پریا و دوست پسر

    سلام دوستان، وقت همگی بخیر
    من از سال 88 میومدم سایت شهوانی و داستانارو میخوندم اما تا حالا داستانی ارسال نکرده بودم تا اینکه داستان خیانت پریا به شوهر رو فرستادم و با خودم فکر کردم حتی اگه یه نفر خوشش بیاد نوشتنو ادامه میدم که دیدم به قول آقای احمدی نژاد استقبال مردم فراتر از حد انتظارم بود و همین تشویقم کرد برای نوشتن داستانای جدید
    بگذریم




    داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به پاییز سال 91
    اون موقع همش 21 سالم بود بعد از یکی دوسال کار کردن و پشت کنکور موندن تازه رفته بودم دانشگاه
    من تو دانشگاه پیام نور ادبیات انگلیسی میخوندم و حدوداً یک کیلومتر پایین تر از دانشگاه ما یه دانشگاه غیر انتفاعی بود که تو مسیرمون بود و معمولاً وقتی بعد از دانشگاه با دوستام میرفتیم مرکز شهر بگردیم از جلوی اون دانشگاه رد میشدیم. اواخر پاییز بود، با این که پاییز فصل دلگیریه ولی نمیدونم چرا اونروز از اول صبح شارژ بودم و پرانرژی از خواب بیدار شدم، یه دوش گرفتم که بیشتر سرحالم کرد و بعد صبحونه و آرایش و آماده شدن نزدیکای ظهر راهی دانشگاه شدم، بعد از ظهر با دوستام از دانشگاه زدیم بیرون و طبق عادت مالوف راهی مرکز شهر شدیم که یکم بگردیم، اون روز خیلی خوشتیپ لباس پوشیده بودم، چون قدم تقریباً بلنده شلوار جین دمپا گشاد خیلی بهم میومد، سوتین اسفنجی هم بسته بودم که هم برجستگی سینه هامو بیشتر کرده بود هم کاملاً گرد و خوش فرم تر نشونشون میداد و حسابی از مانتو زده بودن بیرون طوری که حتی از روی سوییشرت هم مشخص بودن و به چشم میزدن،آرایش لایتی هم کرده بودم که چشم و ابروی مشکیمو جذاب تر کرده بود، هوا سردی دلچسبی داشت،شایدم به نظر من دلچسب میومد، کلاغا همش قار قار میکردن و از این درخت به اون درخت میپریدن وقتی رسیدیم جلوی اون دانشگاه غیر انتفاعی عده ی کمی پسر و دختر جلوی درش جمع شده بودن، سنگینی نگاه یکی از پسرا رو از دور حس میکردم وقتی رسیدیدیم جلوی در دانشگاه رسماً داشت با چشاش منو میخورد ولی من سعی کردم خودمو بزنم به نفهمی و رد بشم برم،یه پسر تو پر بود با قد حدوداً 180
    وزنشم شاید هشتاد اینا میشد، نمیدونم
    موهاش یکمی زرد بودن و یه شلوار لی و یه کاپشن پاییزی تنش بود.
    خلاصه از جلوی دانشگاه رد شدیم و پیاده رفتیم تا رسیدیم مرکز شهر و یکم گشتیم و منم یه هندزفری نو برای خودم خریدم و از دوستام خدافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس. قبل از اینکه به ایستگاه برسم حس کردم یکی داره کنارم راه میره سرمو برگردوندم که ببینم کیه دیدم عه همون پسره س
    با لبخند ملایمی یه کارت ویزیت به طرفم دراز کرده بود بازم اهمیت ندادم و جلومو نگاه کردم و سرعتمو بیشتر کردمو راهمو ادامه دادم ولی دست بردار نبود دیگه داشتم به ایستگاه میرسیدم که دیدم بیخیال نمیشه کارتو ازش گرفتم گذاشتم جیب سوییشرتم اونم تا کارتو گرفتم راهشو جدا کرد و رفت.
    اونشب اومدم خونه و کارتو برداشتم و خوندم دیدم به انگلیسی اسمشو نوشته و نوشته
    Android developer
    شماره تلفن و ایمیلشم تو کارت بود. دوباره کارتو گذاشتم تو جیب شوییشرت و به فکر فرو رفتم
    همش فکر میکردم بهش زنگ بزنم یا نه
    اگه زنگ بزنم چی میشه
    آخرش با خودم به این نتیجه رسیدم که سنگ مفت گنجیشکم مفت
    گرفت و خوب بود که خوبه اگه خوشم نیومد خودم بیخیال میشم.
    صبح روز بعد که از خواب پاشدم به محض بیدار شدن یاد پسره افتادم
    Omid Ebrahimi
    Android Developer
    اون روز بعد از ظهر کلاس داشتم و تا ظهر تو خونه لش کرده بودم
    بعد از ظهر حاضر شدم و رفتم دانشگاه
    رفتم دیدم ای دل غافل امتحان میدترم دارین و من اصلاً حواسم نبوده
    برگه رو گرفتم و دیدم هیچی بلد نیستم
    اعصابم خورد شد و همونطوری برگه رو خالی تحویل دادم و رفتن حیاط
    دوباره یاد پسره افتادم
    کارتو برداشتم و شماره رو گرفتم و گوشیو چسبوندم به گوشم وقتی زنگ خورد یهو قلبم لرزید و استرس گرفتم
    بعد اینکه چند تا زنگ خورد جواب داد
    -سلام
    -سلام
    -عصر بخیر،خوبین؟
    -ممنون ، ببخشید نشناختم!
    تا اینو گفت فهمیدم خودشم انتظار نداشت بهش زنگ بزنم.
    گفتم پریام
    -کدوم پریا؟
    -همونی که دیروز تو بازار شماره دادی
    تا اینو گفتم حس کردم چشاش قلب شد
    خلاصه چند کلمه ای حرف زدیم و آشنا شدیم و برای فرداش قرار گذاشتیم.
    اون روز کلاس نداشتم ولی به بهانه امتحان میدترم حاضر شدم و رفتم سرقرار
    بازم سوتین اسفنجی باعث شده بود سینه هام از مانتو بزنن بیرون
    میخواستم بهش زنگ بزنم که با یه پرشیا سفید جلوی پام ترمز کرد
    سوار شدم و دست دادیم و سلام و احوالپرسی و اینا تا رفت به یه پارک
    پیاده شدیم و یکم قدم زدیم و متوجه شدم نرم افزار میخونه و برنامه نویس موبایله، رفتیم بستنی بخوریم که متوجه شدم نگاهش همش رو سینه هامه
    سینه های منم سایزشون هشتاده و با اون سوتین دیگه فوق بزرگ شده بودن.
    به روی خودم نیاوردم و بستنی رو خوردیم منو رسوند خونه
    چند ماه از دوستیمون گذشته بود
    زمستون خوشایندی با هم تجربه کردیم و عید نوروز رسید
    خانواده ی امید عید رفته بودن مسافرت ولی امید بدون اینکه به من بگه تو خونه تنها مونده بود. روزای اول عید و دید و بازدید تموم شد و امید ازم خواست بریم بیرون.
    لباسای نومو پوشیدم و یه آرایش رقیق کردم و رفتم سر قرار امید با ماشین رسید و سوار شدم
    خیلی خوشتیپ و جیگر لباس پوشیده بود و بعد اینکه نشستم تو ماشین و باهاش دست دادم دستمو بوسید.
    غرق موزیک شده بودم و حواسم به اطراف نبود تا اینکه یهو دیدم وارد پارکینگ شدیم!
    گفتم خیر باشه! کجا میریم؟!
    گفت خیره! و ازم خواست تا پیاده بشم
    خودشم پیاده شد و دستمو گرفت و برد سمت آسانسور
    یکم ترسیدم و گفتم کجا میریم؟
    گفت نترس خونمونه! هیشکی نیست رفتن شهرستان و فرصت خوبیه تا باهم راحت خلوت کنیم! منم یکم از این حرفش خوشحال شدم ولی فکرشم نمیکردم بخواد باهام سکس کنه😝
    سوار آسانسور شدیم و تو آینه ش از خودمون سلفی گرفتیم و بعد اینکه رسیدیم بالا رفتم نشستم رو مبل و امیدم بلافاصله برام میوه و شیرینی و آجیل آورد و خودشم نشست پیشم و زود شالمو از سرم کشید و گفت اومدیم خونه راحت باشیما مانتوت رو هم دربیار راحت باش
    با اینکه قبلا پیشش کشف حجاب کرده بودم ولی اینبار ازش خجالت میکشیدم
    گفتم نه راحتم ممنون
    گفت من راحت نیستم
    دستشو برد تند تند دکمه های مانتومو باز کرد وقتی دستش از روی سینه هام گذشت یه جوری شدم و احساس کردم یه چیزی از کسم ترشح شد
    دکمه های مانتومو باز کرد و منم پاشدم مانتو رو درآوردم و با تیشرت نشستم
    امید برام میوه پوست کند و شیرینی و آجیل تعارف کرد و خلاصه حسابی بهم رسید، یکم از هر دری حرف زدیم و بعدش گفت شلوار جینتم دربیار راحت بشین
    گفتم نه ممنون خوبه راحتم
    گفت من که میدونم راحت نیستی گفتم نه اتفاقا راحت ترم چون زیرش هیچی نپوشیدم!
    گفت چه بهتر و حمله کرد به طرفم و سعی کرد دکمه و زیپ شلوارمو باز کنه با جیغ و داد و خنده سعی میکردم مانعش بشم ولی زورم نمیرسید
    یهو دستشو برد رو سینه هام و محکم گرفتشون منم جیغ زدم و دستمو بردم تا دستشو از سینه م بردارم ولی تا دستمو از شلوارم کشیدم زود زیپشو داد پایین و با زور شلوارمو از پام درآورد و تا زانو هام کشیدش پایین با قیافه عصبانی گفتم چرا اذیتم میکنی چرا نمیذاری راحت بشینم؟
    گفت مگه تو گذاشتی من راحت بشینم؟
    گفتم مگه چیکارت کردم؟
    گفت تو این مدت سینه هات پدر منو درآوردن!
    خندم گرفت از حرفش
    وقتی دید میخندم جری تر شد و دوباره دستشو برد رو سینه هام یه آه کشیدم و جمع شدم گفت ای جونم!
    شروع کرد به لب گرفتن ازم و مالیدن سینه هام از روی تیشرت
    کم کم اومد پایینتر و گردنمو حسابی لیس زد تیشرتمو تا بالای سینه هام داد بالا و تا چشمش بهشون افتاد چشاش قلب شدن و گفت جان جان!
    زود تیشرتمو از تنم درآورد و خوابوندم رو کاناپه و شروع کرد به لیسیدن و بوسیدن سینه هام منم از این کارش لذت میبردم و بدنمو کش و قوس میدادم
    دستشو از رو شورت گذاشت رو کسم و شروع کرد مالوندنش دیگه صدای آهم خونه رو برداشته بود مثل وحشیا سوتینمو از جلو پاره کرد و زود شلوارمو کامل از تنم درآورد و دستشو از زیر شورت برد رو کسم و شروع کرد مالیدنش از شدت لذت لبمو گاز میگرفتم یهو ولم کرد و رفت کنار و زود زود دکمه های پیرهنشو باز کرد و بعدشم شلوار و شورتشو باهم کشید پایین و کیر سیخ شده ش مثل فنر پرید بیرون
    نشست رو مبل و ازم خواست جلوش رو زمین بشینم و براش بخورم
    کیرشو تو دستم گرفتم و یکم مالیدم و نگاهش کردم
    آروم سرشو کردم تو دهنم که آهش به آسمون رفت همش میخواست بیشتر بخورم و سرمو با دستاش به کیرش فشار میداد ولی من نمیتونستم و عق میزدم
    خلاصه دید نمیتونم بیخیال ساک شد و پاشد بغلم کرد و برد اتاق خواب مامان باباش انداخت رو تخت
    ازم خواست قمبل کتم و کونمو بدم بالا بعد سوراخ کونمو حسابی کرم مالی کرد و سر کیرشو گذاشت درشو آروم فشار داد
    به حدی درد کشیدم و چشام سیاهی رفت ولی امید دست بردار نبود دوباره سعی کرد کیرشو فرو کنه احساس میکردم دارم پاره میشم کم کم همه ی کیرشو فرستاد تو کونم و دو طرف کمرمو گرفت و شروع کرد تلمبه زدن منم لذت میبردم ولی دردش لذتو زهر میکرد اینقدر تند تند تلمبه زد که از تاب رفتم و زانو هامو باز کردم و افتادم رو تخت ولی امید بیخیال نمیشد محکم بغلم کرد و ادامه داد یهو بازو هامو با تمام زورش فشار داد که حس کردم دارن میشکنن کیرش تو کونم چندبار دل زد و همه ی آبشو خالی کرد تو کونم و بیحال افتاد
    منم از درد نمیتونستم تکون بخورم، چند بار رفتم دسشویی و بعد اینکه یکم حالم بهتر شد لباسامو پوشیدم اومدم تو اتاق پیش امید دیدم خوابش برده
    دیگه بیدارش نکردم و خودم رفتم بیرون و یه دربست گرفتم و برگشتم خونه.
    تا آخر عید که خانوادش بیان کم کم ساک زدنو یاد گرفتم و گاهی تو ماشین هم براش ساک میزدم، سال بعد برام خواستگار اومد، شرایطش بهتر از شرایط امید بود، کارمند پتروشیمی بود و خونه و ماشین و همه چی داشت هر چی با امید کلنجار رفتم دیدم پا پیش نمیذاره
    آخرش از لجم با خواستگارم ازدواج کردم و رابطه م با امید تموم شد.
    امیدوارم خوشتون اومده باشه.


    نوشته: پریا

  • 15

  • 14




  • نظرات:
    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود پسندیدم
      قلم شیوایی داشتی


    •   داریوشم
    • 1 ماه
      • 0

    • سلام
      داستان متوسط بود،گیراییه کمی داشت،میتونست بهتر باشه،غلط املایی کم داشتی که خوبه،معلوم بود دکمه ها رو دستت خورده و غلط تایپ شده چون مشخصه املاء درستو میدونستی و سهوا اینطوری شده و ... مرسی


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 0

    • کلا داستان متوسطی بود فقط یه نکته داشت
      کشف حجاب
      دفعه قبل پیشش کشف حجاب کرده بودی؟!
      یه مشکل بزرگ داستانت اینکه کلا روش مقاومتت رو بد توضیح دادی
      جوری که 4 بار خوندم اما نفهمیدم چجور شد کوا دادی و ب لب دادن کشید
      بیشتر دقت کن


    •   eliyaking
    • 1 ماه
      • 0

    • من شاهین شهرم بدجور حشری شدم یکی بیاد با هم حال کنیم جفتمون لذت ببریم اینم شمارم 09154210508


    •   Mmdrezait
    • 1 ماه
      • 5

    • میگه فکر نمیکردم منو ببره خونش سکس کنه/:
      خب کص عمت پ فک کردی میخاین باهم دعا کمیل بخونین


    •   amirhosseincode
    • 1 ماه
      • 0

    • هیچ اندروید دولپر کصخلی دنبال دختر نمیوفته انقدر ولی داستان خوبی نوشتی


    •   no-roots
    • 1 ماه
      • 2

    • سودو امید کرده هم کرد هم زن نگرف!!!^__^


    •   ARYA52
    • 1 ماه
      • 4

    • تو داستان قبلی گفتی که جیندا تشریف دارید دوستان همه هم کردن لازم نبود به خودت زحمت بدی تاکید کنی.
      میشه بگی کدوم شهر زندگی میکنی که کلاغاش قار قار میکنند؟ اخه من تا الان هر چی کلاغ دیدم واق واق میکردن.
      اینقدر سوتین اسفنجی گفتی یاد باب اسفنجی افتادم.
      نمیدونم چرا به هر کی هم میدی قدش ۱۸۰ هست
      فقط نمیدونم یارو چه الاغی بود که تونست سوتین اسفنجی رو تو تنت با یه دست پاره کنه.
      فکر کنم اسمش رو دروغ گفته بود فرامرز خودنگاه بود داور مسابقه مردان آهنین.
      الان همه بگیم شما خود خود جیندا خانوم هستی میشه دیگه ننویسی لطفاً؟


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 1

    • اسفنج


      کلا سایز مورد علاقه من هفتاد و پنجه، اینکه با سایز هشتاد سوتین اسفنجی هم بزنی تخمی میشه. به هر حال از اینکه جنده شدی باید لذت ببری و به هر کسی که دوست داری کس بدی ولی اینکه از روی لجبازی بخواهی با یک نفر ازدواج کنی یعنی نهایت حماقت و چلمنگی خودت رو ثابت میکنی. به زودی داستانهای سکس زن شوهردار با مردای کیرکلفت را میخواهی بنویسی، شاشیدم به مغز معیوبت.


      ها کـُکا


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 3

    • چه پسر چه دختر نویسنده ی کصتان یه جنده به تمام معنی هستش،
      کیر امام علی خودمون با شمشیر دوسرش تو فرق سرت،
      لجن ،کثافت،انگل وچرکوتعفن دیکه جنده گی را تبلیغ نکنی.


    •   amiiir_h
    • 1 ماه
      • 1

    • موهای زرد؟؟؟شلوار لی؟؟؟خیلی واسه ما مهمه ک چ پاش بود؟؟؟کاپشن پاییزی؟؟؟مگ داریم اصن؟؟کی تو پاییز کاپشن میپوشه؟؟عجبززززز ادم چ چیزایی میشنوه جلل خالق


    •   malaga123
    • 1 ماه
      • 1

    • اون موقع امید ابراهیمی سپاهان بود یا استقلال؟ این را من متوجه نشدم


    •   Tenesy-Taxido
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام خانم یا آقای نویسنده داستان. یکی دو سه تا سوال دارم ازتون ! اگه ممکنه واسه بالا رفتن سطح آگاهی جمع دوستان شهوانی و از جمله این بنده کمترین ، توضیحاتی ارائه بفرمایید. مزید امتنان خواهد بود !
      ۱) چشاش قلب شد را با رسم شکل توضیح دهید!
      ۲) وقتی سوار آسانسور شدی و فکرشم نمی کردی که بخواد باهات سکس کنه ، دقیقا چه فکری می کردی ؟ با ذکر یک مثال توضیح دهید .
      ۳) این خواستگارت که کارمند پتروشیمی بود و خونه و ماشین و همه چی هم داشت ، احتمالآ محل کارش عسلویه نبود؟ که توی داستان قبلیت شوهرت بود و وقتی رفت عسلویه یه آرش نامی رو پیدا کردی و کشیدی روت ؟ لطفا ترتیب وقایع رو رعایت کنید !!!


    •   قائم_مقام_حشری
    • 1 ماه
      • 0

    • من کلن حالم از تو بهم میخوره اصلا نمیدونم چرا!
      ولی با داستان قبلیت فهمیدم خیلی جنده ای (درصورتی که راست باشه) حداقل تو داستان قبل به همین پسره میدادی نه اون مربیه! البته کسی که از لج ازدواج کنه معلومه خیانت میکنه. منتظرم شوهرت بیاد سرتو گوش تا گوش ببره تا دیگه از کستانات خبری نباشه!
      امادرباره داستانت.
      قلم غیرسکسی: من اصلا تو کتم نمیرفت فقط چون کارتشو بتو داد و تو بش زنگ زدی شدین دوست پسر دوست دختر! خوب نبود ولی بدم نبود. البته تابلوئه واقعی نبود. فضاسازی هم تعریفی نبود. 3 از 5
      قلم سکسی: خیلی خوب بود اما من چون موقع ارضابودن خوندمش حسش نکردم ولی مطمئنم خوب بود. 5 از 5
      نگارش: سه تا غلط دیدم بعلاوه اصطلاحات ناشناخته ای مثل چشاش قلب شد. 2 از 5
      کل: داستان نه بدی بود و نه خوب. متوسط بود. ازنظر روبه بالا نبود چون به دلم ننشست. ولی خب من 6 از 10 درمجموع میدم و بنظرم کاملا عادلانه اس.


    •   boko+net
    • 1 ماه
      • 1

    • تا عید نشده با خواستگار جدیدت ازدواج کن . اخه عیدا خونه خالی میشه و دوباره کونت پاره میشه . از ما گفتن بود جنده خانم .


    •   boko+net
    • 1 ماه
      • 1

    • ای جنده تر از پریا
      عیدا تو خونه نریا
      محلتون پره اسبه
      میکنن کونت تا دسته


    •   آپو
    • 1 ماه
      • 0

    • (مسیحی.) مخاطب خاص من،
      سلام، سرحال، قبراق و دشمن شکن داشتم داستانهای امروز رو با کامتهاشون نگاه میکردم،
      یه چیزی نظرم قلقلک داد،
      راستی شما جسارت نباشه خدمتتون تو بچگی این کاربر جدید(آریا ۵۲)سوراخ رو نکردی از کون؟؟
      آخه تو کل داستانها همه کامنتهارو لاکیده بجز مال تو!
      گفتم شاید خبری باشه؟!
      سلامتی جاری حالت دوس من.


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 0

    • پریا جان
      هزار آفرین
      واقعا بهت تبریک میگم
      تو موفق شدی چندیییین دقیقه وقت منو بگیری برای این داستانی که ساخته و پرداخته ذهن داغونته
      نکن خب خرچنگ،عه


    •   moeen.3cm3
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ایولا جیندا خانوم...
      خدا قوت...
      مستحکم با همین فرمون پیش برو...


    •   ali043
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • خوب بود و جالب
      بدون غلط املایی و جمله بندی های مناسب
      مشخص است نوسیده خوبی هستی که داستان نویسی و روایت خاطره رو خوب تایپ میکنی
      تبریک میگن بابت این استعداد و داستان خوبت???


    •   Gutin
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • دوستان چند خط اخرو که خوندید یکم فکر کنین.همین اشغالان که بعد از ازدواج هم به فکر کیر مردای دیگن.اینا فقط ازدواج میکنن تا دهن های دوست و اشنا و فامیل رو ببندن.بعدش به جندگیشون میرسن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو