بدن ورزیدش انداخت بیرون میدیدم که توجه پارسا جلب شده شروع کردن به بازی پارسا بازم برد مهران شلوارک من و در اورد و نشست میدیدم که کیرش کاملا از زیر شورت سفیدش مشخصه و جالب نگاه های پارسا بود میشد دید که حواسش کاملا به کیر بزرگ مهرانه که از زیر شرت خودنمایی میکنه با حواس پرتی پارسا راند را باخت من دیگه کاملا توجهم به سالن بود دیدم که مهران گفت یالا تیشرتت و در بیار پارسا که باختی و دستاشو دور کمر پارسا حلقه کرد دسته بازی را از دستش گرفت و تیشرتش را دراورد بدن سفید و با سینه های خوشکلش افتاد بیرون مهران یه جون گفت و دسته را داد بهش گفت مهران نیستم اگه لختت نکنم شیطون باز مشغول بازی شدن بازم پارسا باخت مهران گفت که یالا شلوارکت در بیار که پارسا گفت نمیشه گفت باختی باید درش بیاری گفت اخه مهران گفت اخه نداره و دسته را از دستش کشید و شلوارکش داد پایین دیدم که لباس زیر نداره پارسا با کون لخت یه کیر سفید کوچیک جلوی مهران بود مهران که خندش بند نمی اومد دستش را گذاشت رو کیر کوچیک پارسا و ...... ادامه دارد
    نوشته: مهران

  • 19

  • 9




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • تو زن داری بعد با پسر۱۶ ساله همسایه؟؟؟؟ حشریت گند زده به نژاد پاک آریایی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،5 روز
      • 9

    • زحمت نکش ادامشو خودمون میدونیم شبش پارسا به باباش گفت با دودولش بازی کردی فرداش هم بابای پارسا با عموهاش اومدن خونتون اول شورتاشونو در اوردن بعد گفتن شنیدیم به بازی با دودول علاقه داری!! مهران نیستی اگر تک تکشونو تو حلقت غیب نکنی!! (biggrin)


      میگن مهران بعد از اون جریان از خونه فرار کرده تو خرابه زندگی میکنه بچه میبینه جیغ میکشه!!! (biggrin)


    •   Nafas-
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • نتیجه اخلاقی اینکه اگه میخاین شرافتتون حفظ شه کلیداتونو همراهتون داشته باشین همیشه! (biggrin)


    •   Bahaal7
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • حرامزاده، حرامزاده، حرامزاده.


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • کسشر بود


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • فقط کامنتا رو خوندم!
      اگه گفتین اونجا کجاست که پسرا بیشتر داستان لز میخونن و دخترا گی؟ (:


    •   Amir__Parsa
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • نرخر پدوفیل.
      برو چهارتا پورن گی ببین نیا اینجا پسرای مردمو تو تصورات جقیت کونی کن پشمک.


    •   siyamak1020
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • نه دیگه. نمیخواد بقیه شو بنویسی! به حد کافی ضایع بود که مورد لطف بچه های سایت در کامنت هاشون قرار بگیری...
      جوری میگه "عمو " که انگار بچه ۵ ساله ست!! کونی ۱۶ ساله بهش میگفته "عمو " !!


    •   Sorosh.k
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • اسم سایت رو باید دیگه عوض کنیم بزاریم گی وانی .از هر ده تا داستان پونزده تاش گی .والا من جای دخترهای سایت بودم تا حالا لفت داده بودم از بس که گی دیدم


    •   Omid.omidd
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کصکش کامل بنویس


    •   hamed2019r
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کسشعر نگو حروزاده لابد توهم نبودنی با نگار سکس میکرد تو این دو هفته که اشنا شده بودین


    •   Pr_1266
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کی کش من اینجا دست به کیر وایسادم ادامه داره چه صیغه ایه؟


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • قرمساق پفیوز


    •   Zhazha
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • لاولی جان شاید نژادمون همچین پاک هم نبوده. کلا دوس ندارم هیچ چیزی رو پاک و مقدس بدونم.


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • من نمیدونم کدوم ۱۳ تایی به تو کونی لایک دادن...تو چجوری قبل ازدواجت گی رو تجربه کردی؟؟احتمالا بهت تجاوز کردن و اسمش رو گذاشتی گی..اون گی نبوده کون کونک بازی بوده...در ضمن اگه زنش مثه زن خودت ۲۹ سالش باشه یعنی پسره رو تو ۱۳ سالگی دنیا آورده؟؟کص خار دروغگو..


    •   thickk
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • عموما دو پاراگراف خوندم عموما زیاد داشت دیگه نخوندم عموما


    •   M@m@dx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خدایی چ داستانایی مورد تایید قرار میگیره
      اما داستان من هنوز تایید نشده
      کیر تو این زندگی


    •   koskholkir.koloft
    • 6 روز،5 ساعت
      • 0

    • من نسبتا کیر بزگی دارم و عموما میکنم تو کونت


    •   rgtkjhrthghkjutik
    • 5 ساعت،57 دقیقه
      • 0

    • حرومی!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو