پریچهر...

    1399/3/1

    پریچهر رو از دوم دبیرستان می شناختم و سه سال می شد که همکلاس بودیم.همه می گفتن مثل اسمش زیباس.از همون زمان بی دلیل حس خوبی بهش نداشتم. زیادی عشوه داشت .قد بلند و توپر بود . سوگلی کلاس به حساب می اومد.هر دومون تو قید و بند درس نبودیم.با این که هم محله و هم کلاس بودیم ولی چیزی جز یه سلام ساده بین ما رد و بدل نمی شد .خانواده کم جمعیتی داشت ،مادرش سالها قبل بر اثر سرطان فوت کرده بود و پدرش مکانیک بود.فقط یه خواهر کوچکتر از خودش داشت که اونم هم مدرسه ی ما بود.وضع زندگی مشابهی داشتیم.پدرم نانوایی داشت.مرد خوب و باخدایی بود .مادرم خانه دار بود و گاهی قالیبافی می کرد .سه تا بچه بودیم.صادق و صابر و من.صادق حقوق خونده بود و دفتر وکالت داشت،چند سالی از ما بزرگتر بود،با همه فرق داشت ،کم حرف و تودار بود.بخاطر رفتارش و فاصله سنی زیاد،چیزی جز احترام بینمون نبود.ازدواج کرده بود و زندگی خوبی داشت.هر هفته به ما سر می زد.به مادرم پول می داد ،اونقدر بزرگوار بود که هیچ وقت مستقیم این کار رو نمی کرد و پول رو کنار مادر،زیر پتو می ذاشت.از درسم می پرسید و هر بار نصیحتم می کرد که خوب درس بخونم و خودمو نجات بدم .صادق شبیه پدرم بود،آروم و بی حاشیه، ولی منو صابر زمین تا آسمون با اون فرق داشتیم.همیشه خدا دعوا می کردیم.پدر و مادرم از دست ما عاصی بودن و مادرم می گفت یکیتون بمیرین تا راحت بشم ...پدرم بهش تشر می زد که زن این چه حرفیه خدا رو خوش نمی یاد....آمار دوس دختراشو داشتم و زاغ سیاهشو چوب می زدم.سه سال اختلاف سنی داشتیم.درسش رو تا دیپلم به زور ادامه داده بود.قد بلند و چهار شونه بود.چشمای جذاب و گیرای داشت ،پوست تیره ش حالت مردونگی خاصی بهش داده بود.بخاطرش زیاد از دوستام و همکلاسیام متلک می شنیدم.
    سال آخر دبیرستان بودیم.همه تو فکر کنکور و دانشگاه بودن ولی منو رفیقم مریم، فارغ از این فکرا بودیم.صمیمی ترین دوستم مریم بود.به قول خودش باید پسر می شده ولی اشتباهی دختر شده بود.اونم مثل من از پریچهر خوشش نمی اومد و می گفت دختره مکانیکو این همه ناز و ادا؟؟و هر دو می خندیدیم...یه روز موقع برگشتن از مدرسه،از جلوی بنگاه ماشین رد می شدیم که مریم گفت:
    -خوب به این پسره که دم در بنگاه ایستاده نگاه کن،رفیقه پریچهر هس.
    تعجب کردم،پسرِ قد بلند و جذابی بود ولی شیطنت از نگاهش می بارید.
    --از کجا می دونی رفیقن؟
    -خودم دیدم .تو به آمار من شک داری؟
    --نه فقط پرسیدم.
    -اون روز برگشتنی،سوار ماشین پسره شد و دوتایی رفتن .یه پژو سفید داره وضعشون خوبه.


    چندین ماه از این موضوع گذشت .
    نزدیک آخرای سال تحصیلی بودیم.یه روز صابر گفت که می خواد از فردا پیش آقا کاظم بره و مکانیکی یاد بگیره.خندم گرفت و با صدای بلند خندیدم.صابر گفت:
    -زهر مارررر چرا می خندی؟
    -- تو می خوای مکانیکی یاد بگیری؟
    -اره
    --مکانیکی کار تو نیست.
    -انتر خانوم می شه توضیح بدی چرا؟
    --چون تنبل هستی و دل به کار نمی دی تا حالا کدوم کاری رو بیشتر از یه ماه تونستی ادامه بدی؟
    -این دفه فرق داره
    --می شه بفرمایین چه فرقی؟
    مادرم ساکت بود و سبزی پاک می کرد گفت:عاقا عاشق شدن،عاشق دختر اوستا.
    --چی؟کدوم اوستا؟عاشق کی؟
    مادرم نگاهی به صابرکرد و گفت :عاشق هم کلاسیت ،پریچهر!
    --پریچهر؟؟!!
    باورش سخت بود،صابر می خواست پیش آقا کاظم ،پدر پریچهر کار کنه.
    قیافه ِ پریچهر تو ذهنم اومد ،اون چشمای عسلیش.تصور این که قرار هس عروسمون بشه، ناراحتم می کرد.چیزی از ماجرای اون پسر بنگاهیه نگفتم چون هنوز از حرفای مریم مطمئن نبودم.


    فردا صبح تو حیاط مدرسه نشسته بودم و به پریچهر فکر می کردم.از دور مریم رو دیدم که داره سمت من می یاد .اومد کنارم نشست ،دوتا کیک آورده بود یکی از کیکا رو انداخت روم و گفت:
    -کوفت کن.
    --برو پی کارت حوصله ندارم.
    -چرا اونوقت؟!
    --خونوادگیه!
    -آهان یعنی الان من غریبه شدم دیگه؟!
    مریم کیکشو می خورد و چیزی نمی گفت.به چهرش دقیق شدم.با نمک بود،مثل ما از خانواده متوسطی بود،پدرش دوبار ازدواج کرده بود و قنادی داشت.بین رفیقام از همه بیشتر با مریم ایاغ بودم.دوباره پرسید:
    -هنوز لالی و نمی خوای بگی چی شده و کی ریده بهت؟
    --صابر می خواد ازدواج کنه
    پوز خندی زد و گفت:
    -برو بابا ...صابر گورش کجا بود که کفنش باشه.
    دهنش هنوز می جنبید و باور نمی کرد .
    --احمق جدی گفتم!صابر خاطر خواهه پریچهر شده!
    یه لحظه مات موند و چیزی نگفت.چشم تو چشم شدیم .به زور کیک رو قورت داد و با صدای ضعیفی گفت:
    -کی گفته؟؟
    --خودش.
    چشماش پر از اشک شد و رنگش پرید،اینبار نوبت تعجب من شد و پرسیدم:
    --چت شد؟؟
    چیزی نگفت و به گوشه حیاط زل زد.با دست به بازوش زدم.
    --با تو ام هااا
    -من صابر رو دوست داشتم!
    --تو چی؟؟
    -دوسش داشتم....خیلی دوسش داشتم.
    --چرا تا حالا نگفته بودی؟
    -چی می خواستی بگم!


    دوباره ذهنم مشغول شد.به مریم و صابر فکر می کردم .قبلا مریم چند بار دم در خونه ما اومده بود و صابر رو دیده بود.صابر همیشه می گفت این دختر سیاه سوخته کیه؟از این بهترشو برا رفاقت پیدا نکردی و می خندید.


    دوباره بی خواب شده بودم.هزار جور فکر و خیال داشت منو می کشت.بعد از اون ماجرا،
    مریم کم حرف شده بود.یه ناراحتی ِعمیقی ته چهره ش بود.دیگه شوخی نمی کرد و سربه سر بچه ها نمی ذاشت.یه روز بهم گفت:
    -چیزی از پیمان به خونوادت گفتی؟
    --پیمان کیه؟
    -همین پسر بنگاهیه،رفیقه عروستون!
    --مواظب حرف زدنت باش! اولا هنوز پریچهر عروس ما نشده در ثانی تو اسم پسره رو از کجا می دونی؟!
    -کل مدرسه می شناسنش تا حالا به صد نفر شماره داده...
    --اصلا از کجا بدونم داری راس می گی؟
    -خیلی راحته،تحقیق کنین ،دو روز برین دنبال پریچهر ...


    دلم نمی خواست حرفای مریم رو باور کنم ،به نظرم ریشه در حسادت زنانه داشت.ولی باید یه تحقیقی می کردم.چند روز توی مسیر مدرسه تا خونه، بدون این که کسی بفهمه مثل سایه پریچهر رو تعقیب کردم ولی چیزِ خاصی ازش ندیدم و به این نتیجه رسیدم که حرفای مریم نمی تونه واقعی باشه.آخرش خودم رو راضی کردم که خیلی از دختر پسرا قبل از ازدواج رفیق دارن،مهم این که بعد از ازدواج به هم وفادار باشن.
    اواسط تابستون بود.درسمون تموم شده بود.دیگه مریم رو کم می دیدم.کنکور قبول نشدم.طبیعی بود،من که درسی نخونده بودم.خیاطی یاد می گرفتم.به اجبار صابر،قرار بود بریم خواستگاری پریجهر.مادرم راضی نبود،می گفت صابر شغل درست و حسابی نداره،هر دو تا شون بچه هستن و ازدواجشون از روی شناخت نیست.ولی صابر اونقدر اصرار کرد تا بلاخره راضی شد.آقا جونم چیزی نمی گفت ولی در واقع راضی بود.به نظرش ازدواج ،جلوی هر خلاف و گناهی رو می گرفت‌.منم حرفی نداشتم،دلم می خواست صابر با مریم ازدواج کنه،ولی اون انتخاب خودش رو کرده بود.صابر خوشحال بود .سربازیش رو تازه تموم کرده بود،بر خلاف کارهای قبلیش،مکانیکی رو ول نکرد.لاغرتر شده بود.شب ها دیر می اومد.دستها و ناخنهاش همیشه سیاه بودن.بخاطر پریچهر همه سختی ها رو تحمل می کرد‌ وبلاخره ازدواج کردن .با پولی که خودش جمع کرده بودو کمک آقا جون و داداش صادق ، مراسم آبرومندی گرفتیم و یه خونه ۶۰ متری رهن کردن .صاحب خونه رفیق قدیمی بابام بود.خونه صابر نزدیک خونه ما بود.یک سال از ازدواجشون می گذشت.همه چیز خوب پیش می رفت.
    یه عصر پاییزی ،صابر و پریچهر با شیرینی اومدن.هر دو شاد و خندون بودن،پریچهر حامله بود و من قرار بود برای دومین بار عمه بشم.همه خوشحال شدیم...
    چند ماه بعد ثنا به دنیا اومد.پدرم بیشتر به صابر و خانوادش می رسید ثنا دلخوشیِ جدید ما شده بود.روزها از پی هم می گذشتن...
    ثنا یک ساله شده بود.شیرین و خواستنی بود. سرما خوردگی داشت.رفتم به دیدنش وبراش عروسک خریده بودم.مادرم به بهانه پادردش نیومد ولی می دونستم که دل ِ خوشی از پریچهر نداره اما بخاطر صابر کوتاه می اومد.یکم با ثنا بازی کردم.هنوز بعد از این همه سال با پریچهر صمیمی نبودم.احترام هم رو نگه می داشتیم ولی یک دیوار نامرئی بینمون بود.یه ساعت نشستم و بعد آماده رفتن شدم .خونه صابر طبقه سوم بود.از پله پایین اومدم .وقتی به در خروجی رسیدم،خانوم روشنی درِ واحدشون رو باز کرد،سلام و احوالپرسی کردیم.گفت:
    -مژده خانوم می شه چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
    --خواهش می کنم بفرمایین.
    -دم در نمی شه دخترم، لطفا بیا تو.
    --اتفاقی افتاده خانوم روشنی؟
    -بفرمایید داخل ،عرض می کنم.
    با تعجب و کمی ترس وارد شدم.خانوم روشنی دو تا دختر داشت‌.یکیش ایران زندگی نمی کرد و اون یکی،طبقه دوم همون ساختمون ساکن بود.خونه کوچیک و تمیزی داشت.شوهرش خونه نبود.
    --بفرمایین خانوم روشنی.
    -ببین مژده خانوم ،خیلی با خودم کلنجار رفتم که این موضوع بگم یا نه.


    استرسم بیشتر شد.قبلا چند بار روی دست صابر جای خراش بود و وقتی می پرسیدیم می گفت حین کار شده ولی می دونستم دروغ می گفت ، جای ناخن های پریچهر بود...با خودم می گفتم مثل هر زن و شوهری ،دعوا کردن.الانم فکر می کردم خانوم روشنی می خواد از دعوای صابر و پریچهر گلایه کنه.


    --خانوم روشنی چیزی شده؟صابر کاری کرده؟
    -نه جانم آقا صابر پسر خوبیه.
    --پس چی؟پریچهر چیزی گفته؟
    -آروم باش دخترم ....والله چطور بگم.
    --خانوم روشنی نصفه عمر شدم،تو رو خدا بگین!
    -دخترم از من ناراحت نباش ولی دیگه مجبورم بگم ،والله چند وقتیه صبح ها بعد از رفتن آقا صابر،یه پسر جوونی می یاد خونه آقا صابر...


    اول فکر کردم اشتباه شنیدم و به تک تک کلمات خانوم روشنی فکر کردم .وای خدای من !خونه دور سرم چرخید.صدای ضربان قلبم رو می شنیدم‌.این زن چی می گفت؟!


    --خانوم روشنی چی دارین می گین؟؟
    -مژده جان این خونه سه طبقه هست.طبقه دوم دخترم و شوهرش زندگی می کنن که هر دو شون کارمندن و هفت صبح می رن و ساعت سه بر می گردن.می دونم باورش و قبولش برات سخته ولی من چیزی جز واقعیت نگفتم.یبار گفتم شاید فامیل و یا آشنایی هست ولی چرا بعد از رفتن آقا صابر می یاد ؟؟!می خواستیم به خودش بگیم ولی دیدیم اگه اول به خانوادش بگیم بهتره.
    --خانوم روشنی پسره رو دیدین؟؟
    - چند بار از پنجره دیدمش ، قد بلنده،حدود سی ساله.موهاش حالت داره .دقیق نتونستم صورتشو ببینم و یه پژو سفید داره.


    احساس مرگ می کردم.دوست داشتم همش خواب باشه ولی واقعیت بود.خانوم روشنی جلوم نشسته بود و چیزی نمی گفت.از بس گریه کرده بودم صدام عوض شده بود.حرفی برای گفتن نداشتم،به نوعی از خانوم روشنی خجالت می کشیدم.بلند شدم تا برم خونه.
    نمی دونم مسیر خونه رو چه جور طی کردم.فقط قیافه ثنا و صابر جلو چشمم بود . رسیدم خونه.مادرم نماز می خوند.سریع رفتم حموم و در رو بستم.نمی خواستم قیافه منو ببینه و بفهمه چقدر گریه کردم.دو سه دقیقه بعد مادرم اومد پشت در و گفت:
    -مژده چی شده؟چرا رفتی حموم؟
    به زور جوابشو دادم :
    --چیزی نشده ،زمین خوردم اومدم پاهامو بشورم.
    -الان خوبی مادر؟
    -- بله خوبم نگران نباش.
    با گفتن این حرف دلم آتیش گرفت و دوباره گریه کردم.چون من خوب نبودم و عزیز هم باید نگران می شد.نگران صابر و ثنا ،نگران فردای مبهم صابر و ثنا.
    حرف های خانوم روشنی رو مرور کردم.توی ذهنم دنبال پسری قد بلند با موهای حالت دار می گشتم ،پسری با پژو سفید...دلم ریخت.یاد حرف های اون روزِ مریم افتادم....
    باید کاری می کردم اما نمی دونستم چی کار کنم.درمونده شده بود. شبها خوابم‌ نمی برد.حوصله هیچ کاری نداشتم.چند روز از دونستن موضوع می گذشت.هنوز کاری نکردم بودم.می خواستم به آقاجون و عزیز بگم،ترسیدم سکته کنن.به صابر و صادق هم نمی تونستم بگم.آخرای تابستون بود.یه روز صبح تو اتاقم خوابیده بودم.صدای صابر اومد.با شنیدن صداش ،احساس ترس عجیبی کردم و دلم ریخت.چرا این وقت روز اومده؟چرا تنها اومده؟از اتاقم بیرون اومدم و سلام کردم.قیافش خیلی خسته بود.زیر چشماش گود افتاده بود.سیاهی دستاش دلم رو لرزوند .دیگه اون پسرِ شر و شیطون نبود.کم حرف شده بود.بوی سیگار میداد.لاغرتر شده بود.انگار کلافه بود.یه حس عجیبی بهم می گفت که صابر از موضوع خبر دار شده.وقتی به من نگاه می کرد فکر می کردم هر لحظه قراره چیزی بپرسه...
    مادرم گفت:
    -صابر پسرم خوبی؟ثنا خوبه؟چرا تنها اومدی؟
    صابر گفت:
    --همگی خوبیم نگران نباش.
    لحن صداش با غم و درد بود.دلشوره عجیبی داشتم .مادرم گفت:دختر پاشو برا برادرت هندونه بیار.خواستم بلند شم.صابر گفت :بشین ،چیزی نمی خوام.
    مادرم پرسید :
    -صابر چیزی شده؟
    --نه عزیز،فقط چند روز می خوایم بریم شمال،اومدم برا خداحافظی.
    باشنیدن حرفاش،دوباره تپش قلب گرفتم.دهنم خشک شده بود.می دونستم اینا بهانه هس.فقط نمی دونستم که قرارِ چی کار کنه.
    -به سلامتی مادر.انشالله خوش بگذره.مواظب ثنا باشین.
    --نگران نباش مواظبم.
    خدای من چرا ترس های من تمومی نداشت.به زور جلوی خودمو گرفتم .صابر اول عزیز رو بوسید و بعد منو تو آغوشش گرفت.تنش سرد بود.محکم بغلش کردم.دیگه نتونستم جلوی گریه مو بگیرم .مادر گفت:چیه ورپریده ،قندهار نمی ره که گریه می کنی ؟!بزار بچه م با خیال راحت دو روز بره سفر.وقتی کلمه "خیال راحت "رو شنیدم،گریه م شدیدتر شد...
    صادق ازم جدا شد،اشکامو با پشت دستش پاک کرد .تا دم در باهاش رفتیم.دلم نمی خواست بره ولی چیزی نمی تونستم بگم.رفت ...
    زود رفتم اتاقم.گریه م تموم نمی شد .مادرم اومد.کمی تعجب کرد.
    -چته دختر؟چند روز حوصله نداری.هی به روت نمی یارم.خسته م کردی.چیزی شده؟
    --نه عزیز،چیزی نشده.فقط دلم گرفته.
    -آخه چرا مادر،به من بگو.
    --باور کن خوبم!
    -عیب نداره.یه روز مادر می شی و می فهمی که چشمای بچه ها دورغ نمی گن.
    از اتاقم بیرون رفت. می ترسیدم .دیگه نباید منتظر می موندم.انگار قراره بود اتفاق بدی بیفته.صدای تلفن اومد.زودتر از مادرم تلفن رو برداشتم.پریزاد بود،خواهر پریچهر.سلام و احوالپرسی کردیم.منتظر خبر بدی بودم.
    -مژده جون ببخش که مزاحمت شدم یه سوالی داشتم.
    --جانم،در خدمتم.
    لحنش آروم بود،از استرس و هیجانم کم شد.
    -مژده جون صبح صابر ،ثنا رو آورد اینجا ،گفت قراره برن باغ دوستش و ثنا رو گذاشت پیش ما.فقط من بلد نیستم شیر خشک درست کنم و این بچه بی تابی ....
    دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم.گوشی رو قطع کردم.باید می رفتم خونه صابر.چشمام درست نمی دید.فقط دنبال یه مانتو و روسری بود.چشمم به چادر مادرم افتاد.زود سرم کردم و راه افتادم. صدای مادرمو می شنیدم که می گفت:چه خبره توی این خراب شده؟کی بود زنگ زده بود؟کجا می ری؟
    جواب ندادم.فقط می دویدم.رسیدم دم در خونشون....هر چقدر در می زدم کسی در رو باز نمی کرد.از همه بدتر این که ماشین پیمان اونجا بود.آقای روشنی در رو باز کرد.پله ها رو تند تند بالا می رفتم .چادر از سرم افتاد.رسیدم دم در.با مشت به در می کوبیدم ولی کسی باز نمی کرد.آقای روشنی گفت: فکر کنم خونه باشن آقا صابر نیم ساعت قبل اومد.فقط فریاد می زدم:صابر باز کن.باز کن داداش‌.تو رو خدا باز کن.کاری نکن که پشیمون بشیم به ثنا فکر کن.


    از بس به در کوبیده بودم،دستام درد می کرد.نمی خواستم تصور کنم که پشت درد چه اتفاقی افتاده.به زمین افتاده بودم.صورتم غرق اشک بود.ناگهان چشمم به آقای روشنی افتاد و با گریه گفتم: تور خدا کلید بیار و این درِ لعنتی رو باز کن.و با گفتن این جمله دوباره به در کوبیدم و بلندتر گریه کردم.چند لحظه بعد آقای روشنی با کلید اومد.در باز شد!
    جرائت نداشتم برم داخل.با ترس وارد شدم.خدای من مرد لختی رو زمین افتاده بود،رو به شکم.صورتش معلوم نبود...خون زیادی کنارش جمع شده بود.ازکنارش رد شدم.کابوسم به واقعیت تبدیل شده بود.پریچهر کنار تخت افتاده بود.روش ملحفه سفیدی بودو فقط پاهای لختش نمایان بود.ملحفه به رنگ خون شده بود.موهای خرمایش از کنار ملحفه نمایان بود.بوی خون کل اتاق رو گرفته بود.خبری از صابر نبود.به طرف حموم رفتم ،کنار در باز بود،در رو هل دادم ،صابر به دیوار تکیه داده بود و کنارش چندین ته سیگار بود و رگ دستش رو بریده بود کف حموم پر از خون بود.خون انگشتای سیاهشو،سرخ کرده بود .بغلش کردم و جیغ کشیدم و از حال رفتم.
    .
    .
    .
    .
    .روزها گذشت وگذشت..
    .
    .
    .
    به کارت عروسی روی میز نگاه می کنم.واقعا زیباس. برای چندمین بار می خونمش و وقتی به اسم ثنا می رسم،دوباره دلم می لرزه.چقدر زود بزرگ شد این کوچولو...دوباره می رم به هجده سال قبل و اون خاطرات تلخ رو دوره می کنم.یاد پریچهر می افتم،یادِ روزهای مدرسه و اون کلاس های قدیمی .با اون لبخند ملیحش توی ذهنم می یاد .چرا اون اشتباه رو کرد و تو اوج جوونی زیرِ خروار ها خاک رفت و خیلی سریع از ذهن ها محو شد.می تونست پیش دخترش باشه ،چرا به ثنا فکر نکرد؟!یادِ پیمان افتم که زنده موند و بعد از مجازاتش ، از ایران رفت،خودش رفت ولی بدنامیش برا خانوادش موند.به پریزاد و پدرش فکر می کنم که بعد از اون اتفاق به شهر دیگه ی رفتن .چهره آقا کاظم هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه،شکسته و خجالت زده بود و حرفی برای گفتن نداشت و ازخون پریچهر گذشت و در آخر صابر...بعد از اون اتفاق مدتها افسرده بود.اون همه عشق و علاقه ش نادیده گرفته شده بود،قاتل مادرِ دخترش بود ولی با ورود مریم به زندگیش،فصل جدیدی رو تجربه کرد....و درآخر چهره زیبای ثنا رو تصور می کنم و اون چشمای گیراش ...چقدر نگاهش شبیه پریچهر بود همون قدر گیرا....دوباره کارت عروسی ثنا رو می خونم ...


    نوشته: پرستوی پاییز

  • 50

  • 7




  • نظرات:
    •   رادی-
    • 4 روز،5 ساعت
      • 0

    • به نظر قشنگ میاد! بخونیم ببینیم چیه


    •   407TT
    • 4 روز،5 ساعت
      • 4

    • لعنتی یاد آهنگ پریچه معین افتادم! خخ


      خودت قبول داری کصی گفتی که همچین کصی دیگه نه وجود داشته نه به وجود خواهد امد؟!!


      میومده به ننت پول می داده؟؟!!


    •   soan_bendiii
    • 4 روز،5 ساعت
      • 3

    • معین بعد خوندن این داستان خودشو هر ۸ ساعت یه بار انگشت میکنه دیگه.
      نوستالژیامونو از بین نبر لنتی.


      پ.ن:به درخواست دوستان بازگشت غرور افرین کردم به عرصه ریدن به کصتان نویسندگان گرامی ، باشد که در جبهه شما عزیزان بار دیگر رستگار شوم.


    •   شاه ایکس
    • 4 روز،5 ساعت
      • 16

    • واقعا زیبا نوشته شده بود احسنت به شما. به طور واضح استعداد دارید حتما ادامه بدین.


      پی نوشت: لاولی خانوم دست بجنبون که رقیب پیدا کردی!!!(biggrin)


    •   لاکغلطگیر
    • 4 روز،5 ساعت
      • 3

    • عین فیلم هندی بود
      فقط جنایتکار اصلی از بین رفت
      آبکی،تکراری،بریده بریده و مزخرف
      خوشم نیومد


    •   رادی-
    • 4 روز،5 ساعت
      • 0

    • خیلی زیبا بود لذت بردم واقعا. فقط احیانا بهار داره تموم میشه شما هم مثل پرستو ها کوچ نکنی یه وقت تو افق محو شی؟! بازم برامون بنویس عزیز


    •   Amir_opsi
    • 4 روز،5 ساعت
      • 0

    • خوشم اومد خوب نوشتی
      ولی بهتره بودداز حقیقت فرار نمیکردی.
      همون موقع قبل از ازدواج داداشت پیگیری میکردی ببینی چیه جریان.
      بعد اینکه از همسایت شنیدی هم نباید دست رو دست میزاشتی
      ولی در کل خوب بود


    •   Mester.kir
    • 4 روز،5 ساعت
      • 8

    • داستان خیلی قشنگی بود با رعایت همه چی.


      جدا از داستان سبحان(soan_bendii) مگه تو به شاه ایکس قول نداده بودی تا بعد کنکور سراغ شهوانی نیای ؟چی شد پس(:حرف شاه ایکسو زمین میندازی !حالا لایکت نمیکنم که کونت بسوزه
      (شاه ایکس همیشه پاچه خوارتم)
      (:


    •   sexy32
    • 4 روز،5 ساعت
      • 1

    • کص گفتی ای کص گفتی مثل یه کص کش مادر خراب حرومی گفتی! (dash) عه عه عه! عنم گرفت ناموسا! (dash)


    •   407TT
    • 4 روز،5 ساعت
      • 8

    • الان داستانو خوندم مث اینکه داستان خوبیه


      پی نوشت: از بس که هول هولکی کلید واژه هارو می خونم سریع نظر می دم بعضی از نظراتم اشتباه از آب در میاد:/


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 4 روز،5 ساعت
      • 13

    • بعضی جاها مواردی داشت که سنخیتی با روایت ماجرا و داستان نداشت ولی در کل و به نسبت داستانهای دیگه یه سر و گردن که نه ، یه نیم تنه به بالا از اونها بهتر بود ، قطعا ‌

      اینکه خانواده پریچهر کم جمعیت بوده خوب بخاطر نبودن مادر بوده دیگه !! باباهه که نمینونسته بچه بزاد
      و اینکه گفتی صابر سربازیشو تازه تموم کرده بود ولی تو روایت های داستان و ماههای قبل همچنان حضور داشته !! و .....


      من حیث المجموع خوب بود ، ادامه بدین لطفا


    •   lovely_grl
    • 4 روز،5 ساعت
      • 14

    • چ داستان خوبی:)
      یه فضای کاملا دوستانس شاه ایکس، من که دنیای خودم رو دارم و کم‌کم باید بازنشسته بشم، این اتفاق برا همه میفته.. حس میکنم باید ب بچم بیشتر رسیدگی کنم و البته مدت بیشتری رو آشپزی کنم یا حتی بیشتر از داغ بودن چاییم لذت ببرم(biggrin)


    •   Gayaneh
    • 4 روز،5 ساعت
      • 5

    • بعنوان اولین کار میتونم بگم خیلی بالاتر از خوب بود،اگر ادامه بدی نوید بخش اضافه شدن یه نویسنده خوب به سایته (rose) (ok)


    •   soan_bendiii
    • 4 روز،5 ساعت
      • 7

    • مستر کیر ، کیرم دهنت خودت ازم پرسیدی چرا دیگه نمیای زیر کصتانا کامنت بزاری بهت گفتم بخاطر حرف شاه ایکس میخوام فعالیتمو کم کنم. عجب کصکشی هستی تو (biggrin)


    •   rodrunner
    • 4 روز،5 ساعت
      • 3

    • خوب نوشتی خیلی خوب یه مقدار سبک نوشتنت مثل بانو لاولی گرل قلم طلاییه ولی واقعا استعدادشو داری


    •   Mahan_king_1998
    • 4 روز،5 ساعت
      • 3

    • زیبا بود ولی فقط میشه به عنوان داستان خیالی قبول کرد و اصلا نمیشه بهش رنگ حقیقت پاشید مثل رمان های استاد مودب پور


    •   مهرپویا
    • 4 روز،5 ساعت
      • 5

    • فقط با اونای کار دارم که اخر هر داستان اوج احساس و ذوق هنریشون اینه که مینویسن کس گفتی ای کس گفتی مثل ... خیلی معنیتون جمعه اوج هنر خودتون اینه که زیر دوش میگوزین و هرهر میخندین جمع کنید خودتون رو


    •   soan_bendiii
    • 4 روز،4 ساعت
      • 2

    • البته سوء برداشت نشه ؛ منظورم از حرفای شاه ایکس نصیحتای شاه ایکس به بنده بوده.


      گفتم یه وقت لحنمو بر برداشت نکنید فکر کنید خدایی نکرده مشکلی بین ما هست


    •   Amir00041
    • 4 روز،4 ساعت
      • 0

    • حاجی اگه من حوصلم میکشید اینهمه رو بخونم الان فوق لیسانسمم گرفته بودم ن اینکه بیام اینجا جق بزنم :)))


    •   ناژو
    • 4 روز،4 ساعت
      • 6

    • زیبا و روان و یکدست.لایک پرستوی پاییز.


    •   sexy32
    • 4 روز،4 ساعت
      • 1

    • ادمین دهنت سرویس این چه کص و شعریه؟
      عنم گرفت.
      عه عه عه! خدایی عنم گرفت!


    •   Mester.kir
    • 4 روز،4 ساعت
      • 3

    • سبحان داداش تو اون تاپیکی که داشتیم صحبت میکردیم شاه ایکس نبود .اینجا شاه ایکس هس .
      ببخش منو ،من باید با پاچه خواری نظر شاه ایکسو جلب کنم ،ناسلامتی پیشکسوته:)


      ای ملعون برو و درست را بخوان و انقد کون شهوانی را انگشت نکن :)


    •   souldeee
    • 4 روز،4 ساعت
      • 5

    • داستان فوق العاده و همچی تموم
      اما حیف همچین ذهن زیبایی که به این سایت بسنده کنه
      نویسنده هایی مثل شما و تعداد انگشت شماری دیگه از سایت مثل لاولی و چند نفر دیگه که اسمشون یادم نیست حتما باید جدی تر بگیرن کارشونو
      امیدوارم موفق باشین همیشه و به فکر فضای جدی تری تو داستان نویسی باشین


    •   _Mehraaan_
    • 4 روز،4 ساعت
      • 9

    • خوشحالم که بالاخره آپ شد...
      همونجور که قبلا هم گفتم خیلی خوب و روون می نویسی.
      برای داستانهای آتی روی ویرایش متنت بیشتر کار کن و به جزییات بیشتر توجه کن.
      لایک تقدیمت (rose)


    •   serpico173
    • 4 روز،4 ساعت
      • 2

    • خوب بود
      مرسی که زحمت تایپش رو کشیدی.


    •   teen...wolf
    • 4 روز،4 ساعت
      • 7

    • خوب بود آورین.. ولی احتمالا ملت ملجوق کیر تو دستشون خشکید.....


    •   soan_bendiii
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • مستر کیر، داداش من بخدا دارم میخونم فقط وقتی درسا تموم میشه میام اینجا ، خیلی وابسته ام به ادمای اینجا اگه نبینمشون بیشتر فکرم درگیر میشه.


      اتفاقا اینجا که میام یکم میخندم انرژی میگیرم مغزم رفرش میشه واسه درس خوندن.


    •   Mester.kir
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • سبحان مث خودم وابسته شدی


    •   mynameispussylicker
    • 4 روز،3 ساعت
      • 1

    • زیاد سکسی نبود ولی پر از معنا و مفهوم بود ✌


    •   Nilofarabii
    • 4 روز،3 ساعت
      • 0

    • کس گفتی
      آی کس گفتی
      مثل یه کس خل گفتی
      منو باش تا اخرشو خوندم...



      برادرا
      لطفا از خچالتش در بیایین



    •   qazedctgbplm
    • 4 روز،3 ساعت
      • 4

    • اگه رمان بنویسی خیلی طرفدار پیدا میکنه ولی وسطاش صابر و با صادق اشتباه گرفتی فک کنم تو ذهنت اشتباهی برادر بزرگتو تصور کردی که میخواد بره سفر


    •   دل_خسته
    • 4 روز،2 ساعت
      • 1

    • زیبا و عالی نوشتی ، داستان و یا واقعیت غم انگیزی بود .


    •   19masoud13
    • 4 روز،1 ساعت
      • 0

    • از پریچهر چون بدت میاد کشتیش بقیه رو نه؟؟؟
      پیمان مجازاتش سنگ ساره چه جوری بعد از مجازاتش زنده موند و رفت خارج؟؟؟
      همه این اتفاق ها بخاطر سکوت تو افتاد اگه حرف میزدی شاید یک جور دیگه میشد
      ...........................


    •   tara.-tt
    • 4 روز،1 ساعت
      • 3

    • تلخ و زیبا
      از معدود داستاناس که لایک زدم


    •   .Nazanin.
    • 3 روز،22 ساعت
      • 6

    • لایک 15 تقدیمت. به عنوان اولین نوشته، خیلی خوب بود. ایرادات کوچیکی داشت که دوستان گفتن.
      موفق باشی (rose)


    •   عشقبازمست...
    • 3 روز،21 ساعت
      • 0

    • سگ برینه تو کارت عروسی ثنا

      چه خبر کارت کارت میکنی

      ننش مگه چه گوهی خورد باباش مگه چه گوهی بود که دخترش بشه
      اول برین ببین دختر پسر تفاهم دارن اخلاقشون بعد چند سال زندگی مشترک بهم میاد و همو تحمل میکنن بعد برین واسشون عروسی بگیرین
      دوتا نکره رو ندیده نشناخته بهم پیوند میدین بعد گندش تازه در میاد یکیش کونی اون یکی کیری و بعد میزنن به تیپ و تاپ هم و الفاتحه


    •   The.BitchKing
    • 3 روز،20 ساعت
      • 12

    • اول از خوبیای داستانتون بگم، که ایرادایی که آخرش میگم بیشتر به چشم بیان و به یادتون بمونن!


      یکی و مهمترینش، اینکه پریچهر به هیچ وجه داستانی نبود که بشه انگ تخیلی بودن بهش زد. ازون اتفاقاییه که به کرات تو جامعه و زیر دماغمون میفته. برا همین، قابل لمس بودن ماجرا رو نمیشه انکار کرد. همین قابل لمس بودنش برگ برنده بزرگیه برا همذات پنداری کردن با شخصیتاش و اتفاقاتی که میگذرونن.


      ولی از طرفی، بجز راوی، دوتا شخصیت اصلی داستان زیاد به مرحله پرداخت نمیرسن. ولی همون شخصیت راوی، به عنوان یه مشاهده گر و خارج از متن اصلی اتفاقات، پرداخت و ابراز احساساتش عالیه.


      نکته مثبت بعدی، روند اتفاقاتشه که پله به پله رخ میدن. و متناسب با اندازه داستان ان. یهو نیومدین حجم زیادی از اتفاقات رو بدون سیر منطقی، توی چند خط بتپونین. که نتیجه به به پرداخت نشدن اتفاقات و قوس پیدا نکردن خط داستان. داستان در حال حاضر سیر کاملا منطقی ای داره. که اتفاق الف، نتیجه میده به اتفاق ب و ب نتیجه میده به جیم و به همین ترتیب تا انتها.




      حالا اینا که نقاط قوت بودن. از ایراداتش بگم براتون!
      اول اینکه از نظر نگارشی، علائم رو مقداری جای کار داشتی و داستان هم چنتایی غلط املایی داشت (مثل استفاده ـه بجای کسره اضافه). نقطه زیادی گذاشتن هم چیز جالبی نیست. ویرگول و نقطه-ویرگول هم به جای خودشون کاربرد دارن. استفاده درست ازشون، علاوه بر زیبا و حرفه ای تر کردن متن، سطح درک پذیری داستان و توانایی همراه کردن مخاطب رو بالا میبره. به اضافه اینکه استاندارد نوشتن اینجوریه که علائم نگارشی (نقطه و ویرگول و نقطه-ویرگول)، به کلمه قبل میچسبن، و با کلمه بعدی فاصله دارن. و البته ایراد عجیب، اون وسط صادق و صابر نقششون جابجا شد چرا؟؟؟


      نکته دوم، که تا حدی به قبلی هم وابسته اس، اینکه جمله هاتون خیلی کوتاه ان و فعلات گاها تکراری به نظر میان. تعداد زیادی از جمله های دنبال هم رو میتونستی با حروف ربط، یکیشون کنی. به خوندنی تر شدن نوشته کمک زیاد میکرد. مخصوصا اینکه این ایراد (جمله های فوق العاده کوتاه)، ابتدای داستانت بیشتر به چشم میومد و از نیمه به بعد خیلی کمتر متوجهش میشدم. درواقع اواخر داستان، این ایراد اصلا وجود نداشت و نشون دهنده این بود که تو همین متن کوتاه چقدر تمرین کردن تاثیر داره.


      نکته سوم و شاید مهمترین ایراد، قابل پیشبینی بودن داستانه. این رو با اون که گفتم اتفاقاتش قابل لمسه، اشتباه نگیرین. اون رو هنوزم میگم که نقطه قوت بزرگیه. ولی قابل پیشبینی بودن داستان هم برا خودش دنیایی از مشکلات رو ایجاد میکنه.


      اینکه نویسنده بتونه بطور استاندارد برای پیچش داستان، تعلیقی ایجاد کنه که نشه بطور تمام و کمال، دست نویسنده رو خوند، کار ساده ای نیست. ولی نوع پرداختن به این افشاگری ها، جوری که افشا کردن پیچشای داستان نه در جهت انداختن فک خواننده، که در جهت ایجاد گره ذهنی یا به وجود آوردن موردی برای تفکر باشه، کار ساده تریه. با توجه به خود داستان و سواد و اطلاعاتی که میدونم دارین، مطمئنم اینطور کاری از دستتون بر میومد. برا همین این کم کاری رو نکته منفی میدونم. در حال حاضر، دوتا نقطه اوج داستان، خیانت کردن پریچهر و واکنش شوهرش، هردوتا و مخصوصا اولی، خیلی قبل تر از اونی که اتفاق بیفتن برا من یکی پیش بینی شده بودن. اونم نه به دلیل زمینه چینی حرفه ای و منظم، که متاسفانه بخاطر تکراری بودن قدمایی که بهش منتج میشد! و تازه بعد از اتفاق افتادن این نقاط اوج، داستان ازشون میگذره و کار زیادی در جهت پرداخت تاثیری که این اتفاقات روی شخصیتا و دنیاشون میذاره، انجام نمیده. درنتیجه، قوس داستانی و حتی شخصیتی (هر سه نفر و مخصوصا شخصیت راوی منظورمه)، ناکامل میمونه.


      باز رسیدم به شخصیتا، اینو باید بگم که صابر و پریچهر به هیچ عنوان از چیزی بیشتر از دوتا انسان با اسمای متفاوت، بالاتر نمیرن. درحالی که کل داستان سوار بر رفتارای اوناست (این قضیه درمورد مریم هم صدق میکنه). و قضیه وقتی بدتر میشه که متوجه میشیم صادق داستان با همون چند خط معرفیش، پرداخت بیشتری نسبت مجموع اون دوتا داره. و دوباره بدتر میشه وقتی میفهمیم اصلا نیازی به معرفی صادق وجود نداشت. چون هیچگونه نقش واقعی ای توی متن اصلی داستان نداشت. عملا بود و نبودش چه تاثیر و تفاوتی ایجاد میکرد که نیاز به همین چند خط اضافه گویی برای معرفیش باشه؟ که نبودشون چیزی به ضرر داستان باشه.


      و در نهایت، پایان بندی داستان که نمیدونم اسمشو بذارم پایان خوب یا پایان بد. خاکستری بودنش نکته مثبتیه، ولی به دل من ننشست. شاید به این خاطر که توضیح دادن سرنوشت نهایی شخصیتا با فلش فوروارد به آینده، کلیشه ایه و شاید ساده ترین حرکت. یجورایی کم کردن دردسر نویسنده محسوب میشه که نخواسته یا نتونسته چیزی بیشتر از مقصد رو نشون بده (درحالی که مسیر هم جزء خیلی بزرگی از سفره و برای خیلی ها دوست داشتنی تر). و همینطور، توانایی تصور رو از خواننده صلب میکنه.




      با همه اینا پرستو بانو، داستانتون بی تعارف عالی بود. ایرادایی که ازش گرفتم، اکثرشون شاید انتظارای بیش از حد من باشه، و هم مطمئنا با تمرین و مطالعه بیشتر، حل میشن. این یکی از شایسته ترین داستانای این این چند مدت بود. و از دست من چیزی بیشتر از یه لایک ساده بر نمیاد.


    •   saeed6777777
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • ریدی تو حالمون حجی


    •   آقامهربون
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • واقعا قلم گیرایی داری
      هرچند اینجا واسه نوشتن قلم به کار نمیاد
      منکه خوشم اومد
      امیدوارم اگه داستان های بعدی ای وجود داره
      سریع تر بنویسیش


    •   Irish..GuNNer
    • 3 روز،19 ساعت
      • 5

    • داستانای بازگشت مجله روزهای زندگی‌رو تداعی میکرد. خوب بود. روون و جالب بود. خسته نباشی
      لایک.
      جناب کینگ باو کوتاه بیا. طفلی بار اولشه زبونش بند اومد کامنتتو دید. بذا یکم جا بیفته طبیعی شه واسش بعد اینجوری بزن تو ذوقش ولی کامنت تاثیرگذاری بود.


    •   Bopho
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • سلام پرستوی زیبا
      سلام رفقا
      بعد از مدت ها یه داستان خوب پیدا شد و خوندیم
      عالی هستی ادامه بده.


    •   hamid30gari
    • 3 روز،19 ساعت
      • 7

    • آوا جان عالی بود.
      لایک بیست تقدیمت عزیز جونی :)


    •   hamid30gari
    • 3 روز،19 ساعت
      • 4

    • چه پا قدمی داشت داستانت، داش مهدی پاشنه طلا اومده (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 3 روز،18 ساعت
      • 4

    • سعید داداش داستان آوا رو کلا تو ده دقیقه خوندم کامنت تو رو بیست و پنج دقیقه طول کشید بخونم (biggrin) .
      عمو میگه نقدت واقعا حرفه ای بود و گویا منتظر داستان جدیدت هست، منتظرش نذار.
      ولی جدای همه چیز من واقعا وقتی اسم داستان رو دیدم خیلی خوشحال شدم، چون خیلی دوست داشت که این داستان آپ بشه و شد.
      ایشالا دبه نکنه و شیرینیش رو بده. (biggrin)


    •   sischamp1976
    • 3 روز،16 ساعت
      • 0

    • عالی بود
      ادامه بده دوست عزیز


    •   پاتریک-ستاره
    • 3 روز،14 ساعت
      • 2

    • و دوباره کامنت بیچ با داستان رقابت می کنه...


    •   S_503694
    • 3 روز،14 ساعت
      • 1

    • خیلی خوب و صمیمانه نوشته بودی. دوسش داشتم. با اینکه داستان اونقدر خفن نبود و سکسی هم توش به تصویر نکشیده بودی ولی زیبا بود.
      بازم بنویس


    •   سرو_تنها
    • 3 روز،14 ساعت
      • 4

    • با اکثر نکات بیچ کینگ عزیز موافقم مگر یکیش، معرفی کردن اضافه...این روش نوعی احترام به قدرت ذهن و تفکیک خواننده هست و نویسنده های قرن 19 به بعد این کار رو خیلی انجام میدن یا مثلا یک نمونه بارزش داستایوسکی هستش که در شاهکار خانه اموات، از هیچ چیز دریغ نکرده!
      بله شاید بگیم که اونا رمان بودن و نه داستان ولی همین مثالی که از داستایوسکی زدم از کنار هم قرار گرفتن همین تعاریف اضافه شکل گرفته.... باز از بیچ کینگ بخاطر نقد بجاش تقدیر میکنم!
      من از داستانتون خوشم اومد و میشه گفت تصویرسازی خوبی پشتش هست، البته ایده کم بود در داستان، امیدوارم با اضافه کردن ایده نویسندگی رو بیشتر از اینها جلو ببرید!


    •   Nanaei
    • 3 روز،14 ساعت
      • 1

    • خوب بود
      کسی که داستان مینویسه و خوب هم مینویسه،لازم هست اطلاعات خوب و وسیعی داشته باشه،داشتن این اطلاعات بهش کمک میکنه بهتر و باورپذیرتر بنویسه
      مردی که زنش رو در اثر خیانت میکشه،و خیانت زن برای دادگاه ثابت بشه،نیاز به گرفتن رضایت نداره!


    •   ali80xx
    • 3 روز،11 ساعت
      • 1

    • لایک
      قشنگ بود


    •   Amoporang
    • 3 روز،9 ساعت
      • 0

    • مگه صابر رگشو نزده بود چطور آخر داستان زنده بود؟


    •   shagh.dard
    • 3 روز،8 ساعت
      • 2

    • نظر شما چیه؟ممنون از داستان خوب وروانی که نوشتی وپراز محتوا من که به شخصه لذت بردم وامیدوارم که داستانها را ادامه بدهی واین راهم درشهوانی واقعا درک کردم وفهمیدم کسی که درست وزیبا مینویسدواقعا همه بهش بااحترام برخوردمیکنند وکسی که کصتان مینویسد خوب از خجالتش درمیایند واقعا دم همگی گرم که هیچ کجا این چنین واقع گرایانه وبدور ازهرمنفعت گرایی وبسیار ازادنه کامنت بحق وبجا وواقعا تخصصی را شاید تنها دراین سایت دیده باشم متشکرم


    •   مردزخمی
    • 3 روز،6 ساعت
      • 2

    • بسیار زیبا و جذاب و خواندنی، کاری به جنایی بودن اخر داستان ندارم ولی خیلی قشنگ نوشته بودی خواننده رو دنبال خودت میکشوندی. ممنون


    •   Eliminator01
    • 3 روز،6 ساعت
      • 0

    • من جای صابر بودم اینطوری نمیکردم به صورت کاملا پنهانی جفتشونو سربه نیست میکردم ک اب از اب تکون نخوره


    •   ssonna
    • 3 روز،6 ساعت
      • 2

    • ازداستانای بلند فقط داستانای lovely_grl و little e رو میخونم چون حوصلم نمیکشه بلند باشه، ولی نکته ی جالبش کامنت گذاشتن آقای مهدی-پاشنه-طلا ی عزیز بود


    •   aga.mehdi
    • 3 روز،6 ساعت
      • 1

    • عالی


    •   Mr_hossein_.a
    • 3 روز،6 ساعت
      • 0

    • اینو رمانش کنی بیشتر به کار میاد تا توی یه سایت سکسی


    •   Sexybreasts
    • 2 روز،23 ساعت
      • 2

    • لايك ٣٩ :)
      داستان كليشه و قابل پيش بينى بود ولى زيبا


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 2 روز،15 ساعت
      • 1

    • ssonna عزیز و حمید جان داداش مخلص هر دو تا تونم
      لطف دارین


      طاعات و عبادات قبول انشاءالله تعالی


    •   ssonna
    • 2 روز،8 ساعت
      • 0

    • مهدی-پاشنه-طلا
      لطف دارین آقا جاتون خالی بود. بعدشم من نه روزه میگیرم نه عبادت میکنم میخورمو میخوابم الان توجه کردم اصن نمازم بلدنیستم قبلنا کوچیک بودم بلد بودما ولی فقط یه چیزاییش یادمه. <img class=" />


    •   Marshaall_Boss
    • 2 روز،6 ساعت
      • 0

    • عالی بود دختر...عالی
      لطفا بازهم بنویس.لایک تقدیمت.


    •   مردتنها90
    • 2 روز،1 ساعت
      • 0

    • عالی بود، قلمت رسا وشیوا وداستانت بسیار جذاب بود موفق باشی (clap)


    •   aminem_lustboy
    • 1 روز،2 ساعت
      • 0

    • بابا این سایت صاب‌مُـرده جای مسائل‌جنسیه.جاییه‌که وقتی میای توش برای شهوتی شدن میای.کلی سایت داستان هست که میتونی اونجا فعالیت کنی.داستانت خیلی خوب بود.لایکش کردم.
      اما جاش اینجا نیست.اعصابم خوردشد با خط‌به‌خط نوشته‌ت.کلا رفتم یه‌جای دیگه بخدا. نکنین این کارارو (rose)


    •   phoniex980
    • 4 ساعت،48 دقیقه
      • 0

    • قلمت واقعا گیرا بود ولی داستانت واقعا قابل پیشبینی و کلیشه ای بود ولی درکل از کصتان های اینجا ی سر و گردن بالاتر لود بازم بنویس دمت گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو