پسرای لاشی

    1392/12/25

    سلام به دختر پسرای عزیزی که افتخار دادن و میخوان داستان منو ببینن بوس به لپ تک تکتون
    راستش خودم که بعضی از داستانای بچه هارو میخونم واقعا خندم میگیره چون زار میزنه دروغه ولی مال من واقعیه لطفا باور کنید چون من از دروغ گفتن متنفرم فقط مگه در مواقعی که جونم در خطر باشه تا میتونم لاف میزنم!!!من ازین داستان خاطره بدی دارم ولی واسه شما جوری تعریف کردم که انگار خیلی هم خوش گذشته!حسابی هم خلاصش کردم (امیدوارم بخاطرش لذت ببرید! کلیه اسامی هم تو این داستان مستعاره)خب...
    آخرین روز امتحان نوبت دوم سال دوم هنرستان بود که یکی از هم کلاسی های صمیمیم پیشنهاد داد بعد امتحان برم خونشون گفت کسی نیست و منم که عاشق این بودم که واسه یه بارم که شده برم خونشون آخه مامانم اصلا اجازه نمیده برم خونه بیشتر دوستام و هی میگه بگو اونا بیان خونمون میگه اکثردوستات دخترا خوبی نیستن و این حرفا (حالا نه انگار من دختر پیغمبرم!!!)
    خلاصه دوستم اصرار میکرد و میگفت مامانت که نمیدونه نمیفهمه منم قبول کردم و با هم رفتیم خونشون .خودش کلید داشت رفتیم تو هیشکی نبود گفت مامان بابام رفتن سر کار نشستیم تو اتاق و گفت بشین تا برم چیزی بیارم بخوریم و ازین مهمون بازی ها! منم نشستم و با گوشیم ور میرفتم که یهو یه پسره وارد اتاق شد منم که فهمیدم موضوع از چه قراره از کل زندگیم نا امید شدم و از ترس فقط بندری میزدم و جیکم در نمیومد آخه قیافش واقعا ترسناک بود شبیه معتادا ریش و سبیلش که شبیه چوختای مرحوم مامان بزرگم بود انگار سی سال بود رنگ حموم رو به چشم ندیده موهای سینه ش تا حلقش اومده بود و یقشو تا نصفه باز گذاشته بود شبیه به لات و لوتا تا چشم کار میکرد مو میدیدی یهو مثل اجل معلق اومد بالا سرم همش اخم کرده بود گفتم شبنم کو؟گفت شبنم رفت گفتم کجا گفت به تو ربطی نداره منم سریع بلند شدم گفتم منم میرم ولی چنان هولم داد خوردم به دیوار گفت بیشین بینیم بابا خودمم میدونستم نمیذاره! همش یاد اون داستانای دخترایی می افتادم که بهشون تجاوز میشد بعدش کلیه شون رو در می اوردن و میفروختن.نمی دونید چقد اون موقع ترسیده بودم بخدا. تصمیم گرفتم گریه کنم تا دلش به رحم بیاد ولی هرچی زور زدم گریم نگرفت واقعا بی نزاکت بود مثل سگی اومد بالا سرم نه سلامی نه علیکی شلوارشو در آورد کیرش اندازه کیرخر بود انقد دراز بود گفت بخور! با خودم گفتم بذارش دم کوزه آبشو بخور آخه واقعا حالم بهم خورد تازه موهاشم نزده بود خاک بر سرش گفتم توروخدا من نمیتونم گفت خفه شوگفتم بخورش. دلو زدم به دریا گفتم انگار زیاد فیلم میبینی یدفعه داد زد میخوری یا پارت کنم من که واقعا فکر میکردم میخواد پاره م کنه با این که از ترس داشتم میلرزیدم با پا یکی زدم تو کیرش دادش درومد سریع مقنعه و کیفمو برداشتم دویدم بیرون اتاق که فهمیدم یه پسر دیگم تو خونه ست وقتی دیدمش حسابی جا خوردم می شناختمش مدرسشون کنار مدرسمون بود و چند روز پیش چون تو راه مدرسه بهم دست زده بود با پا زده بودم در کونش و فرار کرده بودم فقط شلوار لی پاش بود با یه گردنبند سلیب(خداییش ناز بود اسمش مرتضی ست و 18 سالشه اون یکی هم پسر عمه ش بود اسمش علی بود و 25 سالش بود) گفت کجا؟ باخودم گفتم کارم تمومه دیگه یدفعه علی هم از اتاق اومد بیرون با عصبانیت زد پس کلم نقش زمین شدم بازومو سفت گرفت گفت میدونم چیکارت کنم جنده.انقد ترسیده بودم گفتم جنده باباته ولم کن! مرتضی فقط می خندید ولی علی بدجور عصبی شده بود بردم تو اتاق نفهمیدم چجوری مانتومو درآورد باورم نمیشه اون همه التماسش کردم اصلا انگار کر بود کیرشو گذاشت لای سینه م مثل گاو عقب جلو میکرد من سینه هام داشت می ترکید خیلی سوز میزد نمیدونم کجاش حال داشت اینقد رفته بود تو حس!!! اصلا نذاشتم لبای کثیفشو به لبام بزنه.اینقد محکم سینه هامو میخورد انگار داره کله پاچه میخوره کس ندیده! خواست شلوارمو در بیاره تمام زورمو انداختم تو دستام نذاشتم شلوارمو در بیاره فقط میگفتم توروخدا اینکارو نکن من پریودم انقد قسم دروغ خوردم که پریودم فک کنم کمی دلش سوخت گفت دروغ میگی گفتم نه بخدا گفت ببینم گفتم خونی ام خجالت میکشم گفت هان پس دروغ میگی منم چاره ای نداشتم دستمو گذاشتم رو صورتش گفتم اسمت چیه گفت علی گفتم علی جون من 16 سالمه گناه دارم من تا حالا سکسی نشدم و از این کارها بدم میاد و نماز میخونم و این چرت و پرتا باور کرد پریودم گفت باشه فقط میذارمش لاش نمی کنمت باز شروع کردم به التماس کردن یهوعصبی شد گفت عجب گیری افتادیم ساک که نمیزنی لب که نمیگیری حال هم که نمیدی نکنمت لاش هم نذارم یدفعه تو بیا منو بکن! خودمو به کوچه علی چپ زدم بهش گفتم خیلی چشای نازی داری بخدا دوس دارم دوس پسرم باشی ولی ازین کارا نکنیم واقعا خر بود گفت جدی؟گفتم اره گفت شمارتو بده منم شمارمو دادم بهش یهو مرتضی با خنده اومد تو (واقعا خنده کثیفی داشت)یه مشروب و یه سیگارم دستش بود گفت بکنش بابا داره مختو میزنه خیلی زرنگ بود منم چاره ندیدم سریع پریدم بغل علی بازم گریم نگرفت با ناز گفتم چطور دلت میاد من که گناهی نکردم من 16 سالمه و...یهو مرتضی با عصبانیت گفت بیا تا خودم بکنمت کیرشو درآورد باورم نمیشد بنظرم کلفت ترین کیر دنیا بود ریدم به خودم از ترس!خواست شلوارمو در بیاره علی که حسابی خرم شده بود گفت پریوده بدبخت ولش کن خواستم بگم بدبخت باباته گفت اشکال نداره از پشت می کنمش علی منو کشید طرف خودش گفت میگم پریوده خلاصه جر و بحثشون شد و علی با کمال ناباوی یکی زد تو گوش مرتضی صداش انقد بلند بود که نگو! مرتضی جاخورد یه لحظه با عصبانیت رفت بیرون درو کوبید بهم منم که حسابی تو دلم خنک شده بود با ناراحتی گفتم گناه داشت چرا زدیش گفت اشکال نداره منم مخ زنی رو شروع کردم رفتم رو پاش نشستم گفتم علی من الان دوست دخترتم؟گفت آره خندیدم گفتم آخ جون همیشه دوست داشتم یه دوست پسرخشن داشته باشم خندید گفت دیوانه تو دلم گفتم حالا کجاشو دیدی قوزمیت از همه چیز به جز سکس باهاش حرف زدم آخرسر گفتم آخ دیرم شده توروخدا بذار برم دیر کنم مامانم میکشتم بخدا.اخمی کرد گفت نه گفتم شنبه میام پیشت قول میدم فقط مرتضی نباشه خب؟کمی مکث کرد خلاصه بعد از نیم ساعت التماس و ناز و خواهش گفت باشه خوب گولم زدی بهت زنگ میزنم گفتم چشم باورم نمیشه آدم هم انقدر احمق؟؟شایدم من خیلی خر شانس بودم مقنعه و مانتومو پوشیدم وگفت اینجا خونه خودمه هروقت خواستی بیا از سر وضع خونه معلوم بود بچه پولداره تو دلم گفتم حتما! بهش گفتم باشه گلم دیرم شده بهت میزنگم بای بای کفش جاستینیامو پوشیدم مرتضی رو ندیدم وقتی در خونه رو باز کردم باورم نمیشد تا میتونستم دویدم وخدارو شکر میکردم.تا رسیدم خونه سیم کارتمو شکوندم ازون موقع شبنمو ندیدم
    حالا منتظر باز شدن مدرسه هام تا کس شبنم رو پاره کنم!!!
    بچه ها این داستان واقعیت داشت خودم موقع نوشتنش هم خندم گرفت هم گریه امیدوارم هیچوقت گول لاشیا رو نخورین
    نتیجه اخلاقی : 1- به سایه خودتونم اعتماد نکنین 2- هروقت جایی گیر افتادین اگه واقعا به خودتون ایمان داشته باشین میتونین از پسش بر بیاین 3- به حرف مامانیاتون گوش بدید!
    بای دوستای گلم
    SIGNED BY : nesa_021

  • 7

  • 1




  • نظرات:
    •   Alireza_hot222
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • فقط دو خط اول رو خوندم


    •   خداحافظ
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • به به علیرضا هات از این طرفا؟


    •   H.u.n.t.e.r
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • عجب!
      بهتر بود اون حسی رو که واقعا اون لحظات داشتی تو داستانت منعکس میکردی تا مخاطبت که بیشتر دخدرا هستن عمق ماجرا بیشتر واسشون روشن بشه!
      بهرحال از نوشتنت مشخصه کلا خودتم زیاد بدت نمیاد از زورکی بفاک رفتن !
      شبنمو گرفتی همون بلای مشابه رو سرش بیار ..موفق باشی


    •   dostesexy
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • حق کوس کشت بود کوستو جر میداد تا اینقد فوحش حوالش نکنی بدبخت جنده باید میکردت تا وقتی ولت کرد زبون درازی نکنی حالا خوبی بهت کرده میگی احمق بود بدبخت دلش بخاطر کونده بودنت سوخت که گریه کردی بعد میگی نماز میخونمو مثه روباه دروغ میگی امثال ترو همون بزور باید کرد
      با اینکه مخالف تجاوزم ولی واقعا بعضیا لیاقت تجاوز گروهی رو دارین


    •   آدم خوب
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • نخوندم فقط بخاطر توضیح هایی ک اول دادی....


    •   . latopar
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • الان تو مودش نیستم نظر بدم.حالم گرفتس وگرنه درستت میکردم.
      در ضمن اینو بدون اون چیزی که وسط پاهاته هر جای عالم باشی متعلق به همین مردای به قول تو لاشیه
      .
      .
      .
      گوزو


    •   jabersanam
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • اگه اون شبنمو دیدی بهم خبر بده تا خودم هم خودش و خواهر و هم مامانشو جلو چشات پاره کنم . اون یارو کی بود علی و مرتضی رو طوری بکنم که تا عمر دارن دنبال سکس نباشن . طوری می کنمشون که همه خبر گزاری های دنیا تا صد سال روش مانور کنن


    •   fazhdary
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • نه معلومه زبل بازی در آوردی ولی دفعه دیگه گیر میکنی


    •   آتشک
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • خندیدم!


    •   m.jane
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • پسره لاشی بود ولت کرد یا توی لاشی حمال.
      من تا حالا به ناموس چپ نگاه نکردم مگه خودش خواسته باشه.
      ولی تو عکستو و آدرستو بده من خودم قول میدم بیام از 6 جهت 4 پارت کنم دختره هرجایی.


    •  
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • فاک یو


    •   Got alan
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • هزاد داستاندی پخ پیستیلی


    •   MR.S.E.D
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • کل داستانت کس شعر بود


    •   ali3243
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • (hypnotized) (hypnotized) (hypnotized) (drinks)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو