پدر یا قاتل روح (۱)

    سلام خدمت دوستان خوبم ، این داستان تلخ است پس اگر دوست ندارید ، نخونید
    (اسامی جعلی هستند جهت اطمینان)


    از وقتی که ۴ سالم بود و دست چپ و راستم رو از هم تشخیص می دادم تنها کسی رو که میدیدم بابام بود ، مهربون و دوست داشتنی ، همیشه بِهم محبت می کرد و قربون صدقم میرفت، شب ها منو میگرفت تو بغلش و شروع میکرد به بوسیدن صورت و لبهام ، و محکم بهم میچسبید و با هم میخوابیدیم ، از مادرم متنفر بودم چون هیچ وقت اون رو ندیده بود و بابام هرشب از بدیهاش تعریف میکرد و میگفت : اون زن اگه تو رو دوست داشت رهات نمیکرد و بره ،اون یه زنه هرزه و کثافتی بود... ، مفهوم حرفهاش رو نمیفهمیدم اما چون اون ازش متنفر بود منم ازش متنفر بودم و روز به روز تنفرم نسبت بهش بیشتر میشد.
    من و بابام زندگی خوبی داشتیم ، صبح منو میفرستاد کنار سوگل دختر همسایه و خودش میرفت سر کار و بعد از ظهر که میومد با کلی خوراکی میومد استقبال من و منو تو آغوشش میگرفت و میبرد خونه...منم تمام بازی هایی که با سوگول کرده بودم رو مو به مو برای بابام تعریف میکردم و اون هم با لذت گوش میداد...
    من هر روز بیشتر عاشق بابام میشدم چون خیلی مهربون بود مخصوصا وقتی من رو میبرد حموم و تمیزم میکرد و کلی از زیباییم تعریف می کرد بیشتر کیف میکردم .تو حموم کلی منو میبوسید و نوازشم میکرد
    تا اینکه یه مشکلاتی برای بابام پیش اومد و کار خوبی که داشت رو از دست داد، روزها بیشتر تو خونه بود بخاطر همین یه کم ناراحت بود، منم با اون دستهای کوچکم نوازشش میکردم و با زبون چرب و نرمم دلداریش میدادم ، اون هم کمی آروم میشد
    اینقدر این بیکاری و ناراحتی ها ی بابام زیاد شده بود که بعضی وقتها خودش رو میکرد داخل اتاق و در رو روخودش قفل میکرد ، منم از ترس و نگرانی پشت در می نشستم تا بیاد بیرون ، وقتی بیرون میومد همراهش یه دود بدبویی که کل اتاق رو گرفته بود هم میومد بیرون، اما من جرات نمیکردم چیزی بهش بگم ، چون چهره اش خیلی خشمگین و عصبانی بود، همونجا کنار دیوار مینشستم و یواش یواش به حال بابای مهربونم گریه میکردم.
    یه روز از تو اتاق اومد بیرون و یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت بابایی خیلی کثیف شدی بیا بِبرمت حموم، منم از خدا خواسته گفتم چشم بابایی ، دستش رو گرفتم و با هم رفتیم تو حموم لباسای من در آورد و لختم کرد و بهم گفت که رو به دیوار وایسم ، من هم وایسادم ، اما ندیدم بابام چیکار کرد ، بعد چندلحظه از زمین بلندم کرد و من رو نشوند روی پاهاش و یه ماچ محکم از گونه ام گرفت که من کلی کیف کردم ، از همون بچگی چون شکمو بودم تپل بودم و سنگین، بابام بهم گفت چقد تو خوشکل و تپلی مثل فرشته ها میمونی ، و شروع کرد بوسیدنم، کم کم یه چیز داغ رو بین پاهام احساس کردم که هر لحظه بزرگ و سفت تر میشد تکونی خوردم و خواستم ببینم که چیه یه دفعه بابا جلوی چشمام رو گرفت و نزاشت نگاه کنم، فهمیدم که حتما چیزیه که نباید ببینم ، بابام تکون تکون میخورد و اون چیز بین پاهام بالا پایین میشد و قلقلکم میداد و منم خندم میگرفت، بابا با خنده های من بیشتر کیف میکرد و تندتر تکون میخورد که در آخر ، کار با یه آه بلند بابام و ریختن یه آب دآغ روی پاهام تموم شد ، منم از این که دوباره تونسته بودم حال بابام رو خوب کنم خوشحال بودم اما اصلا نمیخواستم بدونم بابایی داشت چیکار میکرد. من رو رو به دیوار کرد و لباسش رو پوشید و من و شست و رفتیم بیرون بهم گفت : بابا جون منو ببخش ازت معذرت میخوام، اما من نمیدونستم چرا داره عذرخواهی میکنه .
    گاهی اوقات بابا وقتی از تو اتاق میومد بیرون و از من میخواست که باهاش برم حموم میرفتم تا اون کارش رو انجام بده و کمی احساس خوشحالی کنه .
    روز به روز حال بابام بدتر و بدتر میشد به طوری که هر روز میرفت تو اتاق و در رو از روی خودش می بست، و حموم بردن من رو هم بیشتر و بسشتر میکرد ، اما من همیشه بهش اجازه میدادم که این کار رو بکنه چون با اون کار حداقل کمی فشار از روش برداشته میشد ، تازه من رو هم کلی میبوسید و نوازش میداد
    بابای مهربون من روز به روز به خاطر اون چیز کوفتی که میرفت دَم در از اون ساسیِ (ساسان) آشغال میگرفت ، بدتر و بداخلاق تر میشد ، کارش به جایی رسیده بود که تمام زندگیش شده بود اون چیزی که از ساسی میگرفت، من هم گاهی وقت ها وقتی اون چیزه گیرش نمیومد اصلا جرات نمیکردم برم کنارش چون یه بار این کار رو کردم و اون هم با عصبانیت یه مشت محکم زد تو سرم و منم با گریه و زاری رفتم تو رختخوابم و زار زار به حال بابام گریه میکردم و دلم میخواست با همین دستام ساسی رو خفه کنم‌ اما کوچیک بودم و زورم نمیرسید..
    روز ها به همین صورت میگذشت و بابای بیچاره من بیشتر و بیشتر وابسته به اون چیز که بعدا متوجه شدم مواد هست میشد ،و قیافه اش داغون و داغون تر ، کارمون به جایی رسیده بود که حتی بعضی وقتا چیزی برا خوردنم نداشتیم و بابام من رو میفرستاد خونه سوگل تا اونجا شکمم رو سیر کنم
    سال ها از این وضعیت میگذشت و من ۷ سالم شده بود که میخواستم برم مدرسه ، آخه خیلی سواد یاد گرفتن رو دوست داشتم ، بابا گفت : لازم نیست بری مدرسه، تو دیگه الان بزرگ شدی باید کار کنی و خرج خونه رو بدست بیاری ، گفتم :نه من میخوام برم مدرسه و سواد یاد بگیرم، بلند سرم داد کشید و گفت : تو گوه خوردی میخوای بری مدرسه همین که گفتم باید بری کار کنی ، من پول ندارم شکمت رو سیر کنم حالا بیام الکی یه مشت پول بدم به اون معلمای بی سواد که چرت و پرت بُکُنن تو مغزت؟ این رفتار بابام اولین رفتار بدی بود که باهام کرد و من خیلی ناراحت شدم، اما از فریادش خیلی ترسیدم و جرات نکردم حرف دیگه ای بزنم ، با این فریاد بابا متوجه شدم که مدرسه رفتن و سواد یاد گرفتنم منتفیه ، دست من رو گرفت برد پیش بی بی ساناز و دستم رو گذاشت تو دستش و گفت: بی بی این از امروز کارگر تو هست بهش کار یاد بده تا خرج خودش رو حداقل دربیاره ،
    بی بی ساناز یه نگاهی بهم کرد و گفت: ماشاله هزار ماشاله با این هیکل و شکمی که این داره فک نکم اگه صبح تا شب هم کار کنه بتونه پُرش کُنه.
    خلاصه بی بی ساناز دسته گلی بهم داد و گفت میری سر چهار راه ها میفروشی ، منم چاره ای جز اطاعت امر نداشتم
    صبح تا شب کارم بود گل فروشی ، شب هم که با مقدار پولی که بی بی بهم میداد میرفتم خونه و میدادم به بابام اون هم همه رو میداد به ساسی و مواد می گرفت، دیگه واقعا این زندگی برام کفری شده بود ، آخه تا کی باید من این کار ها رو بکنم، تا کی از این بدبختی ها خلاص میشیم
    با بچه های بی بی که میگشتم کم کم با یه سری الفاظ و کارها آشنا می شدم و به خاطر همین تا حدودی به کارهایی که بابام تو حموم باهام می کرد مشکوک شده بودم
    از همه ی هم سن و سال ها درشت رو هیکلی تر بودم ، پوست سفید و شفافی داشتم اما آفتاب صورتم رو سیاه کرده بود ولی بدنم سفید بود ، بابام از اینکه من هر روز جذاب تر میشدم بیشتر کیف می کردو از من بیشتر میخواست که باهاش برم حموم، یه روز که اصلا حوصلش رو نداشتم اومد و گفت ، خوشگلم ، قند عسلم ... میدونستم ازم چی میخواست با ناراحتی بهش گفتم چیه چکارم داری؟ برخوردم رو که دید ناراحت شد و گفت بیا ببرمت حموم ، گفتم نمیخوام الان دیگه بزرگ شدم خودم میتونم برم تو نمیخواد منو ببری حموم، با شنیدن حرفم عصبانی شد و اخماش رو کرد تو هم و اومد طرفم، یه سیلی محکم زد تو گوشم ، اینقدر محکم بود، اصلا متوجه نشدم چی شد، وقتی به خودم اومدم دیدم، لخت تو حموم هستم، صحنه عجیبی رو که تا به حال ندیده بودم جلوی چشمام ظاهر شد، بابام لخت مادر زاد جلوم ایستاده بود ، نگاهم رو از پایین به سمت بالا بردم ، چشمم به آلت بابام افتاد ، وای چقدر بزرگ و کلفت بود ، پس این همون چیزی که همیشه بین پاهام قرار میداد، همونجا خشکم زده بود و از ترس قلبم داشت از جاش کَنده میشد، نگاهم رو کم کم به سمت صورتش بردم ، با دیدن صورتش ترس و وحشت تمام وجودم رو گرفته بود ، اون بابای من نبود، اون بابای مهربونی که همیشه بهم لبخند میزد این نیست ، از ترس از جام بلند شدم و ایستادم ، یه قدم اومد جلو من یه قدم رفتم عقب تر تا اینکه اینقدر این کار تکرار شد که من به دیوار رسیدم و خودم رو از ترس چسبوندم به دیوار، هیچ حرفی جرات نمیکردم بزنم ، فقط و فقط از ترس قطره های اشک سرد از چشم هام سرازیر میشد، نگاه ملتمسانه ای به چشم هاش انداخته بودم ، خشم و عصبانیت تمام صورت بابا رو پر کرده بود ، بهم نزدیک و نزدیکتر شد و رو بروم وایساد و با عصبانیت داد زد: حالا دیگه اینقدر جرات پیدا کردی که رو حرف بابات حرف میزنی؟ اینو گفت و چنان زد تو گوشم که سرم محکم خورد تو دیوار و دیگه چیزی نفهمیدم
    وقتی حالم اومد سرجاش دیدم که تو رختخوابم هستم ، مثل برق از جام پریدم و نشستم ، اینقدر سرم درد گرفته بود که دست گذاشتم دو طرف سرم و شروع کردم ناله کردن ، از بابام خبری نبود نمیدونم کدوم گوری رفته بود، دستی به صورتم کشیدم و یه برآمدگی احساس کردم ، رفتم جلوی آینه و دیدم زیر چشمم کبود شده ، با دیدن کبودی زیر چشمم بغضم ترکید و شروع کردم زار زار گریه کردن و نه به حال خودم بلکه دلم برای اون روزهایی که بابای خوبی داشتم تنگ شده بود.
    از اون روز به بعد دیگه جرات جیک زدن جلوش رو نداشتم و هر وقت اراده میکرد دیگه نیازی نبود برم حموم ، همونجا برهنه ام میکرد و آلتش رو بین پاهام قرار میداد و خودش رو تخلیه میکرد و میرفت منم فقط میتونستم آروم اشک بریزم و اگه صدام رو میشنید کتکم میزد...
    روز به روز بزرگتر می شدم و به امید روزهای بهتر از خواب بلند میشدم اما افسوس که هیچ روز بهتری تو زندگیم نبود و هر روز بدتر از روز قبل....
    ۱۲ سالم شده بود و هیکلی رو فرم و بدنی خیلی خوش استیل پیدا کرده بودم، باسنم بزگ و خوش فرم بود، اما خودم از خودم و قیافه ام متنفر بودم و آرزو میکردم که کاش مثل بقیه زشت بودم،چون هرچقدر بزرگتر میشدم بابای نامردم بیشتر اذیتم میکرد... .
    دیگه تنهایی بهش حال نمیداد مواد بِکشه این بود که چنتا از این رفیقای معتادش رو میاورد خونه و با اونها شروع میکرد کشیدن ، منم برای اینکه این عوضی ها رو نبینم زودتر بلند میشدم میرفتم سر کار .
    یه روز خواب افتادم وقتی بیدارشدم دیدم که داره از تو حال سرو صدا میاد، رفتم دیدم بابا با ۴تا از اون رفیقای معتادش دارن دود میکنن و چرت و پرت میگن ، سریع به سمت در حیاط حرکت کردم تا من رو نبینن اما یکیشون من رو دید و گفت: به به خوشگل پسر چطوری عمو جون؟
    اولین باری بود که لفظ عمو رو میشنیدم بی اعتنا سرم رو انداختم پایین و خواستم که برم بابام داد زد، سلامت کو پسره ی بی شعور؟
    از ترس سلام کردم و با اشاره بابام رفتم کنارشون و به تک تکشون دست دادم و رفتمتم تو حیاط نشستم ، اینقدر عصبانی بودم که میخواستم خودم رو کتک بزنم اما دلم به حال خودمم میسوخت، نزدیک در بودم و حرفاشون رو میشنیدم ، دیدم در مورد من دارن صحبت میکنن ، رفتم جلوتر و فال گوش وایسادم تا ببینم چی دارن میگن، یکی شون گفت: داش محموت یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
    بابا گفت زر بزن ببینم چی میخوای بگی
    گفت: این پسرت خیلی خوشگله از صدتا دختر هم خوشگل تر تو میتونی کلی درآمد از این پسر در بیاری.
    منظورش رو نفهمیدم ولی اینقدر با این حرفش عصبانی شده بودم که میخواستم برم دهنش رو سرویس کنم اما خودم رو کنترل کردم منتظر شدم ببینم عکس العمل بابام چیه ، بر خلاف انتظارم بابام از جاش بلند شد و یقه اون یارو رو چسبید و گفت: ببین هوشی( هوشنگ) این حرفت رو نادیده میگیرم ولی یه بار دیگه این حرف رو بزنی دماری از روزگارت دربیارم که تا حالا ندیدی، فک کردی همه مثل خودت خانواده فروشن؟ آشغال عوضی...
    با اینکه از بابا دل خوشی نداشتم اما این حرکتش بهم نشون داد که هنوز اونقدرا هم بی غیرت نشده و امیدی بهش هست...اون روز گذشت و دیگه هوشی نیومد خونه ما، و فقط اون سه تا میومدن و تا شب پای بساطشون بودن.
    من روز به روز کمتر پول در میاوردم به طوری که دیگه پول مواد بابام جور نمیشد و من بابتش کلی کتک میخوردم
    یه روز رفتم خونه و پول رو دادم دستش ، یه نگاهی به پولا انداخت و داد زد پسره ی بی عُرزه فقط همین قدر تونستی کار کنی؟ ، منم که از صبح توی خیابونا روی پام بودم و خسته دیگه نتونستم تحمل کنم ، گفتم: خودت بیا برو کار کن من بیشتر از این نمیتونم، یه دفعه عصبانی شد و شیلنگ رو برداشت و افتاد دنبالم ، گوشه حیاط گیرم انداخت و تا میتونست با شیلنگ به دست و پام و بدنم زد و منم فقط میگفتم غلط کردم ، گوه خوردم ، اما فایده نداشت ، فقط صورتم رو گرفته بودم که به صورتم چیزی نخوره تا کسی متوجه نشه ،زیر بارون شلاق های پدرم بودم که یه دفعه صدای در من رو نجات داد ، رفت دم در تا ببینه کیه در رو باز کرد ، هوشی پشت در بود ، همراه بابام اومد تو و وقتی شیلنگ رو دست بابام دید و من رو که با اشک و آه و ناله گوشه دیوار کز کرده بودم، فهمید که بابا داشت من رو میزد ،
    گفت: محموت چرا این فرشته معصوم رو اینقد کتک میزنی ، بخدا حیف این تن و بدنه که تو کبودش میکنی ،
    بابا گفت: به تو ربطی نداره گمشو برو بیرون ، هوشی هم بهش توجه نکرد و دستش رو گرفت و برد تو خونه ، منم که از بس بدنم درد میگرفت ، با آستینم اشکهام رو از چشمام پاک کردم و همونجا خودم رو ولو کردم رو زمین و شروع کردم برای روزهای خوش زندگیم گریه کردن، عصبانیت و ناراحتی و خشم و تنفر همشون باهم اومده بودن سراغم و داشتن اذیتم میکردن ، اما من نمیدونم چرا ولی هنوز اون بابای لعنتیم رو دوست داشتم ، و دلم میخواست به روزهای بچگیم برگردم.
    غرق در این افکار بودم که ، هوشی با بابا از در راهرو اومدن تو حیاط و هوشی به بابام گفت پس حواست بهش باشه ، بابا هم با سرتکان دادنی او رو تایید کرد .
    هوشی اومد سمت من و من از ترس خودم رو جمع کردم و نشستم ، نشست کنارم و پیراهنم رو داد بالا و گفت : نگاه کن چه بلایی سر این فرشته آوردی ، هر خط و خشی روی این بچه ارزشش رو کم میکنه.
    بهم گفت عمو جون نگران نباش دیگه بابات کتکت نمیزنه، اگرم زد به خودم بگو .
    با بی اعتنایی سرم انداختم پایین و اونم بلند شد و رفت و شماره اش رو داد به بابا و گفت هر وقت موقعش شد زنگ بزن منتظرتم، نمیدونم بین اون و بابا چی گذشت اما ، آرامشی توام با دلهره ای تو صورت بابام میدیدم ، اومد طرفم منم از ترس ، خودم رو بیشتر جمع و جور کردم ، اما برخلاف انتظارم اومد بغلم کرد و منو برد گذاشت داخل رختخوابم و گفت تا یه هفته نیاز نیست بری سر کار ،
    با اینکه اصلا حال نداشتم ولی از این حرفش خوشحال شدم و بخاطر همین کلی از هوشی ممنون شدم که نمیدونم چی به بابا گفته بود که رفتارش اینقدر عوض شده بود.
    یه هفته گذشت ، و هیچ رفتار بدی از بابام ندیدم ، اون که دو روز یه بار منو لخت میکرد و باهام ور میرفت ، اون هفته اصلا باهام کاری انجام نداد
    آخر هفته که شد اومد پیشم و گفت: آرش جونم، خوشگلکم ، قند عسلم... این حرف ها رو که شنیدم فهمیدم که قراره چه اتفاقی بیافته ، منتظر بودم بیاد و کارش رو انجام بده و منو به حال خودم رها کنه ، اما یه دفعه گفت: خیلی وقته پسرم رو نبردم حموم بیا ببرمت حموم، منم که مثل سگ ازش میترسیدم فقط و فقط دستوراتش رو اطاعت میکردم ، از جام بلند شدم و رفتم تو حموم و منتظرش موندم ، اومد تو حموم و من رو برهنه کرد اما کاری انجام نداد، بهم گفت بچرخ من هم چرخیدم ، گفت خیل خوب خودت رو بشور بیا بیرون ، تمام وجودم سرشار از نگرانی بود ، داشت میرفت بیرون که یه دفعه برگشت و گفت:" آرش بابایی واقعا متاسفم ، منو به خاطر کارهایی که باهات میکنم ببخش".
    این حرف رو زد و رفت و نگرانی من رو چندین برابر کرد ، با این حرفش انگار آب سردی رو ریختن رو سرم ، تمام بدنم یخ کرد، چرا اون حرف رو زد، این حرف شبیه همونی که تو بچگی بهم زد، دیگه چه بلایی قراره سرم بیاد؟
    رفتم زیر دوش آب و چشمام رو بستم و منتظر آینده بودم ، آینده ای که هر گز دلم نمیخواست یه لحظه ش رو ببینم ، با خودم گفتم کمی مثبت فک کن شاید واقعا حرفهای هوشی روش تاثیر گذاشته و بابا آدم شده ، اما هرگز این حرفها آرامم نکرد.
    از حموم اومدم بیرون و لباسام رو پوشیدم ، دیدم بابام داره به یکی پیام میده ، رفتم توی رختخوابم دراز کشیدم ، خونه ساکت بود ، ساکت تر از همیشه ، غرق در افکار خودم بودم و هر لحظه منتظر لحظه ای بدتر از لحظه ی قبل بودم ، تا اینکه صدای در رشته ی تمام افکارم را در هم پیچید و سرتاسر وجودم شد ترس و نگرانی ، قلبم اینقدر تند میزد که میخواست از جاش در بیاد ، بابا رفت و در رو باز کرد ، و همراه هوشی که یه پلاستیک مشکی بزرگی دستش بود اومد داخل خونه ، بابا صدا زد : آرش، مثل برق از جایم بلند شدم و رفتم کنارشون وبه هوشی سلام کردم ، اون هم با گرمی جواب سلامم رو داد
    هوشی نگاهی به بابام انداخت و گفت: با اجازه داش محموت
    بابام سرش را پایین آورد و اوکی را به هوشی داد و خودش رفت تو حیاط ،هوشی دستش رو گذاشت روی شانه ام گفت: این پلاستیک رو میبینی لباس داخلشه همش هم واسه تو هست ، حالا با اجازه میخوام تنت کنم، دستش رو آورد سمت دکمه پیراهنم که اون رو بازش کنه ، سریع دستش رو کنار زدم و اخمام رو کردم تو هم و گفتم دست کثیفت رو به من نزن،
    هوشی با کلی اصرار و خواهش ازم خواست که بزارم این کار رو بکنه ، اما من اجازه ندادم که یه دفعه بابام رو صدا زد ، بابام سریع اومد تو و با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت : بزار کارش رو بُکنه کاری باهات نداره، منم که دیدم بابا اون غیرت اون روزش به کلی نابود شده ، دیگه انگیزه ای برای مقاومت کردن نداشتم ، با خودم گفتم بزار هر کار دوست داشت انجام بده فک کن اینم همون بابای کثافتته، بابام که دید من مثل یه بره ساکت تو دست هوشی هستم دو باره رفت تو حیاط تا نبینه هوشی میخواد با من چکار کنه.
    هوشی شروع کرد به در آوردن لباس هام من رو لخت و مادر زاد کرد و آب از لب و لوچش میومد و هی زیر لب زمزمه میکرد ، پسر تو معرکه ای ، چه درآمدی برای ما دربیاری ...
    با این حرفهاش کفرم در اومده بود اما ، من تک و تنها و بی کس میون یه مشت آدمی فقط و فقط به خودشون فکر میکردن گیر افتاده بود ، فقط جز تحمل کاری از دستم بر نمیومد ، چند باری قصد فرار داشتم که با خودم گفتم فرار کنی تو این شهر بزرگ تهرون کدوم گوری بری؟ ، اصلا تو این دنیا به جز تو همین خونه فکستنی و درب و داغون جایی برای تو هست؟
    هوشی بهم گفت بچرخ ، چرخیدم و پشتم رو کردم بهش با خودم گفتم حتما میخواد مثل بابام همون کار ها رو باهام بکنه، اما دیدم نشست و یه نگاهی به باسنم انداخت و گفت ،نُچ نُچ نُچ، گفتم اینقد این فرشته رو نزن ببین چه بلایی سر این کپلای سفید و قشنگش آورده، غُر میزد و از تو پلاستیک یه قوطی و یه ابری رو آورد بیرون درش رو که باز کرد بوی خیلی خوبی تو خونه پیچید ، ابر رو داخل قوطی زد و مالید به باسنم و تمام پاهام ، بعد یه شرت هفتی قرمز رنگ از تو پلاستیک در آورد و پام کرد ، بلند شد و یه زیرپوش رکابی بدن نما که سوراخ سوراخ بود تنم کرد، خم شد و از تو پلاستیک یه تی شرت آستین کوتاه و خیلی قشنگ در آورد و تنم کرد تی شرتش خیلی تنگ بود به طوری که وقتی تنم کرد سینه هام قشنگ مشخص بود ، منم که کمی تپل بودم این تی شرته قشنگ استیل بدنم رو تو خودش نشون میداد، دست کرد تو پلاستیک و یک شلوارک خیلی زیبا که رنگش با رنگ تی شرته ست بود و مطمئنم خیلی هم گرون بود در آورد و پام کرد ، بعد نشوندتم روی صندلی قرازه ای که تو خونمون بود و یه قوطی کِرم از پلاستیک آورد بیرون و شروع کرد صورتم رو چرب کردن ، اما اشک های من اجازه نمیداد که درست کارش رو انجام بده ، صورتش رو آورد کنار گوشم و آهسته تو گوشم گفت ، نترس کاریت ندارم فقط میخوام بعد یه مدت لباس نو تنت کنم، با این حرفش کمی آروم شدم اما تو دلم هنوز آشوب بود، مقداری ژل به موهام زد و اونا رو شونه کردو یه قلم بزرگ و قرمز هم به لبام کشید و منو برد کنار آیینه ، با دیدن خودم تو آیینه به وجد اومدم ، این واقعا من بودم ، خوشتیپ و چند برابر زیباتر از همیشه ، بابام از تو حیات اومد توخونه و با دیدن من چشماش برق زد و
    گفت: واااااای چقد تو زیبایی پسرم،اگه دختر بودی دیگه چی بودی؟
    نگاهی همراه با نفرت و تاسف به چشمای پدرم انداختم و اون هم از خجالت سرش رو پایین انداخت و ادامه سیگارش رو کشید، هوشی دست کرد تو جیبش و یه دسته پول که حدود ۲۰ تا ۳۰ تا تروار ۵۰ هزاری بود داد به بابام ، و گفت این حق الزحمه یک هفته است اگه راضی بودن ، بیشتر هم میشه ، یه نیش خندی هم زد و سرش رو آورد کنار گوش من و گفت ، بیا بریم اینجایی که قراره بری خیلی بهتر از کنار پدرت هست.
    باشنیدن این حرف تمام بدنم گُر گرفت ، انگار آتیش داغی زیرم روشن کردن ، تازه دوزاریم افتاد که این لباسا و این پولا واسه چیَن! ، هوشی دستم رو گرفت و به سمت دَر راهرو حرکت کرد و منم محکم دست پدرم رو گرفتم و گفتم: بابا تو رو خدا نه، بااااااباااا تو رو خدا نه ، قول میدم چند برابر این پولی که هوشی بهت داد کار کنم ، قول میدم دوبرابر موادت بهت پول بیارم ،فقط نزار من برم ،، تو رو خودا بابا...بااااااباااااا....
    بابام سرش رو انداخته بود پایین و حرف نمیزد، دست من رو به زور از تو دست خودش جدا کرد و هوشی منو به سمت حیاط میکشوند ، منم به پهنای صورت اشک میریختم و التماس پدرم می کردم ، اما او انگار نه انگار هیچ روحی در بدنش بود ، شده بود یه موجود خالی از هر گونه احساس و مروت ، فقط و فقط به مواد فکر میکرد ، نمیفهمید که من از خودش هستم ، نباید همچین بلایی سرم بیاره.... از پدرم دور و دور تر میشدم اما سعی میکردم که این لحظه رو تو ذهن خود حک کنم و هرگز فراموش نکنم ، هوشی من رو برد بیرون و در خانه را بست و من دیگر پدرم رو ندیدم که التماسش کنم... .


    ادامه دارد...
    نوشته: A...sh

  • 15

  • 7




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • تاسف تاسف


    •   Arthurmorgan.RED
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • از بچگی دست راست چپش تو کونش بوده.ننه سگ،ننه دمپایی این چه کسشریه نوشتی.صد بار گفتم اون قرص قرمزارو نخور.


    •   Hysterical_man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • ایشون هم یه دریچه جدید رو باز کرد


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • داستان غم انگیزی بود از مادرت خبر داری؟


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • مصیبت نامه نوشتی؟ مث داستان کتاب کودکان. اصن کار به محتواش ندارم، همون دوتا پاراگراف اول، معلومه اصلا فکر پشتش نیست. نیت داشتی داستان شبه زندگی نامه مثلا تلخ بنویسی، ولی ریدی. اصلا داستانت حس نداره؛ خشک خشکه. دیس/


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • داستان خیلی قشنگ و روانی بود :-) و متاسفانه واقعیت زندگی خیلیهاست :-( منتظر ادامه اش هستم عزیز (rose)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • روان و جذاب ولی به شدت غم انگیز بود.واقعا باید برای این چنین اتفاقاتی گریست.امیدوارم واقعی نباشه.به هر حال،لایک.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • نه ! نه ! نکن این کارارو باهامون.
      داغونم کردی با این داستان. اصلا به نگارشو اینا دقت نکردم. فک کنم یه دور دیگه لازمه بخونم. علی‌الحساب لایکو میدم...
      خدا لعنتت نکنه.


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • ۱.غمناک بود.
      ۲.امیدوارم واقعیت نداشته باشه.
      ۳.انتخاب اسامی داستانا رو مثل صدا و سیما انجام ندین لطفا.
      ۴.ادامه‌اش لطفا!
      ۵.لایک


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • داستان از اول تا آخر پر از غلط املايى و نگارشى(تراور ؟خودا ؟ و ...)
      قسمتهاى بعدى حتما قبل از ارسال،ويرايش كنيد
      غمگين بود ولى روح نداشت
      نويسنده به تمرين فوق العاده زيادى براى ادامه دادن احتياج داره


    •   zanbory
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • پسر باین بیعرضگی نوبره ..والا الان پسرهای ده تایازده ساله آدمو درسته قورت میدن بعد تو همینجور نگا میکردی هربلایی که میخان. سرت دربیارن،،البته درمورد دختران بیشتر این داستان صدق میکنه تا پسران .یجای کار میلنگه داداش..داستانت حس نداره خیلی سرد و بی روحه واونم ازجایی که خودتو پسر معرفی کردی از جذابیت داستانت کم شد
      ادامه داستانت بیفایدس و حدس زدنش راحت .
      نه لایک نه دیس


    •   saeedashegekoon
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • فقط متاسفم برات


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیر تو این داستان


    •   Nightwolf000
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • شما در ماه فک کنم راحت دو سه میلیون قبض اب براتون میاد؟


    •   Mahtaa1380
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • تا آخلاش که نگفته بوتی پسل فک کلدم دختلی ولی ادامشو زوووت بگو خیلی دلم گلفت چلا فلال نکلتی؟ :(


    •   Mehr..shad
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من که تو بچگیم و الانم چیزی به اسم پدر ندیدم
      همش بهم ظلم کرده ولی من سرش طلافی میکنم


    •   shri78
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • من تا اواسط داستان فک میکردم دختری
      خیلی ناراحت کننده بود :(
      موفق باشی


    •   Vvaallaakk
    • 1 هفته
      • 0

    • خوبه. داری آسیب های اجتماعی رو مطرح میکنی...
      خیلی خوبه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو