پرده ای میگذر...

    1397/4/15

    دنگ...، دنگ ....
    ساعت گیج زمان در شب عمر،
    می‌زند پی در پی زنگ.
    زهر این فکر که این دم گذر است،
    می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.
    ...
    پس اگر می‌گریم،
    گریه‌ام بی ثمر است.
    و اگر می‌خندم،
    خنده‌ام بیهوده‌است.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    زنگ ساعت از خواب بیدارم کرد. چشم بسته دستمو در جستوجوی ساعت تکون میدادم. پیداش کردم وصدای زنگ گوش خراشش رو خفه کردم. ساعت 6 و نیم صبح بود. دستی روی صورتم کشیدم و چشمام رو مالیدم. نگاهی به موجودی که کنارم روی تخت خوابیده بود کردم. موجودی که بهش میگن هرزه، فاحشه... ناخودآگاه از افکار خودم چندشم شد. صداش زدم. گفت خستست، گفت میخواد یکم دیگه بخوابه. چیزی نگفتم. بی هیچ اعتراضی از اتاق برون رفتم.
    دست و صورتم رو شستم. چایی رو گذاشتم دم بکشه. کره مربا رو که حاضر کردم، لخت و عور از توی اتاق بیرون اومد. ته راه رو کش قوسی به بدن نحیفش داد. چشمای پف کردش به زور باز بود. دست و صورتش رو شست. رفت و لباساش رو پوشید. اومد و نشست پشت ایستاد. درست رو به روی من. به صورتش نگاه میکردم. صورتی که دیشب هوس انگیز بود. دیشب زن فتانه مشهور بود. امروز صبح که آب نقابش رو شسته بود، معصومیت رو میشد از صورت بدون لعابش و از چشم درشتش خوند. رنگ پریدگیش آشکار شده بود. در درازنای شب تاریکی دست از سرش برداشته بود و وقت طلوع خورشید، جای خودش رو به این معصومیت زلال داده بود.
    ناگهان، انگار که متوجه نگاه خیره من به خودش شده بود، به من نگاه کرد. انگار خجالت میکشید غذا بخوره. به سردی گفتم بشین یکم غذا بخور، بعدش حساب میکنیم. نشست وغذاش رو خورد.
    صبحونه که تموم شد، منم آماده شدم برای بیرون رفتن. رفتن دنبال یه لقمه نون "حلال". لباسام رو پوشیدیم. پولش رو دادم. نشمرد. بهش گفتم میرم سر کار، اگه جایی میخواد بره میتونم برسونمش. از خدا خواسته پیشنهادم رو قبول کرد.
    نشست توی ماشین. استارت زدم. روشن شد. گفتم کجا میری؟ آدرسی داد. به سمتش راه افتادم.
    توی مسیر دستمو گذاشتم روی پاش. لرزه ای که ناگهان تو بدنش به وجود اومد رو احساس کردم. انگار داشتم بهش تجاوز میکردم. چیزی نگفت. آروم با دستم شروع کردم به نوازش پاش. سرش رو چرخوند طرفم. نگاهی بهم کرد پر از التماس. توجهی نکردم. دستم رو بردم بین پاهاش. صورتش هنوز به سمت من بود. گفت میشه نکنی؟ پرسیدم چرا؟ گفت دوس ندارم. گفتم دیشب که مشکلی نداشتی.
    ثانیه ای سکوت کرد. میتونم تصور کنم تنها در اون ثانیه به تمام مردایی که همبسترشون بوده، فکر کرد. گفت: دیشب، دیشب بود، منم یه آدم دیگه بودم. امروزم، امروزه، الانم یه آدم دیگم. پوزخندی زدم. با نوعی مسخرگی دستمو کشیدم کنار.
    چند دقیقه ای که گذشت، دستم رو بردم توی جیبم. همزمان فحش رکیکی هم به راننده ای که ازم سبقت گرفت دادم. سرجاش یود، تیزیش رو توی جیبم حس کردم. چاقو رو از جیبم بیرون آوردم. توی عالم خودش بود. حواسش به من نبود. چاقو رو یه ضرب فرو کردم تو گلوش. صدای خفه ای سر داد. خون از گلوش بیرون زد. رفتم خارج از شهر. جنازش رو انداختم یه کناری.
    سوار ماشین شدم. بی هدف توی شهر چرخی زدم. به دنیا فکر کردم . به بقا. چند ساعتی که گذشت، راه افتادم به سمت خونه. آفتاب ظهرو دوست نداشتم. تو راه یه نخ سیگار کشیدم. رسیدم خونه. لباسام رو گذاشتم تو ماشین لباسشویی دوش گرفتم و خونش رو از روی بدنم پاک کردم. از حموم بیرون اومدم و خودمو خشک کردم. لباس پوشیدم. رفتم تو اتاقم. توی تختم خوابیدم.
    به سقف زل زدم و به اون موجود فکر کردم. همون که بهش میگفتن هرزه، فاحشه، جنده... دوباره از افکارم چندشم شد.
    به کاری که کردم فکر کردم.کاری که آدما میکنن. آدما ضعیفترا رو نابود میکنن.
    زنگ زدم به رفیقم. گوشی رو برداشت. سلام نکرده گفت بابا تو کمرت نمی شکنه هی هر شب، هر شب کس میکنی؟ خنده ای سر دادم. گفتم: یه دونه خشگلشون رو بفرست بیاد خونم امشب.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    دنگ...
    فرصتی از کف رفت.
    قصه‌ای گشت تمام.
    لحظه باید پی لحظه گذرد،
    تا که جان گیرد در فکر دوام،
    این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
    وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
    وز رهی دور و دراز
    داده پیوندم با فکر زوال.


    پرده‌ای می‌گذرد،
    پرده‌ای می‌آید:
    می‌رود نقش پی نقش دگر،
    رنگ می‌لغزد بر رنگ.
    ساعت گیج زمان در شب عمر
    می‌زند پی در پی زنگ :
    دنگ...، دنگ .... دنگ...
    پ.ن: شعر از سهراب سپهری


    نوشته:: کیر ابن آدم

  • 15

  • 6




  • نظرات:
    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • البته اسم داستان پرده ای میگذرد بود. انقدر رفتم تو بحر متن که غلط نداشته باشه که عنوانو یادم رف چک کنم. از دوستان عذر خواهی میکنم.


    •   strong.boyyy
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • من که خوشم نیومد و دیسلایک
      نمیدونم چرا از خوندنش اعصابم خورد شد


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • لاست مون عزیز: از عمد این خشونت رو در داستان گنجوندم. درمورد منطق داستان هم باید بگم به نظرم میشد حدس زد راوی یه آدمیه که از لحاظ روانی مشکل داره یه خرده.


      آن نبا نه نه عزیز: من کلن داستانام خاصه، چون دلم خواسته. :)


      پسر قوی عزیز: همین اعصاب خردی شما نشون میده من به هدفم رسیدم، از نوشتن این داستان.


      جادوگر سفید عزیز: اصن من کس لیس خوبه؟ خیالت راحت شد؟ و اما تشکر از نقدت.
      و اما یه نکته، من هرگز مفهومی رو که در داستانم آوردم تایید نمیکنم. در واقع سعی دارم با توضیحاتی که از افکار راوی میدم، خواننده رو وادار به قضاوت در مورد اعمال راوی کنم. در مورد سوالایی که پرسیدین. هدف من اینه که شما این سوالا رو نه از من بلکه از خودتون بپرسید. در مورد ضعف و قدرت هم خدمتتون عارض شم هر دو نسبین.


      شکیلای عزیز: راوی با گفتن جمله آدما ضعیفترا رو نابود میکنن، دستگاه فکری خودش رو به نمایش میزاره، و اعمالش رو توجیه میکنه.


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • جوان-ناکام عزیز: نمی دونم داستان لباس جدید پادشاه رو خوندین یا نه. داستان معروفیه بخونیدش. با اقتدا به اون داستان گفتم یخده گنگ بنویسم، ملت فک کنن نفهمیدنشون مال لایه های پیچیده و تو در توی داستان منه. خلاصه بگن عجب داستانی. :)


      بال عزیز: اصولا ستون اصلی داستان همین یه جمله هست. اگه اینو حذف کنی کلا بی مفهوم میشه داستانم.


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 2

    • آهان یه نکته دیگه، من از یه بعد دیگه به ضعف نگاه کردم. یه جورایی خیلی نزدیک به مظلومیت. کسی که نمی تونه به حقش برسه و دیگران به راحتی حقوقش رو پایمال میکنن.


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • دونه برف عزیز: به نکته ظریفی اشاره کردی. شاید بهتر بود این قسمت رو جور دیگه ای بیان میکردم که باعث گیجی خواننده نشه.
      و اما حتی برای این هم دلیلی دارم. ما خیلی وقتا با علم به این که کاری غلطه انجامش میدیم. مثلا پرخوری.


    •   12Arezoyeazad
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • اگه کریستین اندرسون منظورت بود دوست عزیز
      باید مشخص کنی ما جز دانایانیم یا کودک؟(قهقهههه)
      توام لابد پادشاه(قصدمزاح میباشدددهمراه
      با خر خنده)


    •   .Ambivalence
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • راستش نمیدونم چه حسی داشته باشم،یعنی نتیجه رو متوجه نشدم..بیشتر انگار تکه ای از داستان رو تعریف کردی تا یک داستان کامل.لایک8


    •   .Ambivalence
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • مثلا میشد دنباله دار ی قاتل سریالی مثل جک د ریپر باشه و دلیل کارشو هم تو داستان بفهمیم ،اینکه از ی طرف چرا راجع بهشون فکر بد هم نمیکنه اما از اون ور میکشتشون...فکر کنم اونطوری خیلی جذاب تر میشد!


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • آرزوی آزاد عزیز: یادم نمیره که اول دوم دبیرستان بودم، معلم ادبیات ازمون امتحان گرفت. یکی از سوالا این بود هانس کیریستین اندرسون که بود؟ یکی از بچه ها نوشته بود: شاعری آلمانی بود که بسیاری او را همسنگ گوته فرانسوی میدانند. او به حافظ ارادت خاصی داشت.


      آمبیووالانس عزیز: داستان کوتاه تکه ای از زندگیه. با این حال ایده خوبی میتونه باشه که ادامشو بنویسم. بهش فک می کنم.


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • خوش حالم یه ایده بهت دادم.


    •   صدف هستم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • از اینکه سرزبون داری خوشم میاد تو کامنت ها همرو بی جواب نذاشتی:)
      باحال بود یجوری شبیه این قاتل های سریالی
      بازم بنویس اما طولانی تر
      لایک10


    •   dk0098
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • یکم غم انگیز بود
      چون خیلی از فاحشه ها از روی نامردی و نداری فاحشه شدن و بنظرم حق نیست ظلم کردن بهشون چه برسه کشتنشون اونم اینطور مظلومانه...
      ولی خب یه جمله معروف هست که میگه قوی میمونه و ضعیف نابود میشه...


      بنظرم حیفه تو این سایت داستان نویسی کنی چون نگارشت خیلی عالی بود و لذت بردم


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • صدف عزیز: حقیقتش مقادیر متنابهی گشاد تشریف دارم، اینکه طولانی نمی نویسم، ثانیا ایده هام ته میکشه.


      dk0098عزیز: یکی از نکاتی که شما و خیلی دیگه از خوانندگان بهش اشاره کردن، ضعف این قشر از جامعه هست. و باز هم من خوشحالم چون به یکی دیگه از اهدافم رسیدم.


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • دوشیزه سین عزیز: حرف شما رو قبول دارم. همیشه گشادیم باعث عدم موفقیتم شده.


    •   Kati999
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • عالی


    •   Kati999
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • و چیز دیگه دوستانی که اهل قمن یادتون باشه داستان کوتاه و حتی داستان کوتاهه کوتاه خیلی سخته نوشتنش که بتونید منظور رو هم برسونید که کاملا داستان رسونده بود منظور رو


    •   کیر ابن آدم
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • پریسای عزیز: مچکرم


      کتی999 عزیز: مچکرم از نظرت، ولی مگه دوستای اهل قم چی کار کردن؟


    •   sadegh120
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • داداش داستانت خیلی جالب بود و خیلی باهاش حال کردم اما چند نکته را لازم دونستم توضیح بدم
      1- فاحشه ها اصلا ضعیف نیستند ( کسی که راحت داره پول زیاد و بدون دردسر در میاره چجوری میتونه ضعیف باشه، (چون پول قدرت میاره))
      2- توی داستان اصلا جزئیات دقت نشده بود مثلا خون حاصل از قتل و گم و گور کردن جسد خیلی سخت است( کلا تمییز کاری بعد از قتل زیاد است و اگر به کوچکترین جزئیات دقت نشود فاجعه به بار میاد)
      3- به نکات خوبی در داستانت اشاره کرده بودی مثل اینکه فاحشه ها بعد از گرفت پول کاملا رفتارشون تغییر میکنه( قبل از انجام سکس اغواگری دارند اما وقتی پول گرفتند کاملا فقط دنبال رد کردنت هستند به همین خاطر به آنها در انگلیسی هوکر( به معنای قلاب) گفته میشود)
      4- نکته آخر فاحشه ها هیچگونه احساسات انسانی ندارند و فقط و فقط دنبال پول راحت و زیاداند و در راه به دست آوردن این پول هر جور که ممکن است از دیگران سواستفاده میکنند( ای حقیقت در داستانت جایی ندارد اما شاید در داستانهای بعدیت به کارت بیاد)
      بازم ممنون از داستان خوبت????


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو