پسر ارباب و دختر رعیت

    1399/4/10

    اگه مثل من بچه دهاتی باشید یا با روستایی ها سرو کار داشته باشید باید بدونید تک و توک بین ما بچه دهاتی ها یه دختر و پسرهایی پیدا میشه که کماکان ته چهره قشنگ با صورت کک مکی و موهای روشن داشته باشن
    البته اکثرمون تو بچگی این شکلی قشنگیم و یه کم که پا به سن میذاریم پسرا بار کارهای سنگین از سن پایین دخترا هم با ازدواج تو سن پایین کم کم از تب و تاب و..... میوفتیم من متولد 1367 توی یکی از هزار روستای کشورمون هستم پدرم مثل اکثر مرد های روستایی کشاورز مادرم هم مثل بقیه زنهای روستا روزا از این خونه تو این خونه با حرف این و حرف اون و گه گداری هم قالی بافی منم مثل بقیه بچه ها تو دنیای بچگی دویدن تو حیات های بزرگمون زمین خوردن و خاکی شدن و.... چیزهایی که کم و بیش شاید یه سری خواننده ها تجربش کرده باشن تنها فرق من با اون بچه ها کک مک های روی صورتم و موهای روشنم بود که کموکان بچه هایی اونجوری پیدا میشدن.
    تا سال 76 همه چیز زندگیمون روال عادی خودش رو داشت و من صاحب یه برادر کوچیک هم شده بودم دوره شیرینی بود برام چون همیشه با همون سن کمم کمک مادرم میکردم تو نگهداریش عاشقش بودم از همون بچگی خوشی اون روزا زیاد دووم نیاورد و با ازدست رفتن زمین زراعی پدرم بنا به دلیلی که هیچ وقت تا امروز نفهمیدم پایان یافت یعنی در واقع مثل یه آدمی که سرمایه دار باشه کارخونه داره باشه و همه سرمایش حالا طی یه اتفاق از دست بره مال پدر منم این شکلی از دست رفت و زمین خوردیم البته اینم بگم زندگی ما مثل اکثر مردم اونجا ساده بود.
    وقتی که پدرم زمینش رو از دست داد ما مجبور شدیم سال 78 مهاجرت کنیم به تهران من اون موقع کلاس اول راهنمایی بودم یعنی میخواستم برم اول راهنمایی ( البته خیلی از دخترا روستامون تا همون کلاس پنجم هم ادامه ندادن و از طرف دیگه اصلا مدرسه راهنمایی نداشت روستامون اون زمان و شاید هم حتی همین الان ) توی تهران راستش برای یه آدم هایی با موقعیت ما کارهای زیادی برای انجام دادن نیست یعنی هست ولی..... راحت باشم باهاتون پدرم یا بهتر بگم کل خانواده شدیم سریدار توی یکی از باغ های اطراف تهران باغ که یه عمارت بود وسط یه جنگل چه میشد کرد کار دیگه واقعا نبود ما هم توی یه اتاق کوچیک شدیم ساکن و سریدار.
    خلاصه که روزگار با نوکری پدرم و کلفتی مادرم شروع شد اینکار شاید کار بدی نباشه یا بهتر بگم سرایدار بودن اصلا کار بدی نیست نسبت به یه سری از شغل ها به نظرم کار با ارزش تریه ولی به هرحال یه شغله و درحد خودش هم کار ارزشمندیه ولی خب تقریبا مثل اکثر مایه دارای این اونها هم یه خانواده عوضی تازه به دوران رسیده بودن رفتارشون با خانواده من دست کمی از رفتار ارباب ها و برده هاشون که توی فیلم ها و سریال ها نشون میداد نداشت واسه همین بود اسم پدرخانواده رو گذاشته بودم ارباب همیشه بهش میگفتیم ارباب چه میشد کرد این هم یه مصیبت زندگی بود دیگه خانواده شامل یه پدر و مادر و چهارتا دخترو سه تا پسر بودن همه هم از یه قماش فقط بین اینها یه پسری بود که پسر آخر خانواده بود هم سن و سال خودم بود همیشه تو باغ که بازی میکرد میدویید دلم میخواست برم فقط به عنوان یه همبازی به عنوان یه دوست دوره بچگی باهاش بازی کنم برخلاف روستامون من اونجا خیلی تنها بودم مدرسه هم که قیدش رو به خاطر شرایط مختلف مجبور شده بودم بزنم از طرف دیگه داداشم یه مریضی خونی داشت هزینه درمانش و.... سرسام آور بود خلاصه که همه چیز دست به دست هم داد تا من هم بمونم توی همون باغ کنار پدرو مادرم کلفتی و نوکری کنم مشکلم واقعا هیچ کدوم از اینها نبود ولی خب منم دوست داشتم درس بخونم برم مدرسه دوستای جدید پیدا کنم و درحد خودم مثل هر آدم دیگه ای منم رویا هایی داشتم ولی میدونید که خب نمیشد دیگه مشکلم با ماهیت کار و زندگیم نبود و فقط تنها غصه ام اون زمان مدرسه نرفتن و مریضی داداشم بود همه اینها به خودی خودش سخت بود ولی چیزی نبود که دست کسی باشه یا کسی توش نقش داشته باشه چیزی که قلب کوچولوی من میشکست اون روز ها رفتارهای بد ارباب و خانوادش با پدرومادرم بود.
    همونطور که گفتم خیلی دوست داشتم با پسر کوچیکه همبازی باشم یه وقت هایی دور از چشم همه یواشکی تو همون عالم بچگی دنبال هم میدویدیم یا وقت هایی خوراکی هاش رو میاورد باهم میخوردیم ولی یواشکی و دور از چشم همه تا اینکه یه بار مادرم متوجه شد و صدام کرد یهویی و بعد از اون کلی دعوام کرد که نباید این کارو کنم چون شاید خانوم خوششون نیاد هرچی بود اونها نجیب زاده بودن من یه رعیت زاده یه چیز بین این دوستی کودکانه یه عروسک اسب که پسره کوچیکه همیشه با خودش داشت خیلی دوست داشتم اون عروسک مال من باشه ولی هیچ وقت بهش نگفتم همونطور که گفتم رفتارش با خانوادش خیلی فرق داشت شاید مهربونیش رو عالم بچگیش بود شاید اون هم یه کم پا به سن میذاشت مثل بقیه اعضای خانوادش میشد و این چیزی بود که من همیشه ازش میترسیدم.
    روزگارمون سپری شد با بغض های شبانه من گریه های یواشکیم واسه مریضی احمدرضا داداشم و.... نمیخوام زیاد از اون دوران بگم حوصلتون سر بره زندگی من سپری میشد تا سال 85 که شرایط یه کم فرق کرده بود یعنی اوضاع یه کم بهتر شده بود پسرکوچیکه و خودم پا به سن گذاشته بودیم از طرفی بابام شکسته شده بود بیشتر کارهای باغ رو من انجام میدادم کمکش و همینطور هم ارباب مریض شده بود و دیگه خیلی کم کم به باغ و عمارتشون سرمیزدن ولی رفتارهاشون مثل قبل هروقت که میومدن من تا چند روز از بدرفتاری هاشون اعصاب خوردی داشتم توی این مدت پسر کوچیکه زیاد میومد اونجا دوسالی ازم بزرگتر بود همیشه هم تنها بود ولی فقط یه نکته داشت اونم اینکه هیچ تغییر نکرده بود رفتاراش مثل بچگیش بود مهربون خوش قلب یادم نمیاد حتی یه بار پدرمو به اسم کوچیک صدا کرده باشه یا اینکه بهمون بی احترامی کرده باشه همیشه یادمه یه کاری که میخواست براش انجام بدیم دستور نمیداد برخلاف بقیه اعضای خانوادش مثلا میگفت: میشه من رفتم لطف کنی درو قفل کنی؟ یه روز عصر با یه آقایی اومدن اونجا که اونم مثل خودش آدم با شخصیت و خوش برخوردی بود که بعدا فهمیدم داییشه اون روز وقتی اومدن منو صدا کرد از صندوق ماشینش یه پلاستیک داد بهم توش بساط کباب و.... بود ازم پرسید بلدی کباب خوب درست کنی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم : بله آقا بعد یه پلاستیک دیگه داد بهم یه کم کوچیک تر بود بهم گفت: خب این رو زحمت بکش شب برای من دایی ردیف کن این یکی هم از همونه فقط ببر اتاق خودتون تا با مامان و بابات بخورید حالشو ببرید همیشه خوش رو بود همیشه خوش برخورد و همیشه شوخ و خوش کلام رفتاراش برخلاف خانوادش حس خیلی قشنگی بهم میداد نه تنها به من بلکه به مامان و بابام هم همینطور ما براش واقعا ارزش و احترام قائل بودیم ولی نه از سر ترس از سر احترام در واقع همیشه با خودم میگم ارباب واقعیی اون عمارت پسرکوچیکه بود نه پدرش. درباره حسم واقعیت من چون زیاد تو اجتماع نبودم با کسی هم ارتباط نداشتم زیاد درباره عشق و عاشقی از این داستان ها فقط درحد سریال های اون موقع تلویزیون میدونستم مامانم همیشه بهم اخطار میداد که به پسر کوچیکه نزدیک نشم همیشه دورا دور منو میپایید و متوجه نگاه های یواشکی و زیرزیرکی من میشد اون موقع دلیل این کارش رو نمیدونستم فکر میکردم میترسه ولی امروز میفهمم.
    همیشه وقتی میومد باغ کنار استخر میشست یا ویالون میزد و یا کتاب میخوند منم دورادور یواشکی از پشت درختا نگاهش میکردم و یا به بهانه ی میرفتم ازش میپرسیدم چیزی لازم نداره؟


    اون شب که با داییش اومدن احمدرضا ما حالش بد شد دست بر قضا دایی هم دکتربود خلاصه که اون شب حال احمدو با یه کم داروی تب بر و.... خوب کرد و گفت یه روز بیاریدیش بیمارستان فلان من یه سری آزمایش براش بنویسم و.... تقریبا یه هفته بعد از اون ماجرا اومد دنبالمون و من و احمدرضا برد پیش داییش شاید باورش براتون سخت یا غیر ممکن باشه ولی این اولین باری بود که توی اون 18 سال من توی یه ماشین نشستم میدونم باورش سخت یا شایدم غیرممکنه اون روز نفهمیدم چی گذشت و نفهمیدم چرا حس کردم بین من و اون هیچ مانع و دیواری نیست شاید به خاطر رفتار برخورد های خوب و دوستانش بود باهام نمیدونم چرا ولی همه قصه زندگیم رو براش گفتم اینکه دوست داشتم درس بخونم اینکه همیشه عاشق اون عروسک دوره بچگی بودم و اینکه و اینکه و اینکه... و اونم ساکت بود و گوش میکرد اون روز طبق رویه عادی بیمارستان آزمایشات انجام شد و چند روز بعدم یه سری دارو ودستور به پدرم داد گفت اینها رو احمد باید مصرف کنه که شکر خدا حالش روز به روز بهتر میشد یادمه وقتی دارو های رو داد به بابام و باهاش دست داد بابام دو دستی دستش رو محکم فشار داد و میخواست دستش بوس کنه که اونم دستش رو کشید با خنده گفت: این کارها چیه یدالله خان شما خیلی به ما لطف داشتید تو این سال ها راستی تا یادم نرفته احمدرضا باید مرتبط چک آپ بشه و داروهاش رونباید تحت هیچ شرایطی قطع کنه. بابام درحالی که مرتبط دعاش میکرد گفت: خدا خیرت بده آقا ولی من پول زیادی ندارم و دیگه خودتون اوضاع مارو میدونید که..... یه کارت از جیبش دراورد و حرف پدرمو قطع کرد و گفت: نیازی نیست این کارت داییمه بیمارستان فلان باید برید برای آزمایش ها و یا میتونید برید مطبش برای ویزیت و... خیالتون راحت تموم هزینه ها حساب شدست اشک و بغض رو توی چشمای خودم و پدرمادرم میدیدم نمیدونستیم چی بگیم سکوت بینمون بود که احمدرضا چندتا شاخه از گل های باغچه رو کند و داد بهش وگفت: عمو بفرمایید براتون گل آوردم اونم با مهربونی تموم دست کشید رو سرش و ازش تشکر کرد گفت: قول میدی پسر خوبی باشی دارو هاتو سر وقت بخوری؟ احمدم باخنده گفت: بله عمو قول میدم
    اونم دستش رو به سمت احمد گرفت و گفت: پس بزن قدش.
    خنده رو لباهاش داداشم خوشحالی توی دل پدر و مادرم و خودم بعد از سالها بدون شک این بهترین و قشنگ ترین لحظه زندگی من توی اون 18 سال بود و همه اینها مدیون یه چیز بود فقط یه قلب میلیارد دلاری تو سینه ی یه مرد از جنس انسان.
    بعد از اون روز که اواسط مرداد بود دیگه خبری از خانواده نشد به جز یه روز که آخرای تابستون یکی از دخترا بادوستاش اونجا مهمونی گرفتن باز هم با همون رفتارهای بد و... که دیگه مهم نبود فقط چون دیگه پسر کوچیکه نمیومد روزها برام یه کم آروم تر میگذشت خلاصه هر یه روز یه سال میگذشت به شوق دیدن دوباره پسر کوچیکه پسر ارباب.....
    اواسط مهرماه بود هوای اونجا طوری بود که حتی توی تابستون ها هم خنک وبعضا شبای سردی داشت یه چهارشنبه شب مثل همیشه کنار استخر نشسته بود کتاب میخوند و گهگاهی آهنگ گوش میکرد منم مثل همیشه دورادور دیدش میزدم که مادرم اومد بهم یه پتو مسافرتی داد و یه ظرف میوه گفت: اینو ببر برای آقا
    رفتم پیشش بهش سلام کردم ظرف رو روی میز گذاشتم و مثل همیشه با خنده جواب سلامم رو داد و گفت: چه عجب کجا بودی تو؟ سرمو انداختم پایین گفتم براتون پتو آوردم آقا خدایی نکرده سرما نخورید اجازه بدید بندازم رو پاتون که گفت: نمیخوام اگه لطف کنی بندازی رو شونه هام ممنونم میشم. پتو انداختم و بعد گفتم: اگه امری ندارید و اجازه میدید من برم؟ که گفت: نه نه نه صبر یه دقیق بگیر بشین و بعد از توی کولش همون عروسک اسب دوره بچگی هامون رو داد بهم و گفت: اون روز یادمه گفتی دوستش داشتی بیا برات آوردمش فقط بهم قول بده و مراقبش باش.
    بعد از اون شب این دومین شب خوش زندگیم بود که بعد از سالها اونقدر خوشحال شده بودم که میخواستم محکم توی بغلم فشارش بدم ولی خب نمیشد بجاش عروسک رو سفت تو بغلم فشار دادمو ازش تشکر کردم همین که اومد باهام حرف بزنه مادرم سر رسید یقمو گرفت گفت: تو اینجایی من دارم دنبالت میگردم بلند شو دختر چرا مزاحم آقا شدی؟ ببخشید دخترم مزاحمتون شد من گفتم براتون..... که حرفش رو قط کرد و گفت: سلام مریم سلطان حالت چه طوره؟
    مامانم سرشو انداخت پایین و گفت: ببخشید آقا سلام از ماست بعدم یکی زد به من و گفت: امان از دست این دختره ببخشید مزاحمتون شده.
    اونم بهش گفت: نه مزاحم چی؟ گفتم بشیه یکی دوتا قاچ از این هندونه که آورده بخوره.
    مامانم اونقدر دست و پاش رو گم کرده بود که اصلا متوجه عروسک نشد و.....
    بعد از اون شب چند ماهی ازش خبری نبود و همدم شبهای من شده عروسک..... آخرای سال اسفند ماه 1385 که مادرو پدرم و احمد بعد از سالها رفته بودن همون روستا محل تولدم به خاطر مراسم ختم و این داستان ها و طبیعتا من باید میموندم که عمارت خالی نباشه هیچ وقت یادم نمیره اون شب هوا خیلی سرد بود و خیلی برف اومده بود زمین ها و همه جا یخبندون تو اتاق نشسته بودم داشتم شبکه های تلویزیون رو عوض میکردم در حالی عروسک تو بغلم بود و... که صدای زنگ در اومد اولش خیلی ترسیدم اون وقت سال تو اون اوضاع صدای زنگ چند باری تکرار شد ولی من جرات نکردم برم دم در تا اینکه تلفن خونه زنگ خورد: الو یدالله خان چرا درو باز نمیکنید؟
    منم گفتم: سلام آقا شمایید ببخشید من ترسیده بودم الان میام دروباز کردم و ماشینش رو آورد تو خونه و بعد بهم گفت: من میرم تو عمارت 1 ساعت دیگه بیا کارت دارم.
    حس عجیبی داشتم اون یه ساعت یه عمر گذشت همش از خودم میپرسیدم یعنی چی شده؟ چی کار میخواد بکنه؟ حسی بود ترکیب از ترس و خوشحالی و بی قراری.....
    رفتم اجازه گرفتم وارد عمارت شدم و دوباره سلام کردم مثل همیشه با خنده جوابم رو داد وگفت بگیر بشین چرا وایستادی؟
    راستش هم میترسیدم هم خجالت زده شده بودم و گفتم: مرسی آقا راحتم بفرمایید من در خدمتم
    دستمو سفت گرفت و منو نشوند پیش خودش و بعد بهم گفت: ببینم تو چرا اینقدر با من تعارف میکنی؟ چیزی نگفتم سرمو انداختم پایین و بعد دستش رو گذاشت زیر چونم و گفت: وقتی باهات حرف میزنم تو چشام نگاه کن با حرکت سرم گفتم : چشم آقا هرچی شما بفرمایید


    اون روز گفتی دوست داشتی درس بخونی بری دانشگاه و.... راستش خیلی فکر کردم درباره این موضوع و یه راه حلی پیدا کردم برات یه پیشنهادی دارم اسمت رو توی تهران میخوام توی شبانه بنویسم با دایی هم صحبت کردم توی یه درمونگاه نزدیک همون مدرسه شبانه بری و به صورت نیمه وقت کار کنی و شبها هم همونجا بتونی بمونی
    برق از سه فازم پرید و گفتم ولی... راستش من
    دستش رو گذاشت جلو دهنم و گفت اول گوش کن بعد حرف بزن خودمم با پدر و مادرت صحبت میکنم راضی بشن تا دیپلمت رو بگیری و یا بری دانشگاه و یا یه فن جدید یاد بگیری و مشغول به کاری بشی


    واقعا خوشحال بودم ولی بهش گفتم راستش آقا من کار زیادی بلد نیستم و سوادی هم ندارم چه طوری اونجا کارم کنم و چه طوری محبت و خوبی شما رو جبران کنم؟
    بهم گفت: دیگه از 1 تا 100 که بلدی بشماری؟ ویا اسم و فامیل دیگرانو که بلدی بنویسی؟
    گفتم بله اقا
    گفت: خب پس دیگه مشکلی نیست یه مدتی فقط طول میکشه عادت کنی و دستت راه بیفته. اونقدری خوشحال بودم که.... نمیدونستم چه حسی دارم واقعا چشمام خیس اشک بود بی اختیار سرمو گذاشتم رو زانوش میخواستم دستش رو بوس کنم که دستش رو کشید گذاشت رو سرم و بعد شروع کرد به نوازش کردن موهام از خوشحالی زار میزدم تو همون حالت که گریه میکردم رفتم بالاتر دست انداختم دور گردنش و محکم بغلش کردم و سفت تو بغلم فشارش دادم و همینطور گریه میکردم و اونم به نوازش کردن موهام ادامه میداد یه کم که آروم شدم خودمو جموجور کردم اشکامو پاک کردم و گفتم: ببخشید آقا منو ببخشید قصد بی احترامی نداشتم واقعا ببخشید و...... که دو طرف صورتم رو گرفت و تو چشام نگاه کردم و بعد منم همزمان دستام رو گذاشتم رو دستاش که رو گونه هام بود پیشونیم رو بوس کرد و گفت: من همیشه تورو دوست داشتم.
    بعدم بغلم کرد و منم محکتر از قبل بغلش کردم و بیشتر تو بغلم فشارش دادم و دلم گفتم: من بیشتر دوستت داشتم.


    چند وقت بعد همه چیز طبق برنامه ریزی پیش رفت من با رضایت پدرومادرم رفتم مدرسه شبانه و تو همون درمونگاه اول مشغول های خدماتی و... شدم شبها هم همونجا میگذرونیدم حقوق زیادی نداشت شکم سیری بود ولی خب حداقلش میتونستم چند هفته یه بار برم باغ و خانوادم رو ببینم براشون کادو میخردم و بهشون لبخند هدیه میدادم حس خوب روزهای خوش کودکیم دوباره برگشته بودن از طرفی هم به لطف دایی احمدرضا رو به روز حالش بهتر میشد خلاصه که بعد گذروندن دوره های شبانه و گرفتن دیپلم توی داروخانه درمونگاه مشغول کار شدم و اوضام کم کم بهتر شد شکر خدا.


    پسر کوچیکه رو هم دیگه هیچ وقت توی اون چند سال ندیدمش و یه روز از همون روزایی که من تهران بودم ارباب از دنیا میره و صاحب باغ و عمارت یه نفر دیگه میشه و... و پسرکوچیکه میاد تا با خانواده من خداحافظی کنه و برای پدرم توی یه مجتمع مسکونی توی یکی از مناطق بالای شهر تهران کارجور میکنه که جالبه بدونید دایی هم ساکن یکی از همون طبقات بود خب ماهیت کار خانواده من همون بود ولی خب شرایط نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود احمد رضا هم روز به روز به لطف خدا و دایی حالش بهتروبهتر شد تونست با سفارش دایی توی مغازه پسرش مشغول به کار بشه.


    منم که الان براتون این داستان رو مینویسم کمتر از 30 رو تا تولد 32 سالگیم مونده 4 سالی میشه ازدواج کردم همسرمم یکی از همون پرسنل درمونگاه بود خداروشکر زندگی ساده ولی در آن واحد خوبی دارم.
    و اما پسر کوچیکه راستش دیگه ازش هیچ خبری نشد ولی احمدرضا اینطوری که از پسر دایی شنیده بود بعد از فوت ارباب رفت پیش برادرش توی یکی از کشورهای خلیج فارس اونجا مشغول کار تجارتن.


    اون عروسک اسب به علاوه تموم لحظات زندگی الانم و هر چیزی که الان دارم همه و همه یادگاره پسرکوچیکه ارباب شد برام و تموم این خوشبختی های امروز فقط و فقط وفقط مدیون یه نفر بود یه نفر با یه قلب میلیارد دلاری و یه مرد از جنس انسان.
    نمیدونم الان اون مرد کجاست چیکار میکنه با کیه و... ولی یه چیز رو میدونم آدم هایی که کنارش هستن دوستاش همسرش و... همه و همه و همه به خاطر بودن کنار همچین کسی خوشبخت ترین آدم های دنیا هستن و این چیزیه که هر کسی نمیتونه داشته باشه.


    با ارزش ترین ثروتی که اون داشت فارغ از همه دارایی های مادیش قلب تو سینش بود.


    نوشته: دختر شاه پریون

  • 37

  • 8




  • نظرات:
    •   Daland
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • افتادم یا فیلم پرین....


    •   The.BitchKing
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • چند وقت رفتم مرخصی و اومدم، باز باید با این نقطه نذاشتناتون حرص بخورم؟ خو آخه خودت حیفت نیومد؟ داستان اینطوری بنویسی، اینقد زحمت تایپ بکشی، بعد بخاطر گشادی و نذاشتن یه نفطه ناچیز، کیر حوالت بشه؟
      نقطه خط قرمز منه. لذا دیس


    •   ariyaii-boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • درسته از روستا اومده.ولی داداش مارو مسخره خودت نکن خواهشا.
      اگه تو متولد 67باشی سال 76 میشه نه سال.تو کدوم روستا آدم از نه سالگی میره راهنمایی.


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • میشه گفت خانوادت واقعا خوش شانس بودن معمولا روستاییاییکه میان شهر اینقدر خوش شانس نیستن فقط اون تیکه خونه وسط جنگل یکم عجیب بود. احتمالا خواستی بگی یکی از باغات اطراف تهران.


    •   shilan
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • موضوعش قشنگ بود دوز داشتم.
      فقط بعضی کلماتو زیاد تکرار کرده بودی.


    •   پاتریک-ستاره
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • قشنگ نبود البته تا نصف خوندم.غلط املایی زیاد بود


    •   Tiktak1313
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • عالی بود
      دمت گرم
      شاهکار زدی
      ی بیو عالی
      چیدمان و زمانبدی مناسب
      واقعا تا آخرین پاراگراف منتظر لحظه بعدی بودم
      جذبش شدم


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • کموکان؟حالا اگه می گفتی کماکون بازم یه چیزی
      همینجا تشنج کردم،نتونستم ادامه بدم.
      خاک بر سر بی سوادت ابله شاشو!


    •   nihav.sexy
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • این انگاری بروز شخصیت بود تا داستان سکسی .
      چلغوز اینجا شهوانیه نه مهمات خایمالی. دیگه ننویس


    •   LO0OL
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • یعنی میگی اروپایی‌ها کس ننـتون گذاشتن؟
      بعـید میدونم (biggrin)


    •   forestgumpnew
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • در قبال کارتون بهتون دراد داده ، پس اون قلب مهربونی نداشته ، این تو هستی که قلب مهربونی داری و اون و مهربون میبینی ،معلومه خیلی ساده ای


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • فیلم هندیه؟


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • گوه اضافی خوردن یعنی چی؟؟؟ این چه طرز حرف زدنه؟؟ مگه شما داستایوفسکی یا جرج اورولی که همه فقط باید ازت تعریف کنن؟؟؟ سرکار خانوم بالای مربع کامنت نوشته نظر شما چیه چیه همه هم حق دارن نظرشون رو بگن . نپسندیدن شما و یا وارد کرد ایراد به شما نویسنده تازه کار اسمش گوه خوردن نیست اسمش نقد کردنه. اخرشم کاربرا رو تهدید میکنی که اگر رپلی داشت حسابتون رو میرسیدم ببینم تو فکر میکنی کی هستی؟؟؟ سیاه پوش؟؟ تیراس؟؟ اساطیر؟؟ اونا که خدایان این سایت بودن هرگز کسایی که کامنت منفی براشون گذاشتن رو تهدید نکردن خوبه حالا تگ نداری وگرنه از همه توقع سجده داشتی!! کلام اخر اگر شعورش رو نداری (که واقعا نداری) نقد رو بپذیری بی جا میکنی تو جای عمومی داستان منتشر میکنی!! رو همون مقوایی که شبا روش میخوابی بنویس کسیم نمیبینه نقد کنه!! شما نویسنده نیستید صرفا یک عقده ای بیمارید ، یک گدای توجه!!!


      پی نوشت: همین الان کامنت میزارید از همه بابت مزخرفی که در بخش کامنت نوشتید عذرخواهی میکنید وگرنه مطمئن باشید دیگران خیلی سخت تر جوابتون رو خواهند داد........


    •   Real_slim_shady-
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • تکراری بود چند سال پیش خونده بودمش


    •   The.BitchKing
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • دختر شاه پریون؟ تو کیر خرم نیستی؛ دختر شاه پریون کجا بوده. شاه ایکس رو همین ما ها قبولش داریم. تو رو چی که عملا فقط یه نفر مستقیما و کاملا تعریف کرده از داستانت. بعد اینطورم گوزتو بردی سر دلت فک کردی چه شاهکاری نوشتی، که حتی به اندازه اون نخودی که ادعا داری مغزته هم جنبه نقد نداری.


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • زر تو می زنی که حتا توی کامنتات هم غلط داری.
      غلط می کنی داستان میذاری و جنبه ی نقد نداری.
      اشراف به کارِت نداری،گه می خوری اینجا تهدید می کنی
      فکر نکن کسی هستی یا کسی شدی(می تونی با فتحه یا ضمّه بخونی)
      شاه ایکس و بیچ کینگ و باقی دوستان انقدر شرف و اعتبار و آبرو دارن که توی کون نشور حالاحالاها باید واسه شون بخوری
      درتُ بذار،دکمه ی سیکتیرُ بزن،پتو رو بکش روت و بمیر ابله بی سواد!


    •   saeedno15
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • خانم محترم یکی از شروط نویسنده خوب بودن اینه که تحمل نقد منفی هم داشته باشی،شما داستان بی نقص یا مثلا یه رمان شاهکار ننوشتی که توقع تعریف و تمجید داری، ادب و شعور هم چیز خوبیه که نداری، شما 3 ماه نمیشه توی این سایتی بعد داری به شاه ایکس چرت و پرت میگی، شاخ شدن عاقبت خوبی نداره اینجا...


    •   shahla_3exi
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • گه زیادی خوردن انتقاد کردن؟؟؟؟


    •   mti_plng
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود مرسی


    •   shilan
    • 1 هفته،1 روز
      • 5

    • عقده ایی بیش نیستی!
      من گفتم داستانت خوب بود ولی فقط درحد رمانهای آماتور تلگرامیه.1000سایت ی شاهکارو نقد میکنن بعد تو ب 2تا نظر میگی گوه خوری؟؟!


    •   زولان
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • کستان هزارو ی جق ....احمق جون ما ک تو دوره باستان نیستیم ک روستا و پسر و دختراشو اینجوری برای ما تفسیر میکنی اتفاقا خیلی خوشگل و با کلاسن بیشتر بافرهنگایه شهرها از همین روستاها اومدن پس اینقد کوس نگو گالیور نقشه رو رد کن بیا


    •   arash.abi
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • دهنت سرویس اشک مارو دراوردی
      لایک دادم، امید و مهربونی رو تو دلم تقویت کرد.. خوشحالم که این داستانو خوندم.. از نویسنده ممنونم


    •   سکسدوست
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • چرت بود . تا نصفش خوندم بیخیالش شدم . ننیدونستم دختر حقی هم داریم تو سایت ... مجلوق الاجلاق کی بودی تو ؟


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • اسم داستان ممکن بود جنده بشم و تاریخ انتشارش رو سایت 1398/3/23 است از همینجا داستان دزدیده گذاشته برامون!! عجیب اینه که من اونو خوندم زیرش کامنت هم گذاشتم ولی یادم نیومد!!!(biggrin)


    •   SAM_AFYAN
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • واقعا عالی واقعا
      شاهکار به تمام معنا
      دوست دارم باهات درد دل کنم به حرفات گوش بدم
      تک تک لحظاتی که گفتی رو توی ذهنم تجسم کردم
      ای کاش میشد از نزدیک این حرف ها رو بهمون میزدی
      واقعا دمت گرم امیدوارم حالت خوب باشه


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • جالبه طرف اکانتشُ حذف کرده و کامنتش هم پاک شده!
      اینه!
      وقتی لقمه بزرگتر از دهنت برداری یا بخوای گنده گوزی کنی،همین میشه!
      طرف دزده و داستان رو کِش رفته،میاد واسه ما لات کوچه خلوت میشه
      شاه ایکس دمت گرم که خوب ریدی بهش!خوووب!
      جوری که فکر نکنم این ورا پیداش شه


      می دونم که می خونی این کامنت رو
      ریدم تو تمام سوراخات دختر شاه پریون قلابی!!!!


    •   ژوسفم
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان خوبی بود.فکر کنم از اینکه پسر ارباب تو رو نکرده الان حسرت بدل هستی.راستی تو اینجا چکار داری؟مگه شوهر نداری واز زندگیت راضی.پس اینجا چکار میکنی؟دنبال سکس میگردی؟


    •   ali80xx
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • جالب و جذاب:)


    •   آقامهربون
    • 1 هفته
      • 0

    • داستان جالبی بود
      حس خوبی داشت
      منکه خوشم اومد
      لایک


    •   شاکیر_Jamshid
    • 1 هفته
      • 0

    • زیبا بود خوشم امد لایک


    •   1379Tr
    • 1 هفته
      • 0

    • قسنگ بود افرین


    •   Sina0311
    • 1 هفته
      • 0

    • ایول،دمش گرم،خدا ان شا... روزبروز بیشتر بهش بده تا هم خودش استفاده کنه و هم دیگران،امیدوارم ان شاا... این قلب رئوف ومهربان رو مادام العمر داشته باشه،ای مرد دمت گرم،با اینکه داستان سکسی نبود،جزو بهترین داستان های مرد بودن هست،روز خوش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو