پاییز شوم

    با عصبانیت پله ها رو میرفتم پایین؛کارد میزدی خونم در نمیومد.
    کثافت بی همه چیز فکر کرده همه مثل خواهر مادرش هستن. تو منشی میخوای یا جنده!!! این مثلا تحصیل کردمونه!
    این چهارمین جایی بود که با شوق پیدا کردن کار میرفتم و دست از پا درازتر برمیگشتم.
    اگه این ماهم نتونم اجاره خونه رو بدم صابخونه دیگه حتما بیرونم میکنه.




    تو راه یه روزنامه گرفتم به امید اینکه یه کار درست درمون توش پیدا کنم.
    درو که باز کردم آقای میرزایی مثل شمر جلوم ظاهر شد.
    +ببین دخترم سه ماهه که اجاره خونه رو ندادی.تا الآنشم خیلی مراعاتتو کردم.گفتم مجردی بی کس و کاری خدا رو خوش نمیاد جوابت کنم ولی خرج من و حاج خانومم از همین اجاره خونس.تا آخر این ماه تسویه حساب کردی که کردی ، اگه نکردی دنبال یه خونه دیگه برا خودت باش.
    _چشم آقای میرزایی.خدا خیرتون بده.بله قابل درکه برام.چشم تا آخر این ماه تسویه میکنم.
    +ببینیم و تعریف کنیم! من که باهات اتمام حجت کردم.




    روزنامه رو گذاشتم رو میز و مشغول خوندن نیازمندی ها شدم.
    به یک لیسانسه ی حسابداری جهت کار در یک شرکت معتبر با حقوق مکفی نیازمندیم.ترجیحا خانوم و با روابط عمومی بالا !
    خب من لیسانس حسابداری که دارم.خانومم که هستم.حالا روابط عمومیو دیگه نمیدونم.
    با عجله زنگ زدم شرکت مربوطه و قرار شد فردا ساعت یک اونجا باشم برای مصاحبه.




    موهامو جلو آینه مرتب کردمو یه رژ کم رنگم زدم.
    سوار آژانس شدم و آدرس شرکتو دادم به راننده.
    نیم ساعته رسیدیم جلو شرکت.کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
    داخل ساختمون شدم و با پرس و جو اتاق آقای میلادی رو پیدا کردم.یه نفس عمیق کشیدمو در زدم.
    +تق تق
    _بفرمایین
    +سلام.رضوانی هستم.برای استخدام مزاحم میشم.دیروز هماهنگ کرده بودم.
    نگاه خریدارانه ای بهم کرد.
    _بله در خدمتم.تحصیلاتتون چیه؟سابقه کار دارین؟
    +لیسانس حسابداری هستم.خیر سابقه کار که ندارم.
    _متأسفم سابقه کار برای استخدام تو شرکت ضروریه.
    +خب وقتی کار نمیدین کجا استخدام بشم که سابقه کار پیدا کنم.خواهش میکنم من به این کار نیاز دارم.قول میدم که کارم مورد قبولتون باشه.
    _من کاره ای نیستم دستور ریاسته.اگه خیلی اصرار دارین تشریف ببرین با خود حاج آقا محسنی صحبت کنین.




    با استرس در زدم و وارد اتاق ریاست شدم.
    یه آقای پنجاه و چند ساله ی ظاهرا مذهبی و متشخص لم داده بود به صندلی و سرش تو پرونده ای بود که روی میز بود.
    با صدای لرزون سلام کردم.
    _سلام و علیکم.
    +عذر میخوام.من برای استخدام اومدم.سابقه کار ندارم و آقای میلادی گفتن نمیتونم استخدام شم و سابقه کار لازمه ی استخدام شدنه.
    _بله خب آقای میلادی درست گفته برای استخدام باید سابقه کار داشته باشین.
    کم مونده بود گریه کنم.هرجور شده باید رضایتشو میگرفتم.
    +ببینید آقا من به این کار نیاز دارم.اگه نتونم اجاره خونه رو بدم صابخونه بیرونم میکنه و آواره کوچه خیابون میشم.منم جای دختر شما.شما راضی هستین یه دختر مجرد بی کس و کار آواره بشه؟
    یه نگاه بهم کرد و چند ثانیه تو چشام زل زد.
    _برین پیش آقای میلادی کارای استخدامتونو انجام بده.باهاش تماس میگیرم و سفارشتونو میکنم.
    کلی ازش تشکر کردم و رفتم بیرون.




    سه ماهی میشد این شرکت مشغول کار بودم.شکر خدا حقوقم هم کفاف اجاره خونه رو میداد هم خورد و خوراکمو.
    بدترین خبر برام این بود که صابخونه گذاشته رو اجاره خونه و پول پیش.
    حتی اگه هیچی نمیخوردم باز نمیتونستم با حقوقم پول خونه رو جور کنم.
    با حاج آقا محسنی صحبت کردم که اضافه کار بمونم و اونم قبول کرد.خدا خیرش بده خیلی آدم خیرخواه و خداشناسی بود.اگه نبود معلوم نبود الآن آواره کجاها شده بودم.




    +دختر نمیای؟
    _نه خانوم وکیلی ‌شما برین من یه نیم ساعت کار دارم بعدش میام.
    پاییز بود و روزا کوتاه و کوتاه تر میشد.
    هوا داشت کم کم تاریک میشد.
    بسه دیگه بقیشو فردا انجام میدم.
    روی میزمو مرتب کردم و آماده رفتن شدم که...
    صدای حاج آقا محسنی
    _خانوم رضوانی ‌هنوز نرفتین؟
    +عه سلام.نه حاج آقا یکم کار داشتم الآن میخواستم برم.
    _بسیار خب.تشریف بیارین اتاق بنده این صورت حسابای رو میزو داشته باشین فردا وارد سیستم کنین.


    داخل اتاق شدم و روی میزو نگاه کردم.
    +حاج آقا کدوم صورت حسابو میفرمودین؟
    درو قفل کرد...
    دلم هری ریخت.
    _امشب میخوام تنتو باهام معامله کنی.
    هلم داد سمت دیوار.دستامو سفت گرفت و لباشو گذا‌شت رو لبام.
    هول شده بودم.سرمو تکون میدادم تا لبامو از لباش جدا کنم ولی بی فایده بود.
    دستشو برد رو سینه هام و از رو مانتو داشت میمالید.
    مانتومو جوری کشید که تمام دکمه هاش ریخت رو زمین.
    هلم داد رو میز و سوتینمو کتار زد.
    داشتم جیغ و داد میکردم شاید کسی صدامو بشنوه و به دادم برسه که یه کشیده ی محکم خوابوند رو صورتم و گفت اگه خفه نشی خودم خفت میکنم.
    تو چشاش هیچ اثری از رحم و مهربونی سابق که ازش دیده بودم نبود.
    جووووون چه هلوهای سفیدی خوراک خودمه
    افتاد به جون سینه هام و مثل گرسنه ها مشغول خوردنشون شد.
    قلبم میخواست از دهنم بزنه بیرون.خدایا این چه مصیبتیه.
    سریع شلوار‌و در آورد.حتی نمیخواستم هیکل نحسشو نگاه کنم.
    به زور شلوار و شرتمو کشید پایین.
    پاهامو به هم فشار داده بودم و داشتم التماسش میکردم که ولم کنه.هر چقدر قسمش میدادم بی فایده بود انگار کر شده بود.
    منو کشوند لبه میز.
    گره پاهامو به زور باز کرد و سرشو برد بینشون.
    زبونشو گذاشت رو کسم و مشغول لیس زدنش شد.انگار این مرد نمیخواست سیر شه.صدای لیس زدنش اتاقو پر کرده بود و به شدت برای من گو‌ش خراش و آزار دهنده بود.
    یه لحظه گرمی کیرشو روی کسم حس کردم که دوباره پاهامو به هم فشار دادم و التماسش کردم که نکنه تو.
    +من دخترم کثافت ولم کن.تو رو خدا ولم کن.من اینکاره نیستم.
    دستاشو گذاشت روی گلوم و محکم فشار داد.داشتم خفه میشدم.
    _ببین هیچ راه فراری نداری.یا مثل بچه آدم همکاری کن و خودتم لذت ببر یا...
    یه لحظه مکث کرد و گفت یا خفت میکنم
    خیلی ترسیده بودم.این حیوون وحشی دست بردار نبود.
    پاهامو باز کردم و دستاشو از رو گلوم برداشت.
    نفس عمقی کشیدم و چشامو بستم.
    کیرشو گذاشت رو کسم و داشت میمالید روش.با اینکار داشتم تحریک میشدم و احساس میکردم کسم هرلحظه خیس تر میشه.
    یه دفعه کیرشو هل داد تو کسم که هرچی در توان داشتم جیغ زدم.نفسم بالا نمیومد.دردو تا مغز استخونم حس میکردم.
    کشید بیرون و با مانتوم کیرشو تمیز کرد.
    دوباره کیرشو هل داد تو کسم و مشغول تلمبه زدن شد.
    بی صدا اشک میریختم و میخواستم زودتر این کابوس تلخ تموم شه.
    مشغول تلمبه زدن بود که یهو حس کردم داخل کسم داغ شده.آبشو خالی کرد تو کسم و مشغول تمیز کردن خودش شد.
    با زحمت بلند شدم و خودمو تمیز کردم و لباسامو پوشیدم.
    _ببین باهام راه بیا سر تا پاتو طلا میکنم.هرچی بخوای در اختیارت میزارم.تا آخر عمرت تأمینت میکنم و........
    بدون هیچ حرفی سریع از شرکت زدم بیرون.
    پیاده سمت خونه راه افتادم.لای پام هنوز داشت میسوخت.
    تموم دنیا رو سرم آوار شده بود.
    تو راه خونه به هزارتا راه خودکشی فکر کردم.
    رسیدم خونه و خودمو انداختم رو تخت یک نفره ی اتاقم و زدم زیر گریه.
    یاد آوری لحظاتی که زیر اون کثافت بودم و حریصانه تنمو چنگ میزد تموم دنیا رو رو سرم آوار میکرد.
    یه دوش گرفتم؛چندتا قرص خواب آور خوردم و رو تخت دراز کشیدم و بلایی که سرم اومده بودو مرور کردم.
    از خودم حالم به هم میخورد.نه از خودم و اون کثافت نههههه از همه چییییی حالم به هم میخورهههههه
    یه مشت قرص جمع کردم تو دستم و میخواستم از این کابوس فرار کنم.
    اشکام سرازیر شد و قرصا رو پرت کردم کف اتاق.
    نه دختر تو نباید الآن بمیری
    آره من خودم باید ازش انتقام میگرفتم.
    پس فردا باهاش قرار میزارم و چاقو رو میکنم تو شکمش و شکمشو پاره میکنم و بعدشم خودمو میکشم.
    ولی اگه نشد چی؟اگه فهمید چی؟
    دختر اون بالاخره مرده و زورش زیاده.چاقو رو از دستت میگیره و مثل سگ کتکت میزنه.
    سرگرم رویاپردازی بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.




    با هزارتا بدبختی چهارتا قرص سیانور گیر آوردم.میگفت 200 میلی گرمش مرگ آدمو قطعی میکنه.
    زنگ زدم به محسنی و گفتم که قبول کردم پیشنهادشو و میخوام ببینمش.ازم خواست برم خونش و منم بعد کمی بهونه گیری قبول کردم.
    آره خودشه دوتا سیانورو میریزم تو آبی شربتی چیزی به خورد اون میدم دوتا هم خودم میخورم و خلاص.




    شرت و سوتین مشکیمو پوشیدم.چون پوستم سفیده ست مشکی خیلی بهم میاد.ساپورت مشکی با یه جفت پاشنه بلند انتخاب بعدیم بود.
    نشستم جلوی آینه و با یه آرایش غلیظ و یه ادکلن تلخ آماده رفتن شدم.




    تو راه نگاه سنگین مردای مختلفو رو خودم حس میکردم.چقدر این کثافت قی آلود آزار دهنده بود.
    رسیدم جلوی در و آیفونو زدم.
    _بیا بالا.
    اومد استقبالم.
    _اوووف عجب تیکه ای شدی.
    با یه خنده جوابشو دادم.
    دعوتم کرد بشینم رو مبل.
    _خب خانوم خانوما.مثل اینکه سر عقل اومدی.
    +تو زن و بچه نداری؟
    _نه.حاج خانوم پنج سال پیش فوت کرد.یدونه تک پسر دارم که آمریکا مشغول تحصیله.بیخیال اینا.تصمیمتو گرفتی؟مال من باش تا کیف دنیا رو بکنی.
    +من کیف دنیا رو بکنم توام منو بکنی نه؟
    یه لبخند تنفرانگیز زد.
    _بالاخره دیگههه.از همون روز اول که اومدی واسه استخدام گلوم پیشت گیر کرده بود.چقد دلم میخواست ببینم چی پشت اون لباس قایم کردی.نمیدونی وقتی راه میری اون کون گندت چه دلبری میکنه.
    چقد تنفربرانگیز بود این شخص.
    برای اینکه نفسشو ببرم لحظه شماری میکردم.
    +باشه ولی باید قول بدی بعدا صیغم کنی و از نظر مالی هم تأمینم کنی.
    _ای به چشم.بریم اتاق که میخوام کلی از خجالتت در بیام امروز.


    راه افتادیم سمت اتاق که تو راه داشت کونمو میمالید.
    وارد اتاق شدم.مانتو و تی شرت زیرشو در آوردم و رفتم رو تخت.
    چشاش داشت از حدقه در میومد.
    _چه کص سفیدی سیخ بزنم امروز جوووون
    لخت شد و دستشو کشید رو کیرش و گفت شروع کن
    رفتم سمت کیرش که گفت دست نگه دار.حیفه اون رژ لبتو مزه نکنم.لباشو گذاشت رو لبام و مشغول لب گرفتن شدیم.
    لباشو جدا کرد و سرمو فشار داد سمت کیرش.
    چشامو بستم و کیرشو کردم تو دهنم و مشغول خوردنش شدم.حالم داشت به هم میخورد یه طعم شور مزخرف حال به هم زن داشت.
    _آها توله این شد یه چیزی
    هلم داد رو تخت و لباشو دوباره گذاشت رو لبام و یه لب کوتاه گرفت.سوتینمو در آورد و مشغول مالیدن سینه هام شد.گردنمو لیس میزد و تمام تنمو لمس میکرد.اجازه نمیداد هیچ برجستگی از زیر دستش در بره.
    زبونشو گذاشت رو سینه هام و با ولع مشغول خوردنشون شد.
    ساپورتمو کشید پایین و شرتمو در آورد.
    چند لحظه به کسم خیره شد.
    سرشو برد بین پاهام و شزوع کرد به بو کردن کسم.
    _اوووممم بوی کست مستم میکنه.
    شروع کرد به لیس زدن کسم که منم آه و ناله هامو شروع کردم.هول هولکی و تندتند داشت کسمو میخورد.
    وای دختر.داری چه غلطی میکنی.الآن باید خفش کرده بودی.این کثافت تو رو تبدیل به یه جنده کرده و تنتو در اختیار گرفته.
    کیرشو تا گذاشت رو کسم و آروم کرد توش.خیمه زد روم و سینه هامو تو مشتش گرفت و فشار داد.شروع کرد تلمبه زدن داشتم ناله میکردم و اونم داشت قربون صدقم میرفت و محکم تر تلمبه میزد.
    _جووون این کس تنگ مال خودمه.نگاه کن دارم کس سفیدتو جرش میدم جنده خانوم ببین داری زیر کیرم دست و پا میزنی
    از کلماتی که مجبور بودم بشنوم بیزار بودم و میخواستم سر به تنم نباشه.میخواستم بیشتر تحریک بشه و زودتر آبش بیاد تا نقشمو عملی کنم.
    چشاشو بسته بود و سرمست از تصاحب بدن من تو آسمونا سیر میکرد و تن لشش خیس عرق بود و من بعد از شنیدن حرفاش بی اختیار اشک میریختم.
    مغرور از اینکه یه دختر بیست و چندساله ی دست نخورده رو صاحب شده بود و داشت با تموم قدرت تو کسش تلمبه میزد.
    کیرشو کشید بیرون و دراز کشید روی تخت
    _بیا بشین روش ببینم چطوری از کیر بکنت سواری میگیری
    +چشاتو ببند که هم بیشتر لذت ببری هم من خجالت نکشم
    _جنده چه خجالتی تو جنده ی خودمی میفهمی؟از این به بعد همیشه باید زیر این کیر آه و ناله کنی
    چشاشو بست...
    مصمم بودم که اجازه ندم دیگه لحظه ای چشاشو باز کنه.
    بالشتو گذاشتم رو صورتش و با تمام قدرت فشارش دادم.
    با گریه و نفرت داد میزدم
    من جنده نیستم کثافت خفت میکنم نابودم کردی نابودم کردی نابودم کردی
    دیگه دست و پا نمیزد ولی من هنوز داشتم با تمام قدرت بالشتو رو صورتش فشار میدادم تا نفس کثیفش دنیا رو بیشتر از این آلوده نکنه.
    بالشتو از رو صورتش برداشتم و با دیدن چشای بستش و نفس قطع شدش مثل دیوونه ها قهقهه میزدم.
    قرصا رو از تو کیفم در آوردم و هرچهارتاشو قورت دادم.
    بدنم سرد شده بود و احساس میکردم عضلاتم فلج شده.
    سرمو بی اختیار گذاشتم رو زمین و چشامو بستم.
    صدای لالایی مادری که سالها پیش از دست داده بودمش تو گوشم زمزمه میشد:
    لالا کن دختر زیبای شبنم
    لالا کن روی زانوی شقایق
    بخواب تا رنگ بی‌مهری نبینی
    توو بیداریه که تلخه حقایق
    تو مثل التماس من می‌مونی
    که یک شب روی شونه‌هاش چکیدم
    سرم گرم نوازش‌های اون بود
    که خوابم برد و کوچش رو ندیدم
    حالا من موندم و یه کنج خلوت
    که از سقفش غریبی چکه کرده
    تلاطم‌های امواج جدایی
    زده کاشونه‌مو صد تکه کرده
    دلم می‌خواس پس از اون خواب شیرین
    دیگه چشمم به دنیا وا نمی‌شد
    میون قلب متروکم نشونی
    دیگه از خاطره پیدا نمی‌شد
    صدام غمگینه از بس گریه کردم
    ازم هیچ اسم و هیچ آوازه‌ای نیست
    نمی‌پرسه کسی هی! در چه حالی؟
    خبر از آشنای تازه‌ای نیست
    به پروانه‌صفت‌ها گفته بودم
    که شمعم میل خاموشی من نیست
    پرنده رو درختم آشیون کن
    حالا وقت فراموشی من نیست


    تو مثل التماس من می‌مونی
    که یک شب روی شونه‌هاش چکیدم
    سرم گرم نوازش‌های اون بود
    که خوابم برد و کوچش رو ندیدم...


    نوشته: Saman.rt

  • 30

  • 9




  • نظرات:
    •   general_bu
    • 6 ماه،2 هفته
      • 4

    • تیپ زدی ک بری یارو رو بکشی؟؟ مگه پیکی بلایندرزی؟ (hypnotized)


    •   شاه ایکس
    • 6 ماه،2 هفته
      • 8

    • اول سکس طرفین با لطافت لباس همو در میارن اخرش هرکی لباس خودشو میپوشه همین ثابت میکنه تو ایران هرکی کمکت میکنه میخواد یه جوری بگادت!!!!


      وسطش حاج اقا محسنی رو دعا کردی گفتی خدا خیرش بده اگر نبود معلوم نبود الان کجا بودم اخرش کشتیش خودتم مردی؟ اون تیکه دعای خیر اخرش بی معنی میشد باید میگفتی همیشه فکر میکردم چه ادم خوبیه و...........


    •   MFM_iran
    • 6 ماه،2 هفته
      • 2

    • خب آقا سامان لااقل منبعی که داستان و ازش کپی کردی مینوشتی که ما فکر نکنیم خواستی خدای نکرده مارو گول بزنی بعد یه چیزی دیگه اون RT آخر اسمت یعنی چی؟ رادیوگرافی تست منظورت؟ حداقل مینوشتی samaneh. Rt
      که باور کنیم خاطره ی خودته اسمتم مثلا سمانه رضوانی تهرانی


    •   shureshy
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • خوب بود جز اون قسمت ک مردو کشتی امیدوارم داستانای بهتری ببینم ازت


    •   Koshti.pars
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان دو قطبی هستش یه قطب احساسی یه قطب ....
      من رای ممتنع میدم


    •   lezatbebarim
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • قشنگ بود اما تا حدودی تلخ و غیر منطقی، ولی خوشم نیومد از پایانش میتونست زیبا باسه چون وقتی داستان هست بهتره آخرش زییا تموم بشه اون واقعیت هست که زیبا نمیتونه باشه و زندگی ما انسانها پر شده از وقایع تلخ و شیرین ولی داستان میتونه زویایی و تخیلی لذت بخش بشه حالا فقط یک موضوع توی این داستان روایت مننده یا همان راوی کاراکتر اصلی که داره داستان و برای خواننده تعریف میکنه در پایان حذف میشه که این جالب نیست بهتر بوذ حداقل داستان و از زبان اول شخص ضرب تعریف میکردی و با گوش دوم شخص تقسیم میشنیدی !!!!خخخخخ ببخشید شوخی کردم من نظر شخصی خودم و گفتم البته که بهتر بود از زبان دیگری تغریف میک شاید اینطوری در پایان هم این قهرمان داستان را با خودکشی بی ارزش نمیشد بهتر بود البته این حس بخاطر احساس همدردی هست که با خواندن داستان بمن دست داده باعث شد نپذیرم که پایان زندگی این کاراکتر داستان که نمونه های مشابه زیادی در جامعه خودمان هم دارد با خودکشی و قتل سرنوشتی تلخ و برایش در نظر بگیرید ، اما متشکرم چون لذت بردم و سپاسگذارم که زحمت کشیدی و نوشتی ، لایک بعدی و تقدیم شما و داستان شما میکنم باآرزوی سلامتی برای خودتان


    •   m...h...a...
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • بد نبود ولی آخرشو میتونستی بهتر بنویسی..اگه میگفتی با چاقو زدیش و بعدشم خودتو به پلیس معرفی کردی شاید بهتر میشد...موفق باشی..


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • غمگین بود لایک


    •   royaei
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • چه داستان خوبی نوشتی ؛
      عالی بود ؛
      این جور داستانها فقط داستان نیست یجواریی درسه ؛
      باید عبرت گرفت ؛
      باید ترسید از گرگهایی که سره راه آدم قرار میگیرن و خودشون رو جوره دیگه ای نشون میدن ؛
      خیلی خوب بود ؛
      فقط ای کاش یه کوچولو از گذشته خانوم رضوانی میگفتی که چجوری و چطور تنها شده و تنها زندگی میکنه ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 6 ماه،2 هفته
      • 4

    • این داستان رو قبل مرگ نوشتی یا بعدش؟؟؟؟خخخخخ
      شوخی کردم سامان جان عالی بود و واقعا حال کردم.واقعا بی انصافیه تو یه شب چند تا داستان قشنگ آپ بشه و یکدفعه چند روز هیچ داستان خوبی آپ نشه و ما بمونیم و داستان چوچول و زیارت.
      ممنون بابت وقتی که گذاشتی.
      لایک ۱۳ تقدیمت.
      مطمئن باش حقت خیلی بیشتر از ایناس و از خیلی از داستانا که لایک بالایی گرفتن بهتر نوشتی ولی چه کنیم که همه جا باند بازیه.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 6 ماه،2 هفته
      • 4

    • بعد یه پیشنهاد دوستانه بنظرم داستان رو اگه از زبان دختر نمینوشتی بهتر بود و نمیدونم چطوری بگم شاید بشه گفت از زبان شخص سوم یا روایتی.بزار مثال بزنم مثه داستانه سکس باستانی.جوری که یک نفر داره تعریفش میکنه.اینطوری دیگه من نمیتونستم بپرسم قبل مرگ نوشتی یا بعدش.
      ولی بازم کارت عالی بود


    •   بچه-ای-خوب
    • 6 ماه،2 هفته
      • 2

    • ما میایم اینجا داستان بخونیم کمی از مشکلات فاصله بگیریم، اما افسوس همش غم نامه و چس ناله میخونیم.
      کیرم بهم گفته اگه ایندفعه بری سراغ لبتاپت و سایت شهوانی رو باز کنی برای همیشه با من قهر میکنه!


    •   Nikolfidas
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسک*ش جفنگ گو تو دختر بودی دست نخورده بعد امد زد تو کست ابشو ریخت تو کست خوب قبل از مردنت قرص اورژانسی میخوردی بچه را با خودت نبری تو اون دنیا کس ملخ تو واقعا مخاطبتو چی فرض کردی


    •   qwee021
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود مناسب برا جق زدن نبود ولی خوب بود خدا بیامرزتت!!
      خدا رحمت کنه مادرتو چ لالایی ادبیی برات میخوند تست استعاره ی ادبیات کنکور ازین شر بود...


    •   darya54
    • 6 ماه،2 هفته
      • 3

    • داستان قشنگ و‌جذابی بود.اما ریتم داستان یهو تند و با عجله شد.
      من هم مثل دوستان عقیده دارم وقتی قراره قهرمان داستان حذف بشه بهتره داستان از زبون راوی یا سوم شخص روایت بشه.
      جالب هم بود که لالایی که مامانش براش بیست و‌چند سال پیش میخونده ار شعرای دو سه سال پیش علی زند وکیلی هست!
      قلمتون مانا
      موفق باشید


    •   Sexybreasts
    • 6 ماه،2 هفته
      • 2

    • in qsmto k khondm fhmidm k.sto bar bad dadi aSasiii
      +ببینید آقا من به این کار نیاز دارم.اگه نتونم اجاره خونه رو بدم صابخونه بیرونم میکنه و آواره کوچه خیابون میشم.منم جای دختر شما.شما راضی هستین یه دختر مجرد بی کس و کار آواره بشه؟
      injaye kaRo eshtbah krdi
      choNke hicH gorBei maHze reZaye khoDa mosH nmigiRe oNm to iran (rolling)
      koLn daStan soUti ziad dasHt
      شرت و سوتین مشکیمو پوشیدم.چون پوستم سفیده ست مشکی خیلی بهم میاد.ساپورت مشکی با یه جفت پاشنه بلند انتخاب بعدیم بود.
      نشستم جلوی آینه و با یه آرایش غلیظ و یه ادکلن تلخ آماده رفتن شدم.
      mage mikhay Bri pisHe bfet k set sexy poshidi
      ??? (rolling)
      liKe (rose)


    •   bokon_18cm
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • این چه پخی بود نوشتی کسکش ذهن تخمی


    •   Saman.rt
    • 6 ماه
      • 2

    • رفقا
      داستان رو بنده با یه خانوم دیگه نوشته بودیم که بخش عمده ایش رو به خاطر حس های دخترونه ای که متناسب با موضوع داستان بود ایشون نگارش کردند.
      بابت لایک ها و نقدهای مؤدبانه و به جاتون ممنونم.


      کسایی هم ک فحاشی کردن میتونن بابت بد بودن داستان از حقوق داستان نویسی بنده کم کنن!!!
      فحاشی یه سری چیز جدیدی نیس و تا بوده همیم بوده.بالاخره قابل درک هست که یک نوشته نسبتا طولانی موردپسند هرکسی قرار نگیره و با سلایق همه تو یه راستا نباشه ولی نقد بدون توهین رو برای همین جاها گذاشتن.
      متاسفانه من حوصله دونه دونه گزارش کردن فحاشی ها به ادمینو ندارم.


      کسی ک داستان مینویسه اینجا نه بابتش از کسی پولی دریافت میکنه یا چیز به خصوصی؛که در صورت اینکه داستانش با سلیقه شما همخونی نداشت با فحاشی بپرین بهش


      تشکر بابت لایکا و نقداتون


    •   Saman.rt
    • 6 ماه
      • 1

    • جلوی اسم نویسنده کنار اسم بنده بعد "و" یه اسم دیگه هم بود ک نمیدونم چرا نوشته نشده! شاید ب خاطر اینکه اکانتم دیلیت شد!


      البته قبلشم نبود فک کنم :|


    •   Nikki8
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • خدا رحمتت کنه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو