پر پرواز (۲)

    ...قسمت قبل


    قسمت دوم: حاملگی


    خب سلام مجدد از اینکه از داستانم خوشتون اومد خیلی خوشحالم و اینکه یکی از دوستان فرمودن بنویس بازهم


    و من نمیدونم چیرو باید بنویسم؟
    چیزی که نوشتم قصه نبود که بازم بنویسم خاطراتم بود ولی یه کمی که فکر کردم دیدم تو زندگی همه ماها از این خاطرات قشنگ هست ای کاش یه قسمت جدید به سایت اضافه میشد تامیتونستیم خاطرات عادیمون رو بنویسیم و خوشی ها رو با هم شریک بشیم دلیلش هم اینکه این سایت هیچ فیلتری نداره و بازدیدش هم بیشتره نسبت به بقیه


    بعد از کلی فکر کردن با خودم گفتم شاید بهترین خاطره ای که بتونم به عنوان یه زن بگم برای دیگران مادر شدنم باشه بعد از عروس شدن برای من این دومین و زیباترین حس دنیا بود خب من تو قسمت اول براتون از نحوه آشنایی و ازدواجم گفتم جالبیش اینجاست که هردوتای این احساسات هم زن شدنم و هم مادر شدنم با درد سختی همراه بودن درد هایی که به کشیدنش می ارزیدن هم درد زن شدن هم درد مادر شدن.


    نمیدونم از کجاش شروع کنم دوسالی از ازدواجم گذشته بود زندگیمون شاد خرم بودیم مثل روز های بچگیمون مثل همه تازه عروس داماد ها عشق و عاشقی و پارک و شمال و... خدا رو شکر اون زمان ها ( اوایل ده 90) شبکه اجتماعی اینقدر همه گیر نبود که آدم بخواد دم به ساعت یه گوشی دستش باشه و حتی از مستراح رفتنش سلفی بگیره واس همین لحظه ها رو بیشتر تو ذهنمون ثبت میکردیم تا توی چند بیت تراشه.
    اون عاشق بچه بود با اینکه خودش هنوز بچه بود همینطور هم من ولی دوتایی ته دلمون میخواست یه جونور کوچولو تو خونمون وول بخوره تو فکرش بودیم ولی دربارش حرف نمیزدیم چون خودمون هنوز بچه بودیم راستیش خانوادمون دخالت نمیکردن یعنی جرات نمیکردن اون با همه خوش اخلاقی هاش وقتی کسی میخواست تو زندگیمون دخالت کنه بد هار میشد.
    گذشته از همه این حاشیه ها نیمه بهمن 91 بود همه درگیر جابجایی و خونه تکونی و خرید عید بودن ما هم مثل همه بودیم یکی دو روزی بود که از مدت عادت ماهانم گذشته بود یکی دوباری نا منظم شده بود منم رو همین حساب و درگیری نوروز زیاد حواسم به سمت این ماجرا نبود ده روزی گذشته بود از مدتش و کم کم داشتم علائم بروز میدادم همون چیز هایی که همیشه تو سریال های ایرانی میبینم باز هم با این حال اونقدر مشغله داشتم که اصلا حواسم سمت این ماجرا نمیرفت تا اینکه همسرم باید برای یه سری از کارای آخر سال شرکتشون چند روزی رهسپار اصفهان میشد رو همین حساب منو برد خونه مادرم داستان تا اینجا بود که یه روز با مامانم و مادرشوهرمو علی رفته بودیم بیرون خرید تو راه یکی دو باری سرم گیچ رفت و حالم بد شد وقتی هم که رسیدیم خونه یه کم تب کردم مادر شوهرم که یه نمه سنتی و روستایی ا (ولی زن بینهایت مهربون و عروسی دوستیه و من رو همیشه مثل دختر نداشتش دونسته) زود تر از همه به حامله بودن من شک کرد هروز که به آخر سال نزدیک تر میشدیم منم علائم بیشتر و بیشتری رو بروز میدادم با گذشتن 18 روز از از تاریخ عادت ماهانم و اینکه تو خونه بودم دیگه هر کسی بود میفهمید که به احتمال 99 درصد بارداره.
    6 ام اسفند ماه بود که مادروشوهرم گیر سه پیچ داد که به تست های خونگی اعتباری نیست و الا و بلا باید دوتایی بریم دکتر بعد یه صبح تا ظهر گشت زدن راهی کلینیک شدیم و بعد اینکه خانوم دکتر معاینات و... رو انجام دادن مشخص شد که ما حامله هستیم.
    وقتی که دکتر بهم تبریک گفت یه لحظه ماتم برد نه چیزی رو میدیدم و نه چیزی رو مشنیدم گوشم صدای صوت میداد دوباره غرق شدم تو همون افکار خودم و همش از خودم این سوال رو میپرسیدم یعنی واقعا مادر شدم؟ اونقدر تو تو این سوال غرق بودم که اصلا متوجه حرفای دکتر نمی شدم.
    از کیلینیک که بیرون اومدیم نزدیک اونجا یه پارک بود من هنوزم گیج و شوکه بودم سپیده خانوم (مادرشوهرم) نشوندتم رو نیمکت گفت:


    بشین دختر قشنگم (کیف و چادرشو گذاشت رو نیمکت) اینا رو بگیر تا من برم یه چیزی برات بگیرم بخوری
    وقتی که اومد نشست پیشم دوتا رانی و کیک دستش بود گذاشت رو نیمک اومد بازشون کنه بهش گفتم:


    یعنی واقعا الان من مادر شدم؟


    خندید بهم گفت:


    اره دختر خوشگلم تو دیگه مامان شدی از امروز دوتا بچه داری ( با خنده شوهرمو میگفت)


    یه لبخند زدم سرمو انداختم پایین چشام خیس اشک بود سرمو گذاشتم رو پاش با چادرش اشکامو پاک میکردم دستشو میکشید رو سرم بعد یه کم درد و دل کردیم یه کم از خاطراتش و برام گفت از آشناییش با پدر شوهرمو... اولیل بار بود تو این دوسال با هم تنها میشدیم (روزهای اول آشناییمون اون همیشه میگفت مادر من دختر دوسته و تو رو مثل دخترش دوست داره) انگار کلی حرف داشت باهام قرار شد ماجرای حامله بودن من بمونه بین خودمون خودمون که میگم یعنی همه به جز پدر بچه چون همه میدونستیم چقدر دوست داره بابا بشه و همه دلمون میخواست ببینیم چه واکنشی نشون میده وقتی میفهمه پدر شده.
    قرار شد که شب عید که طبق عادت هرسال جمع میشیم خونه پدرومادرش بهش بگیم همگی غافلگیرش کنیم صدای تیک تیک ساعت و شمارش معکوس بچه های شبکه من و تو برای آغاز سال 1392 دل تو دلم نبود داشتم هندی میشدم نزدیک بود بزنم زیر گریه که سال تحویل شد و پدرشوهرم که از همه بزرگ تر بود مثل همیشه شروع کرد به عیدی دادن و اول از علی شروع کرد (علی خیلی با پدر شوهر من رفیق بودن و هستن) بعد از دست رو بوسی و تبریک و عیدی گرفتن همسرم پا شد و با خنده گفت:


    ای بابا انگار امسال فقط من بزرگ شدم و از همه کمتر به ما عیدی دادین


    پدر شوهرم با خنده بهش گفت:


    امسال عیدیتو شبنم قراره بهت بده.


    نشست پیشم و گفت:


    خانوم من شما چی قرار بدین امسال کت یا مثل پارسال کیف؟


    خندیدم بهش و گفتم:


    چشماتو ببند


    بعد هدیه رو دادم بهش که برگه سونو گرافیم بود که گذاشته بودم تو جعبه هدیه.
    وقتی که برگه رو گرفت دستش قیافش دیدنی بود دستاش میلرزید نفس بند اومده بهم زل زده بود که یهویی من و سفت گرفت تو بغلش سرشو گذاشت رو شونم لباسم خیس شده بو اشکهاش بعدم یه بوس محکم از لبم کرد بقیه اعضای خانواده ام به نشونه شوخی جلوی چشماشون رو گرفته بودن.


    اردیبشهت که چند روزی رفتیم اصفهان بهم پیشکش مادر شدنم یه یه زنجیر هدیه داد با یه پلاک که طرح یه مادر که بچش رو بغل کرده و بهم گفت:


    عزیز دلم اسمشو هر چی که خودت دوست داری بزار این حق مادره که اسم بچشو انتخاب کنه.
    همه مدت بارداریم کل اعضای خانواده عین یه پادشاه ازم مراقبت کردن به ویژه همسرم عین یه مادر که از بچش نگهداری میکنه کفشام رو پام میکرد تو لباس پوشیدن کمکم میکرد وقت هایی که یکی دوباریم که سرما خوردم دستمال خیس میذاشت رو سرم و از همه برام لذت بخش تر وقت هایی بود که تو حموم میشستتم.....
    شاید
    اگه قرار باشه به یکی از لحظات عمرم توی این 31 سال اسکار بدم به دورانی که الیماز رو حامله بودم میدم الان الیماز یه خواهر کوچولو هم به اسم سلماز داره.


    باز هم مثل دفع قبل ممنونم وقت گذاشتین و ارزش قائل شدین و خوندین راستی اسم واقعی من شبنمه دلیل اینکه اسمم رو گذاشتم شهرزاد قصه گو چون شغلم مربی مهدکودکم برای بچه ها قصه میگم خیلی وقت ها و خیلی هاشونم معتقدن من شبیه خانوم علیدوستی بازیگر نقش شهرزادم واسه همینم لقب شهرزاد قصه گو رو یکی دوتا از مادر ها و کوچولو های شیطونشون دادن بهم امیدوارم همگی لحظه های شیرینی داشته باشید نترسید بیایید و شما هم بنویسید تا بقیه هم شاد بشن به شادی شما.


    فقط به عنوان حسن خطام همه ی ما ها همه و همه توی بد ترین شرایط حتی میتونیم قشنگی هایی رو توی زندگیمون توی هر زمانی پیدا کنیم.


    پایان.


    آها راستی یه توضیح هم بدم درباره اسم داستان خیر شادمهر عقیلی رو نکرده کسی چون اولین آهنگی که با همسرم گوش کردیم از آلبوم پرواز بود و کلی خاطره خوب از اون آلبوم داریم و اون شبی که تو قسمت قبلی براتون تعریف کردم اون آهنگ آتیش بازی رو گوش کردیم بهترین اسمی که به نظرم رسید این بود.


    نوشته: شهرزاد قصه گو

  • 9

  • 2




  • نظرات:
    •   توت.فرنگی
    • 5 ماه
      • 0

    • حالا فکر کن،چیزای جدید هم به ذهنت میرسه
      پوشک عوض کردن ،لالایی گفتن، واکسن زدن،راه رفتن
      عزیر دلم اینجا خاطرات سکسی می خواد نه اجتماعی


    •   Happygirl000
    • 5 ماه
      • 0

    • بی نهایت قشنگ بود...کیف کردماااا..تورو خدا بازم بنویس حتی اگه شده از خاطرات روزمره ت


    •   jerard96
    • 5 ماه
      • 0

    • چقدرمیشه با داستانت راحت ارتباط برقرار کرد
      بدون اینک کلمات سخت و سنگین داشت باشه
      بدون اینک از سکس صحبت بشه
      ممنونم ک خیلی از خاطرات خوب و بد و برام تداعی کردی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو