داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

پایانم آرزوست

1399/06/31

یه روز پاییزی
دم دمای غروب
گوشه ی پیاده رو آروم توی خیابون شلوغ
از دم یه تابلو که روش عکس یه سوپراستاره
قدم میزنم تا اونجایی که پاهام حس داره
بیخیالِ اینکه، فردا چی میخواد بشه
هر چی هست، بدتر از اینکه نمیخواد بشه
از لای همهمه و صدای راننده تاکسیا
دوتا هدفون میزارم تو گوشم با صدای زیاد…
شانزدهم مهرماه
بی هدف تو خیابون پرسه میزدم
نمیدونم چندمین باری بود که داشتم این آهنگو گوش میکردم ولی حرفا و صداش کمی دردهامو تسکین می داد.
چهار سال قبل…
بیست و سه تا شمع روی کیک نشون میداد بیست و سه سال از عمرم گذشته.
(همایون عزیزم تولدت مبارک)
تو خودم بودم که با صدای کف و سوت مهمونا به خودم اومد که تشویقم میکردن تا شمع هارو فوت کنم.
هنوز تو فکر جواب ردی بودم که بخاطر وضع مالی بدمون از داییم گرفته بودیم.
دختردایی نسترنم رو از وقتی یادم میومد دوست داشتم از بچگی تا همین الان.
هر سال چندبار میومدن شهرستان ما و چندروزی میتونستم ببینمش. بار آخری که اومده بودن و همون موقع هم پدرم قضیه رو مطرح کرد و جواب منفی دادن، بهش گفتم تو که منو دوس نداشتی چرا اینهمه با من مهربون و راحت بودی که حس کنم توهم منو دوس داری تو که حتی به پسرای دیگه حتی نگاهم نمیکنی؟
گفت من تورو مثل برادر خودم میدونستم.
چقدر این جمله ویران کننده بود برام.
با صدای بادکنکی که دم گوشم ترکید یهو به خودم اومدم و خواهرمو دیدم که بغلم کرد و گفت نبینم تو لکی کوچولوی من. ازش دوسال بزرگتر بودم ولی طوری رفتار میکرد انگار ده سال از من بزرگتره.
وقتی حالمو دید و فهمید اوضاع از چه قراره، همش شوخی میکرد و میخواست حالمو عوض کنه.
منم که دیدم اگه ادامه بدم ناراحت میشه کم کم خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو جمع مهمونا.
پشت کنکوری ارشد بودم و یه ماه دیگه باید امتحان میدادم ولی واقعا دیگه حس و حال هیچی رو نداشتم. بعد از یه نتیجه ی بد تو کنکور ، دفترچه ی اعزام به خدمتم رو پرکردم و فرستادم.
به همین سرعت زندگیم وارد یه مرحله ی جدیدی شد.
روزها و ماه ها تند تند سپری میشدن و منم از حس و حال بدی که داشتم ، دراومده بودم و با زندگی منطقی برخورد میکردم.
بالاخره بعد از هفده ماه به لطف خدمت تو منطقه ی مرزی و کسرخدمت بسیج، ترخیص شدم.
واقعا سربازی کمک بزرگی بود که بتونم اون مرحله ی سخت از زندگیم رو پشت سر بزارم.
موقعش رسیده بود زندگیم رو از نو بسازم. یکی دو ماه بعد تو یه کارگاه تولیدی مشغول به کار شدم. .
به خودم قول داده بودم دیگه تا زمانی که پول نداشتن باعث جواب رد بشه سمت دختری نرم.
تادوسال هم رو قولم مونده بودم ولی بعد از دوسال خیلی اتفاقی تو فضای مجازی با یه دختر که حتی تو شهر ماهم نبود، آشنا شدم.
حرف زدنامون شروع شده بود. جز زمانی که تو کارگاه بودم‌ یا مشغول یه کار دیگه، وقتم رو با رها سپری می کردم.
به خودم گفته بودم نباید خیلی وابسته اش بشم ولی بعد از چند ماه که از حرف زدنمون گذشت، حس کردم تبدیل شده به شخص اول زندگیم.
خیلی روم تاثیر گذاشته بود. تمام خلا های عاطفی که داشتم رو برام پر کرده بود و منم در عوض براش سنگ تموم میزاشتم.
بعد از چندماه خواستم برم ببینمش.
اول به خاطر دوری راه مخالفت کرد و گفت اذیت میشی. ولی وقتی فهمید واقعا میخوام برم پیشش کلی ذوق کرد و گفت که منتظرمه. منم خیلی خوشحال بودم و دیگه اثری از اون آدم داغونی که از زندگی خسته شده بود وجود نداشت.
[رها]
گیج و منگ بودم. فک میکردم‌ صرفا یه دوستیه ساده ی مجازیه ولی هر روز از طرف همایون ابراز علاقه ی بیشتری میدیدم. بالاخره از اتفاقی که می ترسیدم ، سرم اومد. گفت میخواد بیاد از نزدیک همو ببینیم.
سعی کردم منصرفش کنم ولی خیلی مصمم بود منم دیگه چاره ای نداشتم. نمیتونستم به هیچ پسری اعتماد کنم ولی نمیدونم چرا همایون برام فرق میکرد. نمی خواستم اتفاقی که قبلا براش افتاده بود، دوباره تکرار بشه و دوباره برگرده به همون زندگی بدی که قبلا داشت.
بعد از خیانت امیرعلی بهم از همه می ترسیدم. ولی همایون خیلی کمکم کرده بود. تا بتونم خودمو جمع و جور کنم و به زندگی برگردم.
یه چیزی توی صدا و حرفش بود که آدم رو مجذوب خودش میکرد.
واقعا دوسش داشتم…
[همایون]
از قطار پیاده شدم و تو ایستگاه راه آهن درخواست یه اسنپ دادم.
تا رسیدن اسنپ رفتم سرویس بهداشتی تا دست و صورتمو بشورم.
وقتی خودمو تو آینه دیدم ، از ظاهرم راضی بودم. یه پسر مو بور با قد صدوهشتاد و شونه های پهن.
کفش سرمه ای شلوار سرمه ای پیراهن سرمه ای.
آخه رها از رنگ سرمه ای خیلی خوشش میومد.
رفتم خروجی ایستگاه منتظر ماشین شدم که بعد دو سه دیقه اسنپ‌ رسید و نشستم.
رسیدم پارکی که باهم قرار گذاشته بودیم. یکم زودتر اومده بودم. بهش پیام دادم که عزیزم من رسیدم.
منتظرش نشستم و به گل و کادویی که براش گرفته بودم نگاه میکردم.
[رها]
حس عجیبی داشتم. نمیدونستم رفتنم کار درستیه یا نه ولی میدونستم که اگه نرم واقعا خیلی بد میشه. همایون اینهمه راه برای دیدن من اومده بود. بخاطر همین دل رو زدم به دریا و پاشدم آماده بشم.
بالاخره کارم تموم شد و باهمون حس گنگ راه افتادم.
رسیدم تو پارک. چیزی که میدیدم رو باورم نمیکردم.
امکان نداشت…
همون لباسا، همون هیکل، همون قیافه
آروم آروم، با قدمای لرزون رفتم جلو. وقتی به چند متریش رسیدم بلند شد و لبخند زد. موج خوشحالی تو چشماش کاملا مشخص بود.
ولی من…
همایون خیلی شبیه به امیرعلی بود؛ خیلی.
اومد جلو و سلام داد. بی اختیار بغلش کردم. خیلی محکم…
[همایون]
تو ذهنم داشتم مرور میکردم چه کارایی باید بکنم و نکنم و چه حرفایی رو باید بزنم یا نزنم.
تو خودم بودم که دیدم یه دختر داره بهم نزدیک میشه. سرمو که بلند کردم، دیدم رها جلو روم وایساده و زل زده بهم. پاشدم رفتم نزدیکش و سلام دادم. یهو پرید تو بغلم. انگار صدسال بود همو میشناختیم. یجوری بغلم کرده بود انگار میخواستن منو ازش بگیرن.
یواش در گوشش گفتم عشقم عجب زوری داری.
خندید و ولم کرد. گل و کادوشو دادم بهش کلی ذوق کرد. اولش یه نیم ساعت نشستیم تو همون پارک ولی بعدش، پاشدیم رفتیم تو شهر چرخ بزنیم. کلی خوراکی خریدیم و خوردیم. شهربازی هم رفتیم. تمام این مدت دستامون تو دستای همدیگه بود.
ساعت هشت و نیم بود که گفت دیگه بیشتر از این اجازه نداره بیرون بمونه. یه دربستی گرفتیم و رفتیم همون پارکی که باهم قرار گذاشته بودیم. دلم خیلی گرفته بود.
اصلا نمی خواستم امروز تموم بشه. دستش که تو دستم بود رو بوسیدم. بغلش کردم و پیشونیشو بوسیدم. لباشو آورد نزدیک گردنم و یه نفس عمیق کشید بعد گردنمو بوس کرد و با چشمای خیس خدافظی کرد.
منم با یه بغض عجیب رفتم سمت ایستگاه راه آهن
[رها]
تو چند ماه گذشته همایون چندبار دیگه هم اومده بود دیدنم. خیلی بهمدیگه وابسته شده بودیم و من داشتم خاطرات بد گذشته ام رو فراموش میکردم.
زندگیم‌ داشت برمیگشت به روال سابق.
پر از عشق و محبت.
داشتم کتاب میخوندم که به گوشیم یه پیام اومد. دیدم همایونه و نوشته ساعت چهار همون پارک همیشگی…
سابقه نداشت اونموقع بیاد. اصلا قرار گذاشتنامون اونجوری نبود. یکی دو روز قبل باهم هماهنگ میکردیم. در جواب همه ی سوالام میگفت سوپرایز دارم برات.
بالاخره به هر نحوی بود راضیم کرد برم.
رسیدم تو پارک که دیدم یه ماشین داره بهم چراغ میده. محلش نزاشتم و رفتم تو پارک که دیدم یه نفر گفت خانم خانوما شوفر نمی خوای؟
برگشتم دیدم همایون تو ماشینه و داره میخنده پیاده شد و اومد طرفم. بغلم کرد و گفت ماشینمون قشنگه؟
خیلی خوشحال شدم که ماشین خریده و کلی بهش تبریک گفتم. یهو دیدم لباش آویزون شد. نمیدونم چرا ناراحت بود.
بهم گفت بی معرفت جدا یادت نیست؟
گفتم چیو؟
تا گفت امروز تولدمه محکم زدم تو پیشونیم. پریدم بغلش کلی ماچش کردم و کلی معذرت خواهی کردم.
نمیدونم چرا یادم‌ رفته بود تولدش. دیدم هنوزم ناراحته.
دستامو انداختم دور گردنش و با عشوه گفتم، اعلی حضرت همایونی؛ ناراحت نباش دیگه.
کشیدمش سمت خودم و لبامو گذاشتم رو لباش. چسبیدم بهش چقدر بدن گرمی داشت. داشتم آتیش می گرفتم. وقتی از هم جدا شدیم جفتمونم نگاهامون به سمت زمین بود. همایون خیلی خجالتی بود و این اولین باری بود که لباشو میبوسیدم. باهم سوار ماشین شدیم و کلی دور دور کردیم. رفتیم کافه و یه کیک که روش عدد بیست و هشت گذاشته شده بود رو برامون آوردن.
گفتم هماهنگ کرده بودی؟ گفت آره میدونستم از تو آبی گرم نمیشه.
لبامو آویزون کردم و گفتم منکه معذرت خواهی کردم.
گفت شوخی میکنم بابا لوس نشو.
کیک رو خوردیم و گفت حالا نوبت کادوئه. گفتم باشه هر چی میخوای بگو.
گفت هر چی؟
گفتم آره؟
گفت پس پاشو بریم.
هوا کم کم داشت تاریک میشد. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. نمیدونم داشت کجا می رفت هر چقدر هم می پرسیدم جواب نمیداد. رفت و رفت تا بیرون شهر رسیدیم پای یه کوه. از کوه یه جاده بود که مستقیم میرفت تا وسطاش. اونجا رستوران و قهوه خونه زده بودن. تا حالا اینجا نیومده بودم. پیاده مسیر رو ادامه دادیم تا رسیدیم به یه جای خلوت.
گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم آره
گفت چشماتو ببند
بستم
گفت حالا باز کن
تا چشمامو باز کردم همایون رو دیدم که جلوم زانو زده و با یه لبخند داره بهم نگاه میکنه…
[همایون]
با من ازدواج میکنی؟
بعد از یک و نیم سالی که باهم بودیم واقعا رها تبدیل شده بود به ستون اصلی زندگیم. چشماش پر از اشک بود و دستاشو گذاشته بود جلود دهنش. بلندم کرد.
دستشو گرفتم تو دستم و حلقه رو کردم تو دستش. بغلش کردم و گفتم دیگه تا آخرش مال خود خودمی. لبامو گذاشتم رو لباش. دیوونه وار داشت لبامو میخورد و هی منو فشار میداد به خودش. اومد بغلم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد. گردنمو گاز میگرفت، لبامو میخورد. انگار تو یه عالم دیگه بود.
خوابوندمش رو یه تخته سنگ و زبونمو از گردنش تا لاله ی گوشش کشیدم یه آه آروم گفت. شروع کردم به خوردن لباش. دکمه های پیرهنمو باز کرد درآوردش. ناخوناشو کشید رو پشتم. دکمه های مانتوشو باز کردم و پیراهن و سوتینشو دادم بالا. سینه هاش خیلی سفید بودن و نوکشون صورتی بود. حسابی خوردمشون و با زبونم رو شکمش بازی میکردم. دکمه ی شلوارشو باز کردم و با شورتش تا زانو کشیدم پایین. از نافش شروع کردم به بوس کردن تا کوسش. وقتی رسیدم به کوسش یه آه از ته دل کشید. حسابی خیس شده بود. زبونمو آروم کشیدم لای کوسش و خوردمش. خیلی حشری شده بودیم و آه هایی که‌ میکشید مو به تن آدم سیخ‌میکرد.
کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد. زیپ شلوارمو باز کردم و درش آوردم. انگشتمو خیس کردم و کردم تو کونش. با یه دستمم سینه هاشو بازی میدادم. دستشو گذاشت رو سرم و فشار داد رو کوسش. با دستش جلو دهنشو گرفته بود خفه جیغ میزد. پاهاشو جمع کرد و شروع کرد به لرزیدن. وقتی آروم شد سینه هاشو گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش کیرم که خورد به بدنش دوباره شق شد. با دستش کیرمو گرفت و گفت نمی خوای بکنی؟
گفتم از‌ خدامه ولی بعد اینکه رسما مال هم شدیم. نمی خوام اگه اتفاقی برام افتاد…
دستاشو گذاشت رو دهنم و از چشماش اشک ریخت. گفتم نه تو همیشه هستی. همیشه مال منی. لبامو گذاشتم رو لباش و گفتم اطاعت امر میشه شاهزاده خانم
با دستش حسابی کیرمو بازی داد. گذاشت تو دهنش و یکم برام خورد. برگشت و به شکم خوابید و کونشو داد بالا. افتادم روش و سینه هاشو از زیر گرفتم. لبامو گذاشتم رو گردنش و سر کیرمو آروم فرستادم تو کونش. چشماشو بسته بود و به زور نفس میکشید. یکم همونجوری نگه داشتم و بعد آروم کردمش تو. یه یکم که گذشت دیگه درد نداشت. داشتم تو کونش تلمبه میزدم و چوچولشو میمالیدم که گفت محکمتر محکمتر.
با تمام توانم داشتم تو کونش تلمبه میزدم و کوسشو میمالیدم. دستمو گذاشتم جلو دهنش تا صداش در نیاد. دوباره زیر دستم داشت میلرزید و من همچنان به تلمبه زدنم ادامه دادم تا بالاخره آبم اومد و همشو ریختم تو کونش. چند دیقه جفتمون بی حس تو همون وضع موندیم و بعدش پاشدیم لباسامونو مرتب کردیم. لبامو گذاشتم رو لبش و گفتم بهترین کادویی بود که تا حالا گرفته بودم. بغلم کرد و سرشو گذاشت رو سینه ام.
باهم رفتیم سوار ماشین شدیم و‌ رسوندمش سر کوچشون. وقتی داشت پیاده میشد بغلش کردم و بوسیدمش. همیشه موقع خدافظی دلم میگرفت.
راه افتادم سمت خونه…
[رها]
رسیدم خونه و خودمو رسوندم حمام. طعم لذت همراه با درد پشتم برام غریب بود. فکر اینکه همایون قراره شوهرم باشه خیلی لذت داشت. خیلی خوشحال بودم ولی به همون اندازه هم وحشت زده بودم. نکنه این حسم…
نه من نمیتونم تا این حد بد باشم. اونم با همایون که تو این همه مدت باهام مهربون بوده و از گل نازک تر نگفته. اینهمه فداکاری کرده برام و حتی یبارم دلمو نشکسته. گریه ام گرفته بود. بعد دوش گرفتن اومدم موهامو خشک کنم که به گوشیم اس ام اس اومد.
در همون حال که داشتم خودمو خشک میکردم گوشیمو باز کردم و با دیدن پیام خشکم زد.
{سلام بی معرفت}
شماره ی امیرعلی بود. کل بدنم یخ کرد انگار همون لحظه روحم از بدنم دراومد. جواب نفرستادم ولی بعد از چند دقیقه دوباره پیام اومد
{رها جانم}
{عزیزم نمیخوای جواب بدی}
{منم امیرعلی}
{دلم برات تنگ شده}
با دستای لرزون فقط تونستم بنویسم لطفا مزاحم نشین من متاهلم.
گفت
{میدونم داری دروغ میگی تو نمیتونی جز من به کسی فکر کنی}
{مثل من}
اشکام سرازیر شد. پیام دادم بخاطر همین با رفیق صمیمیم ریختی رو هم؟
بخاطر همین همه ی عشق و علاقمو به گند کشیدی؟
لطفا به من پیام نده چون من تو یه رابطه ی جدی ام و چند وقت دیگه ازدواج میکنم.
زنگ زد ولی جواب ندادم. پیام داد فقط یبار حرفامو بشنو بعدا هر تصمیمی بگیری منم قبولش میکنم.
زنگ زد جواب دادم ولی هیچی نگفتم.
گریه کرد و کلی حرف که تهش همشون اظهار پشیمونی بود و میخواست دوباره باهم باشیم.
قطع کردم
شروع کردم به گریه کردن. یاد تموم لحظاتی افتادم که با امیر علی خوش بودم. جز خیانتش هیچ بدی ندیده بودم ازش. خیانتی که شاید تقصیر خودم بود. نمیتونستم از سرم بیرونش کنم. شاید اگه امیرعلی رو تو حالت مستی تنها نمیزاشتم، مهسا خودشو نمینداخت بهش
به همایون فکر کردم به معصومیت نگاهش
سرم داشت می ترکید ، چشمام سنگین شده بودن و دیگه جایی رو نمیدیدم.
[همایون]
هیچ پیامی از رها نگرفته بودم. همیشه اینجور مواقع کلی پیگیرم میشد ولی امروز دریغ از یه پیام.
رسیدم خونه و بهش پیام دادم که من رسیدم
هیچ جوابی نیومد. زنگ زدم بازم جواب نداد نگران شده بودم.
خیلی خسته بودم. گفتم شاید اونم خسته بوده خوابش برده. رفتم حموم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. نشستم رو کاناپه و گوشیمو گرفتم دستم و زل زدم بهش. خبری نشد که نشد نمیدونم کی خوابم برده بود.
صبح بهم پیام داده بود شیرجه زدم رو میز و گوشیو ورداشتم. کل تنم یخ کرد. انگار همه ی استخونام شکست.
متن پیام:
سلام
منو ببخش من لیاقت تو رو ندارم
خدافظ برای همیشه…
دوماه بود که از رها هیچ خبری نداشتم. چندباری رفته بودم شهرشون ولی خونشونو نمیشناختم و همه ی جاهایی رو هم که باهم رفته بودیم رو هم میشد گشته بودم. ولی هیچی به هیچی
هرروز تا میتونستم بهش پیام میدادم و زنگ میزدم ولی جوابی نمیگرفتم.
کل زندگیم شده بود یه چرا؟
چرا اینطوری شد؟؟؟
و هیچ وقت هم جوابی براش نداشتم.
روز تولدش رسیده بود. شانزدهم مهرماه
راه افتادم سمت شهرشون. تا شب پرسه میزدم.
شاید باید منم بیخیالش میشدم و تعلق خاطری که بهش داشتم و مهم تر از اون فهمیدن دلیل اینکارش نمیزاشت.
گوشیم زنگ خورد
شماره ی ناشناس
_الو بفرمایید
سلام
_سلام
من امیرعلی ام
_ببخشید نشناختم
رها رو ببخش. اون نمی خواست بازیت بده. الانم به من گفت بهت زنگ بزنم و ازت بخوام که اونو ببخشی و فراموشش کنی
قطع کردم. دنیا داشت دور سرم میچرخید. چندباری گوشیم زنگ خورد جواب ندادم تا اینکه شماره ی رها رو دیدم
جواب دادم. داشت گریه میکرد. بین ذجه هاش فقط ببخشید گفتناشو میفهمیدم.
واقعا باورم نمیشد که این اتفاقات برام افتاده
فقط یه جمله تونستم بهش بگم
تولدت مبارک…
[رها]
همایون گوشی رو قطع کرد. داشتم هق هق میزدم و امیر علی بغلم کرده بود. نمی خواستم بدتر از این بشکنمش. نمیتونستم به خیانتم ادامه بدم. من همایون رو وسیله ای کرده بودم که جای خالی امیرعلی رو پر کنم. خودمم باورم نمیشد
ولی…
[همایون]
با چشمای خیس و قلبی که درد میکرد، راه افتادم سمت ماشین
پاهام نمی کشید دیگه راه برم
دیگه از زندگی خسته شده بودم و آرزوی مرگ داشتم
هر جوری بود خودمو رسوندم بهش
سوارش شدم و برای همیشه از اون شهر رفتم
پایان

از همه ی دوستانی که وقت گذاشتن و داستانمو خوندن تشکر میکنم
کم و کاستی و اشتباهاتش رو به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته: همایون


👍 20
👎 9
6500 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

918484
2020-09-21 01:36:27 +0330 +0330

عالی بود .بازم بنویس

2 ❤️

918492
2020-09-21 02:11:26 +0330 +0330

اوه شت خیلی خوب بود

2 ❤️

918533
2020-09-21 07:35:16 +0330 +0330

آفرین.
زیبا بود.

2 ❤️

918543
2020-09-21 09:16:08 +0330 +0330

ایولا

3 ❤️

918574
2020-09-21 18:55:03 +0330 +0330

ساختار داستانت همچی بگی نگی که نه …کلا ازبیخ مرخص-ه.
بهرحال کلی زحمت کشیدی خسته نباشی ممنون .
اما داداش بهتر نبود اون تیکه رهارو میدادی خودش مینوشت …مصداق مثال یکی با خودش کشتی گرفت دوم شد …یا با خودت نشستی شطرنج بازی کردی…بعدشم …اخه قربون اون شکلت …دُن ژوان عزیز …چند نفر و سراغ داری تو بیابون ، کوه کمره به دوست دخترش با آلت راست شده پیشنهاد ازدواج بده و دختره هم اشک شوق بریزه …بترتیب عرض میکنم
دختر دست به آلت پسر بندازه بکشه از شلوار بیرون و ساک بزنه !!
پسره هم با یه تعارف دختره که نه من طاقت ندارم …سرش رو میزاره تو کون دختره …یالله تابیخ ضرباً زورا. مگه میشه همچین چیزی ؟!
خب اگه میشه به ما هم بگین …شاید ما از مرحله پرتیم خبر نداریم…راستش اگه من بودم همچین پیشنهادی میدادم …دختره از ذوق…گلاب به روتون …این اسباب مارو میقاپید میکرد دهنش…چنان وا مونده میشدم که کار به کون گذاری نرسیده با پس گردنی میبردمش شهر …بقول همشهری …ما که نیومدیم اینجا جیندا بگیریم…ببخشید دیگه ما روشنفکر نیستیم …سنتی عهد بوقیم .

3 ❤️

918589
2020-09-21 18:55:15 +0330 +0330

داستان خیلی خوب بود . معمولا داستانایی که تگ عاشقانه میخورن خوبن . ایکاش حرفای رها رو با ولی… تموم نمیکردی تا از ابهام خارج بشه . چقد این داستان شبیه وضعیت منه . هعییی

2 ❤️

918633
2020-09-22 00:41:42 +0330 +0330

اووووف…چه حس نفرتی نسبت به این دختر توو دلم کاشتی!!
چنین دختری رو فقط و فقط باید از کون گایید و ولش کرد.
خوب بود داستانت…لایک

1 ❤️

918646
2020-09-22 05:57:05 +0330 +0330

شیر مادرت حلالت.بازم بنویس.😘😘😘😘

1 ❤️

918558
2020-09-22 07:55:43 +0330 +0330

بدک نبود آفرین.

3 ❤️

918522
2020-09-22 20:59:02 +0330 +0330

امیدوارم ک اسامی مستعار باشن 😂😂😂😂
همایون تو که گفتی از رها خبر نداری

آخه کل ثبت احوال رو بگردی شاید کلا ده نفر توی ایران اسمشون همایون باشه ولی از شانس من از همین تعدادِ کمِ همایون ها، ۴ تاشون از آشناهای من هستند و یکیشون هم با رها در ارتباطه😂😂😂😂

لایک بخاطر همایون و همایون‌ها 👍👍👍👍

4 ❤️

918565
2020-09-22 20:59:47 +0330 +0330

دوست عزیز قلم و نگارش بسیار خوب و کم نقصی دارید…

اما ساختار این داستان دچار مشکل بوده و تا حدودی سبک غلط و اشتباهی رو برای نگارش اون انتخاب کردید…

زمانی که قصه از دید و زبان هر دو شخصیت اصلی باز گو میشه، به این معنی هست که هر دو شخصیت با هم در ارتباط هستند و یکی از اونها روایت رو از نظر هر دو بیان میکنه یا نفر سومی که با هر دو شخصیت در ارتباط هست، قصه رو از نگاه هر دو نفر روایت میکنه…

در داستان شما، راوی همون شخصیت مرد قصه (همایون) هست که در انتها، با رها (شخصیت زن داستان) قطع ارتباط همیشگی کرده، پس نمی تونه از زاویه دید اون ، اتفاقات مشترک رو بیان کنه، مثل لحظات و روحیات قبل از اولین قرار و…

درکل استعدا و قلم نوشتن رو دارید که با مطاله بیشتر، بهتر و دلچسب تر هم خواهید نوشت…

قلمتون مانا…****

4 ❤️

918645
2020-09-22 21:05:13 +0330 +0330

تشکر از همه ی عزیزانی که به بنده لطف داشتن و داستان من رو خوندن.
کمال قدردانی رو از همه ی دوستانی دارم که با نظرات مثبت و روحیه بخش خودشون واقعا از صمیم قلب خوشحالم کردند.
سپاس ویژه از دوستانی که نقد کردن و اسباب پیشرفت من رو فراهم ساختن. حتما نکاتی که فرمودین رو دستور کار خودم قرار میدم.
در آخر یه گله از همراهانی که دیسلایک کردن بدون هیچ نظری.
ناراحتیم به خاطر رای منفیتون نیست
از این دلخورم چرا دلیلی که باعث شده رای منفی بدین رو ننوشتین تا اشتباهاتم رو اصلاح کنم.
این داستان قسمتی از زندگی واقعیه خودم بود.
امیدوارم تو زندگیتون هیچوقت این نوع غم رو تجربه نکنید.
دوست دار شما
همایون

4 ❤️

919111
2020-09-23 18:53:28 +0330 +0330

خوشم اومد

1 ❤️

920703
2020-09-30 02:54:34 +0330 +0330

لايك ١٩ 👍 👌

1 ❤️







Top Bottom