پرونده آق قلا (۳)

    ...قسمت قبل


    اتاق رئیس رو ترک کردم رفتم توی حیاط کلانتری با لباس نظامی شروع کردم سیگار کشیدن افسرای زیادی هم از کنارم رد شدن اما چون درجشون پایین تر بود تخم نمی کردن بهم چیزی بگن. تا اینکه خانوم احمدی منو از پنجره دید و گفت جناب تمومش کنید... دیگه جلو خانوم حمیدی نتونستم مقاومت کنم. رفتم لباس شخصیمو بپوشم و برم توی راه پله رئیس منو دید گفت کجا ؟ گفتم خونه ...حالم اصلا خوب نیست...گفتم الان می پره بهم گفت آره حالت اصلا خوب نیست برو میگم برات مرخصی رد کنن برو استراحت کن عقلت راه بیفته باهاش جر و بحث نکردم و رفتم.
    روی تخت دراز کشیدم شوهر هما چرا آزاد شد؟ چرا دلیلش رو نمی دونم؟ اگر تبرئه شد چرا پروندش رو دوباره به جریان ننداختن تا روش کار کنم؟ هزار تا فکر دیگه به سرم زد حالم داشت به هم میخورد که نرگس تماس گرفت. گفتم بیا پیشم حالم گرفته است گفت باشه میام...
    دوش گرفتم و اومدم. ده دقیقه بعد نرگس رسید و روی مبل نشست. بهش راجع به پرونده لیلا گفتم و اینکه از حوریه اصلا خبری نیست. روسریش رو درآورد و گفت حالا باید چیکار کنیم؟ گفتم اون عطر 212 رو از کجا آوردی؟ گفت چرا میپرسی؟ گفتم چون بوش خیلی سکسیه گفت نصف بیشتر جنده های کشور عطر212 استفاده میکنن...گفتم رژ لبت چی؟ گفت از بازار گرگان خریده... بیشتر از این پا پیچش نشدم اومدم کنارش نشستم دستش رو گرفتم و بوسیدم خیلی کرم خوشبویی به دستاش زده بود. دستاش لطیف شده بود و دقیقا همون چیزی بود که تو این فشار روانی بهش نیاز داشتم. با دوتا دستش گونه هامو پوشوند میگفت صورتم پوست زبری داره و از این زبری خوشش میاد. منم با دستام لپ های صورتشو گرفتم و لب هاشو بوسیدم. بازم بوسیدم اصلا از بوسیدنش سیر نمی شدم. لبامون از بالا با هم درگیر بود و از پایین دستامون درگیر درآوردن لباس هامون. سینه اش رو گرفتم و فشار دادم. هنوز خوب سفت نشده بود. بینیم رو بردم بین سینه هاش بوی گل میداد. منظورم گل واقعی هست. خودش می گفت دیشب زیر سوتینش گل بابونه گذاشته بوده فک کنم واسه همین ممه هاش خیلی نرم شده بود. گفتم دوست دارم عاشقونه سکس کنیم...هیچی نگفت ولی نگاه خاصی بهم کرد...نگاهی که جنده ها به کسی که داره عاشقشون میشه میکنن...نه اینکه نگاه ترحم آمیز باشه ... نه ...یه جور دیگه است... بلند شدم شلوار خاکستریش رو دربیارم. خیلی تنگ بود رون و ساق پاش داخلش داشت منفجر میشد. گفتم این اینقد تنگه چجوری تونستی بپوشیش؟ گفت این لباسا کشی هست...گفتم جووون....کیر منم داره کش میاد...با دستش کیرم رو گرفت و بالاپایین کرد خیلی خوب بود... بعد من دراز کشیدم و خودشو انداخت رو من. کیرمو گذاشت داخل کوسش خیلی آروم کیرم تو رطوبت کوسش حرکت کرد. یه دفعه یاد پرونده افتادم و آه کشیدم...گفت چی شد حس سکس نداری؟ گفتم نه یاد اون بی شرف افتادم....همونطور که آروم کوسش رو حرکت میاد گفت کی؟ گفتم شوهر سابق هما....گفت ناصر رو میگی؟ مگه ناصر چی شده؟ گفتم از دم در رستورانش دستگیرش کردیم اما امروز به دلیلی که نمیدونم آزاد شد. از جاش بلند شد اومد روی کیرم نشست و دوباره کیرم رو تنظیم کرد. گفت شوهر هما رستوران نداره حتی وقتی از هما جدا نشده بود هما برای مدتی جندگی میکرد واسه همین هم اون موقع هما با من آشنا شد. بلندش کردم و دمر خوابوندمش رو تخت. کیرم رو دادم داخل کوسش و روش دراز کشیدم. با یه دستم ممه اش رو گرفته بودم و با دست دیگم گردنش...گفتم حالا که تو بابلسر رستوران زده... گفت امکان نداره گفتم اتفاقا رستوران بزرگی هم زده....الان فکر میکنی حالا که هما مرده وشوهرش پولدار شده بری شوهرش شی؟ دستم از رو سینش پس زد و گفت قصری از طلا با کیری که راست نشه چه بدردم میخوره؟ البته بازم میگم شوهر هما یه پاپاسی هم پول نداشت چه برسه به قصر طلا... بعد خودش همونطور که دمر خوابیده بود کوسش رو تکون داد. خیلی حرفه ای چون اصلا کیرم تو اون چنددقیقه بیرون نیفتاد. برش گردوندم که پاهشو بدم بالا...گوشیم زنگ خورد...بلند شدم...خانوم حمیدی بود گفت چرا رفتین؟ همونطور که نفس نفس میزدم گفتم حالم خوب نبود انگار که غیرتی شده باشه گفت واسه همین نفس نفس می زنین ؟ گفتم راه پله هارو دویدم حالا میگید چی شده یا نه؟ گفت رفتم اتاق بایگانی و پرونده لیلا رو نگاه انداختم. از محل قتل اطلاع زیادی داخل پرونده نبود واسه همین به محل وقوع جرم رفتم (جنگل توسکیستان) گفتم خب؟ گفت توی دل جنگل که اراضی عمومی هستن لیلا توی ملک خصوصی به قتل رسیده بود من این استعلام رو از اداره ثبت گرفتم. گفتم خب ملک به نام کیه؟؟ گفت پشت تلفن نمیتونه بیشتر توضیح بده . قرار گذاشتیم با ماشین بیاد نزدیکای من. دوسه کوچه پایین تر قرار گذاشتیم جای خلوتی بود و در حاشیه آق قلا. به نرگس گفتم باید سریعتر تمومش کنیم باید برم دنبال پرونده تا اومد بگه مگه مرخصی... دهنشو گرفتم و همونطور ایستاده تکیه اش دادم به دیوار و تند تند تلمبه زدم آبم که اومد منو هل داد عقب و گفت حالا که خانوم احمدی بهت زنگ زده منو دوباره به چشم یه جنده واقعی می بینی!! هیچی نگفتم اومدم ببوسمش که دستمو پس زد حتی دوش نگرفت لباساشو پوشید و رفت. چنددقیقه بعد منم رفتم سر قرار با خانوم احمدی. سوار ماشینش شدم و گفتم خب چه خبر؟ هیچی نگفت...سرم رو برگردوندم سمت صندلی راننده ..دیدم خانوم حمیدی یه گلوله توی سینه اش شلیک شده و مُرده... کُپ کردم ...اون ممه های ایستا و محکم حالا متلاشی شده بود. سریع با گوشیم چندتا عکس گرفتم و بهش دست نزدم داخل دستش یه کاتالوگ بود به رنگ سبز اونو برداشتم و توی جیبم گذاشتم با پلیس تماس گرفتم و اومدن... از کاتالوگ بهشون چیزی نگفتم کاملا توی شوک بودم...مگه خانوم حمیدی چی می خواست به من بگه؟ به کلانتری احضار شدم و بخشی از ماجرا رو که میخواستم گفتم... رئیس کلانتری گفت ببین فلانی پاتو از این پرونده بکش بیرون...بذار یکی دیگه رو پرونده کار کنه... من زیر بار نرفتم و گفتم نه... بلند شد سرم داد کشید و گفت نمیذارم نیروهام یکی یکی از دست برن... اگه بفهمم تو هم مثل خانوم حمیدی فضولی کردی و پاتو گذاشتی اداره ثبت...
    به نظرم هرچی بود زیرسر اداره ثبت بود. آخرین جایی که خانوم حمیدی رفته بود اونجا بود. دیگه هم فکر نمی کردم رئیس واسه اداره ثبت نامه درخواست استعلام بده تا صاحب ملک محل قتل لیلا رو پیدا کنم. البته کاتالوگی که اون روز دست خانوم حمیدی بود مربوط به اداره ثبت نمیشد. بلکه مربوط به آستان قدس بود. نمیدونم آستان قدس به اونجا چه ربطی داره آخه.
    رفتم خونه و بانرگس تماس گرفتم. جواب تلفن نمیداد. پیام دادم خانوم حمیدی کشته شد پیام داد کِی؟ گفتم دو ساعت پیش...پیام داد بهم برو پیش شوهر هما...گره کار اونجاست...
    سوار ماشین شدم و رفتم بابلسر. داخل رستوران شدم پشت میز نشستم. شوهر هما منو از ته سالن دید ورنگش پرید. آروم آروم اومد سمتم و گفت جناب امرتون؟ گفتم نترس تو مرخصی ام لباس شخصیم میبینی؟ گفت آره گفت بگم بچه ها چی بیارن؟ گفتم اینجا پرسنل خانوم چندتا دارید؟ گفت پنج تا تمام وقت ان ولی چندتایی هستن که نیمه وقت میان بیشتر وقتی رستوران شلوغه... گفتم خوب درمیاد؟؟؟ دستش رو به پیشونی عرق کرده اش کشید و گفت الحمدلله...گفتم البته زیاد اجاره میدی اینجا چون رستوران خودت که نیست(با توجه به حرفای نرگس)...هست؟ گفت نه والا تا چندسال دیگه هم نمیتونم ملک تجاری به این اندازه بگیرم... گفتم میخوام اجاره نامه ات رو ببینم. گفت چرا؟ خندیدم و گفتم میخوام ببینم اینجارو تصرف کردی یا نه؟ گفت باید نامه از کلانتری داشته باشید! بلند شدم یقه اش رو گرفتم و گفتم گوش کن...همکار من امروز به ضرب گلوله کشته شده ... اون قاتل داره آزاد و راحت توی شهر می چرخه...چرا با پلیس همکاری نمی کنی؟ نکنه پای خودت هم تو قضیه گیره... مشتری ها تو رستوران داشتن ما دوتا رو نگاه میکردن...لرزان لرزان گفت باشه...میگم بیارن فقط دیگه پای منو از قضیه بکشید بیرون...
    با سر اشاره کردم که انگار مثلا باشه میکشم بیرون... به اون زیردستی هاش گفت اجاره نامه رو از گاوصندوق بیارن... توی همون اولین نگاه کپ کردم...رستوران از اموال وقفی آستان قدس بود و اجاره نامه فقط شش ماه پیش امضا شده بود!!! اجاره نامه رو پرت کردم و اومدم بیرون. رفتم اداره و دیدم چقد جای خانوم حمیدی با اون هیکل ورزشکاری و عالیش خالیه. پرونده هما رو برداشتم بازش کردم و دوباره سریع و با جزئیات خوندم... جالب بود مثل پرونده لیلا(توسکیستان) از ملک و صاحب اون اتاقک که هما درش کشته شده بود اطلاعی نبود!!! چطور من و خانوم حمیدی دنبال اینکه صاحب اون اتاقک نحس داخل باغ متعلق به کیه نرفتیم؟ دو دستی زدم تو سرم و از اداره اومدم بیرون...به سمت محل قتل رفتم... باغ پلمپ شده بود. دور و بر سرگوشی آب دادم و دیدم چنتا پیرمرد که قیافشون میخورد ترکمن باشن داشتن میرفتن . رفتم جلو گفتم این باغ مال کیه؟ با لهجه گفتن والا ما پنج ساله اینجاییم نمی دونیم مال کیه؟ واسه چی میپرسی؟ گفتم میخوام بخرمش...گفتن این ملک وقف شده همونجا دیگه دوزاریم افتاد سوار ماشین شدم و برگشتم خونه.
    به یکی از همکارام توی شهر دیگه تماس گرفتم و از آستان قدس پرسیدم. جالب بود میگفتن آستان قدس تو همه استان ها اموال موقوفه داره!!! داشتم شاخ درمیاوردم. گوشی رو قطع کردم با نرگس تماس گرفتم. گفتم بهت نیاز دارم. داری میای یه آبجو هم بگیر بزنیم. اومد پیشم. دوش گرفته بود و دوباره بدنش آماده بود تا بکنم توش. مانتو و لباساش رو درآورد و جلوی آینه ایستاد نمی دونست دارم نگاهش میکنم. دستاشو گرفته بود به موهاش مدل میداد (شبیه مدل کلیپسی) جلو آیینه کونش رو هم کج می کرد. نمیدونم به این استایل چی میگن. (با دوتا دستاش موهاش گرفته بود مثل کلیپس در همون حالت جلو آیینه کون و کمرش رو هی کج می کرد) خیلی حشری شدم نرگس خیلی تراول دوست داره. جالب هم هست از اون تراول قدیمی ها که رنگش صورتی روشنه. رفتم دوتا تراول آوردم گفتم لخت شو ... گفت هنوز خانوم حمیدی دفن نشده... دستم بردم پیرهنش باز کردم. یه سوتین و شرت رنگ نارنجی فسفری پوشیده بود که رنگشون سِت بود با هم. لبامو بردم پشت گردنش ... موهای نازک و کُرک مانند پشت گردنش عالی بود...همونجا یه ایده به سرم زد...با صدای حشری گفت چی میخوای؟ گفتم میخوام نفوذ کنی گفت نمیدونستم از اون مردایی هستی که کیر مصنوعی میخوان... به لپه کونش سیلی زدم و گفتم جدی گفتم ....نفوذیِ اداره اوقاف...کمکم کن... بهت میگم چیکار کنی...اون مذهبی ها تشنه کوس تو ان...حواسم بهت هست که ازت مواظبت کنم....انگشتم رو از پشت سر کردم تو کوسش.... با دست دیگم سوتینش رو دادم پایین سینه هاش داشت سفت میشد ولی عطر بابونه ها پریده بود. گفت نمی فهمم چی میگی؟ دستم رو بردم داخل قاچ کونش...گفتم فقط چندساعت ازت میخوام بری اداره اوقاف...


    ادامه...


    نوشته: ال گرکو

  • 25

  • 4




  • نظرات:
    •   yaser345
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • خودت دوس داری کون بدی


    •   shahx-1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 14

    • اینجوری که این یارو جلو میره اخرش علم الهدی رو هم میکنه!! (biggrin)


    •   general_bu
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالبه ادامشو زودتر بزار


    •   saeid4321
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان جالبیه ! منتظر ادامه اش هستیم !


    •   Parham202020
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • فک کنم به عطاری محلتون رفته بودی کون بدی


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 ماه،3 هفته
      • 3

    • سونیا خانم این داستانه عزیزم ، زیادی جدی گرفتی


      و آقای نویسنده ، بچه ها هم میدونن که آستان قدس تو همه جای کشور ملک وقفی داره ، بعد توعه مثلا سروان آگاهی نمیدونی!!!!!
      موضوع داستانت خوبه ، ولی تصورت از نوع رفتار کادری ها با هم درست نیست و اینکه اگه کسی رو که فضولی میکنه بخان بفرستن دنبال نخود سیاه ، میفرستن


    •   تخم هایش
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • قسمت بعد خودت کونی میشی با شلوار خونی میشی


    •   Master.shoja
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • بد نبود
      تو طرز بیان و نوشتن کمی میانگین اما داستان جالبی رو داری تعریف میکنی


    •   Master.shoja
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • اصلاح میکنم
      کمی میلنگی


    •   محمد۱۲۳۳۲۱
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بالاخره ما نفهمیدیم خانم حمیدی بود یا احمدی ؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   saman.lex
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • همون چیزی که تو این فشار روانی نیاز داشتی؟؟؟؟... کرم دست..!!!!
      رون و ساق پاش داشت منفجر میشدن...تو همه داستانا معمولا زنه یا سینه هاش در حال انفجاره یا رونش
      که تو خلاقیتت زده بالا ساقشم اضافه کردی..افرین
      به این تنگی چجوری پوشیدیش.؟؟؟؟.حاجی اونا کشی ان..اداره اطلاعاتیتون خیلی عقبه ها..جناب استوار منفی دوم...
      سکس داشتین یا پرونده های مختومه رو بررسی میکردین اونم با یه زن خیابونی!
      این احمدی شد یا حمیدی آخرش نفهمیدیم..
      بخش حوادثا رو تو مجلات و روزنامه زیاد میخونیا معلومه...قشنگ سرهم بندی کردی..
      اووو شماره پرونده ات و اشاره کن بدیم استعلام . در ضمن اداره ثبت ام آشنا هست بگو کارت را بندازن...
      ولی هزینه داره واست...هزینه شو اونجا بهت میگن چجوریا میدی...


    •   Yasaman.1999
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • دو قسمت اول رو از کارآگاه حقیقی کپی کردی و قسمت سوم از محله چینی ها...
      ورود به مسائل سیاسی هم خیلی مبتذل بود و اینکه شخصیت خنگی مثل ایشون که تمام فکرش سکس با هر آدم دم دستی هست تو اولین تلاش به موفقیت میرسه و زود میفهمه ملک از کجاست و... در ضمن فقط یه آدم احمق تو ملکای بزرگ وقفی که راحت لچ میره اینجوری آدم کسی میکنه مکر اینکه کرم داشته باشه بخواد سازمان رو خراب کنه و خودش رو گنده کنه که خب اونموقع نیتزی به قتل مامور نبود.


    •   TheAmirPooya
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • بمیری که اینقدر خوب مینویسی.
      این داستان (یا واقعیت) جون میده واسه فیلمنامه.
      خدایا اگه شر ارشاد کم میشد عجب فیلمی می ساختم ازین.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو