پریا

    باز که راه افتادی دختر! عجب رویی داری تو! کتک هایی رو که تو دیشب خوردی اگه به فیل زده یودن میخوابید! بازم تنت میخاره؟
    -برو کنار، بذار رد شم.
    -نمیرم
    -گفتم برو کنار
    - از رو نمیری؟ زنیکه پررو؟ حالا منم برم کنار تو با اون ریخت از دنیا برگشته ات روت میشه از خونه بیرون بری؟ ولله دیدنت کراهت داره، خیال میکنی...
    حرفشو قطع کردم و آروم پرسیدم:
    پس نمیخوای کنار بری؟
    -نه!
    دو دستی گلوشو گرفتم و در حالی که از شدت عصبانیت دندونامو محکم به هم فشار میدادم گفتم: مگه بهت نمیگم برو کنار؟!
    با تموم قدرتم گلوشو فشار دادم طوری که صدای خُر خُر خفه ای از دهنش دراومد، سعی کرد از خودش دفاع کنه و منو چنگ بزنه، دستشو گرفتم و آنچنان محکم گازش گرفتم که یه لحظه حس کردم الان دندونام تو گوشتش فرو میره!
    چه قدر لذت داشت!
    چنان فریادی کشید که بدون شک هفت تا همسایه از هر طرف هم صداشو شنیدن!
    وقتی دستشو ول کردم جای دندونام صاف و مرتب رو دستش نقش بسته بود.
    با اون یکی دستش جای دندونامو رو دستش میمالید و همون موقع تو یه لحظه هردومون متوجه قدرت و برتری من شدیم. جثه ی ریزی داشت، مثل یه بچه ی سیزده چهارده ساله و من از این که این همه سال از این هیکل ریزه حساب میبردم و وحشت داشتم تعجب کردم! نمیدونم چرا زودتر این کارو نکرده بودم! شروع کرد به جیغ و داد و ناله و نفرین.
    گفتم خفه شو! خفه شو!
    تحمل صداشو که مثل چکش تو سرم کوبیده میشد نداشتم.
    دوباره گفتم خفه میشی یا نه؟
    با یه دستم دهنشو محکم گرفتم و با دست دیگم پس گردنشو چسبیدم، از ترس چشاش از حدقه بیرون زده بود، همونطور کشیدمش و بردمش گوشه حیاط، دلم میخواست بدون اینکه من بگم خودش میفهمید که میخوام لب هره ی دیوار بشینه، چون نفهمید با پام به پشت ساق پاهاش زدم، پاهاش به جلو کشیده شد و مثل ماهی از بین دستام لیز خورد و کمرش به لب هره خورد و از اونجام رد شد و محکم به زمین افتاد.
    با ناله گفت: آخ... استخونام شکست، زخم و زیلی شدم، خدا بکشتت که منو کشتی و گریه و کرد.
    جلوش نشستم و با خشم گفتم مگه نمیگم خفه شو؟ نگفتم صدات درنیاد؟ گفتم یا نگفتم؟
    دهنشو گرفتم، گریه میکرد ولی بیصدا
    گفتم گریه هم نکن، صدات درنیاد.
    سرمو نزدیک صورتش بردم و آروم گفتم خوب گوش کن، من از این در بیرون میرم و با اشاره ی دست درو بهش نشون دادم، تو همین جا میشینی تا اون پسر لات بی همه چیزت بیاد، وای به حالت اگه سر و صدا کنی، اگه پامو از خونه بیرون بذارم و جیغ و داد راه بندازی ، حتی اگه صداتو از سر کوچه هم بشنوم برمیگردم خفه ات میکنم و نعشتو اینجا دراز میکنم!
    فهمیده بود که جدی هستم، با نگاه وحشتزدش سرشو به علامت تایید تکون داد.
    از خونه بیرون زدم، نمیدونستم کجا برم
    بی هدف قدم برمیداشتم، وقتی به خودم اومدم جلوی در خونه ی زن بابام بودم
    زنی که از شوهر قبلیش یه پسر داشت و بعد هم با بابای من ازدواج کرد بود.
    بدون اینکه مغزم دستور بده در زدم
    بعد مدت کوتاهی در باز شد و رفتم تو، بهش توضیح دادم که با شوهرم اختلاف داریم و میخوام جدا بشم، نه یکه خورد و نه مخالفت کرد.
    بابات اطلاع داره؟
    نه! اول اینجا اومدم، گیج بودم، نمیدونستم چیکار میکنم، ولی حالا رفع زحمت میکنم میرم خونه ی پدرم.
    گفتن نه، مادرت تو رو با این وضع ببینه دور از جونش سکته میکنه
    باورم نمیشد هوو برا هوو دل بسوزونه
    نفهمیدم کی شب شد
    دراز کشیده بودم، سینه هام پخش شده بودن، در اتاق باز شد و محسن اومد تو
    پیشم دراز کشید، دستشو گذاشت رو سینم و نوکشو فشار داد، بی اختیار سرمو برگردوندم و ازش لب گرفتم، داغی لبش خوابو از سرم پروند
    پاشدم از پارچ بالا سرم یه لیوان آب خوردم، از خوابی که دیده بودم از خودم خجالت کشیدم، ولی بعدش به خودم گفتم چرا که نه
    اگه اون خیانت کرده چرا من نکنم؟
    صبح با صدای چند ضربه که به در کوبیده شد بیدار شدم
    درو باز کردم، محسن تو یه سینی برام صبحونه آورده بود.
    معلوم بود انتظار داره سینی رو ازش بگیرم تا بذاره بره
    یاد خواب دیشبم افتادم
    کشیدمش تو اتاق و لباشو با لبام گرفتم
    چشاش گشاد شدن، فکر کردم ادامه میده ولی یه سیلی محکم زد به صورتم که گوشم سوت کشید
    گیج شدم
    بلافاصله از کارش پشیمون شد و معذرت خواهی کرد و گفت پریا خانم این راهش نیست، ولی اگه میخوای این کارو بکنی من نیستم، منتظر جوابم نشد و گذاشت رفت.
    دم دمای غروب بود کنار شومینه نشسته بودم و یه فنجان چایی دستم بود و آتیشو تماشا میکردم، یهو حضور محسنو کنارم حس کردم
    گفت خیلی دوسش داشتی؟
    گفتم داشتم ولی دیگه ندارم
    گفت هممم
    مثل من...
    اونم قضیه ی خیانت نامزدش و جدا شدنشونو برام تعریف کرد
    هوا کاملا تاریک شده بود
    خونه به حدی ساکت بود که صدای به هم خوردن لبامون موقع صحبت کردن شنبده میشد.
    یهو توجهم به شلوار محسن جلب شد که جلوش باد کرده بود، تصمیممو گرفته بودم
    گفتم اون چیه؟ و به جلوی شلوارش اشاره کردم، سرخ شد و با دستش جابجاش کرد و گفت هیچی
    بعد گفت یاد صبح افتادم
    تا اینو گفت سریع نزدیکش شدم و ازش لب گرفتم، تا چند دقیقه فقط از هم لب میگرفتیم، کم کم دستش رفت رو سینه هام و منم آروم آروم کیرشو میمالیدم
    لباسمو داد بالا و شروع کرد به خوردن سینه هام، حس عجیبی داشتم، انگار سالها بود سکس نکرده بودم
    کم کم لباسامو درآورد و خودشم لخت شد، خونه تاریک تاریک بود و فقط نور شومینه یکم اتاقو روشن کرده بود
    روم دراز کشید
    نور شومینه کم و زیاد میشد
    گرمای بدنش حالمو خوب میکرد
    کیرشو با دست گذاشت جلوی کسم و آروم آروم شروع کرد عقب و جلو کردن
    نمیفهمیدم چمه، برام لذتی نداشت
    ازش خواستم دراز بکشه
    نشستم روش و کیرشو با دستم به کسم هدایت کردم، دستامو گذاشتم رو سینش و رو کیرش خودمو بالا پایین میکردم، چشاشو بسته بود و لذت میبرد، یهو کیرش سفت شد و خالی شدن آبشو تو کسم حس کردم، خودمو کشیدم بالا، کیرش از کسم دراومد و افتاد رو شکمش
    آب کیرش قطره قطره از کسم میچکید...


    نوشته: پریا

  • 3

  • 10




  • نظرات:
    •   مسیحـا
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • من که نفهمیدم یور فازا وات ایز ماذا!
      فقط یاد آهنگ و لهجه‌ی اندی افتادم!
      پری پری‌یو اوی حَنو...


    •   Littlelucifer
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • نمیدونم چرا هرچی جنده هست یه خر به اسم شوهر گیرش میاد و بعد دخترای خانواده دار تو گوشه خونه پدرشون دارن می پوسن ! حقا که ما پسرها اگر خر یه چاک سینه نمیشدیم زندگی های خیلی هامون به لجن کشیده نمیشد ! شما دیگه لطف کن تو این سایت ننویس چون 2 تا از همه جا بی خبر که با همسر یا شوهرشون مشکل دارن با این کس و شعرا از راه بدر میشن . لطفا با زدن دکمه سیکتیرت همه مون رو خوشحال کن


    •   no-roots
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • جذابیتی نداشت برام !


    •   Setarehx89
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • قسمت اول داستان مال کتاب بامداد خماره به این کارت میگن سرقت ادبی ?


    •   shahx-1
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • صحنه دعوا مال کتاب بامداد خماره جایی که عروس مایه دار فردای سقط جنین کردنش بعد از سوزندن لباسهاش و فرشها با ذغال. چمدان بر میداره و تو حیاط با مادر شوهرش در گیر میشه چرا حالا هی گیر دادین به این کتاب هر شب ازش می دزدین؟؟؟ (dash)


    •   Neshane21
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اوج خلاقیتت دقیقا اوج خلاقیتتو ...!


    •   ARAD_SM
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • ماکه نفهمیدیم توشوهرتوگاییدی شوهرت توروگایید پسرهمسایه گاییدچه بگابگاییه ولی درکل داستانتوخودتونگاییدم


    •   مسیحی۰
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • کصتانت مث شخم زدن یه راننده تراکتور ناشی بود،
      ناهموار بریده بریده یهو قطع.


    •   ARYA52
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • پری بگو دیشب کی بود تو پنجدری قرار گذاشتی فردا صب باش بری؟
      پری پری الهی وربپری
      پری الهی جیز جیگر بزنی
      پری الهی اب خوش از گلوت پایین نره
      پری پری چرا اخه؟ چرا کاپی میکنی؟


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • ما که نفهمیدیم چه گهی خوردی


    •   Emperatoorxxx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • جمع تر میشینیم توام بیا بشین کنار ما داستان بخون خب خرچنگ
      مجبوری انقده وقتتو بگیری همچین چیزایی بنویسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو