پرونده آق قلا (۱)

    پرونده آق قلا
    این داستان واقعی است و باور نکردن شما یا فحش دادن شما تاثیری در حقیقت آن نمی گذارد. به دلیل مسائل امنیتی نام تمامی اشخاص و مکان ها تغییر یافته اند.
    واقعه نویسان همیشه چیره دستی یک نویسنده را در توانایی او برای توصیف کردن می دانستند تا خواننده واقعه را با گوش خود بشنود با چشمانش ببیند و بوی حقیقت را از کلمه کلمه آن بیرون کشد. تا از این توصیفات پلیسی چون من گره معما را باز کند و کیر خواننده ای چون شما را افراشته و همه مان را به مقصود برساند. این چنین پرونده با مختصری توصیفات از بنده آغاز می گردد...
    پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، علی رغم نمرات و امتیازات بالایی که داشتم برای کار در شهرستان ابلاغ شدم. شهرستانی در استان های شمالی کشور. برای اولین بار بود که نام آق قلا را می شنیدم و برای هزارمین بار بود که می دیدم هرچه احمق و بی سواد است را در تهران و در مهمترین مراکز جذب کرده اند. هرچه اعتراض کردم فایده ای نداشت و به دلیل تبحری که در علوم جنایی داشتم مرا به بخش جرم شناسی ناجا در آق قلا اعزام کردند. بیشتر ناراحتی من از این بود که تهران را با همه در و داف های متنوع اش از دست می دهم و تصور می کردم در شهرستان بیشتر زیرنظر هستم و بخت با من برای کوس کردن یار نخواهد بود. با این حال جامه نظامی ام را برداشتم و درجه های سه ستاره ام را برآنها آویختم. البته باز هم خدا را شکر کردم چون با این درجه می توانستم خیلی زود و با کمی سابقه رئیس کلانتری در شهرستان های کوچک شوم. اما هیچ چیز طبق انتظار پیش نرفت. مرکز جرم شناسی آق قلا، اتاقی 10 متری با دو میز پر از برگه های درهم ریخته و پنجره ای سبز رنگ رو به در ورودی بود. برای دو ماه تماما افسرده بودم و پرونده ها هیچ نکته جالبی نداشتند. پرونده ها بیشتر راجع به زد و خوردهای نوجوان ها و چاقوکشی و مواد فروشان خُرد بود .شاید باورتان نشود در هیچ کدام از آن ها معمایی وجود نداشت و من روز به روز افسرده تر می شدم. حقیقتا کیرم هم دیگر راست نمی شد و دل و دماغ سکس کردن در من نمانده بود. من برای زندگی کردن کار کردن عشق ورزیدن و کوس کردن نیاز به یک معما داشتم تا اینکه یک روز رئیس ستاد مرا برای پرونده ای جدید «فورا» فرا خواند. احساس می کردم پرونده مهمی باشد و درست همینطور بود.و حالا آغاز ماجرا:
    در پنج کیلومتری آق قلا یک فقره قتل اتفاق افتاد. از آنجا که مقتول یک زن بود ستاد، خانم حمیدی را به عنوان افسر بررسی همراه من به محل اعزام کرد. وقتی وارد باغ شدیم اتاقکی کاهگلی را دیدیم که اصلا شبیه آنچه در فیلم ها دیده اید نبود. هنوز نوار خطر دور محوطه کشیده نشده و سربازهای لش پشت اتاقک مشغول سیگار کشیدن بودند. واحد پزشکی قانونی هم هنوز از گرگان نرسیده بود. عصبی شده بودم . فریاد کشیدم اینجا چه خبره...سربازها از پشت دیوار با کون بیرون پریدند و همزمان محکم برای من و خانوم حمیدی پا کوبیدند. همان لحظه خانوم حمیدی از احترام نظامی سربازان لبخندی شعف مندانه زد و ته دلم احساس کردم از من خوشش آمده. چون بعدا فهمیدم که این سربازهای کون ناشسته به افسران خانوم احترام نمی گذاشتند. افسر بررسی گزارش هایش را نوشت و نوار خطر را دور اتاقک بست. اما من به دنبال معمایی که میخواستم بودم پس خودم دست بکار شدم. نگاهی سرسری به اتاق انداختم. همه چیز نامرتب وبود و ظاهرا قبل از قتل درگیری اتفاق افتاده بود. خانوم حمیدی اشاره کرد که از روی خرده شکسته های پنجره و شیشه ادکلن شکسته 212ای که آنجا افتاده بود رد نشوم. به سمت مقتول رفتم. از چهره اش پیدا بود که تقریبا 32 ساله با موهای بلند تازه رنگ کرده و مقدار قابل توجهی آرایش بود. نیم تنه پایین بدنش عریان و لباس حلقه آستینی که داشت کمی پاره شده و مشخص بود بر زمین کشیده شده است. سایز سینه های مقتول 75 و علائم کبودی و کوفتگی در گردن و بازوانش به راحتی قابل تشخیص بود. حدس زدم که مقتول یک روسپی باشد و وقتی از خانم حسینی خواستم این را در گزارش بنویسد طفره رفت و گفت: جناب تو این شهرستان از این خبرا نیست. با خودم گفتم شاید چون لفظ روسپی را آوردم خوشش نیامده اما احساس خانوم حمیدی را به کیرم گرفته دوباره مشغول بررسی شدم. ران های متوسط ، ناخن های لاک زده و دو ته سیگار وینستون که متاسفانه خیلی مدارک بدردبخوری نبودند. چون رنگ رژ لب روی فیلتر با رژ لب مقتول همسان بود و نمی توانست ما را برای یافتن قاتل یاری کند. دستکشم را محکم تر کردم و به شیار کوس مقتول فشار آوردم. کوس متعادل و با لبه هایی متوسط به رنگ قرمز متمایل به قهوه ای داشت که حدس من آن بود که مقاربت انجام نشده است. خانوم حمیدی دوباره مخالفت کرد و گفت سکس چیزی نیست که فقط با چشم درکش کنی. باید منتظر جواب پزشکی قانونی باشیم. جمله قابل تاملی بود. گفتم این که کوس رو با چشم ببینیم با این که کوس رو بکنیم ...یه دفعه دیدم سوتی دادم چه حرف زشتی زدم . یه جوری پیچوندم و گفتم اینکه با چشم درک کنیم قاتل بودن چه احساسی داره بهتره یا اینکه باید خودمون قاتل باشیم؟ خانوم حمیدی جا خورده بود وسکوت کرده بود. هیچی نگفت...منم هیچی نگفتم. چند دقیقه بعد ماموران پزشکی قانونی رسیدند. من و خانوم حمیدی هم به اداره رفتیم و دیگر در ماشین حتی یک کلمه هم صحبت نکردیم.
    هویت مقتول هما ج بود. 34 ساله ، مطلقه، خانه دار. چون مطلقه بود اولین مظنون شوهر سابقش بود. شوهر سابقش در بابلسر رستوران زده بود و اظهار می کرد که مدت ها ست همسر سابقش را ندیده است. آدم ساده ای به نظر می رسید اما برای اینکه بتوانم به کلانتری احضارش کنم و ازش بازجویی کنم نیاز به مدارک و شواهد داشتم.
    بعد از سه هفته نتایج پزشکی قانونی آمد. آثار بلندمدت سکس در مقتول تشخیص داده شده بود اما اثری از مقاربت در 24 ساعت قبل از قتل وجود نداشت. در خون او مقادیر زیادی از داروهای ضد بارداری، آنتی بیوتیک های مربوط به بیماری های مقاربتی و... وجود داشت که پزشکی قانونی نیز جنده بودن مقتول را احتمال می داد. همین برای من سرنخ مهمی بود.
    از حفاظت اطلاعات برای ماموریت پلیس مخفی مجوز گرفتم تا بتوانم با لباس شخصی از چند روسپی درباره هما مصاحبه کنم. اما مشکل اینجا بود که آق قلا جایی نداشت که جنده ها اونجا پاتق کنن. همکارم که مشهد خدمت می کرد می گفت توی شمال ویلادار ها ویلا رو با ژیلا میدن. منم به سرعت به سمت چندتا املاکی رفتم که هیچکدوم دم به تله نمی دادن. یکیشون رو کشیدم بیرون مغازه یقه اش گرفتم و تهدیدش کردم که اگه شماره ژیلا رو نده با افسرا گشت ویژه میام در املاکی رو گل می گیرم. به حرف اومد و گفت اسمش ژیلا نیست نرگسه که بعضی وقتا خودش نمیاد ویلا اما با دوستاش هماهنگ می کنه معمولا دوستاش میان کوس میدن و شبی سیصد میگیرن. سرتون در نیارم توی تلگرام اعتماد سازی کردم تا نرگس اومد سر قرار. راجع به هما ازش پرسیدم اما جوری وانمود می کرد که انگار نمی دونه هما به قتل رسیده. از شوهر هما می گفت اینکه شوهر هما زود ارضا بود و دلیل اصلی طلاقش همین بود. نرگس کوس حقی بود. لب های پروتزی با سینه های هشتاد که بدون سوتین هم خوب رو بدنش وایمیستاد چندباری به ممه هاش نگاه کردم و خودش متوجه شد(هنوز نمی دونست که من پلیسم) ازش خداحافظی کردم رفتم اما اون شب خوابم نمی برد سه ماه تموم جق زده بودم و همش میخواستم به نرگس پیام بدم که سیصد میدم بیاد یه شب پیشم. خلاصه اون شب اصلا نخوابیدم با قیافه به هم ریخته رفتم اداره. خانوم احمدی به سرعت اومد پیشم و گفت ماموران فاوا دوربین های آزاد راه رو بررسی کردن دیدن که هما ساعت دوازده ظهر همون روز سوار یک پراید شده که شماره پلاکش مخدوش بوده. اعداد ناتمام بودن 54 ط 5.... . توی سیستم راهور فقط سه تا خودرو با این شماره پلاک همخونی داشت که متوجه شدیم ماشین شوهرسابق هما همون پرایده است. از لحاظ قانونی باید همونموقع میر فتیم و کت بسته شوهر هما رو میاوردیم بازداشتگاه اما دیشب نخوابیده بودم گفتم فردا این کار رو میکنیم. غروب خونه رفتم اما بازم خوابم نمی برد جق هم اوضاع خوابم و بدتر می کرد. دلم زدم به دریا که با نرگس تماس بگیرم همین که خواستم زنگ بزنم گفتم خودمو در آستانه حل این پرونده بزرگ بگا ندم. واسه همین به خانوم حمیدی تماس گرفتم و الکی گفتم راجع به پرونده چیزهایی فهمیدم که نمیتونم تلفنی بگم . اونم اتفاقا همینو گفت بعد از بیست دقیقه اومد خونه ام. هر دو با لباس نظامی بودیم روی مبل نشسته بودیم. گفتم خب چه خبر؟... گفت بعد از اینکه شما از اداره رفتید من رفتم دنبال شوهر هما تا مطمن شم بویی نبرده. نزدیک ماشینش شدم و در پرایدش رو با سیم باز کردم. باورت میشه چیو متوجه شدم؟
    گفتم نه بگو؟
    گفت داخل اتاقک خودرو دقیقا همون بوی ادکلن 212 میومد که تو محل جرم دیدیم. از هوش خانوم حمیدی بی نهایت شگفت زده شدم. من همیشه از همین خانوما خوشم میاد که به جای اینکه ببینن چه پرده ای با مبل خونه ست میشه، عقلشون رو کار می ندارن. کیرم داشت شق می شد که گفت خب جناب فلانی شما چی فهمیدید که منو کشوندید اینجا، خودمو نزدیکش کردم و گفتم اینکه سر صحنه قتل متوجه شدیم کوس هما دست نخورده است که با زودارضایی شوهر هما تطبیق داره . شوهر هما نمیتونسته هما رو ارضا کنه و اومده بوده این فشار عصبیش رو تلافی کنه. این حرفای سکسی رو که میزدم نگاه خانوم حمیدی به من عمیق تر می شد دستم بردم سمت رونش که یه تکونی خورد. دستم سریع کشیدم عقب و گفتم . اون اصلا کیرش راست نمی شده که با هما سکس کنه به چشماش نگاه کردم. به بدن ورزیده اش. می گفت توی دانشکده که بوده ورزش رزمی تکواندو رو انتخاب کرده و منم گفتم توی دانشکده من واحدهای جودو رو پاس کردم. ممه های خیلی ایستایی داشت که منو یاد نرگس می نداخت. لب هام به لب هاش نزدیک کردم. اونم نه تمایلی نشون داد و نه خودشو عقب کشید. همزمان دستم آوردم روی سینه هاش. لباس نظامی پارچه کت و کلفتی داشت ولی بازهم همون هم خوب بود. تا اومدم مقتعه اش بیرون بیارم بیسیم صدا کرد... یک دعوای محلی دو کوچه بالاتر از من اتفاق افتاده بود که چون من نزدیک بودن منو به محل اعزام کردن. به خانوم حمیدی هم گفتم زودبره تا مارو با هم نبینن. باز یه نوجوون بیکار چاقو دست گرفته بود و با دسته چاقو سوپرمارکتی رو زده بود چون بهش گفته بود نسیه نمی دم. منم به خودم لعنت می فرستادم که سه ماه بدون سکسم شد چهارماه.
    فردا صبح اول وقت با دوتا افسر و یک سرباز مسلح شوهر هما دستگیر کردیم بردیمش برای بازجویی. خواستم خودم بازجویی کنم. توی دانشگاه برای کارآموزی باید 25 بار متهم رو بازجویی می کردیم و چندان بی تجربه نبودم. روی صندلی نشسته بود که وارد اتاق شدم. گفتم چرا از هما طلاق گرفتی گفت چون تفاهم نداشتیم. گفتم دوست دختر داری؟ گفت آره گفتم میتونم باهاشون سکس کردی؟ گفت چرا این سوال رو می پرسی؟گفتم میخوام بدونم چرا هما رو قربانیه بی عرضگی خودت کردی؟ گفت قربانی؟نمیدونم از چی دارید حرف می زنید؟ گفتم هما رو کشتی چون کیرت در مقابل ممه های 75 هما و کوس خوش تراشش ناتوان بود؟؟ یه لحظه رنگش پرید با لرزش صدا گفت هما ... هما مرده؟ دارید به من میگید هما مرده؟ فریاد زدم چون بچه کونی هایی که مثل تو کیرشون راست نمیشه با قربانی همچین کاری میکنن اینو که گفتم از جاش بلند شد و به من حمله کرد. افسرها داخل اومدن و از من جداش کردن. وقتی از اتاق اومدن بیرون رئیس و بقیه پرسنل برام دست زدن و منو تشویق کردن. چون وقتی قاضی فیلم بازجویی رو می دید این حمله روی نظرش برای رای دادن خیلی تاثیر گذار بود. به خودم می مالیدم و پرونده دیگه مختومه شده بود.
    غروب با خوشحالی خونه رفتم و توی راه آبجو خریدم. یه بطری کامل آبجو خوردم و در حد یک پلیس اف بی آی سرخوش بودم. توی اداره از منشی شنیدم که رئیس می خواد منو برای بورسیه پلیس روسیه، ریکامند کنه. گفتم هیچ شبی مثل امشب نمیره خواستم به خانوم حمیدی زنگ بزنم که تا خواستم دکمه کال رو بزنم گفتم خانوم حمیدی حیفه با اون ذهن روشنش زیر من بخوابه. به نرگس زنگ زدم و گفتم سیصدتومن آماده است گفت اگه باز این دفعه هم مخوای منو ورانداز کنی آخرش زمینم نزنی نمیام. گفتم همچین زمینت می زنم که کوست دود کنه. گفت حوصله نداره باز بیاد ببینه نمیکنمش من برم خونش. آدرس گرفتم و تراول ها رو همراه خودم بردم. فهمیدم رانندگی با مستی هم چقد حال میده ولی حواستون باشه شما همچین غلطی نکنید چون گواهینامتون برای همیشه باطل میشه.
    رسیدم خونه نرگس. یه لباس مجلسی قرمز رنگ پوشیده بود که شکاف سینه هاش معلوم بود. رفتم دسشویی و اومدم. برام چایی آورد گفتم سیگار داری، آب جو خوردم سیگار بکشم داغ شم . گفت آره یه بسته وینستون آورد و دونخ پشت کون هم کشیدم. دود سیگار رو از زیر لباسش می دادم تو از بالا از لای شکاف سینه هاش میومد بیرون. گفتم پاهاتو بیار بالای مبل. فیلتر سیگار کشیدم به کوسش که خیس شده بود یه طعم خاصی گرفت سیگار. دیگه وقت کردنش بود. با دستام برش گردوندم و زیپ لباس رو باز کردم. سر کیرم رو مالیدن رو پهنا و طول کسش به شکل صلیب. دیگه آماده آماده بود. گفتم تو سیگار نمی کشی گفت چرا بده ببینم طعم کوسم چجوریه . سیگار خیلی سکسی گذاشت رو لباش و دوتا پک زد ته سیگار رو گذاشت لبه جا سیگاری روی مبل. کیرم رو آروم بردم تو. همون لحظه ای از کلاهک رد شد یه لرزش ریزی کرد و گفتم جلو احساساتت رو نگیر عزیزم. گفت مرسی. کم کم سرعت تلمبه هام زیاد کردم. مست بودم و کیرم داخل یه کوس گرم بود. همونجور که می کردم تراولارو از جیبم درآوردم و گذاشتم تو دهنش. خیلی حال کرد گفت تا حالا هیچکس همچین کار سکسی باهاش نکرده. همینطور که تلمبه می زدم چشامو می بستم و به اولین پرونده مهمی که حلش کرده بودم فک می کردم. پوزینش سکس عوض کردم این دفعه خودش کیرم گذاشت داخل کوسش. لبه های کوسش ورم داشت انگار باد کرده بود. عرق کرده بودیم با بوی سیگار تو حالت مستی یکم حالم بد می کرد. عطر روی میز بغلی رو برداشتم و روهوا پخش کردم. گفت این چی بود گفتم تاخیریه زدیم زیر خنده. سرگیجه و کوس گرم سیگار ممه های خوش فرم نرگس. چشم رو میز افتاد . ته سیگار نرگس و عطر و قندون باز دوباره کوس تر تمیز نرگس. باز دوباره چشمامو می بستم به پرونده فکر می کردم رژ لب رو ته سیگار اتاق باغ و عطر 212 و کوس گرم نرگس، یه دفعه یه تکونی خوردم به شیشه عطر رو میز نگاه کردم. روش نوشته سکسی 212. این کلمات یه معنایی برام تداعی می کرد اما بازم تو حالت مستی و روی کوس نفهمیدم چی به چیه. تپش قلبم شدید شد، سرگیجه شدیدتر. غریزه ام میگفت باید اسلحه ام بردارم. پوزیشن عوض کردم که نتونه پشت سرش رو ببینه. خودمو سمت کتم که روی صندلی بود نزدیک کردم. گفت چیکار می کنی، گفتم می خوام بازم تراول بذارم دهنت. گفت تراولات پیش منه . نگاه که کردم اسلحه ام دستش بود رو به روی من گرفته بود.


    ادامه...


    نوشته: ال گرکو

  • 46

  • 4




  • نظرات:
    •   Hoseinbig72
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ریدم تو داستان کونی جقی
      خانم احمدی حسینی حمیدی ندونستیم کی بود اخرش کیرم توکونت


    •   Hoseinbig72
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • ریدم تو داستان کونی جقی
      خانم احمدی حسینی حمیدی ندونستیم کی بود اخرش کیرم توکونت


    •   Mojtaba9696
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • بد نبود


    •   Quf_x
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • اول گفتی مقتول ۳۲ سال بعدش ۳۴ !
      بعدشم نکنه تازه سریال ترو دیتکتیو رو دیدی جوگیر شدی :-/
      ولی در کل با داستانت حال کردم منتظر ادامشم !


    •   kiredivoone
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • وااای پاره شدیم از خنده،بازم بنویس کصکش


    •   shaokahn98913
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • اوووووووووووووووه.. گایدی خودتو


      هههههه یادم افتاد!!!


      تهرونی به رشتی میگه . ننه ات رو گایدم مادرت رو گایدم زنت رو گایدم آبجیت رو گایدم عمه ات رو گایدم خاله ت رو گایدم دخترت رو گایدم ..


      رشتیه میگه : اوووووووووووووووووه تو چقد شهوت رانی


      اوووووووووووووووووه تو هم خودت رو گایدی با این داستان نوشتنت حالا چرا انقدر لفظ قلم نوشتی ...


    •   Rainboy99
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • گرچه میدونم واقعی نیست ولی ادامه بده.
      لایک کردم


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ممنون از زحمات شما دوست عزیز
      یکم دقت کنی تو جمله بندی ها، درست میشه، ضمنا ارتباط با همکار زن اونم صرفا برا سکس یکم ثقیله هضمش تو فضایی اداری ناجا،یکم روون ترش کنی عالیه
      موفق باشی دوست عزیز


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • اخ مرتیکه ملجوق مگ داستان چیه ک نوشتی مسایل امنیتی . گزو پاشو برو صابونتو عوض کن روزیم دوبار بیشتر جق نزن . بقیه کار ب مرور زمان درست میشه


    •   زوج_اهل_دل
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • موسیو پواروی جقی


    •   @آروین
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی کسخلی قبول کن، باشه؟


    •   Zhazha
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود. غلط املایی کم داشت. می مالیدم که منظور می بالیدم بود. نگارش داستان هم خوب بود. فقط اینکه یه زن شهرستانی احتمالا کم سواد بتونه از اسلحه استفاده کنه شبهه برانگیز بود که امیدوارم بتونی تو قسمت بعد درستش کنی. البته قیمت کس رو باهات زیاد حساب کردن، دفعه بعد حواست باشه. باشد که رستگار شوید.


    •   Alouche
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوس داشتمم


    •   Habibhot69
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • هرچی فکر میکنم اصلا همچین قتلی اونم توی اق قلا یادم نمیاد


    •   boko+net
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • ولگرد کو جان گرچه مخت ملنگه , اما داستانت قشنگه . لایکت میدم , اما به شرطی که از کوس کردنات نگی ! چون
      توکه با یه ابجوی 6 درصدی مست میکنی
      جسدو میبینی راست میکنی
      طاقت داری کوس بکنی


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • جناب ال گرکو نویسنده محترم،روایت شما بعنوان یک داستان را پسندیدم که ای کاش اصرار به واقعی بودن داستان نمیکردین که بی شک جذابتر میشد خواندنش حداقل برای من،قلم خوبی دارین جناب بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم لایک شانزدهم تقدیم شما


    •   z_erwin
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • قلم خوبی داری و خوب تصاویر و صحنه های داستان رو می سازی. مهم نیست داستان نوشتی یا خاطره. در هرصورت خوب می نویسی. ادامه بده لطفا :)


    •   girl+angel
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • ال گرکو عاااااشق قلمت شدم.ادبی و طنز باهم ادغام شده بود.خوشم اومد که فضای سایت هم موردتوجه قراردادی و اینکه گند نزدی به قلمت.درکل احسنت به قلمت.
      باافتخار لایک ۱۷ نصیبت عزیز


    •   mahboob66
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود . بازم بنویس


    •   marmahi33
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ای وووووول باحال درجه یک
      ریتم داستان خیلی خوب بود
      اونجایی که ابجو خورده بود


    •   marmahi33
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • ریتم داستانت خوب بود
      مخصوصا قسمت ابجو خوردنش
      ازون داستانایی بود که فول لایک دارن


    •   taraz555
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستان شما داستان خوب و قشنگیه ولی حداقل واسه واقعی نشون دادنش ی شهری رو انتخاب میکردین که محل توقف مسافرا باشه.این ویلا با ژیلا اجاره دادن توی شهرهای مازندران اتفاق میفته تا آق قلا که اولا ی شهر ترکمن نشین و سنی نشین هستش که ازین خبرا نیست.نه اینکه چنده نداشته باشه،داره ولی جنده هاش ترجیح میدن گرگان کاسبی کنن تا اونجا.درضمن آق قلا محل توقف مسافر اصلا نیست و مسافرها بندر ترکمن رو ترجیح میدن واسه توقف شبانه،که کنار دریاست.البته چون خودم بچه گرگان هستم و اتفاقا محل کارم آق قلاست و این تجربه زندگی کل عمرم اینجاست.
      ولی در کل داستان زیبایی نوشتین ممنون از زحمتتون


    •   sikir
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • من عذرخواهی میکنم دوبند اولشو که خوندم کیرم قولنج کرد نتونستم ادامه بدم، راستشو بگو کسکش کونی اولشو از رو مناجاتنامه خواجه عبداله انصاری کپی کرده بودی، ؟؟؟


    •   sparo6
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اشتباهت زیادهدولی منظورتو میشه فهمید،بنویس


    •   nilajooni
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • عکهی


    •   Mr.Holmes
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو حیفته توی شهوانی قلم‌فرسایی بکنی جناب ستوان، بیا برو هالیوود فیلم‌نامه‌های 007 رو بنویس براشون، کیر مایکل داگلاس تو کونت....


    •   Koslis_kermani
    • 2 ماه
      • 1

    • بدبخت جناب سروان ب قتل رسید التشو بریدن انداختن بیرون امده داره مینویسه ازصاحبش


    •   Abnabatam
    • 2 ماه
      • 2

    • چرا انقده دیس لایک؟


      خوب بود که
      متفاوت و هیجانی


      اگه روی واقعی بودنش مانور نمیدادی بهتر هم میشد


      باقیشو زودتر بنویس


    •   fredmveii
    • 2 ماه
      • 0

    • به نظرم خیلی داستان جالبیه. امیدوارم نویسنده، همونجوری که در ابتدای داستان گفته، زیاد تحت تاثیر نظرای منفی بالا قرار نگیره و ادامه داستانو بنویسه.


    •   Descended
    • 2 ماه
      • 1

    • پاره شدم از خنده
      در عين حال عالى بود
      منتظر ادامه ش هستم


    •   mazimaja
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • وای، عالی بود. منتظر ادامه اش هستم


    •   Alidanesh_mand
    • 1 ماه
      • 0

    • عزیز دلم من خودم بچه اق قلا هستم زیاد کس نگو این دروغ ها چیه از کجا نوشتی به ما هم یاد بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو