پدیده

    سلام بر خلاف خیلیا که از شنیدن نظر دیگران ناراحت میشن من نه تنها ناراحت نمیشم بلکه حتی خوشحالم میشم ، شاید اگه بهتون بگم قبل ازینکه شما بهم فحش و ناسزا بگین خودم روزی صدبار به خودم و بی عرضه گی خودم فحش و ناسزا میگم باورتون نشه اما هدفم از نوشتن این نوشته اینه که بهتون بگم چقدر حقیقت محض میتونه خالی از شهوت و غمگین باشه! اسمم هست مهدی چهل و چهار سالمه و یه دهه پنجاهیه دل سوخته از نسل سوخته ام! رفتم مدرسه جنگ شروع شد اومدم بیرون جنگ تموم شد! بگذریم ایناش مهم نیست! دیپلم که گرفتم برای گذران زندگی تدریس خصوصی میکردم یکی از شاگردام دختر تقریبا چهارده پونزده ساله ای بود به اسم پدیده! من اون موقع حدودا بیست و چهار پنج سالم بود! کمتر بیشترشو نمیدونم فقط میدونم با اون دختر حدودا یازده سال اختلاف سنی داشتم. الان که دارم مینویسم حساب کتاب هیچیو نمیکنم نمیخوام ادبی بنویسم نمیخوام حتی ویرایش کنم ، میخوام یه بارم که شده اینجا خود خودم باشم! القصه بهش ریاضی دو درس میدادم ، ریاضی دو نظام جدید!... اون موقع تازه نظام جدید جای نظام قدیم رو گرفته بود القصه وقتی میرفتم خونشون تابستون بود پدیده دختر دفتردار یه مدرسه بزرگسالان بود که من پدرشو میشناختم و از طریق پدرش به خونشون راه پیدا کردم ، پدیده دختر محجوبی بود ، پدرش اعتیاد داشت و همه اینو میدونستن و با مادرش هم اختلاف داشتن ، فکر کنم بعدها از هم جدا شدن شنیدم که حدودا شش هفت سال پیش هم فوت کرد پدرش! وقتی میرفتم خونشون پدیده با حال پریشون و بی حوصله میومد پیشم دختری بسیار آروم با نجابتی زیاد که نجابت و پاکیش سکسی ترش میکرد! اما چیزی که پدیده رو برام جذابتر میکرد صورت معصوم و سینه های گرد و درشت دخترونش بود که تو اون سن درشت تر از حد معمول بود ، و بیشتر اوقات هم سوتین نمیبست و نوک سینه هاش از زیر تیشرت قرمز رنگش معلوم بود! البته فقط برجستگیش و تجسم بقیش به عهده خودم بود! حدود ده جلسه بهش ریاضی یاد دادم و سر جمع یه تراول پنجاهی از پدرش حق الزحمه گرفتم ، از اون سال تا امروز یعنی سال هفتادوهشت تا الان از ذهنم پاک نشده! خودم هم هیچوقت عرضه مخ زدن نداشتم ، الان مجردم و هیچوقت سکس کامل و درست و حسابی تجربه نکردم ، هدفم از نوشتن این مطلب این بود که بهتون بگم حقیقت محض چقدر میتونه خشک خالی و بدون شهوت و غم انگیز باشه و هدف دیگم هم این بود که اگه خانمی این مطلب رو میخونه بهش بگم که چقدر سینه های یک زن میتونه تو یاد و خاطره یه مرد باقی بمونه! البته به ما نسل سوخته که همش از کمیته و گشت ثارالله و جندالله و هزار کوفت و زهرمار دیگه جرات چپ نگاه کردن نداشتیم که نمیشه گفت مرد ولی خوب قدر سینه هاتونو بدونین چون برای همیشه تو ذهن مردها میمونه! الان انقدر بی حوصله ام که دنبال پایان برای مطلبم نیستم این همه اون چیزاییه الان برای من مونده! خدا لعنت کنه اونایی رو که از ماها آدمای بزدلی ساختن که نتونستیم از زندگیمون لذت ببریم! خداحافظ ، مهدی.


    نوشته: مهدی

  • 6

  • 11




  • نظرات:
    •   Adtenos35
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • یه چس ناله همراه با مظلوم نمایی جهت یافته شدن کص ،
      القصه خرطوم ،فیل تو کونت که بدشانسی هات کامل بشه ،القصه


    •   shahx-1
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • الان عذاب وجدان داری که یه طفل معصوم و به کثافت نکشیدی؟؟ حتی لیاقت فحشم نداری!!! (dash)


    •   ahmady006666
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • کس گفتی فقط


    •   at.brz.pv
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • داداش داستانت باید سکسی میبود اما با حال و روزت گریم گرفت این کسشعرا رو گفتی فحشت ندیم اما نسل خوده شما انقلاب کردن همه ماروهم بگا دادن پس کون لقت بی عرضگی خودتو گردن بقیه ننداز


    •   ahmady006666
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • کص گفتی فقط


    •   ahmady006666
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • کص گفتی فقط


    •   مسیحـا
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • مرتیکه‌ی حیوان چهل و چهار سالت شده و هنوزم غصه‌ی یه دختر بچه‌ی ۱۴ ساله رو میخوری و هنوزم به خوبی به یادشی و با آب و تاب هم از جزئیات بدنش تعریف میکنی؟
      نکنه به یادش خود ارضایی هم میکنی؟
      هرچه زودتر خودتو به یه دامپزشک معرفی کن حیفِ اکسیژن.


    •   no-roots
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • دیس دو


    •   VIDCO
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • مهدی جان چولو چار سالته ؟


      چقد زود خدافظی کردی ، میموندی یکم دیگه گوه میزدی به نسلتون


    •   amiiir_h
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • خارمادره هرچی دهه پنجاهی بود تو ی تنه گاییدی و ب فاک دادی بااین داستان نوشتنت..تو ی دیوث میرفتی ریاضی درس بدی یا دنبال بدن ی دختر14ساله بودی تا بکنیش میدونم هنوزم ب یادش میجقی بزن انقد بززززن تا ب نفت برسی عن پدر


    •   Littlelucifer
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • گاهی وقتها باید به این بی عرضه بودنت افتخار کنی و اون هم وقتی هست که یاد سینه هاش میفتی و با بی عرضگیت معصومیت یه دختر لکه دار نشده .... از طرفی هم باید این رو هم بهت بگم گلابی جان انقدر از خودت نا امیدی که به چس ناله افتادی ! من هم مثل تو از دل همه این سرکوب ها و سرخوردگی ها بیرون اومدم ولی جنمش رو داشتم که از زندگیم و رابطه جنسیم لذت ببرم


    •   bn1380
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • نظر شما چیه؟کسشر


    •   bn1380
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • نظر شما چیه؟کسشر


    •   As-pikc
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • دستت بده تا فالت بگیروم


      تو یه دهه پنجاهی جقی هستی
      تو عمرت کس ندیدی که تصویر ی سینه زیر تیشرت بعد عمری یادت نرفته


      تو خودت خودتو قبول نداری


    •   ARYA52
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • الان اون پدیده شده تیم پدیده خودرو شهر
      یک سری ملک و املاک میلیاردی هم داره به نام پدیده شاندیز
      ولی شما هنوز داری به یاد سینه های اون جق میزنی.
      اینجا فرق بین رویا تا عمل هست.
      اون پدیده ، پدیده شد، شما یک جقال.


    •   mostoufi
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • از اینکه چطور 44 سال کص که هیچ، ممه هم ندیدی (و به انقلاب ربطش می دی) می گذرم.
      دفتردار مدرسه بزرگسالان دیگه چه صیغه ایه؟ مگه مهد کودک هم دفتردار داره ما نمیدونستیم؟ یا هنوز اکابر برقراره و بی خبریم؟


    •   Taabad
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • یعنی الان هرکی توخیابون یه دخترباسینه ی بزرگ ببینه بایدبیاداینجا القصه ش روبنویسه...عزیزم توکه عاشقش نبودی وشکست عشقی نخوردی که میای اینجابه قول دوستان چس ناله میکنی...قصدت حال کردن بودکه نشد...اگه اینجوری باشه که من روزی ۵۰تادخترمیبینم که دوس دارم باهمشون حال کنم ولی نمیشه پس میام داستانشومینویسم...درسته اینکاراقامعلم؟


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • القصه کیررر تو اول تا اخر زندگیت که بقول بچه ها هنوز به یاد سینه ی دختر جق نزنی بدبخت کووونی


    •   Blackhorse
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • این از اون کس بازهاست، خودش رو زده به کس مغزی، که کس بیشتری بکنه!


    •   Emperatoorxxx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خا


    •   salak59
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • با حرفات موافقم


    •   nilajooni
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • چی میگی؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو