پرتگاه (۱)

    درود



    • فانتزی، یا واقعی بودنش پای خودتون *


    چندین ماه میشد که تصمیم گرفته بودم مستقل بشم و بعد از عبور از مخالفت‌های خانواده و فراهم کردن پول، تو سن بیست و هشت سالگی اولین خونه‌ی مجردیمو اجاره کردم.
    سه روز قبلش بیکار شده بودم. اما چون مستقل شدنم بخاطر محک زدن توانم برای مسئولیت پذیری در زندگی و اداره‌ی اون بود یجورایی منتظرِ انواع سختی‌ها بودم.
    با مبلغی که داشتم خونه راحت پیدا نمیشد، از طرفی هم به دلایلی عجله داشتم. به همین خاطر تمام اولویت‌هام و کنار گذاشتم و مدام تو نرم‌افزار شیپور سرچ میکردم.


    تا اینکه آگهی <<خونه‌ی نقلی>> که نسبت به رهن و اجاره‌اش امکانات زیادی داشت و در منطقه‌ی خیلی خوبی بود دیدم.
    بلافاصله تماس گرفتم..
    خانمی پاسخ داد بفرمایید؟
    سلام، وقت بخیر
    + سلام، ممنون
    بابت آگهی منزلِ اجاره‌ای تماس گرفتم، خونه تخلیه‌ هستش؟
    + بله..
    _امکان بازدید برای امروز هست؟
    + ساعت 3 میتونید اونجا باشید؟
    _حتما، فقط پلاک رو بفرمایید..
    + بیست و یک..
    _لطف کردید. فعلا خدانگهدار
    + خواهش میکنم. خداحافظ


    کنجکاو شده بودم که صاحبخونه خانمه؟! طبق معمول هزار جور تصویر و فانتزی اومد تو ذهنم..


    همیشه همینطوری بود‌م.. به شدت کنجکاو و شیطون... اما فقط تو ذهنم! خارج از ذهنم (جز با اندکی از آدم‌های زندگیم که میدونم قضاوتم نمیکنن و متوجه هستن حرف‌ها و اعمالم فقط از روی شیطونت هستش) کاملا مودب، سر به زیر، و کمی خجالتی هستم.
    البته انقدر استرس اینکه خونه پیدا کنم منو بهم ریخته کرده بود که شیطنتم چند لحظه بیشتر طول نکشید..


    سر و وضعم نیاز به دوش گرفتن نداشت.. لباس‌هامو عوض کردم، کمی موهامو مرتب کردم و راه افتادم.
    حدودا سی دقیقه با خونمون فاصله داشت. توی تاکسی مدام فکرِ این بودم که باهاش معامله‌م بشه و قرارداد ببندیم تا بعد دو ماه یه نفس راحت بکشم..
    اما هرچی نزدیکتر میشدم خیالات بیشتر بهم نفوذ میکردن! یادِ سکسانس‌هایی که تو فیلمای پورن دیده بودم میوفتادم که.. خانمه داره خونه رو نشونت میده، یهو عشوه میاد و شلوارتو پایین میکشه و شروع میکنه به خوردن..!!
    این تصورات همونطور که تحریکم میکردن به همون اندازه هم برام استرس داشتن.. اینجا که اروپا نیس! یکی ببینه چی؟؟ اگه نقشه باشه چی؟؟ شایدم اصلا رفتم و یه آقا اونجا بود و خانمی که تلفنی باهاشش حرف زدم فقط پاسخگوی تماس‌ها بوده! و کلی افکار منفیه دیگه که بی‌اختیار آشفته‌ام می‌کردن..


    لا به لای همین خیالات بلاخره رسیدم سر کوچه. به بهانه‌ی اینکه بگم سر کوچه‌ام و تشریف دارید و این چیزها، تماس گرفتم که با شنیدن صدای محیط اطراف صاحبخونه سر در بیارم که تنهاس یا نه و چه خبره اونجا!


    _سلام مجدد، افشار هستم. تا دو دقیقه دیگه میرسم خدمتتون
    + سلام، بله تشریف بیارین


    چیزی به نظر مشکوک نمیومد!


    پلاکِ بیست و یک.. دربِ ساختمان باز بود! خواستم زنگ بزنم که یکی گفت سلام! نگاه کردم دیدم تو راه پله، جلو درب واحد منتظرم بوده
    + بفرمایید آقای افشار..
    _سلام، ممنونم خانمِ..
    + فرد هستم
    _بله ممنونم خانمِ فرد
    + خواهش میکنم..


    (داخل شدم)



    • همونطور که تلفنی عرض کردم نیاز به کمی تعمیر و نقاشی داره..


    ( یه آقایی دیگه هم اونجا حضور داشت که وقتی رسیدم مشغول صحبت بودن و ظاهرا مستاجر قبلی بوده و برای بردن چندتا کارتن وسیله‌ای که مونده بود اومده)


    _درسته. اگر موافق باشید من اثاثم رو بیارم، فقط وقتی خواستید تعمیرات رو شروع کنید یک روز قبلش اطلاع بدید که وسایل این قسمت رو جابجا کنم تا کارگرا راحت کارشون رو انجام بدن


    (یه قسمتی از سقف و چندتا جای دیگه خورده کاری داشت. برای تعمیر بریز و بپاش آنچنانی نداشت)



    • نه مشکلی نداره.. هماهنگ میکنیم


    همینطور که مشغول صحبت بودیم آهسته داخل خونه میچرخیدم و وضعیت و امکاناتش رو بررسی میکردم.
    آخرای صحبتمون بود (یعنی دیگه تقریبا تمام حرفای اصلی زده شده بودن) که اون آقا هم خداحافظی کرد و رفت.
    منم راستش کمی موذب شدم که تنها شدیم.


    {{به دور از شهوتی که منم مثلِ همه‌ی آدما دارم و شیطنت و چیزهای دیگه، اعتقادم اینه که نباید تا کسی باهام راحت برخورد میکنه یا شرایطی خاصی به وجود میاد فکر کنم طرف منظورش اینه بیا باهام سکس کن یا ازت خوشم اومده و .. سعی میکنم با رفتارم موذبش نکنم. شاید همین خصوصیتمه که اصلا بلد نیستم مخ بزنم و پیشنهاد رابطه بدم! تا الان تمامِ رابطه‌هام یا خود به خود پیش اومدن (یعنی مثلا تو عالم دوستی یهو طرف دستمو گرفته و یا بوسیدتم یا خواسته که بیاد خونمون وقتی فهمیده تنها هستم و .. خلاصه کمی واضح منو متوجه کردن که دوست دارن باهم باشیم) و یا طرف پا پیش گذاشته.
    خیلی پیش اومده از کسی خوشم بیاد ولی ندونم چطوری باید پا پیش بزارم یا حداقل از احساسم نسبت به بهش با خبرش کنم..
    حتی یادمه دوران راهنمایی که بودم خاطرخواه یکی از دخترای محل شدم و با اینکه مطمئن بودم خیلی ازم خوشش میاد و میفهمیدم خودم چقدر دیوونشم، اما هفت سال فقط نگاش میکردم و هیچی قدمی نتونستم بردارم تا اینکه شوهر کرد و رفت.
    چقدر نامه که براش نمی‌نوشتم و تهش میرفتم تو پارکی جایی خودم میخوندمشون و می‌سوزوندمشون..... بچه‌های دهه 60 میدونن اون وقتا که موبایل و اینترنت باب نبود این نامه‌ها و کارت پستالها چه بساطِ عاشقونه‌ای به پا میکردن..
    یادش بخیر....}}


    _کِی تماس بگیرم قرار بزاریم برای تنظیم قرارداد؟ میتونیم بین خودمون هم بنویسیم و مدیر ساختمان به عنوان شاهد امضا کنه که پول کمیسیون ندیدم (دستم خالی بود اون‌وقتا)
    + مورد نداره.. اجازه بدین قبلش با همسرم صحبت کنم بعد بهتون خبر بدم
    _ایشون مالک هستن؟ (واسه اینکه فکر نکنه تاهلش برام مهمه و تا الان داشتم باهاش لاس میزدم!)
    + بله..
    -اوکی، پس اگه امکان داره تا شب خبر بدید که من دیگه دنبال خونه نگردم.
    + خواهش میکنم. حتما.
    _ممنونم. امری ندارید با من؟
    + زنده باشید


    بعد از خداحافظی اومدم بیرون و دوباره فکر.. لعنت به ذهن که یه درِ همیشه باز داره و نمیشه جلوی ورودِ هیچی رو بهش گرفت.
    فقط به صورتش نگاه کرده بودم.. چشمای آبی.. صورت کشیده استخونی.. پوست برفی.. و قد بلند حدودِ شاید صد و نود یا یکم بیشتر.. صدای دو رگه‌ی مهربون.. تیپِ کلی هم کم حجاب با مانتوی مشکیِ بدون دکمه و شلوارِ لی..


    به کل فراموش کرده بودم که متاهله. وقتی یادم افتاد بیخیالِ تصورات شدم و فکر تمرکزم رفت رو گرفتن خونشون. خونه‌ خوبی بود.. دوست داشتم اگه بشه همونجا ساکن بشم..


    تا به این سن حتی با دختری که میدونستم دوست پسر داره حرف نمیزدم، همیشه خیانت و شریکِ خیانت شدن برام خطِ قرمز بوده. حتی چندباری که خانم‌های متاهل چراغ سبز نشون دادن بلافاصله اون محیط رو ترک کردم..
    تو زندگیم کم و بیش معمولا دوست دختر داشتم. البته گاهی پیش میومد تو یه باره‌ی زمانیِ دو سه ماهه تنها باشم.. و خب وقتی رابطه‌های خوبی برام پیش می‌اومدن چرا باید نیازهای خودمو تو بیراهه بر طرف میکردم! اصلا نمیتونستم کسانی رو که با وجود تاهل یا تعهد به خیانت روی میارن درک کنم..


    ساعت از نه گذشته بود، گوشیم زنگ خورد..


    _سلام خانمِ فرد
    + سلام، خوب هستین؟ همسرم مخالفتی ندارن.. فقط چون فردا عصر عازم سفرِ ده روزه هستیم، باید تا قبل از ظهربرای قرارداد قرار فیکس کنیم. مشکلی نداره؟ و اینکه همسرم گفتن بهتره که قرارداد رو املاک تنظیم کنه..

    _خیر، مشکلی نیست. آدرس املاک و ساعت رو برام مسیج کنید
    + حتما. شبتون بخیر
    _مچکرم


    با اینکه همسرش پیشش بود (صداش میومد) ولی لحنش پر از شیطنت بود..


    ...


    نوشته: master moon

  • 9

  • 6




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • بازم خدا پدرتو بیامرزه که غیر مستقیم گفتی پورن رو داستان کردی فکر کنم شهوانی باید بره از پورن هاب شکایت کنه!! (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • چندبار به این فکر افتادم که نکنه این داستان رو من نوشتم و یادم نیست!؟ ولی هربار متوجه میشدم هرچقدرم این یاروی توی داستان شباهت به من بده یا نده، من اینقد بیسواد نیستم! لذا دیس.


    •   Arthurmorgan.RED
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • به پرانتز‌ خیلی علاقه داری،فک کنم یکی (پرانتزی)کردت.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • :(


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینکه همش تعریف کردن ازخودت بود کجاش شبیه داستان بود.قسمت اول افتضاح
      فعلا امتیازی داده نخواهد شد چ منفی یا مثبت تا خوندن ادامه آن.


    •   Erf81an
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   arash.abi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • راستش مشتاقم ادامه شو بنویسی. وبخونم
      فقط زیاد تو خودت غرق نشو، واسه کسی مهم نیست تو چطور ادمی هستی،، اینجا همه دنبال چند لحظه شهوتن،نمیخواد انقدر خودتو پاک ومقدس نشون بدی
      من لایک دادم، ولی اگه تو داستان بعدی بنویسی من نمیکردم زنه باعث شد بکنمش، واز خودت قدیس بسازی.. دیسلایک میگیری


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • به پرانتز خیلی علاقه داری


    •   shaahvani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بنظر داستانت جالبه.
      لطفا ادامه بده.
      ممنون.


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک دادم چون همین احساسایی رو که داری هم خودم دارم هم قبولش دارم که آدم نباید گرسنه ی جنسی باشه و بینهایت از خیانت بدم میاد
      ولی رفیق زن 190 سانتی با صورت استخونی ، سفید با صدای دورگه رو هر چی تصور کردم اسب اومد تو نظرم


    •   mohammadm58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کمی توجه کن به نوشتارت بعدش هم تعریفات اضافه رو حذف کن وادامه بده


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک هشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو