پرنده کوچولوی دایی

    میلرزیدم...
    آخه چهار تا پسر بودن و من یه دختر تنها... کار هر روزشون بود.اینکه جلوی در آموزشگاه وایسن و بهم متلک بندازن اما امروز یکیشون از ماشین پیاده شد. اون پسره بود که هرروز جلو می‌نشست. ته ریش مشکی داشت. وقتی دیدم پشت سرم وارد ساختمون شد قلبم هری ریخت. سرعت قدم‌هام رو بالاتر بردم. انگار تعداد پله‌ها از همیشه بیشتر شده بود. هرچی ته کیفم رو میگشتم کلید آموزشگاه رو پیدا نمیکردم. همونجوری که پله‌ها رو بالا میرفتم کیفم رو تکون دادم. صدای کلید رو شنیدم و تونستم پیداش کنم. پسره سوت زنان پشتم میومد. از صدای سوت زدنش متنفر بودم. به این فکر میکردم که اگه منو خفت کرد چیکار کنم. باید با لگد توی تخماش میزدم. اگه بهم دست درازی میکرد چی؟ مثلا دستشو به پشتم میزد؟ یا اینکه از بغلم رد میشد و سینه‌هامو میگرفت چی؟ نمیشد توی ساختمون داد و هوار راه بندازم...میترسیدم...از شهرت خوب داییم توی اون ساختمون و به خطر انداختنش، میترسیدم. آموزشگاه مال اون بود. از سر لطف بود که بهم گفته بود می‌تونم اونجا کار کنم. من اهل درس خوندن و کلاس رفتن نبودم. اما کار کردن و درآمد داشتن و مستقل بودن رو دوس داشتم. اگه کسی می‌فهمید یه پسر دنبالم افتاده آبروی داییم میرفت.اون ساختمونی که من توش کار میکردم، اداری و آموزشی بود. طبقه اول یه عکاسی بود و طبقه دوم آموزشگاه موسیقی داییم.
    میتونستم دونه‌های عرق رو حس کنم که یکی یکی از گردنم میچکید.
    من از جنس مرد نفرت داشتم. شاید دلیلش پدرم بود.تنها مردی که باعث شده بود با بقیه مردا و کارایی که ازشون بر میاد آشنا بشم.من می‌ترسیدم. از کارایی که یه مرد با کیرش یا دستای قوی‌اش یا بدن زورمندش میتونست بکنه میترسیدم و نفرت داشتم. دیده بودم دستای یه مرد میتونه همزمان نوازش کنه و کتک بزنه اما از حس بدی که این در اختیار بودن بهم میداد، متنفر بودم. توی وجودم حکومت نظامی بود. هیچکس حق نداشت توی ذهنم جولان بده. هیچ مردی حق نداشت بهم نزدیک بشه. نه جسمی و نه روحی....اما الان یه مرد دنبالم اومده بود و خدا میدونه توی فکرش چی بود. شاید فقط میخواست منو بترسونه یا شاید دلش می‌خواست اون فانتزی‌هایی که هرروز ازش حرف میزدن رو روم اجرا کنه. اینکه لباسم رو توی تنم جر بده. شالم رو دور گردنم بپیچه. منو بندازه روی میز آموزشگاه و شالم رو از پشت بگیره. کیرش رو توی کونم فرو کنه و آبشو توی من خالی کنه. هر روز صبح از کونم و طرز راه رفتنم می‌گفت. هر روز سعی میکردم مانتویی بپوشم که اندام زنانه‌ام خودش رو کمتر نشون بده اما مگه یه زن چقدر میتونه خودش و هویت زنانه‌ی بدنش رو مخفی کنه؟...شاید هم می‌خواست فانتزی اون یکی دوستش رو عملی کنه. همون که راننده بود. اون یکی دلش می‌خواست کیرش رو توی صورتم بزنه. میگفت گونه‌های برجسته‌ام باعث میشه آبش زود بیاد. میگفت دلش میخواد وقتی آبش رو توی صورتم می‌ریزه، آبش رو بخورم. زبونم رو روی لبم بکشم و به خاطرش ممنون باشم!


    کلید رو توی دستم فشار دادم.در آموزشگاه رو باز کردم. تا میتونستم این کار رو با سر و صدا انجام دادم. برام مهم بود بقیه ساکنین اون ساختمون بفهمن من توی راهرو هستم. به این فکر میکردم که ساختمون دوربین امنیتی داره.اگه بهم دست‌درازی می‌کرد حتما قابل پیگیری بود...اما نه...حرف زدن درباره‌اش باعث آبروریزی می‌شد. اگه با دیدن دست درازی کردن اون پسره و ضبطش توی دوربین، سرایدار ساختمون ازم باج می‌خواست چی؟ اونوقت مجبور به چه کارایی می‌شدم؟


    حس میکردم پسره بهم رسیده. رو به در بودم و مشغول باز کردن قفل بالایی. سایه‌ی حضورش رو حس میکردم. حس پرنده‌ای رو داشتم که توی قفس گیر افتاده.
    دقیقا دیشب بود. دایی میخواست برای طوطی‌هاش دونه بذاره. یه دستکش کنار قفس پرنده‌ها بود. برش داشت و دستش کرد.
    بهش گفتم:"چرا دستکش دستت کردی؟"
    گفت:" پرنده‌ها از دست آدم میترسن. اما کم کم به دستی که بهشون آب و دونه میده عادت می‌کنن.من دستکش دستم میکنم که اگه یه روز نباشم بقیه بتونن آب و دونه‌شون رو عوض کنن."
    گفتم:"آهان پس گولشون میزنی. آخه نگه داشتن پرنده اونم توی قفس چه لطفی داره؟"
    گفت:" گاهی وقتا قفس براشون تنها انتخابه."
    سرم رو پایین انداحتم و خیلی آروم گفتم:"من قفس دوست ندارم حتی برای پرنده‌های کوچولویی که ممکنه تنها انتخاب زنده موندنشون توی قفس باشه."
    دایی در قفس رو بست. دستکشش رو درآورد و طره‌ی موهای آویزوون شده‌ام رو پشت گوشم زد و گفت:" آهنگ پرنده‌های قفسی سیاوش قمیشی رو شنیدی؟"
    گفتم: "نه. میتونی برام بزنی؟"
    گفت: " آره برات میزنم پرنده کوچولوی آزادیخواه ! "


    اگه این پسره منو خفت میکرد مثل طوطی‌های دایی فکر نمیکردم. این برام تنها انتخاب نبود. تصمیمم رو گرفتم اگه پسره نزدیکم میشد حتما جیغ میکشیدم. اگه بهم دست می‌زد به هر قیمتی بود پیگیری میکردم تا پیداش کنم...


    بالاخره در آموزشگاه رو باز کردم و پریدم تو.در رو پشت سرم بستم. حالا حتی اگه میخواست هم نمیتونست دنبالم کنه یا بهم دست درازی کنه.
    نشستم کف زمین. شالم رو روی دوشم انداختم و سعی کردم نفس عمیق بکشم.
    حالم یکم جا اومد. از جام بلند شدم و رفتم به دستشویی تا به صورتم آب بزنم. هنوز دست و پام می‌لرزید...


    فکر می‌کنم تا غروب اثر اون فشار روانی روم بود. موقع چایی ریختن دستم می‌لرزید. دستم رو نگاه کردم. لاک بنفش روی ناخن‌های کوتاهم رو دوس داشتم اما این لرزیدن هیستریک رو نه!
    دایی ازم خواست باهاش برگردم خونه. میزم رو مرتب کردم. دایی رو دیدم که روی یکی از صندلی‌ها نشسته و با لبخند نگاهم می‌کنه. گفتم:" واا! چیه؟"
    گفت:" یکی ازم خواسته بهت پیشنهاد دوستی بدم."
    شیطنت از چشماش می‌بارید. تو همین مدتی که باهاشون زندگی می‌کردیم فهمیده بودم همه چی رو درباره‌ی رابطه‌های دختر پسری میدونه و می‌فهمه. کلی دوس دختر و عاشق سینه چاک داشت. اهل سفر و مهمونی بود اما جلوی مادربزرگم و بقیه اعضای اون خونه علی الخصوص دایی‌های بزرگم ، سربه‌زیر و حرف گوش کن بود. اون عرفانی که توی خونه می‌دیدیم با اینی که بیرون از خونه بود از زمین تا آسمون فرق داشت.


    گفتم:" من دوس پسر نمیخوام. اصلا اهل این چیزا نیستم. بهتره به برادرزاده‌های عزیزت پیشنهاد بدی تا من!"
    دایی زد زیر خنده و گفت:" من نمیفهمم، اون دوقلوها چه هیزم تری بهت فروختن که ازشون خوشت نمیاد."
    گفتم:" نه اصلا هم اینجوری که میگی نیست! شایعه درست نکن. چرا نباید ازشون خوشم بیاد؟ فقط من اهل پسر بازی و مهمونی بازی و مسخره‌بازی‌هایی که ساناز و ساینا دوس دارن نیستم. ترجیح میدم موقع ساز ساختن و ساز زدن پیش تو بشینم یا اینکه بغل دست مامان بزرگ و مامانم آشپزی یاد بگیرم! اینا مفیده. غذا برای جسمم مفیده و موسیقی برای روح! اما دوست پسر به چه دردی می‌خوره؟ "
    گفت:" حالا بعدا راجع بهش مفصل حرف می‌زنیم. این پسره هم نمیدونه تو فامیل منی . در کل من تاییدش میکنم. حاضری؟"
    کیفم رو روی دوشم انداختم. گوشیم رو برداشتم و گفتم :" بریم"
    سوار ماشین که شدیم. ضبط رو روشن کردم. صداش رو هم زیاد کردم. ماشین سواری با صدای بلند رو دوس داشتم اما دایی صدای ضبط رو کم کرد و گفت:" امروز یجوری بودی!"
    "چجوری"
    "نمیدونم...یجور غیرعادی بودی. همون درسای همیشگی نبودی. انگار تو فکر بودی. از این حالتت زیاد خوشم نیومد."
    "خب اینو به اون دوستتم بگو. همون که میخواد باهام رفیق بشه. بگو خواهرزاده من یه دختر دوقطبیه! یه ساعت خوبه و یه ساعت بد!"
    دایی دنده رو عوض کرد و گفت:" نه ...حالت بد نبود. بیشتر توی فکر بودی.حس میکنم چیزی شده و به من نمیگی."
    آب دهنم رو قورت دادم. از وقتی که با مامانم اومده بودیم تهران؛ به مامان و به خودم قول داده بودم اجازه بدم دایی‌هام جای خالی بابا رو پر کنن. جای خالی مرد زندگیمون...جای خالی‌ای که برای من انگار هیچوقت وجود نداشته. اما به مامان چیزی نگفتم. مامان گفته بود داداشاش مورد اعتمادترین آدم‌های دنیان. گفته بود مثل بابام نیستن. گفته بود بداخلاقی‌ها و توقعات عجیب بابام رو ندارن.مامان راست میگفت. توقعاتی که بابا ازش داشت عجیب بود و بداخلاقی ذاتی‌اش رو زمانش نشون میداد که مامان به خواسته‌هاش تن نمیداد یا حداقل به سادگی تن نمیداد.
    اینو وقتی فهمیدم که به صورت ناشناس توی صندوق مشاوره‌ی مدرسه یه نامه انداختم.توش نوشتم که من بارها و بارها سکس مادر و پدرم رو دیدم. چیزی که حقیقت داشت. بابا هیچ‌وقت خودش رو نگه نمی‌داشت. توی هر موقعیتی هرجور تماسی که دلش می‌خواست با مامان برقرار می‌کرد. از لمس سینه‌هاش گرفته تا لخت کردنش. مامان همیشه مقاومت میکرد. منم از ترسم به اتاقم پناه میبردم. هندزفری رو توی گوشم میکردم و با صدای بلند آهنگ گوش می‌دادم. با اینکه این تجربه‌ای بود که از کودکی داشتم اما بازم از دیدن یا شنیدنش می‌ترسیدم. همه‌ی اینا رو برای مشاور مدرسه‌مون نوشتم. اونم هربار، روی تابلو اعلانات ازم می‌خواست حضوری باهاش حرف بزنم. اما هرگز این کار رو نکردم ...


    اما الان میتونستم برای دایی تعریف کنم. مامان گفته بود میتونم به داداشاش اعتماد کنم.
    دل به دریا زدم و براش تعریف کردم. از اون پراید نوک مدادی که هر روز از یه مسیر تعقیبم میکرد گفتم. از متلک‌های جنسی و داستان پردازی‌هاشون که اگه لخت منو گیر بیارن، چه کارایی باهام میکنن، از اینکه امروز یکیشون دنبالم اومد. از سوت زدنش توی راهروی ساختمون گفتم...


    دایی ماشین رو کنار خیابون زد و با دقت به حرفام گوش کرد. موقع حرف زدن اخم کرده بود و دستش رو روی دهنش گذاشته بود. خیلی جدی بود. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. عرفان،دایی کوچیکم بود. میتونم به جرات بگم باعث تمام انرژی جریان یافته توی خونه بود! با اینکه برادر کوچیک بود اما نفوذش رو توی تمام اعضای خانواده حس می‌کردم.


    حرفام که تموم شد بی مقدمه بغلم کرد. توی بغل بزرگش غرق شدم. سرم روی شونه‌اش گذاشتم. منو از خودش جدا کرد و دستام رو گرفت و با همون جدیتی که بهم گوش میداد گفت:" نترس! تا منو داری هیچوقت از چیزی یا کسی نترس! "
    ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. همین؟؟؟... فقط گفت نترس!!
    هیچ راهکار دیگه‌ای نداد. حداقل توقع داشتم دوتا فحش آب نکشیده حواله‌شون کنه‌. اما دایی هیچی نگفت!
    هیچی!!!
    ذهنم یاری نمی‌کرد بخوام بیشتر فکر کنم.


    صدای دایی منو به خودم آورد :" میگم آب انار میخوری؟ نمیشنوی؟!"
    گفتم:" آره میخورم."
    از ماشین پیاده شد. هنوز تو بهت عکس العملش بودم که دیدم آروم به سمت ماشین جلویی قدم برداشت.
    ماشین جلویی که پارک کرده بود یه ۲۰۶ سفید بود. توش سه تا دختر نشسته بودن. دایی به جای اینکه مستقیم به آبمیوه‌فروشی بره، سمت اون ماشین رفت. لبه‌ی جوب وایساده بود ‌و دولا شده بود تو ماشین اون دخترا . قدش خیلی بلند بود. به خاطر همین زیاد خم شده بود. عضله‌های دستای کشیده‌اش از این فاصله کاملا معلوم بود. هر بار که آرشه رو روی سیم‌های ویولن میکشید دلم ضعف می‌رفت. از جیبش کارتش رو در آورد و به دخترا داد.
    واقعا الان وقت شماره دادن بود؟


    سرم رو بین دستام گرفتم. حس میکردم قراره یه سردرد وحشناک رو تجربه کنم. سرم داشت کم کم سنگین میشد. دایی به شیشه زد. تقریبا از جام پریدم. به جای آب انار یه پاره آجر دستش بود. گفتم:" این دیگه چیه؟ الان من اینو بخورم؟"
    گفت:" نه بابا ! اینو بگیر تا آبمیوه ها رو بیارم."
    شیشه رو کاملا پایین کشیدم. آجر رو گرفتم و پایین پام گذاشتم. دایی با دوتا لیوان آب انار نشست توی ماشین. گفت:"دخترا رو دیدی؟ هی میگم تو خواهرزادمی.میگن نه! میگم آخه اگه اون دختره که توی ماشینه، دوس دخترم باشه که نمیام به شما شماره بدم! اون کمک راننده‌هه خعلی شیطون بود. میگه از کجا معلوم نفر سوم نمیخواین! گفتم خواهرزادمه خانوم اما اگه شما گروپ دوس داری من مشکلی ندارم! دخترا عجیبن! باهم که میشن انگار جسارت و جراتشون چتد برابر میشه."
    گفتم:" منو بگو که گفتم واسه اینکه من آب انار بخورم نگه داشتی. نگو برنامه مخ زنیه!"
    نی رو از دهنش بیرون آورد و گفت:" در واقع اونا مخ منو زدن. پشتم راه افتادن. هی راهنما چپ و راست میزنن! من که نگه داشتم. اونام نگه داشتن!"
    گفتم:"اونا رو ولش کن. مطمئنم میرن تو لیست دخترای در حال انتظار. این پاره آجر چیه دادی به من؟"
    گفت:" آهان. مگه نگفتی اون پسرا همیشه از یه مسیر مشخص میان؟ مگه نگفتی همیشه با یه فاصله وایمیسن؟ این آجر رو بذار تو کیفت. فردا که حرف زدن آجر رو بردار و شیشه‌ی ماشین رو بشکن!"
    با بهت بهش نگاه کردم. گفتم:" واا! اونا چهارتا پسرن. یکیشون هم پیاده بشه کارم تمومه! این دیگه چجور مشورت دادنیه؟ این دیگه چه نوع کمک دادنیه؟ مامان ساده‌ی منو باش! "
    کلی حرف دیگه نوک زبونم بود که بارش کنم اما چیزی نگفتم. حتی بهم نگاه هم نمی‌کرد. لبخند میزد و سرش رو تکون می‌داد.


    توی پارکینگ خونه از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو بهم کوبیدم. بیشتر از دایی از خودم متنفر بودم. اینکه بهش اعتماد کردم و چیزی که حتی به مامانمم نگفته بودم رو باهاش مطرح کردم. دایی هم از ماشین پیاده شد و اومد جلوم وایساد. آجر رو با خودش آورده بود. گفت:" حالا امتحانش که ضرر نداره! اینو بذار توی کیفت و فردا بزن به شیشه‌ی جلوی ماشینش! "
    آجر رو از دستش گرفتم. فقط میخواستم ساکت شه و دیگه از ایده‌ی احمقانه‌اش چیزی نگه. گفتم:" مطمئنم جواب نمیده! این مزخرف‌ترین نظریه که از کسی گرفتم و الانم احساس حماقت محض میکنم که با یه آجر توی کیفم برم تو خونه! "
    دایی دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. قدش خیلی بلند بود. من تا روی شونه‌اش بودم. منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت:" بهم اعتماد کن..."




    فردا صبح با یه تیکه آجر توی کیفم راهی آموزشگاه شدم. از حسم خنده‌ام گرفته بود. اینکه قرار بود مث یه دختر کوچولوی احمق موقع حرف زدن اون پسرا یه تیکه آجر از کیفم دربیارم و تهدیدشون کنم برام خنده‌دار بود اما هیچ کاری نکردن ، بیشتر آزارم میداد.
    از تاکسی پیاده شدم و از همون مسیر همیشگی رفتم. طبق معمول دم مغازه‌ی کفش فروشی وایساده بودن. برخلاف هر روز قدم‌هام رو تند نکردم. پیچیدم توی اون خیابونی که به آموزشگاه می‌رسید. همیشه از همین خیابون شروع میشد. یه خیابون سربالایی که برگشتن ازش ساده‌تر از رفتن بود. آروم قدم برمی‌داشتم. پراید نوک مدادی بهم رسیده بود. حرفاشون رو شروع کردن. کمک راننده از دیروز صبح می‌گفت. از اینکه کونم توی مانتوم چه شکلی بوده و راه رفتن من چقدر تحریکش کرده. از اینکه بوی ترس منو حس کرده. دستم رو توی کیفم کردم. آجر رو لمس کردم. وایسادم. آجر رو از توی کیفم در آوردم و روم رو به ماشین کردم. دو قدم بالاتر رفتم تا بتونم قیافه‌های بهت زده‌شون رو بهتر ببینم.
    گفتم:" که بوی ترس منو حس کردی؟ "
    فین فین کردم که مثلا دارم بهتر بو میکشم و گفتم:"منم الان بوی شاش تو رو حس میکنم. نه صبر کن! انگار خودتو خراب کردی!"
    دستم رو عقب بردم تا بتونم با قدرت آجر رو پرت کنم. راننده چنان تیک آفی کشید که بوی لنت ترمز خیابون رو برداشت. با نگاهم رفتنشون رو دنبال کردم. باورم نمی‌شد به همین سادگی و بدون هیچ کلامی رفتن. آجر توی دستم وا رفت و افتاد پایین. خم شدم تا برش دارم. یهویی همه چی برام واضح شد.
    اینکه آدما از صدمه‌ی مالی میترسن! اینکه فانتزی ساختن برای آدما ساده‌اس اما چیزای واقعی مثل پول و صدمه‌ی مالی میتونه براشون از همه چی مهمتر باشه .
    مثلا برای این پسرها اذیت کردن من ، ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین تفریح سکسی‌ای بود که میتونستن داشته باشن ! البته آدمی که این مرحله رو رد کرده باشه خیلی خطرناک‌تره. آدمی که از دست دادنِ مال ، پول ، همسر ، بچه، موقعیت و بقیه چیزایی که بهش هویت آدم بودن میده ؛ نترسه. کسی درست مثل مادر من ... مامانم هیچوقت نخواست که حق و حقوق قانونی خودش رو از بابام بگیره. برای مادرم حتی ترس از آبرو هم معنی نداشت چون اون دوره رو رد کرده بود.


    بابام مجبورش کرده بود با یه پسر سکس کنه. مادر پسره ارتباط پسرش رو با یه زن شوهردار فهمیده بود و فکر کرده بود مامان زیر پای پسرش نشسته. هرکس جای اون بود چنین فکری می‌کرد. آخه مگه چقدر امکان داره که یه مرد ، یه شوهر، زنش رو در اختیار یه پسر مجرد نهایتا ۲۰ ساله بذاره؟
    اسم پسره پارسا بود. لبای قلوه‌ای درشتی داشت. رنگ چشماش روشن بود. قیافه‌ی خاصی داشت. نمیشد بهش گفت خوشگل ؛ اما خاص بود! همین خاص بودن چهره‌اش باعث شده بود توی خاطراتم یه نقطه‌ی پررنگ باشه. این یکی از همون خاطراتی بود که مامان واسه خاله سودی تعریف می‌کرد و من یواشکی بهش گوش داده بودم. خاله سودی ، خاله‌ی واقعی من نبود. مامان اصلا خواهری نداشت. خاله سودی زن یکی از دوستای بابا بود و شرایط زندگی جفتشون باعث نزدیک شدنشون به همدیگه شده بود.


    آجر رو دوباره توی کیفم گذاشتم. صدای ضبط یه ماشین توجهم رو جلب کرد. سرم رو بلند کردم و دیدم دایی جلوم ترمز کرده. دوتا پسر دیگه هم سوار ماشینش بودن. یکیشون پیام بود. قبلا دیده بودمش. یکی از دوستای صمیمی دایی بود. باورم نمی‌شد که دایی تمام این مدت مراقبم بود و داشت منو می‌پائید. پیام پیاده شد و در رو برام باز گذاشت. بهم لبخند زد و عقب پیش اون یکی دوستشون نشست. سوار ماشین شدم.
    دایی عرفان گفت:" خب! دیدی گفتم جواب میده! اگرم جواب نمی‌داد من با قفل فرمون و این دوتا غول تشن منتظر بودیم تا پدرشون رو دربیاریم!"
    اولین بار بود که حس حمایت رو اینطوری از کسی می‌گرفتم. اونم از کسی به جز مامانم! دلم می‌خواست دایی رو محکم بغل کنم. اون لحظه‌ای که تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم و براش تعریف کنم که چه اتفاقی برام افتاده ، اصلا تصور چنین حسی رو نداشتم. حالا می‌تونستم بفهمم حس اعتماد داشتن و کمک خواستن از یه مرد چجوریه! هنوز توی تحلیل حسم عاجز بودم. یه جاهایی اعماق قلبم از این حس می‌ترسیدم. اینکه این حس واقعی نباشه و از اون بدتر دائمی نباشه. این احساسات جدید منو می‌ترسوند.


    دایی گفت:" صبح‌ها خودم میرسونمت. عصرها هم اگه من نبودم با آژانس برگرد اما بازم ممکنه موقعیتی پیش بیاد که مجبور بشی تنها توی یه مسیر خلوت قرار بگیری. اگر کسی تهدیدت کرد یا مزاحمت شد با جون و دل فریاد بزن و از خودت دفاع کن. همیشه کسی هست که صدای کمک خواستن یه پرنده‌ی کوچولوی آزادیخواه رو بشنوه! اینو بدون که من همیشه و تحت هر شرایطی ازت حمایت می‌کنم."
    داشبورد ماشین رو باز کرد. یه اسپری کوچیک فلفل توی دستام گذاشت و گفت:" اگر کسی نبود که ازت دفاع کنه خودت از خودت دفاع کن پرنده کوچولو!"


    نوشته: شنل قرمزی

  • 74

  • 26




  • نظرات:
    •   A....k
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • شنل قرمزی جان شما که خودت دستی تو نظر دادن داری شما چرا دیگه
      ترکیبی کصشعر و داستان بود ولی خب


      نه دیس نه لایک


    •   samin1616
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • فک کنم این داستان خوبی باشه کمی خوندم بقیه اش موند فردا بخونم اولین لااایک


    •   ابلفض
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • عشق چیه کیرم توش (cool)


    •   A....k
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خوب بود لایک این تهش نظرم رو تغییر داد


    •   zanbory
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • بدنبود


    •   siiiikaram
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • دقیقا دیشب بود. دایی میخواست برای طوطی‌هاش دونه بذاره. یه دستکش کنار قفس پرنده‌ها بود. برش داشت و دستش کرد.
      بهش گفتم:"چرا دستکش دستت کردی؟"
      گفت:" پرنده‌ها از دست آدم میترسن. اما کم کم به دستی که بهشون آب و دونه میده عادت می‌کنن.من دستکش دستم میکنم که اگه یه روز نباشم بقیه بتونن آب و دونه‌شون رو عوض کنن."
      گفتم:"آهان پس گولشون میزنی. آخه نگه داشتن پرنده اونم توی قفس چه لطفی داره؟"
      گفت:" گاهی وقتا قفس براشون تنها انتخابه."
      سرم رو پایین انداحتم و خیلی آروم گفتم:"من قفس دوست ندارم حتی برای پرنده‌های کوچولویی که ممکنه تنها انتخاب زنده موندنشون توی قفس باشه."
      دایی در قفس رو بست. دستکشش رو درآورد و طره‌ی موهای آویزوون شده‌ام رو پشت گوشم زد و گفت:" آهنگ پرنده‌های قفسی سیاوش قمیشی رو شنیدی؟"
      گفتم: "نه. میتونی برام بزنی؟"
      گفت: " آره برات میزنم پرنده کوچولوی آزادیخواه ! "


      اولین لایک امشب برا داستان تو بود. زیبا بود. واقعا لذت بردم.
      دستت درد نکنه.


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،5 روز
      • 20

    • خواستم همینجا عرض کنم اکر تا به حال کوچکترین جسارتی از بنده دیدید با مرحوم ای.اکس.ام اشتباه گرفتمتون!!! توپمونم افتاد خونتون بردارین مال خودتون!!



      • پی نوشت : یه دفعه با ساک ورزشی تو پارک نشسته بودم ارش اینا بیان بریم استخر چند تا دختر داشتن رد میشدن یکیشون گفت اخ جون پسر فراری!! منم جو گرفتم داد زدم برین گم شین مگه خودتون داداش ندارین؟؟؟ مرده بودن از خنده اونروز به جا استخر رفتیم کافه یادش بخیر....


    •   DanDiego
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • آفرین!
      خوب و خواندنی و البته کمی طولانی!
      اما استحقاق لایک را دارد.


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،5 روز
      • 8

    • دسته دایی تون دردنکنه


    •   amir.massajor25
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • بهت تبریک میگم شنل قرمزی جان بابت قلم خوبت. من از خوندن متن هات لذت میبرم ممنون بابت داستان قشنگت


    •   Hypernova211
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • محتوای داستان سودمند بود
      تازگی یه فیلم دیدم که بخشیش مربوط به تجاوز به یه دختر بود
      متاسفم که اینو میگم ، اما همه نیاز دارن حداقل اموزش های رزمی رو ببینن ، و اعتماد به نفس مقابله با متجاوز رو داشته باشن
      خیلی وقتا متجاوز با یه " نه " محکم میزاره میره
      بعضی وقتا نیازه داد بزنی
      بعضی وقتا هم با لگد بزنی تو تخماش یا حتی گارد بگیری و عین یه بوکسور مبارزه کنی
      اما مهم ترین چیز ، همون اعتماد به نفسه
      امید وارم یه روز جامعه مون ( کل دنیا ) اونقدر ترقی کنه که هیچکس نیاز به دفاع از حقوقش نداشته باشه


    •   حامد.فرد
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • میشه فردا بخونم چشام خسته اس


    •   اراکی
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • داستان ،سکسی نبود ولی همیشه نبایدم سکسی باشه پردازش داستان و تعلیق بد نبود سبک نوشتار تکراری ولی جالب بود داستان برگرفته از واقعیت ولی واقعی نبود تمرین کنی حتما یه عنی میشی...


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • توپمو پر کردم به این محارم ام برینم که خداروشکر قسمت نشد.
      در مورد داستان بگم که به نظر من بعیده چند نفر هرروز به خاطر هیچی سر یه ساعت مشخص یجا جمع بشن و تو خیابون جلوی یه آموزشگاه(این تیکه‌شو کامل دقت نکردم) به یه دختر یه همچین حرفای نامربوطی بزنن. به نظرم اگه داستانو تو یه مجله یا به عنوان خاطره گوشه‌ای از یه رمان بهش اشاره میشد بهتر بود.
      درکل خوب بود و ارزش بیدار موندن تا این موقع رو داشت.
      لایک ۱۳.


    •   f.delbar
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • به عنوان یه دختر خیلی خوشم اومد قلمتو دوست دارم ادامه بده


    •   BRICE
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • 1- فاصله بعد علائم نگارشی درست رعایت نشده بود.
      2- ریتم داستان به شدت کند و کسل کننده بود.
      3- بیش از حد طولانی بود.
      4- پیام و محتوای داستان "هیچ" بود و بس.
      5- یک نگارش خوب در خدمت ایده ای بی کشش به نام آجر.
      متاسفانه به دلایل بالا دیس


    •   .zy.zy.
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • افرین


    •   amoojoon17270
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • واقعا عالی بود.اگ ادامه بدی قطعا میتونی یه کتاب زیبا چاپ کنی. لایک


    •   tara.-tt
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خوب بود


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • like it babe (rose) :)


    •   Javadrst46
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • دایی ادم مثل پدره حتی بهتر


    •   بده.بکنیم.دعاکنیم
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • عالی


    •   saraaw.ap
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • پابلو نرودای کی بودی ؟??‍♂️???


    •   AmirALI_553
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • مرسی بعد چن وقت یه متن زیبا خوندم پایدار باشی


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • لایک 31 تقدیم حضور شد
      هر روز داستان های بهتری ازت میبینم
      موفق باشی دوست عزیز


    •   forever_love
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • عالی اولین لایکی که برای یه داستان گذاشتم داستان تو بود (rose)


    •   آویزان
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • واقعا عالی. هم از لحاظ نگارش و هم بابت موضوعیت و اعتبار داستانی. صد تا لایک


    •   Lucifer63
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خیلی خیلی جذاب بود من رو که مجبور کرد تا انتها واو به واوش رو بخونم و آموزنده هم بود ،بالاخره یه چیز درست حسابی تو این سایت کاسب شدیم


    •   Ho8474
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • زیبا و قابل خوندن


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • دوتا ایراد بگیرم و لایکم رو بدم و برم!




      1. اون تیکه تصورات اولیه دختره واقعا چیز عجیب و غیر قابل درکی بود! چرا کسی که اینطور از مرد جماعت بدش میاد و از تجاوز میترسه، اینقد با جزئیات، پوزیشنای مختلف اون چند نفر روی خودش رو تصور میکنه آخه؟ مثلا من از اسفناج نفرت ندارم، ولی خوشم نمیاد. نمیام انواع و اقسام لقمه ها نوع جویدنشون رو تصور کنم. حتی سعی میکنم بهش فکر هم نکنم. لذا کلا چیز بیخود و بی ربطی بود اون تیکه




      2. دیالوگای داستان عجیب مصنوعی بودن. اصلا شباهت به دیالوگای روزمره دوتا آدم اینقد نزدیک که هر روز با هم ان نمیدادن.




      3. پیام داستان رو دوس داشتم. لایک.




    •   sia-tanha
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی خسته کننده بود اسمشم میزاشتی اجر
      مگه لری؟
      دیس


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • عه! چرا کامنتم اینقد تخمی شد؟


    •   LustLove
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • به نظر من در حضور مداوم اون پسرها زیادی اغراق کردی (مگه اینکه تیپ و قیافه دختره چنان تابلو و غلط انداز بوده باشه که باعث راست کردن 4تا جقوز شده)!
      ضمن اینکه داستانت رو بیش از حد کش آوردی که شاید بشه از توش یه نتیجه اخلاقی بیرون کشید اما در پایان آدم به هیچگونه منظور و کنایه و نتیجه خاص و غیرکلیشه ای نمیرسه!
      اینا رو گفتم چون معلومه که نوشتن رو دوست داری!
      پس بیشتر کتاب بخوان و بیشتر تمرین بکن ...
      درود


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • خب آدمی که زیر هر داستانی 1.2.3 برای هر نقد و ایرادی شماره میذاره و آخرش دیسلایک، قطعا خودش باید خیلی قلم فوق العاده ای داشته باشه .
      باید اعتراف کنم نا امیدم کردی شنل قرمزی عزیز
      علائم نگارشی بسیار ضعیف و اشتباه بود، دیالوگ ها مصنوعی بودن و فضای داستان توصیفات غیر واقعی داشت. حداقل برای منی که زن هستم و مدتهاست توی جامعه کار میکنم همچین اتفاقی عجیب و غیر معموله.
      تعقیب جیمز باندی و بکار بردن اون حرف ها و فانتزی ها اونم هر روز به کنار، وارد شدن به محیط کار دخترک اونم جایی که بقول نویسنده داستان ساختمان اداری هست و قطعا رفت و آمد زیاد.
      پیام داستان هم زیادی تکراری بود متاسفانه ما زن ها اینا رو حفظیم. کلیشه ها رو ول کنید راهکار های منطقی بدید به جای پاره آجر.
      دیسلایک 12
      امیدوارم حداقل شما نقد دوستان رو با جان دل نیوش کنید و بخونید.


    •   Litel._.boy
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • اين سبك نوشتنو دوست دارم خسته نباشي (:


    •   R007
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • کیرم توی این داستانت


    •   MamaliRefresh
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • هيچ وقت از يه " مرد " متنفر نشو.
      گناه چند تا آشغال رو به پاى " مرد " ها نزار.
      " مرد " تو اين دور و زمونه كمه، بايد خيلى خوش شانس باشى كه با يكيشون روبرو بشى.


      لايك اما از شنل قرمزى خِعلى بيشتر انتظار داشتم.


    •   T85.A15
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • واقعا عالی بود
      لایک (rose)


    •   MamalSparow
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • عالی ;)


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • عزیز مرسی که خوندیش A....k


      Samin1616 بخونش عزیزم :-*


      ابلفض از بیانات معظم له تتلو


      زنبوری باشه مرسی


      siiiikaram وووووش مرسی که این قسمت رو دوباره نوشتی و مرسی بابت حس خوبی که بعد خوندن کامنتت بهم دادی


      شاه ایکس جونم منو با کسی اشتباه نگیر عه! بابا تمام خاطراتت رو میشه نوشت. چرا انقد کم کاری تو؟ توپتم پس نمیدم مال خودمه (ازون توپ چند رنگا بود که بادی هم بودن ازونا دوس دالم)


      DanDiego مرسی آره بعد منتشر شدنش دیدم زیاده کاش دو قسمتش می‌کردم


      خوشگلخانم مرسی دست شما هم درد نکنه نه دسته‌تون


      امیر ماساژور مرسی از مهربونیات


      حامد فرد(زوج بشو) مرسی ازت وقتی خوندی نظرتو بگو


      اراکی مرسی از کامنتت فقط اون آخرش زیادی بودار بود


      آیریش گانر مرسی. کافیه یه خانوم رو بشناسید که یه روتین برای رفت و آمدش توی یه مکان خاص رو دنبال کنه. اصلا بعید نیس چنین اتفاقی رو تجریه کرده باشه. البته در این شکی نیس که سعی کردم فرمت داستانی بهش بدم پس یکم بالا و پایینش رو دستکاری کردم.


      اف دلبر عزیز مرسی بوس از لپ


      برایس این عددگذاری رو برای نظر دادن دوس دارم چون باعث میشه فکر آدم پرت نشه. بله متاسفانه تو گوشی مینویسم و این مشکلات ویرایشی ممکنه پیش بیاد. ریتم داستان اونجایی که لازمه لاک پشته و اونجایی که لازمه کانگورو ولی فکر نمیکنم برای یه داستان کوتاه ریتم مطرح باشه میتونیم بگیم کشش لازم رو برای شما نداشته. چیزی هم به نام طولانی بودن توی داستان کوتاه مفهومی نداره چون فرمت داستان‌ها باهم متفاوته (داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستانک و...) اینکه بگیم پیام و محتوای داستان هیچه بی انصافی محضه! البته شاید برای کسی که نزدیکانش یا خودش با آلت سیخ شده آقایان انبوه روبرو نشدن محتوای آزار کلامی و سکوت نکردن مقابلش "هیچ" به حساب بیاد. این پیامی بود که خواستم انتقال بدم حالا اگه خانمی اینجا هس که با این آزارها مواجه نشده و تلاش میکنه بگه این تجربه‌ها غیر واقعیه احتمالا خانم نیس خخخ


      سربراه عزیز کجایی آزادی که دلمون تنگته!واقعا همینطوره


      زی.زی مرسی


      عموجون مرسی از انگیزه دادن


      تارا تی تی مرسی خانومی


      سکسی برست ممنونم ازت بازم ببینم نظراتتو بیبی


      جواد آر اس تی بله من میگم دایی از عمو هم نزدیکتره درسته عمو هم خونه اما دایی یجور دیگه نزدیکه


      بده بکنیم دعا کنیم مرسس. عجب اسمی داریا


      سارا.ای.پی پابلو نرودای تو


      شهاب سنگ گلم مرسی از تشویقات. نخوری به زمین شهاب سنگ نزدیک


      امیر علی مرسی از حمایتت گلم


      دکی کاربلد مرسی گلم زیر سایه شما


      فواور لاو ممنونم ازت خیلی برام ارزش داره لایکت گلم


      آویزان عزیز مرسی بابت کلمه‌ی اعتبار داستانی.


      لوسیفر (البته با سی!) مرسی عزیزم ممنون از محبتت


      هو عزیز مرسی


      د بیچ کینگ گرامی خب داستانه دیگه. بهتره توش توضیحات روانی و بکگراند عاطفی و خودگوهای درونی گنجونده بشه تا اینکه مث نویسنده‌های آماتور بعد از منتشر شدن بیام توضیح چندسطری بنویسم که آی جماعت منظور من این بود و همه هم دست و جیغ و هورا که آخ جون چه خوب توضیح پس از واقعه میدی. مثال اسفناج خودتون...اگه دوستتون دعوتتون کنه و بخواد براتون اسفناج طبخ کنه ترجیح میدید همون موقع که میخواد تدارک ببینه بهش بگید یا سر سفره با دیدن و بوییدنش بالا بیارید؟ من توی داستان شخصیت‌ها رو ساختم نه توی کامنتا!
      در مورد دیالوگام سعی کردم در جهتی باشه که شخصیت شناسی رخ بده تا خواننده بتونه عمل و عکس العملشون رو درک کنه. حالا بعضی وقتا دایره‌ی شناختمون از آدما محدوده و چون ما ندیدیم فکر میکنیم وجود ندارن. نمیدونم مصنوعی بودنش کجاشه؟ اگه توضیح بیشتر بدی ممنون میشم. مرسی از نظر دادن مفصل و مهربونانه‌ات


      سیا تنها آره پاره آجرم انتخاب خوبی بود


      لاست لاو مرسی از توصیه‌هات. آره شاید کمی اغراق شده اما حس کردم این اغراق برای شناخت بهتر خود شخصیت اصلی داستان لازمه. اگه تو ذوق زده حتما یه جای کار میلنگه


      زن.اثیری اینکه آدم با عدد نظراتش رو بنویسه تا به ذهن درهم و برهم خودش تسلط پیدا کنه و آخرش هم به همون دلایل لایک و دیس بده دلیل نمیشه لزوما منتقد یا نویسنده خوبی باشه ! نمیدونم کجا زندگی میکنید که همه‌ی ساختمونای اداریش پر رفت و آمدن اما اگه سمت مقدس اردبیلی بیاید ساختمونای اداری زیادی میبینین که توی خیابونا و کوچه‌هاش پرنده پر نمیزنه و حتی ساختمون‌های اداری‌ توی جاهای دیگه از ونک گرفته تا سهروردی!!! متاسفانه میتونم با قطعیت بگم هر دختری که دیدم حداقل یکبار با این صحنه‌ها روبرو شده اینکه شما تا به حال مواجه نشدین کمی دور از ذهنه!
      دو نوع نقد داریم. نقد بر محتوا و نقد بر نگارش. اگر نقد دوستان در زمره‌ی این دوتا قرار بگیره مسلما ترتیب اثر میدم.


      لیتل بوی عزیز مرسی منم جمله‌های کوتاه رو دوس دارم.


      آر۰۰۷ باشه اما گوشی خودت کیری میشه


      مملی رفرش باهاتون موافقم مرسی از نظرت


      تی۸۵آ۱۵ مرسی گلم


      ممل اسپارو اووووپس چقد ممل داریم تو شهوانی مرسی ازت


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • چقد طولانی بود جوابم (hypnotized)


    •   دلورس
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قرمز شنل عزیزم داستانت رو با دقت خوندم. ممنون که بعد از انتشار داستانت، بهم خبر دادی.


      برای شروع باید بگم که از دو تا داستان گذشته خیلی بهتر بود. مخصوصا از داستان قبلیت. (هر کاری کردم، موفق نشدم با داستان قبلیت ارتباط بر قرار کنم.)


      ما با یک داستان رئال طرف هستیم که با راوی اول شخص نوشته شده است. متن داستان، روان و قابل فهم است.
      راوی داستان دختری است به نام درسا. اینطور که مشخصه، درسا مدتی است که با خانواده مادریش زندگی میکنه. درسا گذشته نسبتا عجیب و تلخی داشته. توی داستان اشاره شده که پدرش چه رفتارهای غیر عادی با مادرش داشته. همین بس است که درسا از نظر روانی، شرایط خاص و نرمالی نداشته باشد. خود گوهای درونی درسا نقطه قوت داستان است. من حدود دو سال منشی دکتر بودم. حدود دو سال دیگه هم منشی یک کلینیک دندون پزشکی بودم. چندین و چند بار از این مزاحمت های خیابانی برام پیش اومد. یک موردش هم دقیقا مثل همین موردی بود که در داستان گفته شد. دو تا پسره چند روز تمام دنبال من بودن. این قسمت داستان رو با تمام وجودم درک کردم. چون وقتی مطمئن شدم اون پسرا برنامه ریزی شده دنبال من هستن، بهم استرس دست داد. از اونجایی که ذهن اروتیک دارم، اتفاقا تصور میکردم که اگه موفق بشن من رو بندازن توی ماشین و ببرنم، چه اتفاقایی ممکنه برام بیفته. یعنی هم زمان، هم استرس داشتم و هم توی ذهنم صحنه سازی میکردم. فکر کنم اکثر خانمها و دخترهای شاغل، مزاحمت های خیابانی و حتی در محل کار رو تجربه کردن. حتی شده برای یک بار. به درسا حق میدم که ذهنش صحنه های اروتیک رو تصور کنه. به خاطر پیشینه ای که داشته. اما فکر کنم هدف اصلی نویسنده، مزاحمت خیابانی نبود. از اسم داستان مشخصه که هدف اصلی، نوع رابطه درسا و عرفان است. نویسنده خیلی زیرکانه و به خوبی کراش خفیفی که درسا به عرفان داره رو در داستانش نشون داد. البته از اون نوع از کراش ها که خودش هم خبر نداره. شاید حس حمایتی که عرفان در انتهای داستان به درسا میده، این کراش رو بیشتر تثبیت بکنه. به نظر من این داستان کشش ادامه دادن را دارد. چون گذشته درسا و آینده اش و کراش خفیفی که به دایی خودش داره، میتونه تبدیل به یک رمان زیبا بشه.


    •   الماسی1
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • شال قرمزی همون شنل قرمزی اگه داستان خودته من کلیه مو هم بهت میدم زنم شو


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • خوب بود


      گاهی نویسنده‌ی داستان در پایان از خواننده‌گان می‌خواهد که نظر خود را بنویسند، اکثرا فحش می‌خورند، گاهی نویسنده‌ی داستان در پایان به خواننده‌گان فحش میدهد که باز هم فحش می‌خورد. گاهی هم مثل این داستان، نویسنده سکوت می‌کند که البته باز هم فحش خواهد خورد. پس ای نویسنده‌گان، بیایید همگی یک پاره آجر همراه خودتان داشته باشید تا در مواقع لازم از آن استفاده کنید. این بود نتیجه اخلاقی داستان که من گرفتم.
      در مورد داستان هم، کمی تا حدودی رویایی و غیرمنطقی و از همه مهمتر بدون سکس بود.. شاید به این خاطر بود که داستان قرار نبوده که سکسی باشه، حتی تگ اجتماعی هم خورده. در ضمن تگ تجاوز را متوجه نشدم. بگذریم، در کل جای داستان اینجا نبود ولی من خیلی خوشم اومد. ممنون و دستت درد نکنه.


      ها کـُ‌کا


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • دل دل جونم مرسی بابت این نظر کاملت. خیلی خیلی بلایی میدونستی؟


      الماسی ۱ عزیز کلیه نمیخوام حودم دوتاشو دارم :)


      کاکا رستم واسه همه شعر میگید واسه من نتیجه‌گیری کردید و نوشتید؟ انصاف است؟ قسمت غیرمنطقی داستان رو میگید؟


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • شنل قرمزی عزیز هوس شعر کردی؟؟ (biggrin) (devil) (rolling)


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • نه نه هرگز هرگز


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • شکستم ولی بی صدا........ (cry)


    •   Arvin2u
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • زیبا بود


    •   Misaghjoonjooni
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خوب بود اما خیلی سکسی نبود


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • شعر؟


      راستش تقریبا تا آخرهای داستان فکر میکردم که قراره با دایی جان یک سکس عمیق و زیرپوستی انجام بگیره و روی ابرها پرواز کنید، ولی خوشبختانه چنین نشد.
      اینکه چندتا پسر دنبال یک دختر راه بیوفتند و اون دختر پیش خودش فکر کنه که اگه جیغ بکشه، باعث آبرو ریزی و تعطیلی آموزشگاه دایی‌جونش میشه، منطقیه؟ آبروی داییش میرفت؟ شهرتش خدشه‌دار میشد؟ دیگه غیرمنطقی تر از این طرز فکر و برداشت؟ بازهم بگم؟ باشه میگم.
      چند نفر افتادند دنبال خواهرزاده یک بابایی، اون بابا هم با رفقاش دارند تماشا میکنند، به جای اینکه پیاده بشند و اون اوباش را جرواجر کنند، نشستند تو ماشین تماشا میکنند که چه موقع اون خواهرزاده با آجر به طرف اوباش حمله میکنه؟ یعنی چقدر کون‌مشنگ هستند دایی‌جان و دوستاش. به هر حال داستانت رو دوست داشتم و لایک کردم.
      تا همینجا کافیه. واقعا شعر میخوای؟ چشم، اجازه بده، الان جایی هستم که شلوغه و نمیشه، سر فرصت شعر هم برات میگم. فعلا.


      ها کـُ‌کا


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • کوکا رستم عزیز، یه انتقاد کوچولو بکنم ازشما، ه غیر ملفوظ وقتی ی نسبت میگیره در زبان فارسی تبدیل به گ میشه بنابراین نباید هم ه رو بنویسیم و هم گ رو، نویسنده+ ی میشه نویسندگی، دیگه اون ه رو نباید نوشت


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • آروین عزیز مرسی


      میثاق جون جونی مرسی گلم آخی نمیطلبید که خیلی سکسی نوشته شه


      ککا رستم عزیز راستش این مواردی که گفتین شاید از نظر یه آقاپسر غیر منطقی باشه اما تعجبم از شماست که انگار جامعه فعلی ما رو نمیشناسین! ما توی جامعه‌ای زندگی میکنیم که داد و هوار از طرف یه خانم قطعا باعث میشه برخوردها و نظرات نسبت بهش برگرده مخصوصا اگه منشی یه آقای مجرد باشه! من کاری به شعار دادن اکثریت آقایون و حتی خانوما ندارم اما این اتفاقیه که میفته. پس اجازه بدین باهاتون مخالفت کنم. در مورد برخورد عرفان و دوستاش هم کلا آدمیه که برخوردها و رفتارش خیلی با مردای دیگه متفاوته و سعی کردم اینو در خلال داستان نشون بدم. آدم‌هایی با نظرات و دیدگاه‌های متفاوت لزوما غیرواقعی نیستن.


      جنده جون دختر داستان کسی رو تصور نکرد! حرفای اونا رو توی ذهنش برای خودش تکرار میکرد. کاری که همیشه در حال انجامش هستیم. بهش میگن حدیث نفس.توی داستان نویسی بهش میگن خودگوی درونی. تعجبم از اکانتایی هس که مدعی زن بودن هستن اما جوری وانمود میکنن که انگار تا حالا هیچوقت مورد آزار کلامی یا فیزیکی قرار نگرفتن!!! هر خانمی اگه بخواد تعریف کنه حداقل یه کتاب میتونه از این آزارها بنویسه! متوجه نشدین که زن شوهرداری که ازش حرف زدم از شوهرش فرار کرده؟! :|


    •   Poya8606
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • به نظر من داستانت خوب بود با اینکه سکسی نبودالبته قرار نیست همیشه سکسی باشه خیلی جالب بود و یجور واقعیت خوبیش اینه مثل یسری داستانا دوروغ و کس شعر نیست یه مدل واقعیته تو زندگی هر کسی شاید پیش اومده باشه دمت گرم شنل قرمزی جان خوب بود توجه هم نکن زیاد به کامنتای منفی??


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • جنده جون چجوری انقدر بزرگ نوشتی؟
      این برای من و تقریبا تمام دوستای مونثم پیش اومده که تعقیب شدم و دور از ذهن بودنش رو نمیتونم درک کنم! استرس وارد کردن برای بعضی مردا لذت جنسی داره. نمیتونیم منکرش بشیم، وقتی هم مقاومتی نمیبینن بدتر عمل میکنن. اینو تو مترو و اتوبوس بین شهری و خیلی جاهای دیگه دیدم و بازم نمیتونم بگم نیست! درباره‌ی زن شوهرداری که به هر دلیلی با مردی جز شوهرش سکس میکنه هم مسلما قانون طرف مرد رو می‌گیره! پس شکایت بردن پیش اون دادگاه بی‌عدالتی‌ها رو دامن میزنه و اوضاع چنین زنی تو سیستم قضایی کشور معلومه. بازم به قطع میگم زنایی رو میشناسم که به این اجبارها تن میدن. دلایلشون هم زیاده.


    •   Footlove110
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • باور میکنی وقتی حجم محتوای تولیدیت رو دیدم حس تجاوز به زمانم بهم دس داد؟ چه برسه به حجم نقادان


    •   Meisam65
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • دختر عالی بودی.حست کردم.شاید بهترین داستانی که توی اینجا خوندم.لایک داری


    •   دلورس
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • جندهjon


      عزیزم یعنی در این مملکت هیچ موردی نداریم که شوهره زنش رو وادار به سکس با غیر کنه و اون زن هم جرات شکایت کردن نداشته باشه؟
      یعنی همه موارد میرن شکایت و حقشون رو میگیرن؟!
      گلم در جریان ازدواج های اجباری سن پایین دختران هستی؟ در جریان این هستی که هستن پدرهایی که دخترشون رو میفروشن؟ اون هم به یک موجود عوضی روانی. در جریان هستی که بعضی از مردها زنشون رو میفروشن و زنه جرات شکایت نداره. در جریان هستی که بعضی از مردها زنشون رو وادار به ضربدری میکنن؟ و هزار تا مورد دیگه...


      واقعا فکر میکنی تمام 100 درصد زنای این مملکت، جسارت و شهامت شکایت از شوهر رو دارن؟!


      یعنی اصلا تو این ممکلت هیچ پسری نیست که به صورت منظم و برنامه ریزی شده مزاحم کسی بشه؟!
      واسه خود من عین همین پیش اومد. چند روز تموم دو تا پسره من رو تو مسیر کار تعقیب میکردن. اونم درست تو روزایی که شوهرم ایران نبود. آخرش از دوست شوهرم خواستم و اون شرشون رو کم کرد. وقتی تو هر جمعی صحبت از مزاحم های خیابونی میشه، هر خانم یا دختری که تو اون جمع هست، کلی مورد داره که تعریف کنه. و اینکه یک یا چند تا پسر به صورت مداوم مزاحم کسی بشن، اصلا چیز غیر واقعی نیست. این مورد رو از چندین نفر شنیدم.


      نگاه مثبتت و اینکه تا این حد این مملکت رو گل و بلبل میدونی، قابل احترام و شیرینه اما واقعیت و حقیقت، فاجعه تر از این حرفاست. داستان شنل قرمزی حتی یک هزارم کثافت زیر پوست این شهر لعنتی رو بیان نکرد.


    •   Pirefarzane
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • بازم بنویس. . . . . . . . . . . . . . . . . . . ‌ . . .
      جوونتر که بودم فکر می‌کردند هر زنی آرایش کنه تنش می‌خاره.. اگر لباس باز بپوشه تنش می‌خاره واگر بخنده حتما تنش می‌ خاره و اونوقت وظیفه منه و فقط من که برم و تنش رو بخارونم.بعد ها فهمیدم بیشتر این تصور و با این غلظت زیاد زائیده ذهن مرد هاست..اینکه یه زن بخواد دیده بشه و اینکه بخواد بهش تعدی بشه خیلی فرق داره..
      در نهایت داستانی قابل قبول از نویسنده‌ای که میخواد بهتر بشه خوندم. این تیکه مربوط به پدر و مادر راوی داستان کمکی بیشتر از پیامی که میخواستی در داستانت بدی بهت نمی‌کنه.. ولی واقعیتی چندش آور را بیان می‌کنه..سعی کن کمتر زیر داستان با خوانندگان چالش داشته باشی..


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • پروفسور بالتازار عزیز


      کاملا حق با شماست، نمیدونم چرا چنین اشتباه لپی بزرگی کردم، شاید به خاطر شلوغی اطراف بود که سرسام‌آور بود. شما به حساب کم سوادی اینجانب بگذارید ولک.


      ها کـُ‌کا


    •   HADI_2322003
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • بهتون تبریک میگم. قلم روان و ذهن توانایی دارید. توصیف صحنه ها و موقعیت هایی که شخصیت داستان در اون قرار گرفته بود بی نقص بود. مضمون داستان پیچیدگی نداشت و قابل درک بود. تجاوز کلامی یا حتی بصری به نظر من بدترین شکل تجاوز که متاسفانه در جامعه ما رایجه. من لایک 48 رو به داستان جذاب شما دادم و امیدوارم که بازهم بخونم ازتون... موفق باشید


    •   MasihaaAryan
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • با اینکه از نظر علائم نگارشی و بعضی از نکات که عزیزان اشاره کرد، مشکلات وجود داشت اما بازم خوشمان آمد.
      لایک 49 تقدیم قلمت.
      امیدوارم داستان های بهتری ازت ببینیم.


    •   alidool
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • عااااااااااالی بود


    •   Pussy.fucker
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی بود خسته نباشی
      لایک تقدیم شد ..


    •   Nobody1365f
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • اولا داستان رو دوست داشتم چون داشت یه تناقض درست رو بیان میکرد از یه طرف مردی که به عنوان پدر یه نماد بی اعتمادی و نقطه مقابلش مردی که بعنوان دایی نماد اعتماد بود
      در بحث شنل قرمزی و جنده جون من نظرات شنل قرمزی رو تایید میکنم
      چون به واقعیت امروز جامعه ما نزدیک تر و ملموس تر است


    •   Alimashhdi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • واقعا عالی بود خیلی خیلی خوشم اومد


    •   دختر_زشت
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اصل و پایه داستان رو یه چیز کصشر بنا شده بود: اینکه چارتا آدم بیکار یه نفر رو هرروز دنبال کنن و حتی تا داخل آموزشگاه هم بیان و هیچکس هیچی بهشون نگه. بقیش هم هرچقد قشنگ باشه چون اساس کصشر داره پس کصشره. در نتیجه داستان کصشره. دیسلایک.


    •   Ali_jan
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • قلمت بسیار گیراست و مخاطب از خوندنش اصلا و ابدا خسته نمیشه و همچنین دنبال چیزی نمیگرده و فقط دوست داره که به خوندن ادامه بده و امیدوارم روزی برسه که اعتماد به نفس دختران سرزمینم مبه حدی پیشرفت کنه که هیچ حرام زاده ای اجازه بی احترامی بهشون رو به خودش نده


    •   Mostafa_0939_051
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • خوب بود❤


    •   faridbrave
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • پاره آجر تو كون هر چي آخونده!


    •   samiraaa847729
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • سکس اش کو پس اه منتظر یه صحنه سکس بودم


    •   parynazgol
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خوشم اومد مخصوصا اخرش هنوزم ادم پیدا میشه


    •   Rikiii
    • 6 روز
      • 1

    • لايك
      تا ته داستانت رو خوندم
      رون و واقعي
      آفرين شنل قرمزي


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو