پرستار جنده و دكتر حشری (٢)

    ...قسمت قبل


    مسعودخندید و گفت:
    - ببین خوشگله دو روز دیگه با هم سیستان و بلوچستانیم .


    بلند خندیدمو زدم شونشو گفتم:
    - این آرزو رو با خودت به گور ببر.


    بی توجه بهش از اتاق بیرون زدم .
    با حرص و عصبانیت به سمت ایستگاه پرستاری رفتم .مسعود همكار چندین ساله م بود. كسی كه عاشقش شدم و با میل خودم بكارتمو تقدیمش كردم ولی بعد از اون شب كذایی منو مثل زباله دور انداخت و منكر هرگونه ارتباطی باهام شد. شاید از لج اون بود كه با بقیه پرسنل بیمارستان ارتباط برقرار كردم تا به گوشش برسه و فكر نكنه بعد از اون دنیا برام تموم شده.
    شعله نگاهم کرد و گفت:
    - برو اتاق دکتركریمی کارت داره .


    منظورش امیر بود .
    با عصبانیت رفتم به سمت اتاقش .
    حالم از حرفای بیخود امیر بهم میخورد .توقع نداشتم بین این همه پرسنل منو كه سوگلی سكسیش بودم بفرسته سیستان ماموریت.
    در زدمو رفتم داخل .
    لبخندی زد و گفت:
    - سلام
    با اخم گفتم:
    - سلام!
    قبل اینکه لب باز کنه تا با حرف‌هاش اعصابمو بهم بریزه گفتم:
    _زودتر حرفت بزنم مریض دارم.


    تیکه‌ش به پشت صندلی‌ش داد و به تمسخر گفت:
    _ چه مسئولیت پذیر!


    چپ چپ نگاه‌ش کردم‌و گفتم:
    _مثل اینکه حرفی برای گفتن نداری.


    همین که خواستم سمت در برم گفت:
    _جعفری بهت گفت که قرار این ماموریت باهم باشید؟


    حرفش با سر تایید کردم.


    بلند شد و اومد رو به روم وایستاد.


    هر قدم که جلو می‌اومد یه قدم به عقب می‌رفتم.


    با حس دیوار پشتم، سرم‌و بالا آوردم و سوالی نگاه‌ش کردم که دستشو رو دکمه‌های مانتوم گذاشت
    همین‌طور که آروم یکی یکی بازشون می‌کرد گفت:
    _فکر یه مدت دوری بدجور سالارم راست کرده و برای سوراخ تنگ دل دل می‌زنه...
    هیچ دلم نمی‌خواد اونجا نصیب لاشخورا بشی!


    خندم گرفت، منظورش از لاشخور مسعود بود.خبرنداشت جنده ش اولین بار نصیب مسعود شده بوده و‌‌ نمی‌دونست که من اونجا می‌خوام چطور مسعودو تو دام خودم بکشم.


    آخ‌ مسعود آخ، وقتی که جلوم زانو بزنی‌و التماسم کنی دست از انتقامم برمیدارم!


    _سپیده!


    به خودم اومدم،
    با اینکه دیشب با دوستم مریم لز داشتم ولی دلم حسابی كیر می‌خواست،
    چه كیری بهتر از كیر کلفت امیر!
    بدرک که هنوز ازش ناراحت بودم!
    مگه مهم بود؟ اتفاقا اگر خودشم اسممو رد نمیكرد داوطلبانه مسعودو همراهی میكردم.


    الان فقط تنها چیزی که مهم بود این بود که من دلم می‌خواست تو خودم حسش کنم! این چند ماه كه سوگلی دكتر بودم حسابی ازهم راضی بودیم.باحرفهاش بین پام نبض گرفته بود.رفت سمت درقفلش کردکسی بی‌هوا وارد اتاق نشه.


    شلوارم کشید پایین وخوابوندم رو میز کارش.از كشو میزش كاندوم خارداری درآورد و كشید رو كیرش‌، تاپمو تا بالای سینه‌م برد سینه‌هام‌و تو مشتش گرفت و گفت:
    _می‌خوام رو همین میز بکنمت تا هر وقت پشتش نشستم یاد كست بیوفتم، یادم بیاد که چطور زیر آه و ناله‌ت بلند شده بود!


    همزمان با تمام شدن جمله‌ش كیرشو با فشار واردم کردو وحشیانه و با سرعت خودش عقب و جلو کرد.


    به یه آن چهره‌م از درد تو هم رفت اما طولی نکشید که سوزش جاش به لذت داد و آه و ناله‌م بلند شد.


    اونقدر محکم خودش عقب و جلو می‌کرد که صدای پایه‌های میز در اومده بود.


    دلم می‌خواست از شدت لذت جیغ بکشم اما چون تو بیمارستان بودیم نمی‌شد.


    كیرشو از توم در آورد از میز کشیدم پایین گفت:
    _قمبل کن...


    همون کار که گفت کردم و دستام رو لبه‌ی میز گذاشتم.


    كیرشو بین خط باسنم کشیدو وارد کرد.


    با دست كسمو مالیدم تا درد و سوزشش کم بشه که دستمو کنار زد همین‌طور که با دست دیگه‌ش سینه‌م تو مشت‌ش گرفته بود و می‌چلوند انگشت فاكش وارد كسم کرد.


    انگشتش بیرون آورد و به صورت دورانی دور سوراخم کشید که ارضا شدم.


    بی حال کف دستام رو لبه‌ی میز جا به جا کردم و قوس کمر‌م بیشتر کردم.


    نمی‌دونستم چرا ارضا نمی‌شد امروز بیشتر از همیشه ارضا شدنش طول کشیده بود‌.


    بیرون کشید و آب داغش رو کمرم ریخت...


    برای چند ثانیه سنگینی وزنش روم انداخت بعد ازم فاصله گرفت با دستمال آبش از رو کمرم پاک کرد و گفت:
    _همه آب کمرمو گرفتی


    لباسمو درست کردم و جدی نگاه‌ش کردم‌.


    حالا که حس شهوتم خوابیده بود از بودن کنارش ناراحت بودم.


    سمت در رفتم و در باز کردم‌ که با مسعود پشت در رو به رو شدم.


    پوزخند زد لب باز کرد حرف بزنه که درو بستم و بی‌توجه بهش سمت پاویون رفتم.


    مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز میشه، الان این مثال مخصوص حال من!


    وارد پاویون شدم‌. کسی جز مریم نبود.


    رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم و چرخید سمتم لبمو عمیق بوسید و گفت: سرویس دادن خوش گذاشت؟


    خندیدم‌و گفتم: اییی بدک نبود، از کجا فهمیدی؟


    ریز خندیدو گفت: هرکی رد میشد می‌فهمید که جناب دکتر داره بهشت خانمو می‌کنه اینقدر صدا از اتاقش میاد.


    _پس بگو چرا مسعود همچین نگاهم میكرد.
    کامی از لبای مریم گرفتم .نگاه خمارشو كه دیدم در اتاقو قفل كردم . انگشتموگذاشتم رولباش سرمونزدیک گوشش بردم یواش حرف میزدم جوری که نفسای داغم زیرگردنش میخورددستموازپایین کشیدم به پاهاش تارسیدم به سینه هاش دستامودورگردنش انداختم گیره موهاشودراوردم اروم خیلی اروم بهش نگاه میکردم به لباشم نگاه میکردم اینقدرنزدیک لباش بودم که گرمای نفسامون جهنمی شده بودچشاشوبست منم چشاموبستم آروم آروم لباش میخوردم دیگه نمیتونست سرپاهاش وایسه همینجوری که داشتم ازش لب میگرفتم خوابوندمش روتخت لباسشودرآوردم خودمم لخت شدم اول صورتشوبوسیدم بعدش لاله گوشاشوحسابی میمکیدم گردنشولیس میزدم اونم بیهوش شده بوداومدم روسینه هاش سینه اولشوکلی میک زدم وخوردم وگازمیزدم سینه دومش هم همینطوربه زورچشاشوبازکردگفت چیکارم کردی سپیده سرشدم خواست حرف بزنه که لبام افتادن رولباش که دستم سرخوردرفت طرف کس قشنگش یه آهی کشیدکه نزدیک بودارضابشم هم لباشومیخوردم هم کوسشومیمالیدم یه جیغی زدوافتادفهمیدم ارضاشده بعدش دوباره شروع کردم به خوردن سینه هاش اومدم روشکمش ونافشوحسابی براش لیس زدم رون پاهاشولیس زدم رسیدم به کسش حسابی خیس بودازش آب میومدنگاش کردم جوری که ازچشمام شهوت میباریداونم یه خنده ایی کردخواست بگه بسه که کارازکارگذشته بودومنم داشتم تندتندجوچولشومیک میزدم دوتاانگشتموکردم توکوسش ومیخوردم اونم فقط آروم التماس میكرد که ولش کنم پاهاشوبازکردم دولبه کسشم بازکردم زبونموتاته کردم توودوتادستاشوگرفتم کوسشومیکشیدمش سمت دهنم زبونموتاته میکردم توکسش اونم یه لرزش شدیدی کرد و ارضا شد. بیحال اومد سمتم كه اونم منو ارضا كنه ولی پسش زدم . تحریك شده بودم و فقط كیر میخواستم اون لحظه به هر قیمتی. لباسامونو پوشیدیم و زدم از اتاق بیرون. تو راهرو با دیدن یكی از دانشجوهای پسر رشته پرستاری سریع خودمو جمع و جور کردم و با پشت دستم سرسری عرق صورتمو پاک کردم. دستمو گرفت كشوندم تو یه اتاق خالی
    درو پشت سرش بست و نمیدونم چی تو چشمام دید كه نزدیکم شد،دو دکمه اول پیراهنشو باز کرد و گفت:
    "چرا عرق كردی؟
    میخوای؟"


    به دنبال حرف مسخره خودش زد زیر خنده.
    بی توجه بهش حرکت کردم سمت در که راهمو سد کرد
    لبه روپوشمو گرفته بود،از پشت نزدیکم شد و کنار گوشم با صدای آرومی گفت:
    "کجا میری؟تازه تنها شدیم میخوای بری؟


    با بهت خیره شدم به قیافه رذلش
    با صدای لرزونی که از نفرتم لرزون شده بود گفتم:
    "خیلی کثافتی"


    دستش نشست رو قوس کمرم و گفت:
    "چرا با من راه نمیای؟نمیخوام از در زور وارد شم اما خیلی دوست دارم باهم خوش بگذرونیم!"


    چشمام گنده تراز این نمیشد اخه یه ادم چقدر میتونه وقیح باشه؟!


    کامل برگشتم سمتش و با صدای بلندی گفتم:
    "تو خجالت نمیکشی؟


    با باز شدن یهویی در به شدت پرت شدم جلو
    چون جلوی در بودم در خورد به کمرم و پرت شدم جلو!


    صدای نفسای خشمگین امیر رو حتی از پشت سرم هم میشناختم!
    با ترس به عقب برگشتم اونقدری ترسیده بودم که حتی درد نفس گیر پشتم رو فراموش کرده بودم!


    تو کسری از ثانیه با دانشجو دست به یقه شد و پرتش کرد سمت تخت بیمار وصدای فریاد دردناکش پیچید تو اتاق


    ترسیده جیغ خفیفی کشیدم و امیرو صدا زدم اما انگار صدامو نمیشنید!


    حرکت کردم سمتش و بازوشو کشیدم
    رگ گردنش متورم شده بود و چشماش از عصبانیت قرمز قرمز بود
    برگشت سمتم و با صدای دو رگه ای گفت:
    "بردار وسایلاتو بریم!"


    با گریه گفتم:
    "توروخدا كاری كن از سرش داره خون میاد میترسم بمیره!"


    براق شد سمتم و گفت:
    "چیه؟عاشقشی؟بهش نخ دادی؟اگه من نمیومدم تو بخش باهم قرار گذاشته بودین؟"


    حس میکردم این امیر خشمگین رو نمیشناسم!
    با ترس تند تند گفتم:
    "نه بخدا داری اشتباه میکنی!"


    پوزخندی زد و گفت:
    "برو تو ماشین تا من بیام"


    سوئیچو گرفت سمتم و گوشیشو از جیبش در اورد
    با دستایی لرزون سوئیچو گرفتم و عقب گرد کردم


    لحظه اخر صداش رو شنیدم که داشت یه نفرو صدا میزد براش نخ و بخیه و پانسمان ببره.
    امیر بعد یه ربع اومد سوار شد.
    به محض خروج از محوطه بیمارستان با اخم بزرگی گفت:
    " توله سگ چرا ترسیدی؟


    دستش نشست رو نـوک سـینمو محکم کشیدش
    خشن گفت:
    "از كی میترسی؟"


    خودمو لش کردم سمتش و گفتم:
    "تووو"


    لبخند مرموزی زد و گفت:
    "که اینطور" بعدم اخمش سریع باز شد
    با دیدن رفتارای عجیب امیر و خیابونای جردن متعجب گفتم:
    "امیر؟کجا میریم؟"


    چشمکی زد و گفت:
    "خودت میفهمی"


    نفسمو با اکراه فوت کردم بیرون و تکیه زدم به صندلی،دست امیر رو رونم میچرخید و هرزگاهی فشاری به رونم وارد میکرد. گفت نترس یارو رو اخراج كردم باید بیمارستانشو عوض كنه.


    جلوی خونش توقف کرد .اومد سمتم و کمرمو گرفت
    باهم وارد مجتمع شدیم و سوار اسانسور شیشه ای مجتمع شدیم


    نگاهم که به بیرون افتاد انگار کل تهران زیر پام بود.


    لبخند شیطونی زدم و گفتم:
    "اهان منو اوردی اینجا ترتیبمو بدی؟"


    برخلاف تصورم اخمی کرد و گفت:
    "نه سپیده چرا همش فکر کردی من تورو بخاطر تخت خوابم میخوام؟آوردمت اینجا با این حالت و رنگت خونه نری و یکم تو ارامش باشیم و باهم صحبت کنیم"


    ابروهام بطور ناخوداگاه حرکت کرد سمت پیشونیم
    از اینکه مقابلم مقاومت میکرد بدم میومد
    رو پنجه پاهام بلند شدم و مماس گردن و لاله گوشش گفتم:
    "یعنی بهم دست نمیزنی؟"


    کلافه منو از خودش دور کرد و تا خواست چیزی بگه اسانسور ایستاد باهم از اسانسور خارج شدیم
    در واحدش رو با کارتی که دستش بود باز کرد و کنار در ایستاد
    چشمکی بهم زد و گفت:
    "بفرمایید داخل بانوی من"


    لبخندپر نازی بهش زدم و وارد شدم
    با دیدن دوباره ی اپارتمان و دیزانش اگه جا داشت از شدت ذوق جیغ میکشیدم
    به جرات میتونم بگم مثل همون خونه ارزوهام بود.


    با صدای امیر به خودم اومدم و با حواس پرتی خیره شدم بهش
    با لبخند جذابی نزدیکم شد و گفت:
    "میپسندی؟"


    با ذوق گفتم:
    "دقیقا همون چیزیه که همیشه تو ذهن خودمه ، خیلی خوبه،دیزاینش کار کیه؟"


    با انگشت اشارش به خودش اشاره کرد و گفت:
    "بنده"


    یه دور کامل دور خودم چرخیدم و گفتم:
    "خیلی خوشم اومد"


    از پشت نزدیکم شد و همونطوری که دستشو دور کمرم حلقه میکرد کنار گوشم لب زد:
    "خوشحالم که خوشت اومده چون اینجا مال ماست"


    متعجب چرخیدم سمتش و گفتم:
    "چی؟ما؟!!"


    هدایتم کرد سمت کاناپه و گفت:
    "اره وقتی که ازدواج کردیم میای اینجا


    از شنیدن واژه ازدواج ناخواسته اخمام رفت تو هم
    تکیه زدم به کاناپه و مبهم گفتم:
    "ازدواج؟"


    با حوصله گفت:
    "اره البته الان که نه هروقت تو بگی"


    کلافه نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم
    نمیتونستم باورکنم که امیر رابطمونو جدی گرفته.


    دستش نشست دو طرفه مانتوم و گفت:
    "درش بیار"


    سری تکون دادم و اول مقنعمو که دور گردنم بیشتر باعث خفگیم میشد در اوردم،بعدش مانتومو از تنم خارج کردم.
    کمرمو گرفت و منو نشوند رو اپن.به چشمام خیره شد و گفت: نمیخواستم اینطور شه ولی شد . عاشق شدم . عاشق توی هرزه ی زیرخواب. من عاشقتم سپیده. علت اینكه دارم از خودم دورت میكنم اینه با خودم كنار بیام و مطمئن شم عشقه نه هوس. پس لطفا برو و بهم وفادار بمون تا خبرت كنم.
    بهت زده بهش خیره شدم مغزم كار نمیكرد.
    نزدیکم شد ، چشماش یه حالتی بود


    این حالتشو خوب میشناختم!
    خم شد روم و با صدای خماری گفت:
    "لبت"


    ناخوداگاه زبونمو در آوردم و کشیدم دور لبم
    انگار با این حرکتم آتیشش زدم چون با یه حرکت کمرمو گرفت و کشید لبه اپن،تشنه لبشو چسبوند رو لبمو عمیق لبمو مــکید


    اونقدری خشن و عمیق لبامو به بازی گرفته بود که حتی فرصت نمیشد همراهیش کنم!
    دستش از داخل یقه بازم فرو رفت و بالاتنه ام رو بدون هیچ مراعاتی محکم فشرد
    اومدم از شدت درد جیغ بکشم که خشن تراز همیشه لبمو گاز گرفت،عاشق خشن بودنش بودم اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم!
    پاهامو دور کمرش حلقه کردم و از پشت دراز کشیدم رو اپن،دنبالم کشیده شد و خیمه زد روم
    برای لحظه ای سرشو برد عقب تر و به قیافه زارم خیره شد
    بین پام نبض میزد و دلم میخواست تا شب زیرش فقط جیغ بکشم!
    نگاهش کمی خمار شده بود درست برعکس من!
    بی قرار لب زدم:
    "امیر"
    گونمو نوازش کرد و گفت:
    "جونم؟چی میخوای؟"
    با شستم لبشو لمس کردم و نالیدم:
    "تورو"


    دلم میخواست به اوجم برسونه
    تاپمو زد بالا و با شیطنت گفت:
    "من که تو بغلتم جوجه"


    با حرص صداش زدم:
    امیر"


    آروم خندید و دکمه شلوارمو باز کرد
    نگاهش که به شـورت خـیسم افتاد ابروهاش پرید بالا و گفت:
    "تاحالا انقدر بی قرار ندیده بودمت. احتمالا از اثرات عشقه كه وارد رابطه ی چند ماهه ی سرد گذشته مون شده.
    لبخند زدم


    نوشته: rosekosgol

  • 25

  • 10




  • نظرات:
    •   MR.salehi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • الکسیس خودتی؟؟
      میگم آدرس اون بیمارستانو میدی
      کم بزن همیشه بزن و میسپارمت به دوستان بعدی


    •   Aamirzaa
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • داداش ما اگه حال داشتیم این همه مطالعه کنیم که الان خودمون از دانشگاه هاروارد پزشکی گرفته بودیم!


    •   pepperoni
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • قسمت اول خوب بود
      در اوج خداحافظی میکردی


    •   Awmir.sh
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1


    • عالی بود ادامه بده



    •   sanaz jn
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • دیگه خیلی سوپرش کردی
      خیلی زیاد بود ، حوصلم نگرفت تا آخر بخونم
      داستان قبلی هم معلوم بود فقط یه داستانه نه خاطره
      ولی این یکی قشنگ معلوم زایده یه ذهن جقیه


      فقط اونجاش که طرف کاندوم استفاده کرد
      بعد آخرش آبشو ریخت رو کمرت


      ک*سشری بیش نبود


    •   بکنم051
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • راست میگن از کارمندای بیمارستان نباید زن بگیری


    •   خوشگلخانم
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • زیبا مرسی


    •   koskone herfeyi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • کسکش بیمارستانه یا جنده خونه؟؟؟


    •   rosekosgol
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0


    • داداش ما اگه حال داشتیم این همه مطالعه کنیم که الان خودمون از دانشگاه هاروارد پزشکی گرفته بودیم!>



      قسمت دوم كوتاهتر بود و در اصل این قسمت تلفیق قسمت دو و سه بود. ولی ادمین فرمودن قسمت دو واسه داستان دنباله دار كوتاهه و باید طولانی ترش كنی و حالا اومدین میگین طولانیه . نمیدونم دیگه چكار كنم



      یگه خیلی سوپرش کردی
      خیلی زیاد بود ، حوصلم نگرفت تا آخر بخونم
      داستان قبلی هم معلوم بود فقط یه داستانه نه خاطره
      ولی این یکی قشنگ معلوم زایده یه ذهن جقیه



      فقط اونجاش که طرف کاندوم استفاده کرد
      بعد آخرش آبشو ریخت رو کمرت>


      اسم این بخش داستان سكسیه نه خاطره سكسی و من نگفتم صددر صد جزئیات خاطره شخصیمه بلكه واسه جذابیت بیشتر داستان تغییراتی تو اصل واقعیت دادم
      ضمنا برام عجیبه كه هیچوقت برای بهداشت و لذت بیشتر یا جلوگیری از حاملگی كاندوم خاردار نذاشتین و آخرش جایی دور از واژن موقع اومدن آب كاندومو خارج نكرده باشین تا راحت آبتون خارج شه. یعنی همیشه آبتونو میریزید تو كاندوم!!! ما كه اینجوری نیستیم


    •   kooos.topol
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • بسی خوب بود


    •   M_a-hasan
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • تلفیقی از رمان های تلگرام


    •   shiraz-m-m
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • نوع نگارش و داستن نویسیتون رو دوست داشتم تنها اشکالی که تو ذوق میزد بیش از حد سکسی بود ولی در کل درسته داستان زاییده تخیلاتت بود اما لایک


    •   salitahna
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • اگه اومدی بلوچستان درخدمتیم


    •   Ramzi20
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • جندگی خجالت نداره،بلکه یه شغل پر افتخاره (dash)


    •   Alfaalfa
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • بيمارستانه كجاست؟ هر وقت هوس كس كردم بيام اونجاديگه،تازه پرستارها هم واردترن


    •   kirkhar112
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • والا این برگرفته از فیلم سوپره توسط یه فرد حشری جقی


    •   لیامین
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • اینا تیکه های یکی از رمانهای اروتیک تلگرامه.
      خب باید بگم توی امر کپی خوب کار کردی آفرین :/


    •   ShiOhi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • سوژوه و نگارش عالي
      لدفن ادامه ش رو زودتر منتشر كنيد


    •   fazi20
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • چند تا نکته داشت یک بیمارستان که نی جنده خونه بود هر ده قدم یکی میخواست بکنه . دوم اینکه خیلی تو کفی جقی .سوم اینکه امیره داستان خیلی چیزخله. چهارم و مهمتر از همه اینکه گند زدی :) پسره دیدی عرق کردی نتیجه گرفت میخوای . ابشو ریهت رو کمرت . امیر عاشقو کجتی دلم بذارم خخ موفق وموید باشی قبلیه بهتر بود ی ذرع تو کت ادم میرفت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو