پاهای سفید دخترعمه

    سال چهارم هنرستان بودم . پاتوق هر روزه پسرای فامیل خونه عمه بود . که توی خیابان اصلی و سر راه همه بود . عمه سه تا دختر داشت و یک پسر . دوتا دختر عروسی کرده بودن و دختر دومی طلاق گرفته بود . پسرش تهران کار میکرد . ما همه غروبها خونه عمه جمع میشدیم . لیلا که طلاق گرفته بود خیلی لوند و راحت بود . با همه شوخی میکرد . من خیلی وقت بود که دوست داشتم یه طوری بهش اظهار علاقه کنم . با وجود اینکه حدود 8 سال از من بزرگتر بود اما خیلی دوستش داشتم . یا شادی حرکات و رفتارش باعث میشد که من به سوی او جذب بشم . یه روز غروب که رفتم خونشون دیدم با شیدا دعواشه من روی لبه پله مشرف به حیاط نشستم که لیلا اومد جلوی من نشست دستاشو گذاشت رو زانوهام و به چشمام خیره شد و با اعتراض گفت پسر دائی من چشمام گوچیک و بزرگن ؟ من یه لحظه به چشماش خیره شدم . نمیدونم چی شد که دلم هری ریخت . بی اختیار گفتم شیدا غلط میکنه . زانوهام رو باز کردم و لیلا یه دفه افتاد وسط پاهام . اومد بلند بشه که دستش به التم خورد که راست شده بود. اولش جا خورد اما بعدش لبخند شیطنت امیزی زد و بارامی دستش رو برداشت و رفت . اما مرتب زیر چشمی نگام میکرد و میخندید . اون شب خیلی تو فکر لیلا بودم . فرداجمعه ساعت 10 بود که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم لیلا بود . گفت یه رادیو دارم میخوام یه بلند گو بهش وصل کنم بلدی ؟ بدون درنگ گفتم اره . نمیدونم چقدر طول کشید که بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم . لیلا مشغول خیاطی بود . یه رادیو کهنه قدیمی تو اتاق بود . با یه بلند گو کوچک . گفت بی زحمت این بلند گو رو با سیم بهش وصل کن که هر وقت خواستم گوش بدم بلند گو رو بذارم جفت خودم . نشستم و مشغول شدم . در عرض چند دقیقه دل و روده رادیو رو ریختم بیرون . درست روبروی لیلا نشسته بودم صدای موتور چرخ خیاطی مرتب تو هوا میپیچید . گردن خسته شده بود سرم رو بلند کردم گردنم رو چرخوندم که خشکم زد از زیر میز چزخ خیاطی رانهای سفید لیلا خود نمائی میکردتا یک وجب بالای زانوش پیدا بود کمی بالاتر رانهای سفیدش بهم چسبیده بودن . کنترلم بهم خورد نمیتونستم چشم ازش بردارم . لیلا متوجه حالتم شد . یه لحظه که به صورتش نگاه کردم لبخندی ملایم که نشان میداد کاملا به اوضاع مسلطه رو لباش نقش بسته بود . من سریع سرم رو پائین انداختم . اما نتونستم بیشتر از چند ثانیه طاقت بیارم دوباره به پاهای سفیدش نگاه کردم که اینبار با عشوه گری خاصی خودش رو جابجا کرد تا پاهاش کمی از هم فاصله بگیرن و تا شورتش پیدا بشه . نفسم بند اومده بود ضربان قلبم تند شده بود . شورا سیاه رنگش با سفیدی پوستش ترکیب خاصی را به وجود اورده بود . و اروم اروم پاهاشو تکون میداد تا قلب منو از جا بکنه . به شدن تحریک شده بودم . چند بار سرم رو پائین انداختم اما زیبائی و شهوت ساقهای زیباش وادارم میکرد که دوباره به بالا و لای پاهاش نگاه کنم . بعد از چند لحظه صدای لیلا منو از جا پروند . گفت بی زحمت پاهام بی حس شدن میشه یه لیوان اب بیاری برام ؟ منکه التم به شدت راست شده بود از بلند شده وحشت داشتم . اما در برابر نگاه سرشار از شهوت او هم نمیتوانستم مقاومت کنم با زحمت بلند شدم و سریع بیرون رفتم . کسی توی حیاط نبود . عمه را صدا کردم تا ازش لیوان بگیرم که صدای لیلا از توی اتاق گفت مامان نیست . خودن برو بیار . رفتم لیوانی برداشتم پر از اب کردم و قبل از ورود التم را با دست طوری جابجا کردم که راست بودنش دیده نشود . خم شدم و لیوان را به سمتش دراز کردم . که نگاهم به یقه پیراهنش که کمی باز بود افتاد . وای خدای من سینه هاش که کرست هم نداشت پیدا بود . چقدر سفید و برجسته بود . فرم شهوت برانگیزی داشت . لیلا متوجه نگاهم شد لبخندی زد و دستش رو دراز کرد تا لیوان را بگیرد . گفت چیه دوستش داری ؟ و با دست دیگرش کمی یقش رو باز کرد گردی سینش کاملا پیدا شد . دهانم کاملا خشک شده بود . اب را خورد و بعدش نفس عمیقی کشید که سینه هاش با نفس بالا و پائین شد . شهوت دیوانم کرده بود . لیوان را به سمت من دراز کرد و دستم را گرفت و به سمت خودش کشید . صورتش فریاد میزد که شهوت بر او هم غلبه کرده است . دستم رو روی سینه هایش گذاشت و با صدائی لرزان گفت بمالش . اروم انگشتانم را روس سینه هایش فشار دادم انگار پنجه هام تو ژله فرو رفتن . نرمی و لطافتی وصف ناپذیر داشت . شروع به مالیدن سینه هاش کردم . یقه پیراهنم رو کشید و لباش رو روی لبام گذاشت از دهانش اتش بیرون میزد . گرمی نفسش صورتم رو داغ میکرد . چند لحظه با بوسیدن گذشت . با خنده گفت میز رو از روم بردار . میز چرخ خیاطی رو از روی پاهاش کنار گذاشتم بلند شد . کمکش کردم تا بلند شد . در حین بلند کردن تو بغلم گرفتمش . هر دو غرق در شهوت شده بودیم . دیوانه وار خودش رو به من میچسباند. پائین تنه خودش رو با فشار به الت من میمالید . سینه هاش مثل دو توپ بالا و پائین میشد . با سرعت دکمه های پیرهنمو بار کرد . و با دست التم را میمالید پیرهن ماکسی بلندش رو جمع کردم و از سرش بیرون اوردم . لخت بود فقط شورت داشت . کمربندم رو باز کرد . شلوارمو پائین کشید . کمی فاصله گرفت من با عجله شورتم رو در اوردم . و به سمت لیلا که داشت پتو پهن میکرد رفتم . از پشت بغلش کردم و از پشت سینه هاش که حالا کاملا لخت بودن رو تو دستام گرفتم . چقدر نرم و شوت انگیز بودن . او میخندید . خودش رو رها کرد و روی زمین زانو زد من رهاش نمیکردم . گفت نکنه میخوای از روی شورت بکنی . دستم رو زیر شورتش کردم پائین کشیدم . خودش رو برگردوند به پشت افتاد شورتش رو گرفت پاهاش رو بالا اورد و شورتش رو از پاش دراورد . دراز کشید پاهاش رو باز کرد و با حرص تمام گفت حالا بیا بکن . افتادم روش و التم را فشار میدادم اما داخل نمیشد . دردش میکرد . گفت صبر کن . با دستش التم رو گرفت و چند بار اروم به التش مالید تا لای التش باز شد و خیسی التش رو با التم حس کردم . گفت حالا فشار بده فشار دادم . اهی کشید و گفت اروم بی انصاف . الان پارش میکنی . یواش یواش بکن . چند بار اروم کم کم کردم و بیرون اوردم . هر بار که میکردم کمی بیشتر میکردم تا وقتی تمام التم رفت داخل . دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت حالا بکن . من شروع کردم به رفتن و امدن . التش کاملا خیس شده بود و به راحتی التم میرفت داخل . چند بار که کردم چنان خیس شده بود که وقتی فشار میدادم صدای چالاپ چولوپ میداد . سینه هاشو تو دهنم میکردم و میخوردم . معلوم بود به نوک سینه هاش حساسه وقتی با زبونم اونا لمس میکردم صدای نفس تبدیل به جیغ میشد . کمرش رو به بالا فشار میداد تا بیشتر سینه هاش رو توی دهنم جا بده . نفسهاش تند تر میشد . با صدای بلند میگفت بکن بکن بکن . با دستاش پشت کمرم رو چنگ میزد . صدای التهامون خیلی زیاد شده بود . داد میزد تور رو خدا سینه هامو بخور . منم چنان داغ شده بودم که نمیدانستم چه میکنم دیوانه وار التم را میکردم و در میاوردم . سینه هاش رو گاز میکرفتم . جیغ میزد . کمرم رو با فشار به خودش میچسبوند . پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود . در یک لحظه فریاد زد زود باش تمومش کن . تمومش کن تمومش کن تمومش کن . اب داشت میومد سرعتم رو بیشتر کرده بودم . در یک لحظه لیلا عین چوب خشک شد با تمام قوا منو به خودش چسبوند . ناخنهاش رو تو کمرم فرو برد . نفسش رو حبس کرد . منم با چند بار رفتن و امدن با تمام فشار التم رو توی التش کردم فشار دادم و نگه داشتم . احساس پرش ابم رو احساس میکردم . چند لحظه بعد هر دو بی حال اما سرمت کنار هم دراز کشیده بودیم . از ان روز تا امروز حدود 8 سال میگذرد و سکس ما همچنان ادامه دارد .


    نوشته:‌ علی

  • 8

  • 3




  • نظرات:
    •   شیرجوان...
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • ایول به آلت دختره .


    •   Alireza_hot222
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • $$$ اتفاقات طوری افتاد که تو دوست داشتی، نه اینکه از سر اجبار اتفاق بیفته $$$

      در نتیجه: مستجلقانه بود


    •   mbessien
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • خوب نوشته بودي بد نبود فقط غلط املايي زياد داشت


    •   mbessien
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • خوب نوشته بودي بد نبود فقط غلط املايي زياد داشت


    •   . latopar
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • آلتم در کونت..........
      بگو ببینم این داستان را با چه ادبیاتی نوشته ای ؟
      آیا میتوانم ادبیات داستانت رادرکونت جای سازی بنمایم کون تالاق تولوق؟
      و تو چگونه تفکر کرده ای که آمده ای در این سایت وشروع به تلاوت کردن نموده ای؟
      فلذا کیرم در کانت وبعد از آن در چشمانت که تا آخر عمر کیریت هم کانت بسوزد هم سردرد بگیروی.
      .
      .
      .
      گوزو


    •   reza hidden
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • آلتم تو آلت خاندانت


    •   mojtabaxxl
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • یول به آلت دختره


    •   Got alan
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • سوخم سنون باجوا نه نوه .دای داستان یازما بیلدون%


    •   ali.cm
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • هنرستان که سال چهارم نداره


    •   secretive boy
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • این قسمت خیلی آلت تو آلت شده بود قاطی کردم یه لحظه (( با دستش التم رو گرفت و چند بار اروم به التش مالید تا لای التش باز شد و خیسی التش رو با التم حس کردم ))
      ملجوق جان چرا کوسشر تحویل ما مردم فرهیخته ی شهوانی میدی، بشین خونه جق لامصبتو بزن و واسه خودت خیال پردازی کن و کوسشر تحویل ما نده، باشد که رستگار شوی


    •   meti sexy
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • خوب نوشته بودي


    •   امیل
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • ببین چه عجوزه ایه این دختر عمه که بعد از هشت سال هنوز یه شوهر نتونسته دست و پا کنه واسه خودش. شوهر قبلیش هم حتما از مهاجرین شریف افغان بوده.


    •   kirdagh23
    • 5 سال،6 ماه
      • None

    • حداقل بنویس
      الت من دردستگاه تناسلی ایشان جای گرفت


    •   داریوشم
    • 4 سال،3 ماه
      • None

    • سرگیجه گرفتم از بس نوشتی آلت! شمردی ببینی چندبار نوشتی؟
      اما داستان,جدا از غلط املاییها,و ایضا غلطهای دستوری,بد ننوشتی...مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو