پسر رییس شرکت

    سلام اسم من دریاس ۲۷ سالمه قدم ۱۷۶ وزنم ۷۵.
    بگذریم من ۷ سالم بود که پدرم رو از دست دادم مامانمم بخاطر تحصیلاتش تو یه شرکت که کارش تولید قطعات الکترونیکی بود حسابدار بود بخاطر همین من از مدرسه مستقیم میرفتم اونجا پیش مامانم
    رییس شرکت هم که مستعار میگیم آقای محمدی خیلی هوای مامانم رو داشت بخاطر اینکه داستان مامانم رو میدونست
    حدود ۲ سال بود که از کار کردن مامانم تو اون شرکت میگذشت یه روز که پنجشنبه بود و مامانم فقط رفته بود تا یه ذره کاراشو انجام بده و بیاد
    یادم نیست چرا ولی منم باهاش رفتم.
    صبح زود بود بعد از چند دقیقه که نشسته بودیم متوجه شدم یه لحظه همه خانومای شرکت رفتن طرف آقای محمدی.
    کنجکاو شدم و منم رفتم...
    دیدم دست یه بچه رو گرفته که همون موقع هم سن من بود فکر کنم.
    به همه میگفت این کیان پسر منه
    چقدر این بچه خوشگل بود
    چقدر خوشتیپ بود اصن همون موقع.
    این تصویر از کیان تو ذهن من موند تا نزدیک به ۱۶ سال که دیگه اصلا ندیدمش.
    ۲۵ سالم شده بود و فوق دیپلم حسابداری داشتم آقای محمدی که مثل همیشه به ما لطف داشت منم استخدام کرد و با مامانم حسابی داشتیم خوش میگذروندیم از اون جایی هم که دفترمون دقیقا جلوی در ورودی شرکت بود همه چی رو زیر نظر داشتیم.
    آقای محمدی معمولا ۸ صبح تو شرکت بود ولی ایندفعه ساعت ۱۰ بود هنوز نرسیده بود تا اینکه حدودا ساعت ده و نیم رسید.
    که همراهش یه پسر خوشتیپ بود
    خیلی خوشتیپ
    تمام مشخصاتش توی ذهنمه.
    یه تیشرت سفید پوشیده بود از روش یه کت پوشیده بود
    شلوار پارچه ای رنگ کتش که البته از این کت شلوار جذبا بود
    یه ذره هم آستینای کتش رو داده بود بالا و یه ساعت تو دستش.
    با اون پسره اومد پیش مامانم
    مامانم اون موقع چون پیر شده بود آقای محمدی یه کار سبک بهش داده بود
    اومدن پیش مامانم آقای محمدی گفت مشخصات ایشون رو برای استخدام ثبت کنید.
    پسره خیلی مودب بهش گفت سلام خسته نباشین آقای محمدی یه اشاره به مامانم کرد که گفت سخت نگیر بهش همین الان ثبتش کن بره.
    اسم و فامیلیش رو پرسید منم که قفل رو پسره بودم.
    پسره گفت تو کپی‌‌ شناسنامم هست دیگه
    مامانم گفت اشکال نداره شما بگو
    که باورم نمیشد ولی گفت:
    کیان محمدی
    مامانم از جاش بلند شد و بهش گفتم سلام کیان جان خوبی عزیزم بغلش کرد و یه بوس از پیشونیش کرد.
    وقتی مامانم فهمید که من دارم بهش نگاه میکنم گفت کیان جان لطفا برای ادامه کارت برو پیش اون خانم منم حسابی خوشحال شدم و باهاش کلی گرم گرفتم و با آب و تاب باهاش صحبت میکردم.
    که وسطش گفت باید شما دریا خانم باشی دیگه گفتم بله شما از کجا میدونین.
    گفت من ۱۴.۱۵ سال پیش اومدم توی این شرکت قیافه یه دختر بچه یادم موند
    دیدم شما خیلی شبیه اون دختر بچه ای گفتم بپرسم دیگه.
    منم خندم گرفت و سرم و انداختم پایین
    موقعی که کارش رو انجام دادم وقتی داشت میرفت یه لبخند بهم و زد و یه چشمکم پشت بندش.
    دل تو دلم نبود
    شب همش بهش فکر میکردم که یه لحظه با خودم گفتم بیخیال دریا اون پسر آقا محمدیه
    هر چی که بخواد داره دیوونه نیست که بیاد با تو رفیق شه که.
    همونجوری هم شد و مثل اینکه صحبت ما فقط به روز اول ختم شد و تموم.
    کیان هر روز با یه لباس میومد و منم هر روز فقط حسرتم زیاد تر میشد.
    یه روز با خودم گفتم نکنه کیان رو حساب باباش اومده تو این شرکت
    واسه همین سیستم رو روشن کردم و رفتم تو پروندش
    رفتم ببینم مدرکش چیه وقتی دیدم گرخیدم.
    مهندسی الکترونیک داشت از یه دانشگاه خوب که حالا اسم نمیبرم.
    با خودم گفتم آخه لعنتی تو چجوری با این سن کمت مهندسی داری آخه؟!!؟
    دیگه خیلی رفته بودم تو کفش‌.
    یه روز من تا ساعت ۶ اضافه کاری مونده بودم کیان طبق معمول با همون استایل مردونش اومد تو سالن اصلی و بهم گفت اگه شارژر داری یه دیقه این موبایل منو بی زحمت بزن تو شارژ رفت و بعد از حدودا نیم ساعت برگشت
    سالن خیلی خلوت بود...
    بهم گفت تا ساعت چند اضافه کاری داری؟
    گفتم ساعت ۶
    گفت بعدش وقتت آزاده
    چشمام گرد شد و گفتم
    +چطور مگه؟
    -هیچی میرفتیم بیرون یه شام میخوردیم هم غذا میخوردیم هم بیشتر آشنا میشدیم
    میخواستم یه جوری رفتار کنم که انگار منم خودمو گرفتم ولی نمیتونستم
    +فقط یه شام و آشنایی دیگه؟
    -آره خیالت راحت
    ساعت زود میگذشت و من دلم میخواست ساعت به ۶ نرسه
    نه اینکه از کیان بدم بیاد... خیلی ترسیده بودم فقط.
    ساعت ۶ شد و طبق گفته خودش گفت بیا سر‌ فلان جا که کسی نبینتت
    منم که از قبل با مامانم هماهنگ کرده بودم الکی گفتم کار دارم دیر میام.
    سوار ماشینش شدم بعد از سلام احوال پرسی.
    گفت سنتی یا امروزی
    منظورش رو نفهمیدم که به شوخی گفت سفره خونه یا فست فود؟
    +هرجور خودتون صلاح میدونین
    -اشکال نداره تو بگو
    +اگه میشه برین سفره خونه
    بردتم سفره خونه و منم گوشه تخت کز کرده بودم از خجالت
    منو رو داد دستم و گفت اصلا خجالت نکش هرچی دوس داری سفارش بده.
    خیلی جزییات رو نمیگم ولی اون شب رو به هزار جور بدبختی رد کردم.
    شب وقتی داشت منو میرسوند خونمون سر کوچه پیادم کرد که یه وقت مامانم نبینه داشتم پیاده میشدم بهم گفت میشه شمارتو بهم بدی
    منم که خشکم زده بود کلا فقط گوشیشو گرفتم و شمارشمو واسش زدم.
    شب خیلی بیدار موندم تا بهم اس ام اس بده ولی انگار نه انگار.
    فردا صبح زود کیان خیلی عصبی بود
    بلافاصله از اینکه اومد تو رفت تو اسانسور و رفت بالا
    حتی یه نگاهم بهم نکرد
    خیلی زود برگشت و رفت پیش مامانم گفت این نامه رو سریع ثبت کن باید برم
    من و مامانم که تا حالا کیان رو انقدر عصبی ندیده بودیم کلا خشکمون زده بود
    وقتی داشت میرفت بیرون باباش داشت میومد تو.
    باباش بهش سلام داد ولی کیان جواب نداد.
    خلاصه کیان رفت که رفت ۷ الی ۸ ماهی بود که کیان دیگه شرکت نمیومد.
    هر شب منتظر پیام کیان بودم که یه شب با خودم گفتم بیخیال دریا اونم مثل پسرای دیگه همشون فقط یه شب خوبن بعد یه شب میشن اونی که همیشه هستن.
    ولی خب من هنوز امیدوار بودم.
    به روزایی که آقای محمدی دیر میومد حس خوبی داشتم ولی هیچ وقت آقای محمدی دیر نمیومد هیچوقت.
    یه روز یکم دیر رسیدم سرکار دیدم ماشین آقا محمدی نیست یکم خوشحال شدم ولی حس خاصی بهم دست نداده بود.
    حدودا ۱۰ ماه از رفتن کیان میگذشت
    ساعت ۱۱ شد آقای محمدی اومد
    خیلی خندون بود و مستقیم رفت تو آسانسور.
    پشت بندش بعد از چند دقیقه کیانم از در اومد تو.
    خیلی تغییر کرده بود.
    موهاشو بلند کرده بود و ریش گذاشته بود و همون استایل همیشگیش.
    رفت پیش مامانم دوباره یه نامه داد و رفت بالا.
    گفتم امشب باید همه چی حل بشه.
    تا ساعت ۶ اضافه کاری موندم سالن خیلی خلوت بود دوباره کیان داشت میرفت.
    انتظار داشتم هر آن بیاد پیشم ولی تا دم در رفت که نا خودآگاه صداش کردم و گفتم:
    آقا کیان فکر نمیکنی یه سری حرفا واسه گفتن داشته باشه؟!!؟
    اومد طرفم گفت مثلا چه حرفی؟
    +شما نمیدونی این کارت چقدر زشت بود... وقتی از یه دختر شماره میگیری و بهشم پیام نمیدی
    یکم عصبی بود
    -هر موقع خواستی از من گله کنی فقط به ۳ چیز‌ فکر کن
    اولیش من ۹ ماه ماموریت بودم به لطف بابام
    دومیش اگر بهت پیام ندادم دلم نمیخواست از اون سر دنیا دل خوشت کنم
    سومیش من و تو فقط با هم یه شام خوردیم...
    اتفاق خاصی نیفتاد این وسط.
    دستشو کوبید رو میز و رفت بیرون.
    حس بدی داشتم نه جونی داشتم که بلند شم و برم بیرون نه اینکه بشینم سرجام
    ساعت ۶:۳۰ شد و داشتم میرفتم.
    که آقای محمدی صدام کرد
    بهم گفت دخترم از رفتار کیان ناراحت نشو اون از من ناراحته داره سر تو خالی میکنه.
    من میدونم چجوری با احساسات تو بازی کرد ولی‌ کیان ۱۰ ماه تایوان بود.
    نمیبینی یه آرایشگاه نمیره؟
    منم یه چند تا جمله الکی گفتم
    آخر سر گفت دخترم ناراحت نباش فرداعم اگه تا همین ساعت وایسی کیان از دلت درمیاره.
    این جملش هم ناراحتم کرد هم خوشحال.
    ولی خب آخر سر غرورم به قلبم باخت و دوباره فردا وایسادم.
    کیان از آسانسور که اومد بیرون سرمو انداختم پایین اومد پیشم و خیلی خوشحال بود
    با شوخ طبعی گفت سلام دریا خانم
    منم خیلی با سردی گفتم سلام اقا کیان بفرمایین
    اونم گفت این آقا کیان ناراحته دیروز با شما اینجوری صحبت کرده و و میخواد جبران کنه.
    گفتم احتیاجی به جبران نیست کارتون رو بگید گفت فقط یه هدیه براتون دارم
    یه لبخند ریزی اومد رو صورتم یه دفعه ای یه جعبه کادو گذاشت جلوم.
    کوچیک بود فکر کردم حلقه ای چیزیه
    گفتم خیلی ممنون من نمیتونم قبول کنم
    گفت فقط بازش کن من همونجایی که اولین بار با هم رفتیم بیرون وایسادم
    ۱۰ دیقه هم بیشتر وای نمیستم
    به نفعته زود بیایی تا اومدم حرفی بزنم رفت.
    کادوشو وا کردم و یه ساعت بود.
    خیلی ساعت قشنگی بود خوشحال شدم انداختم دستم
    با خوشحالی وسایلم رو جمع کردم و رفتم سوار ماشین کیان شدم.
    تا ساعت رو تو دستم دید بهم گفت مبارکت باشه منم با یه لبخند گفتم مرسی خیلی لطف کردین واقعا قشنگه.
    گفت از این به بعد با من فقط معمولی صحبت کن
    گفتم یعنی چی گفت مثلا نگو شما بگو تو
    نا سلامتی الآن دوستیم دیگه
    این جملش تمام قلبمو انگار دچار عشق کرد.
    گفت این سری من تصمیم میگیرم کجا بریم
    گفتم باشه اول رفتیم شهر بازی بعدشم رفتیم رستوران بعدشم من و برد سر کوچمون که کسی نبینه از همسایه ها یه وقت پیاده کرد موقع پیاده شدن گفت وایسا یه لحظه خودش پیاده شد و درو برام وا کرد وقتی پیاده شدم باهاش دست دادم و خدافظی کردم.
    وایسادم تا از سر کوچمون رد شه
    تا خونمون فقط بشکن زدم و دوییدم.
    بالا سر گوشیم نشستم و منتظر پیام
    باورم نمیشه بالاخره پیام داد
    تا ساعت ۴ صبح داشتم باهاش صحبت میکردم که نتیجش شد کیان فردا نیومد
    منم کلا سرکار داشتم چرت میزدم.
    بگذریم...
    حدود ۶ ماه از رابطمون گذشته بود دیگه تقریبا میشه گفت کیان اولین رل من شده بود.
    کیان قدرت اینو داشت که به راحتی بیاد تو قلبم و به راحتی بره بیرون من به هیچ کس این قدرت رو نمیدادم حتی به کیان
    ولی کیان انگار خودش این قدرت رو داشت.
    صبح زود بود رفته بودم سر کوچه که تاکسی بگیرم که کیان رو دیدم
    -سلام خانم خوشگله میشه من شمارو امروز برسونم
    +بفرما آقا مزاحم نشو اول صبح
    -مامانت کو پس
    +اون امروز‌ نمیاد مرخصیه مریض بود
    -پس بیا من تورو میرسونم
    +تو اینجا چی کار میکنی
    -گفتم یه بار بیام زندگیمو برسونم دیگه
    +خب دیوونه اگه مامانمم بود چی؟
    -میگفتم اینجا کار داشتم شمارم میرسونم دیگه
    +‌...
    بگذریم.
    اون روز چارشنبه بود کیان گفت اگه حوصله داری بعد شرکت بریم یه دوری بزنیم
    منم اوکی رو بهش دادم و همونجای همیشگی قرار گذاشتیم.
    سوار ماشینش شدم بعد یکم دور دور گفت یه خونه ردیف کردم نظرت چیه یه سر بریم اونجا.
    تمام بدنم لرزید چند ثانیه سکوت کردم و گفتم بریم چی کار کنیم
    گفت خونه یکی از دوستامه ازش امروز قرض گرفتم.
    منم چون قدرت مخالفت با کیان رو نداشتم قبول کردم که باهاش برم تلوزیون رو روشن کرد و باهم داشتیم فیلم میدیدیم.
    اس ام اسای مامانم پشت سر هم میومد که یه جواب واسش نوشتم و گوشیمو سایلنت کردم
    دلم میخواست یه لحظه کنار کیان راحت راحت باشم.
    که انگار اصن قسمت نیست برقا رفت و من موندم و کیان یه آهنگ ترکی بود که همیشه باهم گوش میدادیم اونو با موبایلش گذاشت.
    کاملا بلد بود منو چجوری آروم کنه.
    چشمامون همو نمیدید که یه لحظه متوجه شدم دستش اومد رو گردنم.
    گردنم رو نوازش میکرد کاملا آروم بودم
    از لای لباسم دستشو برد روی کمرم
    حس خوبی داشتم دلم نمیخواست برقا بیاد اصن.
    دستش رو اورد روی صورتم وقتی که جای لبم رو با دستاش تشخیص داد احساس کردم آروم صورتش رو اورد جلو و لبش رو چسبوند رو لبام.
    تموم شد
    دیگه آینده خودم رو کامل با کیان تصور کردم.
    از این به بعد بهم میگن خانم محمدی
    شدم خانم خونه کیان
    میشم مادر بچه کیان
    میشم خانم کیان...
    بدون اراده رفتم تو بغلش سرعت لب گرفتنمون بیشتر شد.
    تمام قلبم توی اون لحظه انگار فقط به عشق کیان داشت میزد.
    لباسای همو اروم درواردیم اولین بار بود جاهای شخصی کیان رو داشتم لمس میکردم که یه دفعه ای برقا اومد
    چشم تو چشم شدیم و کلی از هم خجالت کشیدیم و فقط یه لحظه خندیدیم.
    کیان بلند شد و چراغارو خاموش کرد دوباره اومد تو بغلم ولی وقتی که صحنه در واقع معاشقمون فرا رسید دوتامون تو دوراهی گیر کردیم که کیان گفت من الان این کارو نمیکنم...


    کیان قول داد میاد خواستگاریم و به قولشم عمل کرد.
    اولا فکر میکردم کیان یه پسر لاشی باشه که فقط توی مال و ثروت افتاده ولی بعدا فهمیدم که خیلی اشتباه میکردم.
    کیان اولین نفری بود که عشق و به من یاد داد.
    خدارو شکر یه چند ماه دیگه عروسیمونه
    ببخشید خیلی زیاد شد
    دوستم نداشتم از الفاظ زشت تو این داستان استفاده کنم.
    امیدوارم لذت برده باشین.


    هر یه آرزوی خوشبختی واسه زندگیم
    باعث میشه که خودتم ایشالا یه روز سر و سامون بگیری😘


    نوشته: خانم محمدی

  • 35

  • 19




  • نظرات:
    •   teen...wolf
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • با ریتم بخونید


      خانم محمدی به جمع کسشر نویسان خوش آمدی.. دسته گل محمدی.......


    •   Samyar1981
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • شاه ایکس و بقیه رفقا در اختیار شماست
      در ضمن عروسیتون پیشاپیش مبارک


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • زیاد بود تا آخر نخوندم برای همین قضاوت به دوستان عزیز میسپارم.


    •   glassframe
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • باشه ...


    •   Kayoga
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • ببین تا لحظه ی ا‌ولین قرارتون خوندم. می دونی چی باعث میشه کسی نخواد بخونه!؟ اینکه همه اینجا کیر به دست نیستن خدایی. بعضی ها تجربه دارن. و اگه یبار یکی رو اغوا کرده باشی می‌فهمی این پسر خوب و نایس رو هیچ زنی نمی خواد.


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بوق عروسي صداش اينه ديديد ديد - ديديد ديد - معنيشم اينه: اوني كه تا ديروز نميداد ديديد داد ديديد داد ديديد داد! خدا كنه اين دروغا كه ميگي راست باشه


    •   general_bu
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • شیرینش کو خانم محمدی؟؟؟؟


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خيلي قشنگ بود خوشبخت بشي


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود، خوشبخت بشی،


    •   apesar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • قشنگ و احساسی بود اگر واقعیت داشته باشه بهترین داستانی بود که خوندم دمت گرم


    •   kian666
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ بود آفرین به کیان


    •   reza.heatlove
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • این که فیلمنامه سریال ترکیا بود
      هر چی میبینید خودتونو میذارید جاش تو تخیولاتتون و میایید کستانش میکنید


    •   Arvin2u
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خب.الان ما چکار کنیم.این چی بود نوشتی؟؟!!


    •   Sousiiis
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • مادرتو خوب کیری اولش بگو سکسی نیس
      تا اخرش منتظر بودم خانوم محمدی گاییده بشه


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • اون جاهایه شخصیه که گفتی اسمش کسه کیره اینجاهم شهوانیه همه جقی ان خانم محمدی !


    •   sexybala
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آرزو بر جوان ان عیب نیست


    •   South_boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • من معمولا داستان هایی که نویسندش دختر هست رو کامل میخونم.
      از این بعد که کیان پسر خوبی بود و برای من چهره محبوبی شد و همون یه بار خونه رفتن به ازدواج ختم شد خوشحالم.


      اما این که دختر آفتاب و مهتاب ندیده ای مثل دریا محمدی تو شهوانی چی میخواد برام عجیبه.
      خیلی پاستوریزه نمایی کردی. هیچ بعد شهوانی نداشت ولی عاشقانه خوبی بود مخصوصا اون َشخصیتی که از بچگی تو ذهنتون بود از هم.
      قول بده داستان بعدی رو از جاهای خصوصی بیشتری بگی.


    •   showtimemori23
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی فیلم طوری بود مشخصه از یه جایی کپی کردی


    •   mmmmoein
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ای بابا الکی وازلین و دستمال کاغذی اوردم


    •   jokker
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نظری راجب خودت و پسر ریست ندارم
      ما همگی اینجا جمع شدیم تا داستان سکسی بخونیم(بکن بکن)
      نه این کس شعرا رو.


      این خاطرات کیریت ببر تو سایت مکارم اپلود کن کسخل


    •   Sakopako
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مطمئنی کیان بود؟
      یوسف پیامبر بیشتر بهش می اومد.....


    •   شمال.قدبلندمهربون
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خسته شدیم بس کسشر خوندیم.دییییییییس


    •   کیریتون
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خانوم محمدی اینجاچکار میکنی؟


    •   arsisp
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دیوث خوش شانس. اولین رل من!!!! شما لاشی به تمام عیارید. واقعا کیسه میدوزید برای پسرای پولدار و نجیب. گذا گشنه های خطرناک


    •   _joniPanbe
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ممدی این چی بود نوشتی اخرش دادی ندادی کرد نکرد عجبا میخوای از دعواهایی هر روزتونم داستان بنویسی بزاری (rolling)


    •   Takpar66
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • انشاالله به پای هم پیر شید


    •   Smoker70
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اخه ریس شرکت بچشو میاره ثبت نام کنه تو شرکت تودش یا بچه ریس شرکت این چیزا حالیشه فانتزیییت زیاده گل زدی تو فاز نوشتی دیس


    •   Ali.Dragon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • شما مادرت به خطا
      ملت مگه مسخره توان نیم ساعت دست به کیر خایه نشستیم ک تو بگی خب نمیخوام حرف زشت بزنم عروسیمونه شدم خانم محمدی
      دسته گل محمدی توکونت ک کمرمون خشک شد اصی اه


    •   Sf1374
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود اما خودمونیما خودتو خوب انداختی بهش ????


    •   Ashkan135556
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوشبخت بشین در کنار هم


    •   داریوشم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام
      سکسی نبود ولی خوب نوشتی،غلط املایی هم که تقریبا نداشتی و این خوبه...انشاالله که مبارک باشه،به پای هم خوشبخت بشین


    •   Bsshie17
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیرم به خودت و اون ‌کیان کونی ات همش دروغ گفتی ترشیده


    •   P.ezhva.K
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود اگه واقعی باشه داستانت امیدوارم خوشبخت بشین❤


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ديس ١٥
      (wanking) آب استيكرمو كجات بريزم ؟؟؟؟ (wanking)
      عن مغز (sick)


    •   arash_hot_kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • من نمیدونم چه اصراریه هرکی اینجا داستان مینویسه در حال جق زنی میکنه این کار رو؟؟؟؟
      آخه مگه مجبورید بذارید حالتون خوب شه بعد
      بخدا از شدت کسشعریت متن حالم بد شد


    •   _Azi_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بدک نبود


    •   mmad123456
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوشبخت شین


    •   Scott12
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوشبخت شید


    •   Alireza__1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • با آرزوی موفقیت (clap) (cry)


    •   Sarikiz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خط اول
      "سلام،اسم من فلانیه قد فلان وزن فلان.
      بگذریم..."
      من: عققق
      دیسلایک.


    •   حاج.دولدار
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فكر نميكني وقت مارو گرفتي؟


    •   Amin0706
    • 1 ماه
      • 0

    • خانم محمدی؟ ماه ثنا تویی آقای مظفری چی شد


    •   Eisa-cock
    • 1 ماه
      • 0

    • کونی بزرگ فقط بزنگ. تل و خصوصی جواب نمیدم 09199706285


    •   Sedja
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • فیلم زیاد میبینی


    •   Arian__teh
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • داستان سکسی بود این ؟؟؟ یا فیلم هندی ؟؟؟ کیرم تو کون کیان


    •   Maryam80800
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • دنباله پارتنر(شریڪ جنسی) هستم برای س. ڪ. س سا. ڪن قزوین سن بین 20 تا 30 واندازه ڪ. ی. ر بین 18 تا 22 به علاوه چهره جذاب. ✨لطفا مزاحمت ایجاد نڪنید وفقط از قزوین ویدئو از ڪ. ی. ر. تون بفرستین ج میدم ✨شروور بلاڪ ریپورتی خودم 18 سالمه پایه وحشری هستم اثبات میڪنم خانمم


      ایدی تل nabisxe


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو