پایین شهر

    من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که همه توش تحصیل کرده بودن خواهرم مادرم پدرم
    ولی من این وسط به گا رفتم
    خانواده پولدار من تو یه جایی زندگی میکردن به نام یاخچی آباد😐🤐🤐
    میدونم خیلی ها حتی اسمش رو هم حتی نشنیده باشین
    (منطقه ۱۶ تهران)
    منم که خیلی تحت تاثیر اون جا قرار گرفته بودم.
    یه پسر تو سن بلوغ وارد دبیرستان شدم
    یه مدرسه خیلی گوه که بچه ها گوشی میاوردن ... سیگار میکشیدن.... چاقو میکشیدن
    منم با ۱۶ سال سن خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم همش تو خونه داد میزدم حتی یه بار به بابام چاقو کشیدم و میخواستم ازش پول بگیرم....
    خلاصه اخاذی هام از بابام شروع شده بود
    با یکی از دوستام میرفتیم نازی آباد
    (نزدیک یاخچی آباد) من با یه تیپ خطر ناک وارد اون جا شدم رفتم تو یه لباس فروشی که قیافه صندوق دار خیلی جوونش نظرمو جلب کرد اولش ازم میترسید‌.. خلاصه هر روز به بهونه اون میرفتیم اون جا تا این که با خودم گفتم دیگه ارزش نداره رفتم خونه یه چند دست لباس نو برداشتم با یه مقدار پول
    رفتم یه جای خلوت لباس عوض کردم خونه ی یکی از دوستام رفتم حموم با یه گل و جعبه شیرینی رفتم خونه از خانوادم معذرت خواهی کردم اونا قبول کردن ولی خیلی با سردی که همینش منو عصبی میکرد اون روز چیزی نگفتم...
    فرداش رفتم همون مغازه یه شلوار برداشتم شمارو گذاشم لای پول دادم تحویل صندوق دار و رفتم
    شب خیلی منتظر پیام بودم ولی جواب نداد
    اینم بگم دیگه اون جوری قیافه خطرناک نزدم. فردا پیام داد....
    واسه چی شماره دادیو .... منظورت چی بودو... خیلی عصبی بود آرومش کردم
    بهش گفتم بیا پارک ۱۷ شهریور اون جا همو ببینیم
    دیگه حالا همرو نمیگم
    خلاصه باهاش دوست شدم و از اون دیوونه بازی های اول سال اومدم بیرون
    دیگه پسر خوبی شده بودم دیگه تقریبا عاشقش شده بودم
    یه روز تو یه خیابون خلوت وقتی حواسش نبود گونه هاشو بوس کردم
    خیلی خجالت کشید ولی خوشش اومد
    بعد چند وقت متوجه شدم که من پول تو جیبیم قطع شده و کمتر دارن بهم پول میدن رفتم خونه و به بابام گفتم
    با عصبانیت گفت تا وقتی یه دور لایه اون کتابتو وا نکنی هیچی بهت نمیدم
    دوباره داشتن منو به روزای اول برمیگردوندن....
    منم دیگه هیکلی شده بودم...
    از گردن بابام گرفتم پرتش کردم وسط خونه گفتم پول بده مامانو خواهرم اومدن گفتن ولش کن با مشت زدم تو صورت آبجیم بابام با ترس گفت برو از جیبم هرچقدر میخوای بردار منم برداشتم و موقع رفتن بهشون گفتم بهتره وقتی برگردم خونه نباشین رفتم بییرون...
    اسم اون دختره آرزو بود زنگ زدم بهش گفتم کجایی گفت تو مغازم گفتم الان میام پیشت رفتم پیشش مغازه که تعطیل شد باهم رفتیم بیرون
    پارک خیلی خلوت بود هی بهم میگفت دوست دارم منم ساکت مونده بودم
    داشتم به این فکر میکردم چرا یه دختر ۱۶ ساله باید فروشنده باشه بهش گفتم تو مشکل مالی داری مکث کردو گفت آره بهش گفتم تو چقدر حقوق میگیری گفت یک و دیویست گفتم دیگه نرو سرکار خودم بهت میدم ماهیانه قبول نکرد
    یه روز اس داد که من امروز سرکار نمیرم خونمون خالیه پاشو بیا...
    خواستم با یه کادو برم ولی خب پول نداشتم دوباره بابام رو تهدید کردم و ازش پول گرفتم یه مانتو واسش خریدم و رفتم در خونشون...😓😓😓
    یه خونه درب و داغون و رفتم تو و تا دید مانتو دستمه پرید بغلم ازم لب گرفت منم باهاش همراهی کردم تا دیدم داره با کیرم ور میره از بغلم اومد پایین حسابی واسم خورد بعد بهم گفت بکن تو کونم منم یه زدم درش متوجه شدم خیلی داره اذیت میشه ولی اهمیتی ندادم انقدر زدم تا ارضا شدم دیگه جزییات رو نگم رفتم خونه متوجه شدم بابام داره خیلی تلفن میزنه بعد یع مدت زنگ در خونمون رو زدن پلیس بود اومدن بالا مامانم ازم فیلم گرفته بودن وقتی به بابام چاقو کشیده بودم منو گرفتن و بردن کانون تعلیم و تربیت تا زمان دادگاه ولی بابام اومد رضایت داد
    ولی من آرمین....
    عصبی تر از هربار
    خسته تر از هربار
    جری تر از هربار
    تو اتاقم ولو
    درس هیچ
    مدرسه هیچ
    سینی های غذا
    که روم هم تلمبار شده و خورده نشده
    حدود دوماه بعد از اون محل رفتیم تهرانپارس
    من پایه دهم رو افتادم گوشیم گم شده بود...
    آرزو رو پیدا نمیکردم
    هرروز نازی آباد بودم در همون مغازه عذاب وجدان داشتم
    با خودم فکر میکردم که نکنه اون الان فکر کنه و فقط کردمش و ولش کردم من اون جا خیلی تغییر کردم ولی با پدر و مادرم اصلا حرف نمیزدم فقط با خواهرم اونا هم هرهفته یه ذره پول رو میز اتاقم میذاشتن و میرفتن تا این که با یه دختر جدید الان آشنا شدم ولی هیچی آرزو نمیشه
    امیدوارم اگه این داستان رو میخونه محو ببخشه
    ......
    خدافظ
    نوشته: آرمین

  • 1

  • 10




  • نظرات:
    •   totomn
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • جهان کوه است ما ندا
      سوی ما آرد نداها را صدا


    •   Abnabatam
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • سینی های غذا؟


      اما هیچ دختری تو قرار اول ساک نمیزنه مگه تنش بخاره :/


      راستی کلاس دهم یعنی چندم؟یخورده با نظام جدید مشکل دارم من :D


    •   moadbbiad
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • آدم لاشی همیشه للاشیه به هر بهونه ای


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • خانوادت پولدار بودن بعد یاخچی اباد زندگی میکردین؟؟ ادم تا واقعا ندار نباشه همچین جایی زندگی نمیکنه باباتو گرفتی پرت کردی؟؟ چاقو کشیدی اونام زرتی پول دادن؟ اره حتما!! من که همشو باور کردم!! تو از اونایی که هر روز تو توالت به همکلاسیا التماس میکردی فقط روزی یکبار بکننت چون اگر زیادی گشاد بشی بابات ازت سیر میشه از خونه می اندازتت بیرون!! (biggrin)


    •   strong_boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • همه لات بازیات واسه مامانه بوده
      خونریزیاتم که عادت ماهانه بوده


    •   لیامین
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اوپس
      بابا چراغ خطر :/


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • یه بنده خدایی بود تو فامیلشون همه بدبخت بیچاره بودن ، این یه پیکان جوانان داشت ، میگفت من پولدارم ،
      حکایت باباته


      یه بنده خدا دیگه هم بود ، صداش میکردن هومن ده تومن ، هر کی ده تومن بهش میداد ، یه ۲۴ ساعت بهش کون میداد ، وقتی ده تومن جیبش داشت احساس گنده لاتی میکرد ، میرفت سراغ خواهر مادرش و دهنشون رو میگایید ، اما باباش که میامد ۴۸ ساعت کونش میذاشت و آخرش داستان مینوشت تو شهوانی امروز آقام رو زدم


    •   Atishi_gay1
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • مریض!


    •   ARABKOOSH
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • چه داستان غم انگیزی کیرت تو کص زن خامنه‌ای


    •   Payam1363payam
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • همچین از یاخچی آباد بد میگی انگار حلبی آباده.اتفاقا جای ترو تمیزو باکلاسیه


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • از گردن باباتو گرفتی پرت کردی وسط اتاق....
      از همین جایی که نشستم فریاد میزنم (کثافت)
      مطمئنم انعکاس ولرزش این فریادها زندگیتو زیر آوار خواهد برد.‏‎ ‎


    •   آپو
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خاک برسرت
      تف تو روت .


    •   آپو
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • واقعأ حالم از خودتو داستانت به هم خورد .
      چندش آور.


    •   gankr.koy
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • دیگه هیچی دیر رسیدم ،بچه ها
      سیرت کردند.


    •   rastin2769
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بی خیال باو.تو ننه باباتو خاهرتو عذاب دادی..اونای اینقد بهت لطف داشتن واقعا دوست داشتن ب کونا اونا گذاشتی.عذرخاهی کوچیک نکردی و بی محلی کردی باهشون..ولی اون دختره ک اوضاش مشخص بود خراب بود معلوم نبو قبل تو با چن نفر دیگ لاسید ب چن نفر دیگ داد. اون وقت دنبال اون میگردی ازش طلب بخشش داری.حه جای تاسف.


    •   aamir.nazi
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • داداش یه پیشنهاد میدم جون هر کی دوست داری نه نگو اول ساغیت و عوض کن بعدش حتما صابونتو عوض مایه دار بودی بعد یاخچی اباد زندگی میکردی بعد کونی خودت پول بزور بهت میدادن به دختره می گفتی نرو سرکار....شما ها چی میزنید


    •   مهدی ایتالی
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • Shahxعزیزهر کسی که پولداره دلیل نمیشه بالای شهر زندگی کنه


    •   shahx-1
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • مهدی, ایتالی عزیز نمیدونم چقدر تهران رو میشناسید اما یک سری از محلات اینجا رو مثل جوانمرد قصاب چاله میدون و شوش. کشتارگاه و نازی اباد. کسی تا واقعا به معنای کلمه مجبور نباشه توشون زندگی نمیکنه. مثل این که بگی این که کسی از تو سطل اشغال غذا بر میداره میخوره دلیل این نمیشه که طرف میلیاردر نباشه!!


    •   Korosh_khan
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • دیوونه آرزو توی همون درمانگاه بدر کار میکرد خبر نداشتی بغش هم خونشون رو بردن کوچه خانه گل و به من گفت اگر تو سراغش رو‌گرفتی بهت بگم فردا بیای میدون چمن همدیگرو ببینید


    •   mohammad.pherdos...25
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • واس بابات چاقو میکشیدی؟؟با مشت زدی تو صورت ابحیت؟تهدیدشون کردی؟؟؟؟کص نگو برادر کص نگو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو