پتياره، تو خواهرم نیستی

    1397/9/11

    چشمامو که باز کردم شبحی بالای سرم بود. وقتی گفت "حمید، حالت خوبه" فهمیدم خواهرمه. نور چشمامو می زد. پلکامو دوباره رسوندم بهم. صدای خواهرم ادامه پیدا کرد: کمکت می کنم لباساتو بپوشی، دیگه باید بریم.
    - من کجام؟ کجا قراره بریم؟
    - اینجا بیمارستانه، یادت نیست تصادف کردیم؟ از فرودگاه که داشتیم میومدیم طرف خونه. آوردنمون یه بیمارستان تو لوس انجلس. آزمایش و اسکن می گه سالم و مرخصیم.
    یادم اومد. با اصرار پدر و مادر اومده بودم آمریکا که تحفهء نطنزشون تو ايران هدر نره، مراقب خواهرش هم باشه. خواهرم که شهروند اینجاست با ماشینش اومد دنبالم. توی راه وسط دوتا ماشین پرس شدیم.
    - آره یادمه. تو يه بزرگراه بود.
    - خدا رو شکر.
    چشمامو که دوباره باز کردم واضح دیدمش: نه، خواهرم نبود ولی خیلی شبیه ش بود. خواب می دیدم؟ منگ دارو بودم؟ چیزی نگفتم. مطمئن نبودم.
    ماشینی که سوار شدیم همون ماشیني بود که باهاش تصادف کرده بوديم ولی کاملا" سالم و تمیز بدون کوچکترین ردی از تصادف.
    - این همون ماشینه؟ مگه تو تصادف له نشد؟
    - شرکت بیمه یه ماشین نو از همون مدل بهم داده. خنده داره، خرج تعمیر ماشین بیشتر می شده.
    شکم بیشتر شد. چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود؟ این دختری که وانمود می کرد خواهرمه کی بود؟ چه سودی از این کار می برد؟ واسهء مال و اموال خواهرم نقشه کشیده بود؟ تو مملکت غریب و بی زبونی چطوری بفهمم؟ بهتره دندون رو جگر بذارم تا چیزای بیشتری روشن شه.
    خونه ای که رفتیم توش ویلایی شیک بود. یه استخر کوچیک هم داشت. دختره همهء سوراخ سمبه هاشو بلد بود. می دونست کدوم کلید مال کدوم دره یا چی رو از تو کدوم کشو برداره. ولی اینا باعث نمی شد گول بخورم. این دختره هرکی بود حمیده نبود. تصاحب خونه و اموال خواهرم می تونست هرکسی رو وسوسه کنه. باید بفهمم سر خواهرم چی اومده. دختره نمي تونه این کار رو تنهایی کرده باشه، حتما همدست داره.
    نیم ساعت بعد توی اتاقی که برام مشخص کرد سرگرم جا به جا کردن وسایلم بودم که حس کردم صدای خواهرمو شنیدم. دنبال صدا با شتاب رفتم سمت هال. صدا از اتاق خواب میومد. از لای در نگاه کردم، خواهرم نبود همون دختره بود که گوشی به دست داشت لباس عوض می کرد. انگلیسی حرف می زد. درست نمی فهمیدم چي مي گه. قبلش فارسی شنیده بودم. گوشی رو قطع کرد. پیرهنش رو در آورد. عجب تن و بدنی! سوتینش رو که باز کرد یه جفت سینهء درست و درمون پرید بیرون. یه تی شرت کشید سرش که سینه هاشو یه کم جمع کرد. شلوار جینی که تنش بود سه سوته از پاش افتاد. و تا بیام تجسم کنم چقدر به اندام حمیده می خوره پاهای خوش تراشش تو یه دامن ماکسی پنهان شد. هیچ وقت حمیده رو لخت ندیده بودم، مگر وقتی که بچه بودیم و با هم حموممون می کردن. حالا بدلش اینجا تونسته بود روی ترشح آدرنالین من تاثیر بذاره. سینه ها که نوکشون رو به تی شرت فشار می دادن دعوت کنندهء دست و لب براي نوازش و مکيدن بودند و اندامی که عبور نور از پارچهء نازک دامن جذابترش کرده بود چشم نواز بود.
    اینم یه دلیل دیگه. حمیده اینجوری لباس نمی پوشید اگرم می پوشید منو تحریک نمی کرد چون خوني که تو رگامون جريان داره يه خونه. البته چند سالی می شد ندیده بودمش ولی این چیزی رو عوض نمی کنه. هیچ آدم بالغی توی این مدت کوتاه اونقدرها عوض نمی شه که بگم تو شناختنش اشتباه کردم. دختره که اصرار داشت بگه اسمش حميده است از همونجا گفت: می دونم خسته ای، یه استراحتی بکن، عصر یه قهوه می خوریم بعدش می ریم بیرون. چیزی هم بخوای تو یخچال هست.
    نفهمیدم کی خوابم برد که با تکون بیدار شدم. خم شده بود روم. عطر آرایش و بوی شامپویی که استفاده کرده بود با دو گوي بلوري که از تی شرت سرک می کشیدن سِحر کننده بود. خدای من خواهر واقعیم کجاست، این دخترهء سکسی چی از جون من می خواد؟ رسما داره ‌منو تحریک می کنه.
    - پاشو عزیزم، قهوه حاضره، چایی هم می تونم بهت بدم، البته تی بگ. می تونی یه دوش هم بگیری. دوستم میاد دنبالمون بریم بیرون.
    دلم می خواست همونجا خِرشو می گرفتم و گلوش رو فشار می دادم تا به زبون بیاد حمیده کجاست ولی توی رفتارش یه چیزی بود که نمی ذاشت خشونت به خرج بدم. در واقع خشونت رو تبديل مي کرد به ميل جنسي. اینم که منو برانگیخه بود فعلا" به نفع اون عمل مي کرد. عقل سليم مي گفت دندون رو جگذ بگذارم. فرصتي بود براي شناسایی دوستش که می تونست همدستش باشه. باید سر نخای بیشتری گیر میاوردم.
    دوستش یه دورگهء خوش تیپ و قد بلند بود. خوش رو بود و می تونست چهار کلمه ای فارسی بلغور کنه.
    - حالت کوبه حمید آگا؟
    توی کافه که پهلوش نشستم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد برجستگی جلوی شلوارش بود که حداقل یه وجب در امتداد پاچهء شلوارش ادامه داشت. با خودم گفتم این تازه خوابیده شه، چطوری تحملش می کنه این پتیاره؟
    قبل از شام مشروب خورده شد: دختره فقط یکی دو گیلاس شامپاین خورد. ولی سیاهه ظرفیتی داشت. واسم ویسکی ریخت. دومی رو که خوردم انگار سوار چرخ فلک شدم. خودش چهارتا لیوان بیشتر خورد ولی انگار آب خورده باشه حالت چشما و حرف زدنش هیچ تغییری نکرد. با این که خیلی دقت می کردم از حرفاشون چیزی نمی فهمیدم. مگر وقتی دوکلمه ای فارسی حرف می زدن یا حرفای ساده و روتین زده می شد.
    به خونه که برگشتیم دختره ازش دعوت کرد شب بمونه. سیاهه دستی به پشتم زد و طوری که من بفهمم گفت: مرسي، امشب به حمید برس، باشه يه وقت ديگه.
    و رفت.
    وقتی داشتم لباس عوض می کردم دوباره صدای خواهرمو شنیدم: حمید جان چیزی کم و کسر نداری؟
    بی معطلی نیمه لخت دویدم طرف اتاق خواب که صدا از اونجا میومد. دختره از بالاتنه لخت لخت بود و داشت شلوارشو در میاورد. یه شورت سفید باریک پاش بود که لای باسنش گم شده بود. لابد خودشو آماده کرده بوده واسهء دوست پسرش. بدون توجه به حضور دختره بلند گفتم: ها، کجایی حمیده، خودتو نشون بده تو رو خدا. دختره دستاشو گرفت جلوی سینه ش: دیوونه، معلوم هست اينجا چکار مي کني؟مي فهمي داري چی میگی؟ یعنی دو گیلاس مشروب اینقدر از خود بي خودت کرده؟ برو بیرون، مگه نمی بینی لختم؟
    سراسیمه توی کمد و پشت تخت رو چک کردم: این صدای خواهرم بود، شک ندارم. بگو کجاست، نکنه صدای ضبط بوده؟ اگه نگی خواهرم کجاست هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
    - مثل این که زده به سرت، این مزخرفات چیه میگی؟ اگه خودتو کنترل نکنی ...
    - چی، زنگ می زنی به پلیس؟ یا اون دوست پسر لندهورت؟
    گوشیش رو از روی میز توالت برداشتم کوبیدم زمین: حالا زنگ بزن ببینم!
    همون جوری دست به سینه لب تخت نشسته بود و جم نمی خورد. خوب گیرش انداخته بودم.
    - احمق، به کی زنگ بزنم؟ بگم داداشم خل شده ببرینش تیمارستان تا بلایی سرم نیاورده؟
    - منو داداش صدا نکن، من هیچ نسبتی با هرزه ای مثل تو ندارم. اگه همین الان نگی با خواهرم چکار کردی بلایی سرت میارم که لاشی های کنار خیابون به حالت گريه کنن.
    وقتی داد زد: "گم شو از خونهء من برو بیرون، دیوونه" و با وقاحت خودشو صاحب خونهء خواهر من اعلام کرد دیگه آمپرم زد بالا.
    - من دیوونه ام؟ نشونت مي دم ديوونه يعني چي.
    مثل گرگی وحشی پریدم روش. به پشت افتاد رو تخت و من سوارش شدم. سر و صداها و بد و بیراه هایی که از دهنش در میومد بیشتر جری ام می کرد: ببند اون دهن کثیفتو وگرنه خفه ت می کنم.
    هر دو فقط شورت پامون بود. تماس مستقیم با سینه های لختش حس تجاوز غیرقابل مهاری توم بیدار کرده بود ولی پتياره بشدت مقاومت می کرد و بهم چنگ می انداخت. دستامو دور گلوش حلقه کردم و فشار دادم: زنیکهء هرزه، واسه من ادای دختراي نجیب رو در مياري؟
    بعد از چند ثانیه وقتی دید مقاومت فایده ای نداره تسلیم شد. برای خودش هق هق می زد و منم عجله داشتم زودتر خدمتش برسم. ولی واژنش خشک بود و دخول انجام نمی شد. آره، مثل دختری که بهش تجاوز می شه چون روحا" آماده نبود و تحریک نشده بود واژنش خشک بود و لغزندگی لازم رو نداشت. اگه مي کردم توش در اثر فشار مجرای ورود ملتهب و دردناک می شد. با این که بدم نمي اومد درد بکشه از آب دهن استفاده کردم که کار زودتر انجام شه. وحشیانه به موهاش چنگ می زدم و سینه هاشو فشار می دادم. وسط التماساش که خیلی هم طول نکشید بی اختیار تخلیه شدم. انتقام از ربایندهء خواهرم با انزال کامل شد و آرامشی گرفتم. کارم تو دستشويي يه کم طول کشيد. وقتي بیرون اومدم دختره نبود. همه جا رو چک کردم. فقط گوشی شکسته ش رو زمین پخش بود. ها، خوب از خونهء خواهرم فراریش دادم! ولی بعد از چند دقیقه نگرانی اومد سراغم. نکنه با اون قلچماق برگرده دخلمو در بیارن؟ بهتره از خونه برم بیرون همین دوروبرا مراقب باشم. احمق تو که کلید نداری، اومدیم تا شب حمیده نیومد، کدوم گوری می خوای بری؟ گزینه ای جز صبر و انتظار نبود. تلاش گرسنه م کرده بود. سری به یخچال زدم و بعدش روی کاناپه دراز کشیدم. یه کارد هم محض احتیاط گذاشتم دم دستم. هوا هنوز روشن بود که با صدای زنگ در بیدار شدم. از توی چشمی پسره رو دیدم. دوباره و سه باره زنگ زد. بعد (به انگلیسی) گفت: می دونم اونجایی، درو باز کن، کاریت ندارم. مجبورم نکن بشکنمش، به خواهر خودت خسارت می خوره.
    شکستن در چوبی براش کاری نداشت. بازش کردم. کارد آشپزخونه رو پشت سرم گرفته بودم. با لحنی کاملا" جدی گفت: دوست من کجاست، تلفنش جواب نمی ده. وقتی نگاهش افتاد به لاشهء گوشی دوستش دوزاریش افتاد.
    - اینجا چه خبر بوده؟ صورتت چرا زخمه؟
    - حرفمون شد از خونه رفت بیرون.
    - وای به حالت اگه آسیبی بهش زده باشی. من همینجا منتظر می مونم تا برگرده.
    از یخچال یه شیشه آبجو واسهء خودش باز کرد. رو مبل ولو شد و نم نم می خورد. بی اختیار دوباره نگاهم افتاد به شبح آلت درازش و همونجا ثابت موند. متوجه شد. شیشه که خالی شد نطقش دوباره باز شد: اون کارد واسهء چیه؟ نکنه می خوای اینو ببری؟ ازش خوشت اومده، نه؟
    خندان بلند شد اومد طرفم. یه وجبی صورتم وایساد: تو چشمای من نگاه کن.
    روی صندلی نشسته بودم و از پایین به بالا نگاهش می کردم. ابهتی داشت. با یک حرکت فرز کارد رو از روی میز برداشت و گرفت جلوی صورتم.
    - دوست من کجاست؟
    - از کجا بدونم؟
    - سر چی دعواتون شد؟
    - خودت بهتر می دونی. با هم نقشه کشیدین. واسهء خواهر من و مال و اموالش چه نقشه ای دارین؟
    چشماش درشت شد: مادرقحبه! کدوم نقشه؟ وقتي ماتحت رو مثل صورتت خونی کردم می فهمی چه نقشه ای کشیدیم. زیپو واز کن ببینم.
    اصلا" جای شوخی نبود. فورا" بازش کردم. زیر جینی که پاش بود شورتی در کار نبود. شکلاتی یک وجبی جلوی چشمم آویزون بود.
    - ساک بزن مادرقحبه!
    بدون درنگ دو دستم و دهنم رو با شکلاتي پر کردم که هرچی می خوردم بيشتر و بزرگتر می شد. باید اعتراف کنم ابهتش منو گرفته بود. انگار یه چیزیه که از اول خوردنش سهم من بوده! با اشتها می خوردمش. ولی از تصور این که همچین دیلمی بخواد بره به ماتحتم چارستون بدنم می لرزید. خدایا، چجوری از پس این نره خر بر بیام؟
    - هوم، آفرین...
    پس داره حالی به حالی می شه. آره، همینه. باید همهء سعی خودمو بکنم همین جوری به اورگاسم برسه نتونه بره سراغ ماتحت. با همین خیال با شدتی که باورم نمی شد به ساک زدن ادامه دادم. با کمال تعجب حس جنسيش مثل موقعي بود که افتاده بودم به جون دوست دخترش. پنج دقیقه نشد که دو دستی چنگ انداخت به موهای سرم و پرفشار تا جا داشت دهنمو با شکلات پر کرد و تا تخلیهء کامل نذاشت نفس بکشم. به هر زحمتی بود آبشو قورت دادم. به خودم لعنت فرستادم: احمق، آبت نبود، نونت نبود؟ آمریکا اومدنت واسهء چی بود؟ بعد خودمو قانع کردم: شاید دست تقدیر کشوندتت اینجا به کمک خواهرت که یکه و تنها گیر این عوضی ها افتاده. فکر کردم نباید خودمو ببازم. فعلا" که نقشه م گرفته و می تونم نفسی بکشم. ولی اینجوری نبود.
    - چرا معطلي، ادامه بده؟
    روز از نو روزی از نو! باید شکلاتی رو که در حال وارفتن بود دوباره سفت می کردم. در زمانی طولانی تر و برای عقوبتی دردناک و چه بسا خونین. فکر کردم این بار هرچی لفتش بدم و دیرتر به مرحله ی آخر برسم بهتره. از این ستون تا اون ستون فرجه. با تانی به کارم ادامه دادم.
    وسطای کار گوشیش زنگ خورد. توی جیب شلورش بود که روی زمین افتاده بود.
    - بده اون ماسماسک رو.
    جرات نداشتم آلتشو از دهنم در بیارم. همون جوری گوشی رو از جیبش در آوردم دادم دستش. چند دقیقه ای تلفنش ادامه داشت برای تمرکز و این که بفهمم موضوع چیه ساک زدن متوقف شد. صدای اون طرف رو که نمی شنیدم ولی سیاهه دوباره چشماش گرد شده بود: تو حالت خوبه؟ مطمئنی؟ عجب، که اینطور! اوکی، اوکي.
    گوشی رو طرفم گرفت: ببین خواهرت چی می گه. هه هه هه، اینجوری نمی تونی حرف بزنی، هه هه هه! اگه خواهرت بود چه حالي مي شد، خوبه که نيست.
    آلت دراز و سنگینشو از دهنم کشید بیرون و سرگرم پوشیدن شلوارش شد. اونطرف خط خواهرم بود، خود خودش بود. گل از گلم شکفت: بالاخره پیدات شد، چه به موقع.
    - حمیده حالت خوبه؟ کجایی؟ کی می بینمت؟
    - مرسی، حالم خوبه. با همین آقایی که اونجاست بیا به آدرسی که می دم. اینجا می بینمت.
    - نمی شه خودم با تاکسی بیام؟
    - نه، طول می کشه، من عجله دارم، مسایل دیگه ای هم هست. وقتی اومدی خودت می فهمی.
    توی راه سیاهه همش سر به سرم می ذاشت: پسر تو یه موجود استثنایی هستی و خودتم نمی دونی. چه افتخاري نصیبم شد که باهات آشنا شدم. ولی ناقلا خوب حال می دی ها. خودتم حالم کردي، مگه نه!
    مدتی که توی راه بودیم دائم این سوال توی ذهنم بود که بین خواهرم و این نره خر که و اونی که وانمود می کنه خواهرمه چه ارتباطی هست؟ با خودم فکر کردم حتما" اینم بخشی از نقشه شونه. یه جور گروکشی که به هدفشون برسن. باید حواسمو جمع کنم. دیگه نباید بی گدار به آب بزنم.
    ماشین جلوی ساختمانی شیک و بزرگ توقف کرد.
    - اون تو خواهرت منتظرته. تو برو داخل منم ماشینو پارک می کنم میام.
    با خودم گفتم عجب جای شیکی. بهش نمی خوره محل ملاقات باج گیری باشه. لابد حمیده اینجا کار می کنه. با اعتماد به نفس وارد سالنی شدم که به لابی بیمارستان شباهت داشت. با چشم دنبال حمیده می گشتم که یه خانم با دوتا آقای سفید پوش اومدن طرفم. خانمه گفت: مستر حمید؟
    - بله، خودمم.
    لبخندی زد: اوکی، با من بیا.
    - خواهرم کجاست؟
    - به زودی می بینش.




    خواهر عزیزم، الان که این نامه رو می نویسم درست نمی دونم چند وقته اینجام. هر وقت سراغت رو می گیرم می گن دنبال یه کاری هستی و به زودی میایی. نمی دونم چرا اینجا نگهم داشتن. می گن بیرون خطر تهدیدم می کنه و اینجا در امنیتم. بهم خیلی توجه می کنن. جای خیلی تمیزیه. ولی مثل بیمارستانه. ناراحت نیستم ولی خوشمم نمیاد. بعضی وقتام می برنم اسکن و آزمایش. دلم برات یه ریزه شده. امیدوارم از دست اون دختره و دوست پسر قلتشنش راحت شده باشی. یه چیزی بهت بگم. اینجا بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته. مثلا" همون خانمه که روز اول تحویلم گرفت. چه زن نازنيني. چند دفه خودش اومد احوالپرسيم. چند وقتي غيبش زد. پريروز یکی اومد سراغم عینهو همون. ولی اون نبود. مطمئنم. نه، اصلا" خیالاتی نشدم. چه بسا با اون دختره و دوست پسرش ربطي داره. بايد مواظب باشم. آره اينا دست بردار نيستن.
    منتظرت می مونم. برادرت حمید.
    نکته اين بود که به رغم کاهش زندگي حميد به شرايط کلينيکي هنوز مجدانه سعي مي کرد با خنثا کردن توطئهء دزدي هويت خواهرش به اون کمک کنه. حتا توي اون شرايط هم سعي مي کرد يه هدفي داشته باشه و به زندگيش معني بده.
    این یکی از يادداشت هایی بود که توی پروندهء پزشکی حمید نگهداری می شه. پوشهء قطوری که اولش در تشخیص بیماری نوشته: توهم کاپگراس.
    این بیماری که نتیجهء نوعی آسیب مغزیه اینقدر نادره که خیلی ها ممکنه نشنیده باشن. فردي که که در اثر ضایعه مغری دچار این مشکله مي شه ، وقتی از کما در میاد از هر لحاظ نرمال و عادیه ولی چون ارتباط عصب های بينائيش با قسمت آنالیز احساسی قطع شده به رغم شناسایی شخصی که می بینه نمی تونه اونو با فرد مورد نظر تطبیق بده. مثلا" وقتی برادرش رو می بینه می گه: این برادرم نیست، خيلي شباهت داره، ولي وانمود می کنه که برادرمه. همین فرد اگه برادرش تلفنی باهاش حرف برنه هیچ مشکلی در شناسایی اون نداره چون ارتباط اعصاب شنوائیش با قسمت احساسی مغز درست کار می کنه. این افراد حتا با سگشون و یا تصویر خودشون توی آینه هم مشکل دارن. خودشون به نظر خودشون ناآشنا میان، با اين که مي دونن تصوير مقابل تصوير خودشونه.
    توهم کاپگراس مثل خیلی از آسیب های مغزی درمانی نداره ولی با دارو فرد رو آروم نگه می دارن تا کار خطرناکی مثل بلایی که حمید سر خواهر بدشانسش اورد نکنه.


    نوشته: مدوزا

  • 65

  • 2




  • نظرات:
    •   شکیلاmj
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • اولین لایک تقدیم مدوزای عزیز معتاد نوشته هات شدم (گل رز همراه با بوس)


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • کسخل شدم ، استرس وارد میکرد به آدم نوشته هات ، لایک ۲


    •   fesharaki00
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • من نخوندم هنوز. اما بهتره شما بیای کل داستانای شهوانی رو کنتراتی برداری مام بریم پی کارمون!
      دو داستان اول برگزیده مال شماس. امون بده بزرگوار!


    •   darkheart0
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی


    •   romsezar
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود دوست عزیز


    •   joodiiabot
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • مرسی . جالب بود، اطلاعاتی که راجع به بیماری داد.


    •   Legend.kings
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • حرف نداشت اولین داستانی بود که تا تهش خوندم به نوشتن ادانه بده دوست من


    •   nima.abgh
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود واقعا جذب داستان شدم خیلی خوب بود


    •   mazimaja
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   Fazi63fazi
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود
      اما اولش گفتی اون پسره نمیتونست فارسی بحرفه،فقط در حد چند کلمه و با لهجه،اما وقتی وارد قسمت هیجانی شدی،حرفای اون پسره کاملا فارسی شد و حتی اصطلاحات فارسی،،،مثلا نوشتی گفت اون ماسماسک رو بده!!!!
      اما در کل خوب بود و اطلاعات بیماری رو خیلی خوب رسوندی


    •   @Mr.King@
    • 1 هفته
      • 1

    • حداقل یه چی اموزنده توش بود


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 3

    • جز اين که بگم ممنون ديگه چي مي تونم بگم؟
      نويسنده قاعدتا" با انگيزه شخصي مي نويسه که ربطي به خوش اومدن يا خوش نيومدن مخاطب نداره. گرچه با ديدن عکس العمل همدلانه خوشحال مي شه. کاش مي شد يه جوري اين رو از "سندرم لايک" که شبکه هاي اجتماعي شيوعش دادن جدا کرد.
      نوشتن البته تکنيک داره و بايد معلوماتي هم داشته باشي. ولي اينا کافي نيست. به نظرم تهش اينه که آيا روح داستان دنبال ارتباط با روح انسانيه يا نه. مخاطب اينجا بخشي از داستان مي شه و اين رو با پيامهايي متفاوت ابراز مي کنه.
      عمدهء مخاطبان معمولا" به سکس محارم واکنش منفي نشون مي دن ولي اينجا واکنش مشابهي ديده نشد. شايد حتا دل خواننده واسه حميد سوخته باشه: منظورم از ارتباط انساني اين بود.
      نوشتن براي من خيلي ارادي نيست. بستر نوشتن مثل يه رودخونهء فصلي اغلب اوقات خشکه اما يهو سيل مياد. واسهء همين نبايد از کسي توقع داشت هي بنويسه هردفعه هم بهتر.
      اه، چقده پرحرفي، بگم مار بخوره زبونت رو!


    •   Master.Kink
    • 1 هفته
      • 1

    • گاف داشتید توی نوشته اما در برهوت داستانهای خوب میتونیم به این نوشته نمره خوبی بدیم.
      روند داستان منطقی بود. اگر لازمه توضیحی از زبان شخصی جز راوی به خواننده ارائه بدید بهتره از ستاره استفاده کنید. لحن روایی شما خوبه اما داستان رو وارد وادی گزارش نوشتن نکنید. اطلاعات رو در خلال اتفاقات منتقل کنید.
      بیشتر برامون بنویسید.
      ممنون از حضورتون (rose)


    •   شاهی12020
    • 1 هفته
      • 1

    • داستان زیبایی بود


    •   shadow69
    • 1 هفته
      • 1

    • چه ایده جالبی

      با چنین ایده ای منم قصد داشتم بنویسم منتها اون بیماریش این نبود یه چیز مشابه بود:دی


    •   دخترنشسته.درماه
    • 1 هفته
      • 1

    • جالب بود بااینکه از اول همه چیز خیلی تخیلی و غیرقابل باور بود اما با عنوان کردن بیماری ته داستان انگار یه مهر حقیقت روی داستان زدی که قابل باورش میکرد حتی اگر واقعی نبود(که می‌دونم نبود)!!
      بنظرم یکم سراسیمه و با عجله می‌نویسی خبر زیادی از فضاسازیا نیست و این یکم آشفته می‌کنه داستانتو البته شایدم سبکتکین باشه ولی فضاسازی مخاطب و جای جای داستانت می‌زاره و اون حسی که میخوای و میگیره؛به غیر از این نکته همه چی عالی بود مدوزای عزیز و گرامی
      لایک ۲۳


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته
      • 1

    • فطرتی که منشأ این کلمات وجملاته عالیه.،خسته نباشی.
      یه سؤال گلم!
      مدوزا....اشکال نداره اگه توضیحاتی بخوام در رابطه با اسمت وعلت انتخابش،اگه خصوصی وفردی نیست حسی که ازش میگیری،کنجکاویمو ببخش چون دلیل بر مهم بودنته،دوست گلم.
      لبخند وتشکر.


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 0

    • دخترنشسته.درماه

      دوست عزیز
      در این داستان از انشاپردازی، کنایه و استعاره، فضاسازی و رفتن به لایه های زیرین استفاده نکردم. فکر کردم زمینه ساده سوژه رو بهتر نشون می ده. اشتباه کردم؟


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 0

    • مسیحی گرامی
      این اسم تصادفی از اساطیر یونان انتخاب شد. دلیل خاصی نداره گرچه ناخوداگاه مفهوم غیرقابل دسترس بودن رو هم القا می کنه.


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 0

    • Fazi63fazi
      نکته ی درستی هست. باید فرض کنیم دوتا آدمی که از نزدیک با هم سر و کار دارن بالاخره یه جوری منظورشون رو می رسونن.


    •   doki-kar balad
    • 1 هفته
      • 1

    • سلام بانو
      طبق معمول عالی فقط حیف ارتباط سیاهه با حمید که انگلیسی بلد نبود ظاهراً یکم نامفهوم بود،ضمنا در انتهای نامه حمید یهو راوی عوض میشه و از متکلم وحده به سوم شخص میره،این تعویض یهویی بدون مقدمه یکم ثقیله،البته برا مغز کوچک من ،و الا شما نویسنده قهاری هستی بانو
      بهرحال ممنون از زحماتت
      لایک طلایی تقدیم شد


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 1

    • doki-kar balad عزیز
      ممنون. تغییر راوی و زاویه دید البته جزو تکنیک های معمول داستان نویسیه. وقتی یکی از کاراکترهای داستان روایت می کنه، که کار نسبتا سخت تری هم هست، حس و ارتباط پذیری متن بیشتر می شه. در مقابل یه نکاتی هم که راوی نمی تونه شاهد یا مطلع باشه ناگفتنی می مونه مگر این که راوی کل بیاد وسط. البته اینجا وقتی راوی عوض شده که از اوج داستان رد شدیم و حالا باید گرهگشایی بشه


    •   Mehran_ariya1000
    • 1 هفته
      • 0

    • کیرم دهن خودت و اون کسمغزایی که برای کس لیسی میان الکی تعریف میکنن از این کستان مسخره


    •   saxiko
    • 1 هفته
      • 1

    • شما 3 تا اشکال از این داستان بگو. سه تا اشکال و ایراد فنی شکلی ومحتوایی .
      این فحش دادنها معلومه برای چیه.میخواین نویسنده رو بترسونین که دیگه ننویسه


    •   Raminioo
    • 1 هفته
      • 0

    • اگه مشکل قطع شدن عصب بینائی با قسمت انالیزور احساسی هست که چرا بینایی طرفو ازش نمی گیرن؟


      این همه نابینا زندگی عادیشونو تو دنیا می گذرونن حداقلش بهتر از اینکه تو تیمارستان به زور قرص بستری بشه ادم


    •   strong_boy
    • 1 هفته
      • 1

    • لذت بردم از خوندنش ممنون واقعا


    •   مدوزا
    • 1 هفته
      • 0

    • Raminioo عزيز
      البته اين هم گزينه اي است ولي کي زير بارش مي ره؟


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته
      • 1

    • حالب وجدیدبود مرسی لایک


    •   mortezaboll
    • 1 هفته
      • 1

    • خوشمان آمد خوشمان آمد (rose) (rose)


    •   melissa_taaj
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • عالیی بود خیلی جالب بود که اسم بیماری رو توی داستان ذکر کردی... نوشته هات فوق العادن معرکه ای....:)


    •   Sepehr_2000
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • دست به قلمت خوبه
      موضوعاتی که داری نابهنجار و تابوئه که حتی اینم به عنوان داستان خوبه
      هرکسیم که میگه خوب نیست حتما واسه جق اومده
      راستی داستان اختصاصی هم مینویسی؟


    •   milad334
    • 6 روز،20 ساعت
      • 1

    • تو که استعداد نوشتن داری, یه جا بنویس که برای نوشته هات ارزش قایل باشن. البته ما هم ارزش قایلیم اما در نهایت کسایی که این داستانا رو میخونن دنبال تحریک جنسی ان. هنر تو حیفه که صرف انگیزش جنسی بشه. قدر خودت رو بدون. اینجا جای تو نیست.


    •   مدوزا
    • 6 روز،15 ساعت
      • 1

    • milad334 عزیز
      مخاطب رو باید جایی پیدا کرد که هست نه جایی که نیست. هر نوشته اینجا چندهزار بار بهش مراجعه می شه. در ضمن مخاطبان این سایت مثل خود ما همه آدمهای معمولی این جامعه هستند. حالا چه اشکالی داره اینجا نوشته های همدیگه رو بخونیم؟


    •   milad334
    • 6 روز،10 ساعت
      • 2

    • مدوزا گرامی
      عرض کردم ما هم واسه نوشته هات ارزش قایلیم. اما وقتی پتانسیل صادق هدایت بودن یا عباس معروفی شدن رو داری, چرا اینجا وقت تلف کنی؟ داستان بنویس, برو دنبال چاپ. اثری که چاپ بشه موندگاره, حتی اگه نویسنده اش نباشه تا بهش افتخار کنه. گرچه اینا نظر شخصی بود. خودت بهتر میدونی چی مناسب تره برات. من با متر خودم می سنجم. موفق باشی.


    •   hesammosbat27
    • 6 روز،6 ساعت
      • 2

    • جالب بود لایک


    •   کیر ابن آدم
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • جالب بود...


    •   ramezani59
    • 2 روز،10 ساعت
      • 1

    • این مدوزا عالیه!!!!!
      یعنی باید بگم فقط خودت عالی هستی مدوزا !!!


    •   danial1382
    • 2 روز،6 ساعت
      • 1

    • مدوزا جان پشمام بعده این که در اومد باز ریخت مرسی از این که امروز برای بار دوم پشمامو ریختوندی:)


    •   pooya.h
    • 15 ساعت،21 دقیقه
      • 0

    • آفرین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو