پایانه حمل ونقل تریلرها

    1391/10/6

    حوصله ام سر رفته بود سوار موتورم شدم هندفری زدم گوشم و را افتادم تو خیابون همین جوریکه میرفتم اهنگ گوش میدادمو با اون هوای خوب داشتم حال میکردم تو اتوبان که بودم خیابون پربود از تریلرهای گوناگون که داشتن میرفتن تو پایانه حمل ونقل منم که هدفی نداشتم مثل کامیونهای دیگه فرمون موتورمو چرخوندم وارد پایانه شدم اونجا یه فضای سبز با حالی داره که اکثر رانندها زیر درختانش استراحت میکردن منم اهسته اهسته داشتم با موتورم از اونورا ردمیشدم اون اطراف یک حوض بزرگ پراز اب بافوواره های متععدد بود نسیم ملایمی که میوزید نم اب را اینورواونور پخش میکرد منم واقعا داشتم لذت میبردم ازموتورم پیاده شدم گردنشو قفل کردمو رفتم لبه حوض نشستم پاچه شلوارمو زدم بالا جورابمو دراوردم پامو فروکردم تواون اب خنک واقعا پاهای سفیدو بدون مو ی من تو اون اب خنک واسم جالب بود با خودم میگفتم حالا میفهمم که چرا تو مدرسه وقتی با بچه ها میرفتم اردو همه دوست داشتن موقع شنا کنارمن باشن پاهای منو بگیرن شنا یادم بدن همش بخاطر این بودکه من بدنی سفید نرم ظاهری دخترونه لب قرمز که هرکی میدید میگفت که ماتیک زدی؟


    تو اون حالت که لب حوض بودمواستین پپیراهنم تا بالای ارنجم بالا زده بودم خم شده بودم و داشتم اب بازی میکردم یهو یه صدای کلفتی ومردونه بهم گفت که اقا پسر مواظب باش تو اب نیفتی ها وبا دستش لبه پایینیو پشت کمرم که باد زده بودو رفته بودبالا که کمرمو مشخص شده بود شرتم نیز معلوم شده بودو گرفتو گفت که اب بک کمرت نخوره لباس زیرت خیس میشه ها نشست کنارم و یک دستی به رونم زدو گفت چه جوری ها اقا پسر ؟منم خودمو جمع وجور کردم گفتم ممنون خوبم نگاهش کردم دیدم داره نیگاه پاهام میکنه یهو گفت ۱سئوال بکنم ازت؟گفتم بپرس گفتش که چندسالته گفتم۱۶سال راننده:اسمت چیه ؟گفتم رضا گفت چه عجب اسم منم رضا هست جالبه نه گفتم چی بگم والا...ازمپرسید اینجا چیکار میکنی. یه پ.سر خوشگلی مثل تو باید الان گیر درس ومشقش باشه گفتم من درسمو خوندم اومدم هوا خوری یه گفت هوا خوری با ۱چائی دبش ومبش میچسپه ها نه وااا؟من دیدم که راس میگه وازطرفی خیلی چای دوس بودم گفتم واقعا راس میگیها ویچسپه اما کو چای؟گفت ای به چشم عزیزم پاشوبریم تو ماشینم گذاشتم دم بیاد بیابریم من واسم جالب بود که به من گفت عزیزم اما خودم وراضی کردم که برم باهاش تو ماشین


    وقتی پاشد ومنم از لبه حوض اومدم بیرون وخم شدم پاچه شلوارم بزنم پاین بهم گفت که اقا رضا اون تریلی رومیبینی سفیده من میرم تو با فاصله بیا دنبالمباشه ؟گفتم باشه باخودم گفتم اخه چرا اینو گفت مگه چیمیشد منم باهاش برم خلاصه منم با موتور خاموشم قدم زنان رفتم کنار همون تریلی که گفته بود ازبیرون که نیگاه انداختم به تریلی دیدم که همه شیشه هاش پرده کشیده شده طوری که ازبیرونداخل اصلا دیدهنمیشه...از بالا دوباره صدای راننده اومد طوری که سرش تو ماشین بود که گفت بیا بالا چای ریختما .منم دوباره موتورمو قفل کردم دستگیره درو با زور گرفتمو اروم اروم پامو گزاشتم رو پلکان تریلی تا درو باز کردم نزدیک بود بیفتم که ناگهان یک دست قوی هیکل ونیرومند دستوم گرفت ودر حالی که میخندید گفت کهنمتا ۴۵سالهحالا سوار تریلی نشدی؟منم در حالی که بزور دستمو از تودستش در میاوردم گفتم نه بابا تا حالا سوار نشدم که بلد باشم اخه خلاصه نشستم رو صندلی که یهو دیدم اقا رضا خم شد رو من دستگیره درو گرفت و در تریلی رو بست منم یه چند ثانیه. داشتم زیر شکمش له میشدم اونم وقتی میخواست به خیال خودش بلند بشه دستشو رو صورتم کشید و همونجوری سرشو گذاشت رو پاهام من تازه میتونستم صورتشو ببینم ۱مرد چهارشونه ۸۵کیلو سیبیلو سبزه موهای پرپشت و رنگ سیبیلش کمی زردرنگ بود فکر کنم بخاطر دودسیگار بودکه اینرنگی شده بودخلاصه منو میگی هنگ کرده بودم نمیدونستم چیکارکنم وچی بگم توهمون حالت حالا با دودستش روصورتم دست میکشید ومیگفت که چقدرتو زیبای رضا جون چقدر نازی میزاری ۱بوسی ازت بگیرم عزیزمن وهمینجور دستاشورو صورت صاف وبی مویه من میکشید وقتی دید که من هیچ عکس العملی نشون نمیدم با دست راستش لبمو بصورت ۷میگرفت واروم فشار میداد با اب دهنم خیس میکردو دستشومیبرد رولب خودشو دستشو میبوسیدو می گفت اخجون چقدر اب دهنت خوشمزس و با یه لهن کودکانه میگفت که بازم میخوام بده بده.....ویه ریز لب و صورتمو دست مالی میکرد که ناگهان سرمو گرفت وکشیدطرف صورتشو لبم وخورد منم تا حالا سیبیل به این بزرگی ندیده بودم ووقتی که داشت لبمو میخورد بینیم تو سیبیلش گم شد وچنان بویه سیگار تو مخم نفوذکرد که خودمو با یه حرکتسرمو کشیدم بالا وگفتم بابا پاهام داره له میشه استخونم داره میشکنه که دیدم اونم درحالی که از من معذرت خواهی میکرد قربونصدقه من میرفت بلند شدتازه حس کردم که انگار از زیر یه وزنه ۵۰۰کیلوی بیرون اومدم داشتم با دودستم رون پاهامو ماساژ میدادم از بس سنگین بود بدنش که ناگهان یه صدای جدید و مردونه دیگه شنیدم که از پشت سرم گفت که به به اق رضا این خوشگله اقا پسره کیه اینجا عجب خوشگله وا جاااان .من تازه فهمیدم که پشت صندلیها جای خوابه راننده هست وتازه میدیدم که اون مرده هم اونپشت خواب بوده وباصدای اق رضا بلند شده .دیدم که اون هم یه مرد ۷۵کیلو با سری طاس سیبیلو و۵۰ساله انم روصورتم دست کشیدازم یه بوس گرفتو گفت اخجون حال اومدم ودوباره از اونطرف صورتم یه بوس ابدارو طولانی دیگه گرفتوگفت عزیزم اینجا چیکار میکنی خوشگلم ویه چشمکی به اقرضا زدمن واقعا جا خورده بودمتا خواستم حرفیبزنم دیدم که اق رضا دوباره با۲دستش دوتالپمو فشار دادوگفت ای خوشگله اومده با ما چای بخوره اق خسرو ببین چقدر خوشگله وا و یه لب دوباره اما اروم وطولانی ازم گرفت اق خسرو دستمو گرفتو منو بلند کردوگفت عزیزم بیا اینپشت بیا پیش خودم تا چای بدم بخوری ومنم بدون هیچ عکس العمی ومثل یه پر کاه بلند شدم تا بفهمم چی شد دیدم رفتم اون پشت و بجای اینکه رو دشک بشینم دیدم که رو پای خسرو نشستمهمین که خواستم بشینم حس کردم که یه چیزی سفت زیرم لغزید دورست رو چاک باسنم مماس شد اقا خسرو دو دستشو حلقه کرد دور شکمم و حالا نبوس کی ببوس و مرتب میگفت که اق رضا عجب پسر خوشگلی عجب بویه خوبی میده ای جوون ای جوون ... منو میگی واقعا گیج شدم اخه تاحالا توبغل یه مرد. نبودم یهو گفتم که بابا چیکار داری میکنی تو که منو کشتی وداشتم با دستام دستاشو وامیکردم که دور من حلقه زده بود که خسرو دوباره گفت بابا عجب دهنش بویه شوکلات میده که اینبار منو با یه حرکت چرخوندبه کمر منو خوابوند وخودش دوپاشو دوطرف پاهام گذاشت واروم داشت رومن میخوابید بهمگفت یهزره پاهاتو وا کن بازکردم حس کردم یه چیز سفت که قبلا حسش روکونم کرده بودم رفت لایه پام وخودش با پاهاش پاهای منو بهم چسپوند اروم ارمو درحالی که نیگاه صورتم میکرد داشت لبشو به صورتم نزدیک میکرد منم صورتمو چرخوندم سمت اق رضاوگفتم مگه قرارنبود من بیام چای بخورم این چهکاریه این داره میکنههنوز میخواستم حرف بزنم که صورتوسیبیل خسروجولوم ظاهرشدو لبم بودکه تودهنش لیز خورد حسکردم که زبونم رفت تودهنش واون داشت میمکید زبونم رو وپاهاش هم پالا پاین میرف رو رونام یهوصورتشو اوردبالا درحالی که اب ازدهنش میخواست بچکهرو صورت من بازبونش همشو خورد یه اخجون بزرگی کشیدوگفت که اق رضا این خوشگله مال منه میخوام بالب گیرب ارضابشم من که منظورشو نفهمیدمیهوحس کردم کهرونش اومد بالا وگفت اقرضا دستم تودست اینخوشگله هست میتونی زحمت پایینو بکشی اونم گفت ای به چشم و خم شد وشرتک خسرو رو کشید پایین منم سرمو یهزره بلند کردم دیدم که یه کیر کلفت وسفید که نوکش یهذره خیس شده بو ظاهر شدناگهان اقرضا به من گفت که خوشگلم گلم ما نمیخواهیم اذیتت کنیم فقط میخواهیم یه حالی کنیم خیلیوقته که سکس نداشتیم از ما ناراحت نشو باشه عزیزم و یه بوس ازم گرفت که خسروگفت که اق رضااا این نشد اول بزرگتر بعد کوچکتر اونم گفت شرمنده اق خسرو اخه بس خوشگله نمیشه که نبوسیدش وشروع کرد کمربند منو بازکرد وقتی خواست شلوارمو بکشه پایین منم باسنم دادم بالا با اینکارم انگار که اجازه بهشون داده باشم گفت افرین پسر خوشگلم میدونستم اهل حالی منم گفتم که ازهمون اول میگفتین تا منم اینقدر نترسمااوناهم دوتای یه ایبچشمی گفتن اق رضا با دستش لایپاهامو کیرمنو کیر خسرورا با روغن لیز کردوگفت نوش چشمت اقخسرو وخسرو نگو درحالی که دوباره لبو لوپمو میخورد کیرشو گذاشت لای پام منم کهتحریک شدهبودم کیرم داشت بلند میشد ووقتی که شکمشو روشکمم میکشید کیرم بهسوراخ نافش تماس پیدا میکردوحالی بهم دست میدادیهودیدم که خسرو یه گاز از لپم گرفت که اگر صورتمو نکشیده بودم حتما دندوناش به هم میرسیدو لپمو میکند و یه اخ جوووونی گفت و رو من ولو شد سنگینی بدنش اون لحظه واسم لذت بخش بودیه خورده پاهامو از هم واکردم که حس کردم انگارلای پام خیس خیسه نیگاه با اق رضا کردم که دیدم کیرش تو دستشه داره میمالونه و سیگار میکشه تا صورت منو دید بهم گفت از این خوشت میاد وبا اون دستش هی کیرشو تکون میداد اونم یه کیر سفید داشت برعکس رنگ صورتش که سبزه بود کیرش سفید بود خسرو انگار رو من خوابش برده بود اق رضا گفت اق خسرو نوبت ماست که دیده خسرو به یه سمت غلطید و از رو من کنار رفت و اق رضا از من یه بوس گرفتو کیرشو گذاشت تو دستمو گفت فشارش بدهمنم که راست دست بودم ولی کیرش تودست چپم بود زیاد نمیتونستم فشار بدم اما گرمی وحرارتو نبض کیرشو حس میکردم اولین بار بود که کیر کلفت حس میکردم بهم گفت دوسش داری منم سرمو باعلامت رضایت تکون دادم انگار بیشتر تحریک شده بود خم شدو شکممو بوسید و با اون دستش با کیر من که حالا شق شده بود اما کوچیکبود ور میرفت و با صورتش سینهامو میخورد یهد دوباره دست خسرو رو رو لبم حسکردم گفت اق رضا من فدایه این لب برم واااااوخودش به کمر خوابیدو منو کشید رو خودش و شروع کرد لبمو بوسیدن اق رضا هم شلوارمو از پام دراورد وبا دست کونمو فشار میدادو میگفت اق خسرو عجب چون نرمی داروا من فداش وکون منو بوسید خسرو بهش گفت اق رضا رضا کوچولوتو داخل نکنی که این خوشگله از ما ناراحت بشوا اقرضا هم گفت باشه اق خسرو وکیرشو گذاشت لاپای من که با اب خسرو لیز بود و خوابید رو من وچون خسرو داشت لبو میخورد اقرضا هم لپ راست وچپمو مدام میبوسد و کیرشو تو لایپای من حرکت میدادکه طولی نکشید که گفت رضا جون خوشگلم عزیزم داره میاد ومنم یهو حس کردم یه اب گرمی رو پاهام خالی شد واقرضا با دستاش لمبرای چونمو گرفتو خوابید رو من که خسرو گفت پس اینطور اسم این خوشگله هم اق رضابودو ما ندونستیم و منو دوباره بوسید و با کیر من ور رفت من که تاحالا جنب نشده بودم داشت یه حال عجیبی بهم دست میداد لحظه به لحظه بدم گرمو گرمتر میشد کل بدنم داشت مورمور میکرد بیاختیار دستامو اوردم دوطرف سر خسرو گرفتم و حالا من بودم که داشتم لب خسرو رو میبوسیدم هرچه یاد گرفته بودم داشتم پیاده میکردم که یهو گفتم اق خسرو دوست دارم خسرو هم که خیلی ذوق زده شده بود گفت الهی من فدات بشم عزیزم وکیر منو تندتر تو دستش بالا وپاین میکردانگار فهمیده بودکه دارم ارضا میشم اق رضا هم که متوجه شده بود با انگشتش کرد توکونم من اصلا حال خودم نبودم حس کردم تمام انرژیم داره میره توکیرم لب خسرو رو محکمتر بوسیدم خسرو هم زبون منو کردتودهنشو می مکید که یهو حس کردم که بدنم, شل شل شد وبیاختیار کیرمو تو دست خسروبالاوپاین میکنم فکرکنم که یه نیمساعتی هرسهتوحالتی که من به پهلوراست صورتم به سمت خسرو و اق رضا هم به پهلو راست پشت من بود وانگشتش تو کونم بود خوابیدیم وقتی سر حال اومدیم اق رضا و خسرو منو با دستمال تمیز کردن ازم شماره گرفتن و حالا که من بیست سالمه هر وقت که از اصفهان میان شهرمون با هم هستیم .the end


    نوشته: رضا

  • 6

  • 2




  • نظرات:
    •   DODOL DARAZ
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • چی بگن همه نویسنده شدند


    •   hosaco1391
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • تریلی آقاخسروتوکونت .فلاکس چایی توکونت ...بچه کونی من تاآخرداستان دنبال این بودم که تویه چاقال چایی خوردی یانه... <;):)


    •   کوس تپل
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • کثافت این چه داستانیه احمق گند هرچی داستانه در آوردی بمیری با این داستانت


    •   hadi.eblis
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • بابا بابا این که از داستان رستم و سهراب بیشتره


      کونی دیگه کون دادن داستان نوشتن داره؟
      خیلی جالبه مردم کون میدن ویان با چه اب و تابی واسه مردم میگن ؟
      خدا نکنه اینا کسی یا کونی بکنن دیگه چیکار میکنن


      جونه من بعدا پیام خصوصی بده چند بار دیگه کونت گذاشته با رفیقاش


    •   mashhadie 34 sale
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • من دیدم که راس میگه وازطرفی خیلی چای دوس بودم !!!!!دلیل کونی شدن رو هم فهمیدیم!!!


    •   کير بلال
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • کوني،کون گشاد،،کير نره خر تو هفت سوراخت..و کيرم تو کون اين ادمين با اين آپ کردنش،،هرچي کيرنوشه است رو آپ ميکنه.


    •   شيخ متفکر
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • يکي از خوشگلتري داستاناي ديماه بود. از نويسنده کمال تشکر به عمل مي آيد....


    •   god hand
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • من به خودم گفته بودم ديگه گي نميخونم اخه خيلي بدم ميادازشون متنفرم واسه همين نظري بهش نميدم


    •   پوپو کرمانشاه
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • هیچی نمیگم فقط میگم تو که اصلا کونی نیستی .؟؟؟ تو عمرتم کون ندادی فقط چند بار از چایی های عمو خسرو نوش جون کردی . قهوه چی ؟؟ قهوه دوس نداری


    •   grandlover
    • 1 سال،9 ماه
      • 0

    • چای میخوری ؟ ماهم یه تریلی داریم بابا کرم میرقصه بیا ببین . چای هم میدیم بخوری تا نخوری بجان تو اگه بزاریم بری


    •   sinsina20
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خیلی داستان خوبی بود واقعا" خوشم اومد
      راستش من یه تجربه شبیه همین رو داشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو