پایین، توی یه سوراخ

1399/10/29

توی لاستیک های زیادی که روی جاده تکون می خورن صدای سنگ ها بلند نمی‌شه. زنی توی صندلی کناری برای دوستش توضیح میده. اتوبوس قلب شب رو میشکافه و به سمت کیر سر می خوریم همه روی نقشه ی ایران. امسال، بخار شیشه روی دست ها و سال هایی که ریختیم دور. پیاده می‌شم. توی راهروی ورودی رستوران بین راهی داد می زنم سر یکی پشت تلفن. پول دو دقیقه ی دیگه قراره توی کارت سبز رنگ وسط پارچه ی جین خوش کرده جا باشه و حالا توی جای تاریکی از محوطه ی پشت رستوران وسط چمن و خاک و گل پیرزن صندلی جلویی کیر منو توی دهانش کرده. به ترکی چیزی میگه و نمی فهمم. فقط سر تکون میدم. شاگرد راننده صدام می زنه میگه بیا سوار شو. می‌بینه مارو. بعد توی ایست بعدی می بینم صندلی زن خالیه و شاگرد راننده نیست‌. سه صبح شده که من رو از اتوبوس میندازن بیرون. اتوبوس روی جاده گوز گنده ای تحویل من و دنیای پشت سرم و دوروبرم می‌ده و میره. حالا می ایستم کنار جاده. مستقیم. نه. قبل پیاده شدن داد زده بودم:" برو بابا کیرمم نیستین‌". مشخص نیست. هنوزم نه. حالا توی مسیر داریم با پارس سفید رنگی میریم. " همیشه همینطوری سفر می‌کنی!؟ نمی ترسی؟!". مسخره است. بعد از این همه راننده ی زن دارم با یه راننده ی مرد سفر می کنم. ساعت ۴ صبح شده که میگه بیا برون من می خوابم. میرم می شینم پشت فرمون. شروع میشه. توهمات رانندگی درشب. از کنار گروهی از زامبی های شبگرد توی جاده رد می شیم. داریم از کنار درخت های شیطانی توی جاده رد می شیم. توی جایی می زنم کنار. ایستادم و دارم سرپا می شاشم. نسیم سرد کوه ها می خوره به کونم. ساعت پنج صبح شده که زدم کنار و حالا دو نفری خر و پف می کنیم. ساعت هفت صبح شده که توی نور آفتاب تخم مرغ ها رو لقمه می‌گیرم. نه اصلا. هیچ میلی به این که یکی سرپا یا خوابیده یا هرجوری‌کیرمو بکنه توی دهن ندارم. میرم ماشین بعدی. حالا نزدیک به شهریم. دوماه دور بودم‌و خسته ام. ساعت هشت شب فرداست. رد می شم از کوچه ها رد می شم از خیابون های دلتنگ. رد می شم‌از بوی دریا. حالا توی مسیر درستیم. راه رفتن بهتر از نشستن یجاست انگار. ساعت ده شب شده که می‌رسم. ساعت یازده توی ماشین سیاه رنگی داریم توی جاده سر خوران‌می‌ریم‌جایی نامعلوم. کلید میندازم و میریم باغ. ساعت دقیقا چنده!؟ نمی دونم. چقدر خسته ام. چقدر خوابم میاد. ساعت دو نیم شب شده و همه جا ساکته. خیابون ها خر پر نمی زنه. راه می رم. ساعت ده صبح فرداست. یکی ساک زدن رو کنار گذاشته و خوابیدم. ساعت چنده!؟ توی سالنی به زنی میگم اصفهانی ها همه همینطوری ان. خسته میشم. از همه ی حرف ها خسته می شم. کی بریم بزنیم حسابی توش. ساعت ۵ صبح شده توی پیام ها یکی می‌نویسه که می خوام بخوابم. خسته ام. الان کجاییم!؟ از ماشین سیاه پیاده می شم. نترس نه. اینارو میگم. سرعت زیاد همه چی رو آهسته می کنه. ساعت دو شب شده و نمی دونم کجام. یکی توی ماشین داره دست هاشو توی لباسم می بره تو. یهو به خودم میام. " چیکار می کنی!؟". ساعت سه شب شده و خوابیدم. ساعت چنده الان!؟ خاله ام میگه بیا برات صبحونه درست کردم. ساعت ۱۱ ظهر شده ته قابلمه رو در آوردم و به جواد می گم که پارادوکس دختر بازها من رو گرفته حالا. چی‌میشه بزنیم بیرون. پشت سرم رو نگاه نکنم. ساعت چنده!؟
دوازده روز بعد نوک خروس هارو چیدن و ما ایستادیم نگاه می کنیم. مرد فروشنده میگه که اینا بهترینن. خسته ام. فاطمه توی بغلم جابجا میشه و میگه که اون گفته رفاقتو باهات به هم بزنن. " تو خودت خبر نداری. همه ی مردها از تو بدشون میاد. به روت نمیارن". ساعت هشت شبه که میرم بخوابم. مادرم نیست. ساعت هفت صبح دوازده روز بعد که از لای کرکره های قهوه ای رنگ صورت خسته ای رو می بینم. میرم بخوابم. ساعت چنده!؟ توی کادر یکی می نویسه برام که چشم هام رو نمیگم ولی دست هام لاغر و سفیدن و موهام مشکی. قلبی قایم شده توی سیاهی. توی دستگاه پخش ماشین آهنگی پخش میشه که من رو یاد پسر خاله ام میندازه. حالت استفراغ دست می‌ده بهم. داد می زنه یکی توی نادری که دارم بالا میارم. یکی توی بیمارستان به من میگه که همه چی درست شده. به زنی توی تلفن دارم میگم که نخیر. معنای دیوانگی مدت هاست‌ عوض شده. حالا داریم می رقصیم. حالا به زنی که توی سیاهی نشسته بود میگم که لباس هاتو در بیار. بیا روی تخت. یکی روی لبه ی تخت نشسته. ساعت چنده که یکی توی صورتم میگه که من زیادی خسته ام و باید بخوابم. لباس‌هامو در میارم. کجا بگم که تنهام!؟ کجا بگم که رها شدم. کجا می تونم بگم که گله من رو پشت سر گذاشت و رفت. و البته شکار و دندان های بزرگ همینن. ساعت هشت شب شده که یکی توی خیابون اسمم رو صدا می زنه. انگار آشنای یکی هستم و دلم خوش میشه. ساعت ده شب شده که سیگار می کشم و تهش رو میندازم دور. ماشین توی در میره تو. مریم‌میگه" نه. نه.‌ نمی‌دونست. تو هم زیادی دردسر درست می کردی". ساعت هشت شبه که یکی جواب سلامم رو نمیده و تمام قلبم می‌خواد از توی دهانم بزنه بیرون. ساعت ده شب شده که دارم روی موتور میرم توی سیاهی شب. خیابون ها خوابیدن و توی گوشم صدایی پخش میشه. به یکی میگم که نه اگه روی پای خودم نباشم احساس می کنم بمیرم بهتره. صدای باد میاد روی تپه ها. صدای سرزمین خسته ای روی دلوار. حالا توی دریا ایستادم و ساعت رو نمی دونم. زنی به انگلیسی چیزی‌میگه و منم جواب میدم. ساعت ده صبح روشنی هست و توی کوه وسط صدای پرنده‌ها دارم ته کس زن رو در میارم. ساعت هشت شب شده که مهسا زنگ می زنه میگه نه امشب نه. ساعت یازده شده که از خستگی خوابم میگیره و توی راهرو چرت می زنم تا برسم به تخت. داییم زنگ می زنه میگه هدی گفته تو بودی. ساعت یازده شب شده خالم توی تخت خواب توی گوشم میگه" همیشه همینطوری بود". ساعت یازده شب شده و اینقدر خسته ام که دلم میخواد بمیرم. تمام بدنم درد می کنه و زنی با چشم هاش میگه گاوچرون ها خسته ان. میرم می خوابم. به یکی می‌نویسم که کسی من رو دوست نداره. کسی من رو نمی خواد و نمی خواسته. فقط وقتی توجه نمی کردم همیشه دنبالم می‌دویدن. ساعت سه شب شلوغه و نمی دونم چرا. نه هیچکسی برای گریه کردن روی شانه و نه جایی به اسم خانه. نه زن ها و نه مردها. ساعت سه شب شده که چرخه ها عوض می شن. حوصله ام سر رفته. این تنهایی رو بگیر و ببر. این کیر رو در میارم و سپیده روی صورتش می کشه و میگه همون اول میدادیش بهم. توی سرم تکرار میشه" اگه نتونم خودم باشم بهتره بمیرم “. حالا یکی توی تلویزیون داره از مصرف میگه. از اینکه چقدر بد می شد. و ساعت ده شب شده و زنی همسن مادر بزرگم توی خونه ای تاریک کیرم رو ته حلق کرده و میگه مگه ما پیرزنا دل نداریم!؟ رها می‌کنم. میدم بره. همه چی رو. خسته ام. میگیرم می خوابم. خسته تر از این صحبت ها. ساعت هفت عصر شده و تمام دلم برای سحر تنگ میشه.” فقط بکن". و البته عشق توی درهای بسته ی شب از من فرار می کنه. حالا نیویورک توی شب رو نگاه می کنم. زنی توی تخت خواب تکون می خوره. شروع میشن خاطرات. شروع میشن دل پریشی غربت. " کجاییم!؟ چطوری شد اومدیم اینجا!؟". یادش نمیاد که قدم به قدم رویا چیدم توی سر. یادش نمیاد. قلبم هزار تیکه میشه و توی دست های هم گم‌می‌شیم. حالا نشستم لبه ی تخت. بالاخره آزاد شد!؟ دایره ای نارنجی توی شکمم باز میشه. نور میزنه بیرون. صدای شهر. آژیر. منهتن خوابیده. " شما همینطوری اینجا نشستین". دیگه چی بلدم. زنی با موهای فر روی کیرم بالا پایین میشه و می خواد آبم بیاد که داد می زنم. بچه هام، نسلی رو می فرستم توی سرزمین ناشناخته ی زنی از زبان و رویاهای دیگر. انگار آبم رفته باشه توی سیاهی ها و چراغ به دست فرزندم راه رو باز کرده باشه. زنی توی تاریکی کیرم رو توی حلقش برده. حالا از دروازه ها باز شدن. علی توی پارک ایستادیم که میگه پس تو هم زن رو فهمیدیم. شروع میشن خاطرات. زنی به من میگه با نفرت که دوست داشتی الان اینجا بودی. اینجا. می اومدی اینجا. و تنم توی دهان زنی بزرگ و بی رحم خورده میشه. کیرم دستی دورش میره و حالا چشام رو بستم. خسته ام. خوابم میاد. می خوابم. ته یه سوراخم. مزه ی دهنم چیه وقتی زهرا توی آشپزخونه دور از چشم شوهرش کونش رو طرفم گرفته و با حشر سالیان شلیک می کنه!؟ توی چشم ها چه می خونم!؟ " اگه گیرم بیافتی می‌کنمت که بمیری. کیرت مال منه". توی حمومی خوابیدم زیر آب. کیرم توی دهان یکی خورده میشه که نمیشناسمش و خسته ام. ته یه سوراخم. احساس بسیار کوچیک بودن می کنم. نه نمی خوام احساسش کنم. ته پایین توی یک سوراخ. لیوانی از شب با پالپ ستاره ای. روحم رو از دست میدم. ته یک سوراخ. احساس بسیار کوچکی. خسته ام. ساعت چنده!؟ کنترلی ندارم. قدرت.

نوشته: کایوگا


👍 5
👎 10
14501 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786965
2021-01-18 00:54:03 +0330 +0330

یادش بخیر می رفتیم برا نمره مثلا تحقیق می گرفتیم از کافی نت،اون یابو هم بدون چک کردن فونتو چپو راستی و بهم ریختگیه متن، پیرینت می گرفت می داد به ما!

منه از خدا بی خبرم می بردم می دادم به معلمم ،اونم ندیده یه مثبتی،نیم نمره یه نمره به ما کمک می کرد!

پ.ن:نه ناموسا چی نوشتی؟! 😒

5 ❤️

786989
2021-01-18 01:51:58 +0330 +0330

😏
من‌ چی به تو بگم آخه؟
بیخیال همشهری زشته والوو ناراحت میشم کسی فحش ت میده فشار رو مخم میاد ولی حق دارند آخه این و داستان قبلی چی بودن؟. …
چون واقعا اون بار وقتی اون جور بد با تو حرف زدم و بعدش بی حد و اندازه ناراحت شدم (((بخاطر شیرازی بودنت))) این بار هیچ ولی اینجور دوباره نوشتی بلاک میشی که چیزی نخوام بت بگم

1 ❤️

786993
2021-01-18 02:02:43 +0330 +0330

عجب جان به تخمم بلاک‌کن. کون کی باشی تو .

0 ❤️

786995
2021-01-18 02:04:30 +0330 +0330

ساقیتو باید از ناف گایید😑😑😑

1 ❤️

787005
2021-01-18 02:35:10 +0330 +0330

نمی دونم هنوز که چرا تلاش برای بامزه بودن اینقدر پر طرفداره

0 ❤️

787006
2021-01-18 02:39:51 +0330 +0330

کایوگا باز تو داستان نوشتی!
اخه کصخل چی مینویسی
من اومدم. اون منو کرد. دیگه نکرد. دوباره کرد.
والا من الان بهتر از تو نوشتم

3 ❤️

787015
2021-01-18 02:59:48 +0330 +0330

باز این کسخول اومد با شیش و هشتش یابو اینجا محفل شعر و ادبیات نیست

2 ❤️

787026
2021-01-18 04:06:39 +0330 +0330

میکاسا نور روشنی روی اینجا
اگ هرچند از تاریکی ها صداتو می شنویم
عجیبه اون‌ هماهنگی خیلی هم

1 ❤️

787047
2021-01-18 07:29:13 +0330 +0330

فاقد جذابیت بود یعنی نتونستم درک کنم داستانتون رو
البته بخاطر زحمتتون دیس هم نکزدم
کلا ادبیات داستانی شما گسیخته و قلمتان بی هدف هست

5 ❤️

787051
2021-01-18 07:45:05 +0330 +0330

بوف کیر

2 ❤️

787054
2021-01-18 07:58:38 +0330 +0330

انصافا همون دو خط اول رو نتونستم بخونم گل زدی نوشتی چی نوشتی معنی نمیداد هرکار کردم

4 ❤️

787072
2021-01-18 10:57:34 +0330 +0330

عالیه

1 ❤️

787097
2021-01-18 16:30:03 +0330 +0330

هپی سکس قلم بی هدف یک حرف بی معنیه. چون اساسا قلم با هدف نیست، و قلم با هدف نداریم. هدف یعنی نیاز به انتها. حال اونکه نیاز به انتهای مشخص آزادی رو می‌گیره و یا توی اندازه های کوچک تقلیل می‌ده. پس فکر کنم نیاز هست بیشتر بخونی و بیشتر فکر کنی. قربانت

0 ❤️

787098
2021-01-18 16:30:47 +0330 +0330

اونیکه نوشته ترجمه کنین. از کامنتت خوشم اومد حال اونکه نه بدلیل تو به دلیل نیاز به ترجمه و فکر خودم. ولی با جمعیت سواری و ترس از رسوایی داری.

0 ❤️

787099
2021-01-18 16:31:33 +0330 +0330

اسموکر من برای نوشتن نیاز به گل ندارم. خوش باشی

0 ❤️

787100
2021-01-18 16:31:55 +0330 +0330

محمد قربانت. مرسی خوندی و فدایت

0 ❤️

787102
2021-01-18 16:32:44 +0330 +0330

انمی شما برو عقده هاتو ببر جای دیگه

0 ❤️

787108
2021-01-18 17:58:22 +0330 +0330

پخش وپلا چرت پرت چرندیات خزعبلات

2 ❤️

787118
2021-01-18 19:28:32 +0330 +0330

جای دیگه سوارخ ننته! تو کدوم سوراخش عقده هامو خالی کنم
شمام دیگه از ماریجوانا استفاده نکن و کاری نکن بکنمت چون پدوفیل نیستم بچه هایی مثل تورو بکنم!
بذار به زبون خودت بنویسم: کمی کمتر جق بزن.تریاک رو جایگزین ماریجوانا کن.جانی سینز رو الگویه خودت قرار بده.ایندت روشنه.کص مغز…

2 ❤️

787134
2021-01-18 22:56:42 +0330 +0330

تو اگر تخم داشتی که این همه عشق نمی کردی از نثار کیر طرف خودت و ناموست
مردک حیفه اسم شیراز رو ادم بی غیرتی مثل تو البته تو اطراف شیراز هم نیستی
بز چرون
بلاکی
هر کی کامنت گذاشته خوب گاییده ترو

1 ❤️

787135
2021-01-18 23:10:39 +0330 +0330

مادرت به عزات بشینه…من همون چهار خط اول رو که خوندم مغزم هنگ کرد…خودتم یبار میخوندی یه ویرایش معمولی یکردی لعنتی.
دیس

2 ❤️

787143
2021-01-18 23:54:54 +0330 +0330

نخوندم تا ته یاده ساعت گویا افتادم
دیگه ننویس

0 ❤️

787145
2021-01-19 00:09:17 +0330 +0330

سبک نوشتاری خاصی داری کایوگا، دوس دارم. نوشتن همچین سبکی هم ذهن خلاقی‌میخواد .
لایک بهت

2 ❤️

787248
2021-01-19 09:51:07 +0330 +0330

باز تو کسخول پیدات شد کسمشنگ اینجا انجمن شیش و هشت نیست یابو

0 ❤️

787290
2021-01-19 18:58:45 +0330 +0330

لطفا اینایی که لایک کردن یا گفتن خوب بود، برای ما هم بازنویسی کنن که بفهمیم چی بود.

0 ❤️

787317
2021-01-19 22:24:44 +0330 +0330

از همون اولش معلوم بود که گل زدی و چت کردی،پس کص ننت با این کصشعرا

0 ❤️

787366
2021-01-20 01:38:03 +0330 +0330

سپیده جون فدات.
گلی

0 ❤️

787382
2021-01-20 02:25:48 +0330 +0330

انمی زیاد گه می خوری. برو بزن اینجا زر نزن

0 ❤️

787445
2021-01-20 13:25:43 +0330 +0330

این چه کصشری بود؟؟؟؟؟؟؟؟

1 ❤️

787496
2021-01-20 22:47:03 +0330 +0330

ساعت چنده ساعت چنده ساعت چنده
همون ساعت تو کونت با این داستان تخمی

2 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها