پروانه ای در آتش (۲)

    ...قسمت قبل


    کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هرلحظه
    خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
    کنارم هستیو بازم بهونه هامو میگیرم
    میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم
    یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم
    از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم
    فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم، محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
    میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوس...
    _اه خاموش کن سرمون رفت؛اینو محمد گفت.
    دست کردم توی جیبم و گوشیو درآوردم و با دستکش کاری که دستم بود بسختی آهنگُ قطع کردم.
    _چته بی ذوق؟ چرا امروز اعصاب نداری؟
    +من چمه یا تو؟دو سه روزه اصلا حال نداری کار کنی.مریض شدی؟مشکلت چیه؟
    _دو سه شبه نمیتونم خوب بخوابم.همش فکروخیال...
    چشاشو یجوری کرد و دهنشو کج و معوج کرد و گفت تو رو چه به فکرو خیال.یه کیر داری یه کلاه.ایستادم و عرق پیشونیمو با آستین پیرهنم پاک کردم و خندیدم مسخره طور گفتم از جوراب پاره لنگه کفش خبرداره.
    حق با محمد بود.مدتی بود بخاطر شب بیداریهام نمیتونستم‌مثل قبل خوب کار کنم.توی همون یک هفته پنج شب رفته بودم پیش پروانه.جونی برام نمونده بود.خدا خدا میکردم بارون‌بیاد دوسه روزی استراحت کنم تا دوباره جون بگیرم.موقع ناهار که شد زیر سایه درخت توسکای پیر انتهای مزرعه نشستیم.دست کردم توی جیب شلوار کردیم و گوشیمو درآوردم.از عرق تنم صفحه ش بخار گرفته بود.مالیدمش به زانوم و بهش اس دادم سلام عزیزم خوبی چخبر،دلم برات خیلی تنگ شده،امشب هم میام.غذامو خوردم و به تماشای مورچه هایی که دونه های باقی مونده برنج کف بشقابم رو میدزدیدن خیره شدم.محمد میخواست بشقابا رو جمع کنه که یه مقدار از برنج کف پشقاب رو برداشتم ریختم یه گوشه که مورچه ها هم بتونن غذا بخورن.پروانه پیام‌داد که؛خسته نباشی،باشه منتظرتم.غروب برگشتم خونه و دوش گرفتمو غذا خوردم و دوسه ساعتی خوابیدم.با صدای تلویزیون بیدار شدم.با حالتی مضطرب نشستم و ساعت دیواری اتاقم رو نگاه کردم.ساعت ۱۱ بود باید کم کم آماده میشدم.
    .........
    از نوجوانی عادت داشتم در اتاقمو از داخل قفل کنم.اوایل به دلیل اینکه برای بقیه عادی بشه همیشه محکم کلید درو میچرخوندم تا بشنون.گاهی مسخرم‌میکرد مادرم‌میگفت چیه چرا درو قفل میکنی،مثلا نمیخوای مزاحم خلوتت با زنت بشیم؟بعد همشون هار هار میخندیدن بهم.منم که لجم میگرفت بلند از ته اتاقم داد میزدم نه من اینجوری راحتترم.دوس ندارم یهو بیاین توی اتاقم.حتما فکر میکردن با خودم‌ور میرم اما فکرشون اصلا برام مهم نبود.برای من فوتبال مهم بود که بعضی شبها میرفتم.فصل بیکاری که میشد شب میرفتم فوتبال گل کوچیک روی آسفالت وسط بازارچه.از پنجره اتاقم میپریدم و یواشکی میرفتم بعد از همون پنجره میومدم توی اتاقم و کتونیمو جفت میکردم‌میذاشتم توی سطل آشغال اتاقم و قفل درو بازمیکردم میرفتم آشپزخونه آب میخوردمو ...
    تک پسر بودن این مشکلات روهم داشت،همش سختگیری میکردن و نمیذاشتن شبها برم‌بیرون،میترسیدن مثل بقیه جوونهای محلمون سیگاری یا معتاد بشم.هیچکدوم اینا نشدم اما...
    من گنده خلافم سکس بود و هست و خواهد بود.
    پدرم میگفت؛ پسر قبل از اذان مغرب باید خونه باشی ..
    موقع اذان همیشه خونه بودم اما بعدش نه.شام که میخوردم یکم تلویزیون نگاه میکردم بعد میرفتم اتاقم و درو قفل میکردم میپیچونوم از پنجره میرفتم بیرون.
    ۰۰۰۰۰۰


    ساعت ۲۳:۳۵لباس مشکی پوشیدم و آروم چفت پنجره رو باز کردم.آروم پریدم بیرون.پنجره رو جفت کردم و به دور و برم‌نگاه کردم.صدایی جز صدای جیرجیرکها و قورباغه به گوش نمیرسید.قورقور قورباغه نشونه خوبی بود.بارون در پیش بود،اینو همیشه عمو عبدالله میگفت...
    میگفت قورباغه توی حیاط بخونه فرداش بارون میاد.خدایا میشه فردا بارون بیاد بتونم راحت بخوابم.
    آبروی عمو عبدالله رو میبردم اگه بارون نیاد با این پیشبینی هاش.نگاهی به آسمون انداختم و دیدم صافِ صافِ،ستاره ها توی آسمون مثل اکلین روی لباس شب میدرخشیدن.ناگهان شهابسنگی روی الف آرزوی توی دلم اَبرو کشید.چشممو بستم و آرزویی کردم."کاش فردا بارون بیاد بخوابم".
    با احتیاط دوچرخه رو زدم زیر بغلم و از خونه زدم بیرون.پیچ و تاب میدادم خودمو روی زین پاره ای که با تکه ای فوم و تیوپ وصله پینه شده بود.چرخ و زنجیرش اصلا روان نبود شاید من جونی نداشتم برای رکاب زدن.رکاب پای چپش که جیرجیر میکردو آرومتر و با احتیاط فشار میدادم.باد خنکی می وزید که از توی آستین و یقه پیرهنم میرفت توی تنم.کاش روزها اینقدر خنک بود،کاش شب کارمیکردیم،کاش مثل استادیومهای فوتبال زمین مزرعه هم پروژکتور داشت؛اینها افکار مسخره توی سرم بود که از دور چشمم افتاد به چند نفر وسط جاده که زیر نور باهم حرف میزدن.نصف راه رو طی کرده بودم.آروم رفتم توی تاریکی.حالا چیکارکنم،آشنا بودن.اینا منو ببینن سوال پیچ میکنن کجا میری.دوس نداشتم کسی منو ببینه. ممکن بود تعقیبم کنن یا اونشب توی یکی از خونه ها دزدی بشه،کی بود کی نبود کیو دیدین کیو ندیدین، فلانیو.
    خیلی حالم‌گرفته شد.باید مسیر طولانیتری رو طی میکردم تا خونه پروانه اینا.دور زدم و برگشتم از مسیر دیگه ای رفتم‌.توی همین گیرودار پروانه هی زنگ میزد کجایی کجایی.چرا دیرکردی و چرا نرسیدی. از بیراهه رفتم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم پشت دیوار خونشون.دوچرخه رو لای علفها قایم کردم که بیام برم بالا از دیوار که یه ماشین پیچید توی اون کوچه‌.تا ماشین پیچید توی کوچه دراز کشیدم توی علفا.کل لباسم از شبنم خیس و گل شد.خدایا خداوندا من گه خوردم امشب اومدم ول کن چه غلطی کردم اصلا،مثل پیرمردا غر میزدم.
    ماشینِ که رد شد پاشدم زیر لب چندتا فحش ناموس بهش دادم تا دلم آروم گرفت.خبر مرگت نمیشد دو دقیقه زودتر یا دیرتر بیای.این وقت شب کجا میری آخه دیوث.غرولند کنان بعد از چند تلاش ناموفق بسختی تونستم از دیوار برم بالا .دیگه مثل شب اول قرارمون جون نداشتم‌.یواش کنار دیوار انباریشون چمباتمه زدم و بهش زنگ زدم من اینجام.پشت کدوم پنجره ای یه علامتی چیزی بده.نور صفحه گوشیشو دیدم و رفتم جلو.آروم پنجره رو باز کرد و سلام کرد.جواب دادم و خودمو کشیدم داخل.یه دامن کوتاه مشکی نازک پوشیده بود که زیرش پوست سفید ساق پاهاش برق میزد، یه تاپ آبی لاجوردی پوشیده بود بدون سوتین،که چسبیده بود بهش تا نوک سینه هاش مثل توت فرنگی روی کیک خامه ای بهم‌چشمک بزنه.انگار میخواست تمام زیباییهاشو به رخم بکشه.یه عطر خنک ملایم هم زده بود که شهوتمو حسابی برانگیخته میکرد.با نوک پا جلوم که راه میرفت باسن گردش زیر کمر باریکش دلبری میکرد.وقتی رفتیم توی اتاق دنبال جایی میگشتم کتونیمو بذارم که چشمم رفت روی انگشت پاهای تمیز و ردیف و خوشگل پاش،توی همون‌حالت بهش گفتم یه چیزی پهن کن کتونیمو بذارم،گلی شده.گفت چرا؟چیشده مگه؟نگاهم رفت سمت صورت زیباش و قضیه بدشانسی های اونشب رو براش تعریف کردم و اون باز شروع کرد به خندیدن.گفتم ای مرض بگیری الهی.روزنامه رو که پهن کرد کتونیمو گذاشتم روش و دستمو باز کردم که بغلش کنم که یهو دستم خورد به لاک روی میز آرایشش که اونم خورد به رژ لب و چندتا چیز دیگه افتادن.یک صدای مهیبی ایجاد شد که خون توی رگهام خشکید.دندونامو بهم فشار دادم و دو دستی سرمو چسبیدم نشستم.دنیا دور سرم میچرخید.پدرش که پشت پنجره خوابیده بود بیدار شد.پروانه مبهوت از این اتفاق مثل عروسکی زیبا وسط ویترین فروشگاه، مبهوت اتفاقی بود که افتاد، چشم به پنجره خشکش زده بود.پدرش که پاشد سایه ش افتاد روی پرده پنجره اتاق.وای خدایا این چه شب نحسی بود.صدای قلبمو به وضوح میشنیدم.بدنم سست شد،پدرش از پشه بند اومده بود بیرون و دور خونه می چرخید.از خواب پریده بود ولی دقیقا نمیدونست صدا از کجا بوده.پیش خودش فکر میکرد ممکنه دزدی چیزی اومده گاوهاشو ببره یا همچین چیزی.خیالش از اتاق دخترش راحت بود چون خودش بیرون همون پنجره خوابیده بود.
    هرچی دعا و آیه بلد بودم خوندم و گفتم خدایا منو امشب نجات بده،آبرومو بخر.گه خوردم‌.دیگه نمیام.غلط کردم اشتباه کردم نذار آبروم بره.قلبم داشت از جا کنده میشد.پروانه وقتی منو توی اون حال دید ترسید اما اون حالش به بدیِ حال من نبود.حتما توی دلش میگفت چه بهتر که گیر بیوفتیم.منو اینو بگیرن عقد میکنن.حتما از خداشم بود بگا بریم.هر لحظه به این فکر میکردم باباش در اتاقو باز کنه یا پنجره رو بکشه کنار منو ببینه بیاد داخل‌ و یا داد و بیداد کنه آبروریزی راه بندازه.به خودم گفتم اگه بیاد از روی سرش میپرم و فرار میکنم(قدش کوتاه بود) و میرم توی جام میخوابم و میزنم زیر همچیز.اهل خونه که میگن پسر ما خونه بوده و خسته از کار توی اتاقش خوابیده.منم که منکر همچیز میشم.سیل افکار مختلف مثل سونامی میومدن و خراب میکردن فکر قبلیمُ و میرفتن.
    پدرش بنده خدا به گوشش رسیده بود دخترش شیطونی میکنه و دوس پسرشو(پسرعموش) میاره خونه برای جلوگیری دقیقا پشت پنجره میخوابید.نمیدونست این دختر اگه بخواد از بقیه پنجره ها یا از در اصلی هم میتونه پسر ببره توی خونه.پروانه خیلی جرات داشت،من که خودم بارها قبل از این اتفاقات اینکارو کرده بودم از جرات و جسارت پروانه تعجب میکردم.از طرفی همش برام سوال بود باباش چرا حفاظ نمیذاره برای پنجره ها.از پروانه پرسیده بودم گفته بود؛ بابا خوشش نمیاد خونه شبیه زندون بشه،لطف خونه های ویلایی به اینه که پنجره رو باز که میکنی از طبیعت بیرون لذت ببری،نه اینکه میله های زندان رو ببینی.پدرش از میله های حفاظ متنفربودچون توی جوونیاش زندان رفته بود سر قضیه زیرخاکی و اینا‌...
    بی رمق نشسته بودم،یه بغضی گلومو فشار میداد که داشتم خفه میشدم،همش فکرای مختلف میرسید به ذهنم؛نباید بذارم صورتمو ببینه پدرش،نه اصلا نباید گیر بیوفتم.باید فرار کنم.خدایا کمکم کن کمکم کن ....
    یهو سایه پدرشو دیدم روی پرده که ........
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .


    رفت توی جاش خوابید.پوووووووف چه نفس عمیقی کشیدم.دلم میخواست گریه کنم از شوق.اون موذی هم جلوم نشست و نیشش تا بناگوش باز بود.زانوم رو بغل کردم و سرمو چسبوندم روی دستم.سکس چیه،شهوت کجابود،هرچی توی اونروز برنامه ریزی کرده بودم و پوزیشن توی ذهنم ساخته بودم پریده بود.
    اومد بغلم کرد و سینه هاشو چسبوند روی سرم.با احساس نرمی سینه هاش روی سرو صورتم و حس خوب بغل کردنش بهتر شدم.کیرم توی شورت تکون خورد.یکم که حالم جا اومد بهش گفتم میشه بی سروصدا بری برام‌یه لیوان آب بیاری.توروخدا یواش فقط.
    پاشد رفت یه لیوان آب اورد که یه نفس همشو سر کشیدم،کم کم به شرایط عادی برمیگشتم. سردردم بهتر شد و تونستم بهتر ببینم اطرافمو.تهی بودم از هرگونه شهوت،خالیِ خالی مثل اون لیوان آب کنج دیوار.رفتم روی تخت دراز کشیدم.اومد کنارم پایین تخت نشست.دستای کوچولوشُ روی صورتم میکشید.چشمامو بستم و خودمو سپردم دستش.عرقمو پاک کرد و لبشو گذاشت روی پیشونیم و بوسید.لبای نرمش رو حس میکردم روی پوستم،دوتا بوس از صورتم کرد اومد پایینتر لبمو بوسید.چشامو باز کردم و دستمو گذاشتم پشت سرش.محکم لبشو بوسیدم و زبونمو کردم توی دهنش.لب بازی کردیم و دست روی بدن هم میکشیدیم.ضربانم بالا رفته بود و بیشتر گرمم شده بود.بهش گفتم لختم کن.شهوت توی نگاهش موج میزد.دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز کرد و بعد رفت سراغ شلوارم.دستشو از روی شلوار کشید روی کیرم.محکم فشارش داد و رو کرد بمن تا ببینه صورتمو.لبامو گاز گرفتم و گفتم دربیارش.سرشو برد پایین و از روی شلوار گازش گرفت.دوباره شهوتمو برگردوند با دلبریاش.وقتی کاملا لختم کردم پامو بازکردم و کیرو خایه هامو جلوی صورتش گرفتم.بدون اینکه دست بزنه از زیر خایه زبون کشید تا سر کیرم.چند بار تکرار کرد اینکارو تا دید من خوشم اومده.خیلی حشری بودیم جفتمون.پاهامو باز کردم دادم بالا اینجوری ازش تواستم زیر خایه هامو بلیسه.زبونشو میکشید زیرشون و بوس میکرد.بهش گفتم بکنشون توی دهنت.اولیو که کرد دهنش خواست دومیو هم جا بده نتونست.دستشو اورد که با دستش بکنه توی دهنش که گفتم نه دست نزن.همینجوری سعی کن همزمان بکنی دهنت.خیلی تقلا کرد و اما نتونست.سرمو بالا آوردم و خوشحالیو توی چشای شیطونش دیدم.بهش گفتم حالا میتونی دست بزنی،با کمک دستش دومیو هم کرد توی دهنش و بهم نگاه کردبا حرکات صورتش ازم میپرسید خایه هات کو؟دیوونم کرد.لبخند زدم و چشامو بستم و باز کردم،کیرمو توی مشتش گرفت و میمالید.خایه هامو از دهنش درآورد و اب دهنش از لب و لوچش آویزون شد.سر کیرمو توی دهنش کرد و میمکید.بهش گفتم با اون دستت زیرشو بمال.دستشُ برد زیر تخمام و همزمان سر کیرمو میخورد.اونقدر نگفتم بسه تا خودش خسته بشه بگه دیگه نمیتونم.حسابی شق کرده بودم.لبه تخت نشستم و روی پام نشوندمش،تاپشو از تنش درآوردم و سینه های کوچیکشو مالیدم و خوردم.نوک برآمده سینه هاش رو با زبونم میمکیدم و میمالیدم.زبونمو دور نوک سینه هاش میچرخوندم و میمکیدم.از سینه هاش که سیر شدم گفتم پاشو جلوم وایسا.دامنشو دادم بالا که شورتشو دربیارم دیدم چیزی نپوشیده.با دیدن کسش سرکیرم اومد روی نافم.دامنشو درنیاوردم،پتوشو پهن کردم کف اتاق و خوابیدم.گفتم بیا روم.کیرمو لای پاهاش،زیر کسش گذاشت و روم خوابید.خودشو بهم میمالید،کیرمو روی چوچول و قاچ کسش میکشید و حال میکردیم.دستمو دراز کردم و بالششُ کشیدم از روی تخت و بهش گفتم روی شکم بخواب.بالشو زیر کسش گذاشتمو کیرمو حسابی تف زدم و روش خوابیدم.مقل همیشه با دستش کیرمو گرفت و روی سوراخ کونش گذاشت.آروم هل دادم توش.کونشُ دبگه به تنگی شب اول نبود.یواش یواش تا ته توی کونش جاکردم و آه و ناله خفیفی کرد . وقتی دردش کمتر شد تلنبه زدم.دوتا دستمو از زیر بغلاش رد کرده بودم و سرشو محکم توی دستام گرفتم.روش خوابیده بودم و با چشمای بسته توی کونش تلنبه میزدم.کونش حسابی جا باز کرده بود و گاهی صداهایی ازش در میومد.جسارتمو بیشتر کردم و محکمتر زدم توی کونش،اینجوری که میکردم دردش میومد و صورتش رو توی بالش صورتیش فشار میداد تا صداش درنیاد.بدن سفید و قلمیش زیرم بود و من بیرحمانه تلنبه میزدم.برگشته بودم به خود همیشگیم،سکس خشن فقط میتونست ارضا کنه روحمو .چهار دست و پا نگهداشتمش و موهاشو از پشت توی مشت راستم جمع کردم.دست چشم روی کمر باریکش بود و مراقب بودم در نره...
    توی همون حالت ایستادم و روی کف دوتاپا روش خم شدم و با دست چپم شونه چپشو گرفتم و محکم و سریع میکردمش.رون پاهام دیگه جون نداشت،کمرم درد گرفته بود،دیگه وقتش بود.آبمو با تمام وجودم توی کونش خالی کردم و وزنمو انداختم روش.پهن زمین شد و منم روش بودم.هیچکدوممون جون نداشتیم تکون بخوریم.من که جام خوب بود و بلند نمیشدم.اون طفلی چند بارگفت پاشو پاشو که من حال نداشتم جواب بدم‌.خودشو بسختی از زیرم کشید بیرون و چندتا دستمال کاغذی رو گوله کرد باهم و فشار داد روی سوراخ کونش و اروم پاشد رفت دسشویی.خودمو چرخوندم و طاق باز به سقف نگاه کردم‌.گفتم دیگه نمیام.این آخرین باری بود که اومدم اینجا‌.پروانه که برگشت حرف توی دلمو به زبون آوردم و بهش گفتم دیگه نمیام.با حالتی نگران گفت چرا؟ امشب حسابی منو جر دادی که.نشست روی تختش و گفت خوش نگذشت؟گفتم بحث اینا نیست.اگه امشب گیر میوفتادم چی،چه آبروریزی میشد.در حالی که با دستمال خودشو خشک میکرد نگاهم کرد وگفت میاااای؛تو لذتشو چشیدی و نمیتونی بیخیال بشی.بهش گفتم حالا میبینی.دستمال های استفاده شده رو مشت کرد و ریخت توی سطل آشغال و اومد توی بغلم.دستامو دورش حلقه کردم و بوسیدمش سرشو روی بازوم گذاشت و خوابش برد.چند دقیقه ای با نوازش و بوس و بغل که گذشت صدای زوزه باد و غرش رعد و برق پیچید توی گوشمون،سایه درخت پرتقال که باد شاخه هاشو تکون میداد روی پرده اتاق ظاهرشد.نگاه کردم دیدم ساعت نزدیک ۴صبح شده.باید برمیگشتم.ازش خدافظی کردم.از پنجره آشپزخونه که پریدم بیرون قطرات ریز بارون به صورتم میخورد.وقتی از بالای دیوار خونشون پریدم بیرون سه چهار قدم که برداشتم گفتم آخییییییش،نجات پیدا کردم‌.صورتمو سمت آسمون گرفتم تا بارون به صورتم بخوره و باور کنم که این خواب نیست و من تونستم بسلامت از اون مهلکه جون سالم در ببرم.مثل یه زندانی که از حبس درمیاد لذت آزادی از هرچیزی برام با ارزشتر بود.با خودم حرف میزدم،میگفتم دیگه کسی نمیتونه هیچ غلطی بکنه اگه اینجا منو ببینه،من توی جاده ام،آره ...آهااااا دیگه راحت شدم.سوار دوچرخه شدم و از جاده اصلی برگشتم سمت خونه.هیچکی و هیچی دیگه تخمم نبود.وزش باد مخالف و بارونی که میزد توی صورتم بهترین اتفاق بود.دیگه میتونستم اونروز رو بخوابم .از پنجره رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم.پروانه زنگ زد که رسیدی گفتم آره.با صدایی نگران پرسید جدی گفتی که دیگه نمیای گفتم آره.دیگه نمیام.و دیگه نرفتم و بعد از مدتی خبر رسید که رفتن خواستگاریش و عقد کرده و ...
    پروانه هم پرکشید و رفت
    رفت روی گلی از گلستان خاطرات مرد غمگین نشست.


    نوشته: مرد غمگین

  • 55

  • 11




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 8

    • پس پسر عموش قبلا شبا میومده سرویسش میکرده که مال جنابعالی دفعه اول تا ته رفته داخل!! کونی که بار اولش باشه رو نمیشه زرتی تا ته کرد تو. این شد حرف حساب. هرچند اینکه باباهه به عقلش نمیرسیده از بقیه پنجره ها هم به داخل خونه راه داره یکم عجیبه....


    •   Prometheuss
    • 1 هفته
      • 4

    • ینی زبون من مو درآورد از بس گفتم مکان ندارید خونه دختره نرید ولی کو گوش شنوا!!! آقا برید تو دیوار و جاباما و ... سوییت یه روزه اجاره کنید همه شهرا هم داره!
      آخرش به هوای کس کردن کونو به باد میدین شماها (dash)


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 1 هفته
      • 16

    • فکر نمیکرد دخترش جرات اینو داشته باشه از اونسر خونه از کنار زنش که توی هال خوابیده کسیو ببره توی اتاقش.اگه داستان یسمت اول رو خوب میخوندی نوشته بودم که نمیذاشت سوراخشو ببینم چون از عقب داده بود و دوس نداشت من ببینم و بفهمم.
      متاسفم که فقط میخوای ایراد بگیری.خودت جز جوک و دلقک بازی چیزی ننوشتی


    •   Mustang.gt
    • 1 هفته
      • 6

    • دستخوش داستان قشنگی بود خوشم اومد صحنه هارو خوب توصیف کردی (clap)


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته
      • 15

    • لایک جناب نویسنده
      فراز و فرود های قسمت قبل و استرس ها و دلشوره های قرار رو به اینجا هم کشوندید .
      داستان پر کشش و جذابی بود و شیرینی قلم شما مزید بر علت
      باز هم گلهایی از گلستان خاطرات شما رو بخونیم.


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته
      • 2

    • آخیش دلم به حال دختره سوخت.
      هم به پسر عموش سرویس داده بود بعد به شما بعدش هم ولش کردید رفتید.
      اما کار شوهرش رو راحت کردید! گشادش کردید تا شوهرش راحت تر کون بکنه.


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته
      • 4

    • راستی این پروانه جون کجاش توی آتیش بود همش توی فضا و درحال ک ون دادن بودن که !
      این آتیش نبود خوده عشق و حال بود.


    •   Gayaneh
    • 1 هفته
      • 7

    • مرد غمگین خداییش تو نرو انتقال خون ،خون بده چون رفتار پر خطر داشتی ،خطری که رفتار تو داشت تو سکس با تمساح هم نمیشه اسمشو رفتار پر خطر دونست (biggrin)

      اول اینکه لایک و دوم اینکه من هنوز نفهمیدم با این که اینهمه کردی،چرا اسمت مرد غمگینه؟


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 1 هفته
      • 12

    • اسم ینفر که از قضا کوتوله بوده رو میذارن رستم.اونقدر رستم رستم صداش کرده بودن که فکر میکرد رستم دستانِ.
      حالا شده حکایت ما با ینفر.شما دیسلایکتو بزن و جوک بیمزتو بساز ،منم هزارتا داستان واقعی دارم برای نوشتن


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 1 هفته
      • 1

    • در جواب gayaneh
      تازه تست دادم مشکلی ندارم.نگرانم نباشید هههه


    •   to2rangiii
    • 1 هفته
      • 13

    • مرد غمگین من چقدر بگم حرص نخور؟
      خب از کوزه همون برون تراود که در اوست.
      اینم میشه گفت درموردش:
      یارب روا مدار که گدا معتبر شود. خودمونیش میشه وای به روزی که دوزاری خودشو تراول فرض کنه.
      اما این بهترین توضیح درمورد امثال دلقکمونه. خودش قطعن نمیفهمه چون اینقدر بهش انداختن دیگه شخصیت نداشتش سِر شده (biggrin)


      آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
      وای از گَردِ سُمِ تازه اسب خریده ها


    •   Mr75
    • 1 هفته
      • 2

    • جالب بود
      ادامه بده


    •   jalalmousavi123
    • 1 هفته
      • 1

    • کسخل وضعی توام عشق معینی نه؟؟
      معین کل اهنگشو بلد نیست دوباره بخونه تو اونو کامل نوشتی اول داستان سکسی???


    •   _secretam_
    • 6 روز،23 ساعت
      • 3

    • خوب بود مرد غمگین عزیز موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 6 روز،22 ساعت
      • 5

    • 18


    •   R.B.behruz
    • 6 روز،20 ساعت
      • 8

    • داستانت خوب بود موضوع قسمت دوم یه جورایی تکرار اتفاقات قسمت قبل بود اما هیجان خوبی داشت، ویرایشش هم خوب بود ولی یه چیزهایی از دستت در رفته بود، در کل ممنون که ادامه رو فرستادی
      لایک بیستم رو تقدیم کردم


    •   sepideh58
    • 6 روز،19 ساعت
      • 7

    • لایک‌21
      مرد غمگین عزیز هر دو قسمت رو با هم خوندم .روون و شیوا و پر‌جاذبه می نویسید...استرس های لحظه قرار رو بخوبی نشون دادی...قسمت دوم تکلیف رابطه عاشقانه رو عاقلانه معلوم کردی...چه بسا خیلی از ماها توی اون شرایط از اون لذت نمی تونستیم چشم پوشی کنیم و ته ماجرا میشد آنچه نباید بشود ...بهرحال ممنون که می نویسید امیدوارم بازم بخونم ازتون


    •   Caboos1
    • 6 روز،18 ساعت
      • 4

    • آقا یه سوال این مرد غمگین با مرد غمگین 100 فرق داره؟
      ببخشید پرسیدم ناراحت نشی مرد غمگین باز بگی نمیخوام بنویسم


    •   Caboos1
    • 6 روز،18 ساعت
      • 3

    • به به سپیده خانم
      خوبی انشالله
      ببینیمتون سرکار خانم


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 6 روز،18 ساعت
      • 2

    • در جواب caboos
      نه داداش خودم هستم.اون اکانتم یه اتفاقی براش افتاد که نمیتونستم باهاش کامنت بذارم و لایک کنم.در حقیقت اکانت جیمیلی که باهاش ثبت نام کرده بودم رو اشتباها دلیت اکانت کردم فکر کنم.


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 6 روز،18 ساعت
      • 4

    • اسم نمیبرم اما ممنونم از همتون♡لیاقتتون بیشتر از ایناست.سعی میکنم‌بهتر بنویسم.


    •   Caboos1
    • 6 روز،17 ساعت
      • 2

    • فدای سرت دلیت شد
      ما بهت میگیم غمگین نباش تو 100 تا اضافه میکنی
      دمت گرم حاجی


    •   sepideh58
    • 6 روز،17 ساعت
      • 2

    • Caboos1
      خوبم. ممنون از لطفتون
      هستم در خدمتتون...:-)


    •   Clay0098
    • 6 روز،16 ساعت
      • 6

    • نوبسنده عزیز و با استعداد
      مرسی که قسمت دوم رو هم منتشر کردید
      لایک خدمت شما
      قلم و استعداد خیلی خوبی دارید و البته شخصیت پردازیتون هم همینطور
      فقط
      جسارتا غلط املایی و مشکلات تو جمله بندی داشت (که با یه ویرایش حل میشه و حق میدم بهتون چون زمان بره) و اینکه شعر اول داستان شاید به نظر نویسنده پر معنا و زیبا باشه اما اون همه بیت خسته کننده و زیاده.(اونم اول داستان. شما با اوردن اون شعر هزاران خاطره رو به یاد مخاطب میارید و از اون لحظه به بعد دیگه داستان و شخصیت ها رو با خاطرات شخصی خودش پیش میره و تلاش شما جهت پرورش کاراکتر ها بیهوده میشه.)
      یه مشکل دیگه اینکه دیالوگ ها از نظر ماهیت با هم تفاوتی نداشت یعنی انگار همش رو یه نفر میگفت در صورتی که باید تو جمله بندی، استفاده از صفت و افعال و بار معنایی با شخصیت مقابل یا شریکش فرق کنه
      جز این روایتتون قوی بود و اروتیک نسبتا خوبی داشت و در کل لایق احترام
      منتظر داستان بعدیتون هستیم
      درود بر شما


    •   شبحسرگردان
    • 6 روز،16 ساعت
      • 2

    • جیگرم حال اومد لایک


    •   seecker_love
    • 6 روز،16 ساعت
      • 1

    • نظر شما چیه؟خوب بود قشنگ کردیش
      بنظرم پاره پاره شده بعد هم تو غمگین شدی😂😂😂


    •   Caboos1
    • 6 روز،15 ساعت
      • 1

    • خدا رو شکر سپیده
      خدمت از ماست عزیز
      کم پیدا بودی گفتم نکنه ناراحتی خدای نکرده


    •   hamid30gari
    • 6 روز،14 ساعت
      • 3

    • دوسش داشتم.خسته نباشی رفیق


    •   arsisp
    • 6 روز،9 ساعت
      • 0

    • خوارتو گاییدم دیوث خوب خودت می گرفتیش. چون آدم حسابت کرد باهاش ازدواج نکردی؟


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 6 روز،9 ساعت
      • 0

    • خواهر خودتو گاییدم کسکش بی پدر.شاید اوضاع مالیم خوب نبوده کسکش.شاید شرایط ازدواج نداشتم.بی ناموس فحش بدی میام زنده و مُردتو میگاما


    •   sepideh58
    • 6 روز،8 ساعت
      • 1

    • Caboos1
      ناراحت چرا ؟چیزی نشده که خداروشکر..همه چیز خوب و بر مدار خودشه
      خیلی هم خوب و خوشحالم:-)


    •   mt5791
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • زیبا بود
      امیدوارم بازهم از شما خاطره بخونیم
      هرچند برای بعضی از دوستان خاطرات اینجا چون برای خودشون اتفاق نیفتاده فکر میکنن حتما باید بازیگر هالیوود باشی تا همچین چیزی اتفاق بیفته در صورتی که خیلی از این اتفاقات در گذشته بوده ؛ الان هم هست و در اینده هم اتفاق خواهد افتاد
      پایدار باشید


    •   Caboos1
    • 5 روز،7 ساعت
      • 0

    • سپیده جان
      خدا رو شکر که خوبی


    •   marjan_aydin
    • 4 روز،15 ساعت
      • 4

    • لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو