پسر عمویی که عاشق پشتم بود

    سلام من نادیا هستم الان 23 سالمه دو ساله که ازدواج کردم با نیما که اتفاقا عاشق هم هستیم و زندگی بسیار شیک و عشقولانه ای باهم داریم من میخوام در مورد یه موضوعی که منو آزار میده براتون بگم که برمیگرده به زمانی که من تازه فقط 12 سالم بود و تنها بچه خونواده بودم بابام کارمند بانک و مامانم پرستار بود یه پسرعمو داشتم به اسم داریوش عین داداشم بود و از من تقریبا ده سالی بزرگتر بود از اولشم بهش داداشی میگفتم و همیشه برام بستنی میخرید و بازی هام همش با اون بود تو درسام کمکم میکرد و یه ادم در واقع عالی بود که هفته ای دو سه بار یا ما خونشون بودیم یا اونا خونه ما ..جریان از جایی باز شد که با داریوش داشتم بدمینتون بازی میکردم و هیچی هم از سکس نمیدونستم هر بار که ضربه های خوبی به توپ میزدم تشویقم میکرد و میومد بغلم میکرد و هر بار یه سیلی کوچیک به باسنم میزد که من اوایل هیج فکر بدی درموردش نداشتم خودمم البته فکر میکردم طبیعیه که گذشت بعد چن روز رفته بودم خونشون اخه مامان و بابام خونه نبودن منو بردن گذاشتن خونه عموم اون روز قرار بود دیر بیان یه کاری براشون پیش اومده بود که دقیق یادم نیس داریوشم خونشون بود طبق روال رفتیم با هم بدمینتون بازی کردیم و اومدیم خونه تا کارتون نگاه کنیم رو مبل نشسته بودیم که زن عمو گفت من میرم خونه همسایه تا یساعت برمیگردم خوشون اون روز خیلی سرد بود اخه اواخر پاییز بود داریوش گفت نادیا پاشم یه پتو بیارم که خیلی سرده منم گفتم اره بیار ایول اورد کشیدیم رومون و کنار هم رو زمین دراز کشیده بودیم کارتون خوبی بود داریوش خیلی شوخ طبع بود و منو میخندوند همیشه و من اونقدر میخندیدم که روش ولو میشدم و داریوشم از خدا خواسته منو بخودش فشار میداد و دستشم طبق معمول رو باسنم بود بعد خنده هم دستشو نمیکشید و گاهی محکم میزد پشتم که سرش داد میزدم نزن درد میکنه خلاصه یساعت تموم فکر کنم تا اومدن مامانش باسنمو دستمالی کرد وقتی مامانش اومد بلند شدم که دیدم واقعا پشتم درد میکنه کنار مامانش گفتم داریوش نامرد پشتم درد گرفت که یهو رنگ داریوش پرید و زود پیچوند که اره تو بدمینتون بد جور افتادی زمین که من دیگه چیزی نگفتم گذشت اونروز یبارم یادمه میخواستم کوله پشتی بخرم که منو به داریوش سپردن تا با هم بریم بخریم که تو تاکسی کل رفت برگشت رو تو دست داریوش نشته بودم بهرحال خریدیم و برگشتیم و موقع خدافظی همدیگرو بوس کردیم و بغل که دوباره پشتمو محکم باز گرفت و ول کرد ..من واقعا خیلی مثبت بودم و اصلا چیزی از سکس و سواستفاده حالیم نبود من عاشق داریوش بودم اخه هیچ همبازی دیگه نداشتم وقتی میومدن خونمون من که تو اشپزخونه بودم به بهانه اب خوردن و غیره میومد و منو از پشت بغل میکرد و گاهی روی صندلی مینشوند منو رو پاهاش و حرف میزدیم باهم ..زندگی همین جور میگذشت که منم یبار خونه تنها بودم و میترسیدم زنگ زدم داریوش اومد خونمون و کلی با هم بازی کردم و جلو تلوزیون دراز کشیدیم من پلی استیشن داشتم بازی کردیم اون همش یدستی بازی میکرد اخه دست دیگش ....بازی تموم شد گفت من برم گفتم نه تو رو خدا صبر کن بابا مامانم بیان بعد اخه میترسم قبول کرد گفت پس برو پتو بیار بکشیم رومون البته ما بخاریمون روشن بود اونروز ولی من قبول کردم و اوردم کشیدیم رومون طبق معمول شروع کرد به جک گفتن و غیره بعدش گیر داد به کش شلوارم که من همیشه سفتش میکنم بهم گفت نادیا جون شکمت خط میفته ها اینقدر سفت نبند منه ساده ام گفتم اره راس میگی گفت یخورده شلش کن یخورده بلوزمو داد بالا گفت ببین گفتم اره حق با توعه دیگه سفت نمیبندم گفت درد نمیکنه گفتم اتفاقا گاهی درد دارم پاشدم پفک اوردم خوردیم کنارش دراز کشیده بودم زیر پتو منه احق باز به شوخی گیر داد دوباره به کش شلوارم و دستشو برد کمرم و کش شلوارمو گرفت کشید گفت کمرتم خط میفته تا اخر عمرت ردش نمیره و کمر لختمو داشت میمالید اونقدر ترسوند که شلوارم کلا شل شده بود سر یه جک خیلی خنده دارش برای اولین بار دستشو برد زیر شلوارم از پشت و دستشو از روی شورت میکشید به باسنم و میمالید من نمیفهمیدم والا و اتفاقا احساس میکردم دوسم داره و نمیخواد شکم و کمرم درد بکنه لامصب خیلی عادی بود و اصلا هیچ نمیشد فهمید بهرحال اونروزم کلی حال کرد باهام و اما بشنوید از اینجا به بعد رو....


    یادمه عروسی عمه کوچیکم نازی بود که رفته بودیم خونشون و میوه ها تو اشپزخونه بودن که منو داریوش مسئول شستن میوه ها شدیم من میشستم و اون میزاشت رو سینی دوسه تا بچه هم بودن تو اشپزخونه که اونام رفتن ما تنها شدیم باز و داریوش بهم گفت چطوره کش شلوارتو که سفت نمیبندی گفتم دستت درد نکنه یادم دادی خیلی خوب شده جاشم رفته که گفت بزار ببینمش که کش شلوارمو گرفت کشید و گفت اره افرین و از پشت بغلم کرده بود و من راستش عاشقش بودم و عین بابام دوسش داشتم گفت تو بشور میوه ها رومن یخورده کمرتو باز ماساژ میدم من ایستاده جلو ظرفشویی بودم بودم و اون پشتم بود یه جک خیلی خیلی خنده دار گفت که داشتم میافتادم زمین که ....وای نامرد بیشعور برای اولین بار دستشو کامل از زیر شلوار و شورتم برد داخل باسنم و من خیلی جا خوردم و یکدفعه رنگم پرید گفتم اینجوری هیجوقت نکن داریوش گفت تو بچه خودمی راحتم باهات باسن تو مال منه که گفتم نه داریوش کثیفه اونجاها ادم نباید دس بزنه که گفت تو تمیز ترین عزیز روی زمینی که خیلی خوشم اومد از حرفش ولی گفتم نه نبر هیجوقت که گفت چشم عشقم بوس بوس ..گذشت باز سر امتحان خرداد ماهم بودم و ریاضی داریوش خیلی خوب بود بابام زنگ زد اومد خونمون تا چن ساعتی کمکم کنه رفته بودیم اتاق و درم بسته بودیم خیلی خوب بهم درس داد همه چیو دیگه داشتم فول میشدم یخورده از درس فاصله گرفتیم گفت بیخیال درس بخندیم دوباره گفت چطوره باز شل میبندی بند شلوارتو گفتم اره همیشه گفت ببینم اینبار برا کشیدن فقط شلوار جلو و دیدن کمرم بسنده نکرد و شلوار و شورتمو باهم تو دستش گرفت و کشید سمت خودش که فک کنم برا اولین بار خط باسنمم دید که من به روی خودم نیاوردم یکمی خجالت کشیدم فقط همین شروع کرد جک گفتن و دستش پشتم بود و سر یه شوخی دوباره دستشو برد کامل از زیر شرتم داخل که من باز عصبانی شدم گفتم اون دفعه چی گفتم بهت گفت اره گفتم اونجا کثیفه گفت نه تو ماهی و بوسم کرد بهش خواستم بفهمونم که مریض میشی و غیره که یه حرف نامتعارف زد بهم و گفت خب هر بار کنار من میخوای بیای خوب بشور پشتتو با صابون که گفتم نه تمیزه ولی برای خودت میگم که گفت تو فکر منو نکن اونقدر گیج بودم و خامش که یبار این موضوع رو به پدر مادرم نگفتم و برام مهم نبود...


    گذشت بعد چن روز بابا مامانم میخواستن برن منزل یکی از اشنایان که فوت شده بود منو گذاشتن خونه عموم و داریوش خونه نبود بعد مامانش زنگ زد گفت بیا باباتو ببر دکتر نادیا هم اینجاست که سر یه ثانیه اومد و گفت من سرم درد میکنه مامان تو بابارو ببر من با نادیا میمونم بهرحال رفتن و تنها شدیم رفتیم بازی کردیم بدمینتون و برگشتیم خونه گفت بیا بریم اتاقم عکسامو نشونت بدم اون موقع اخه مثل امروز گوشی نبود البومشو باز کرده بود و من بهش تکیه داده بودم عکسای جالبی داشت با دوستاش غرق عکسا بودم که متوجه شدم باز دستشو میخواد ببره از پشت داخلم تصمیم گرفته بودم چیزی نگم بهش چون دوسش داشتم به هر حال اول از روی شورتم بعد از زیر شورتم کامل دستشو برد باسنم و ک.ون لختم کامل تو دستاش بود (از اینجا به بعد به جای باسن میگم کون تا شما هم کیف کنید و خسته نشید )بعد نیم ساعت گفتم بسه عکسا چشمم کور کرد از بس نگاشون کردم خسته ام گفت ببخشید دستشو دراورد از کونم و گفت بیا بریم رو تخت من بخوابیم رفتیم و من فکر کردم که اخیش راحت شدم که پتو انداخت رومون (فکرشو بکنید با یه دختر 12 ساله ریز اندام سفید روی تخت باشی و سرشو بزاره رو سینه ها ت)یخورده خواستم بخوابم که گفت نادیا میخوای ماساژت بدم که گفتم والا تو یساعته داری منو میمالی که کلی با این حرفم خندیدیم گفت نه روغن زیتون دارم میخوام کمرتو خوب ماساژ بدم که گفتم مگه بلدی گفت اره رفت اورد گفت به شکم دراز بکش همین کارو کردم یخورده پیرهمنو داد بالا و شروع کرد خوشم اومد خیلی خوب ماساژ میداد ولی بعدش بهم گفت نادیا گفتم بله داداشی گفت یذره باید شلوارتو بکشی پایین تا شروع کمرتم ماساژ بدم که همین کارو کردم بعدش بهم گفت نه خوب نکشیدی گفتم خب خودت بکش (گیجما گیج کامل) گفت نترس که یکدفعه مثل یه بیشعور شلوار و شورتمو تا زیر کونم و بالای زانوم کشید پایین که جیغ زدم و ترسید گفتم اونهمه لازم نبود گفت بابا اینجا که کسی نیس جز منو تو نخواستم کثیف بشه که قانع شدم ولی گفتم خیلی خجالت میکشم که بوسم کرد و گفت من داداشتم تو هم ابجیمی بدن ما فرقی نداره برای همه (حالا دیگه کون لختم جلوش بود )چشمامو بستم از خجالت چون میدونستم اینکه قبول نمیکنه یه بیس دیقه ای بهرحال ماساژ داد بعضی وقتا لای کونمو وا میکرد که من اعتراض میکردم و تموم میشد بهرحال گفتم بسه و خواستم بکشم بالا که گفت چیکار میکنی کثیف میشه گفتم پس بزار برم بشورم بیام که گفت نه بابا اثرش میره بیا پتو رو بنداز روت قبول کردم خیلی خسته بودم گفتم بزار یخورده بخوابیم پس گفت باشه پشتمو بهش کردم و خوابیدم (اخه من همیشه باید به پهلو بخوابم )بعدشم رومو میکردم بهش منو میخندوند نمیزاشت که بخوابم در حالت نیمه خواب بودم که از پشت بغلم کرد و خیلی دوسش داشتم کم کم میخوابیدم که احساس کردم دستش پشتمه گفتم اگه گذاشتی خوابیدیم که گفت محالاته امره که خندمون گرفت نیمه خواب بودم که گاهی احساس میکردم چیزی لای پامه که کلفته (بعدها فهمیدم بله کیرش لای کونم بوده اقا منو لاپایی میکرده) زیاد خوب نتونستم بخوابم و بلند شدم گفتم میرم خودمو بشورم بیام رفتم خوب شستم و اومدم که دیدم خوابیده (فک کنم ارضا شده بوده خوش بحالش ) اومدم حال و نشستم تلوزیون نگاه کنم که در زده شده و مامان و بابام بودن که گفتم داریوش خوابه و زن عمو ، عمو رو برده دکتر بهرحال رفتیم خونمون و من دیگه داشتم بزرگ میشدم و یه چیزایی از زندگی داشت حالیم میشد تو مدرسه بعضی از دخترا که ممه هاشونم در نیومده بود دوس پسرم داشتن !!! که یروز بابا مامانم بعد شام بهم گفتم نادیا تو دیگه بزرگ شدی و وقتشه که یچیزایی رو بدونی که حدود دو ساعت باهام حرف زدن در مورد روابط دختر پسر و اینکه دیگه نباید با پسرهای فامیل رو بوسی کنی اینکه بچه چجوری متولد میشه و پسرا از دخترا سو استفاده میکنن که وای وای وای من تازه دو هزاریم افتاد و رفتم اتاقم یادمه تا صبح نخوابیدم و فهمیدم که داریوش تو این سالها ازم سو استفاده جنسی کرده و تصمیم گرفتم انتقام بگیرم ازش و بزنمش (اخه چه گوهی میکردم به مامان بابا هم از خجالت نمیشد چیزی گفت ) از مدرسه که یروز میومدم دیدم داریوشه اومد جلوم من تنها بودم اون روز خواست بغل و بوسم کنه که یه سیلی محکم زدم به صورتش و یه تف ابدار نثارش کردم و گفتم که تو یه حیوونی و من با تو هیچ کاری ندارم دیگه فقط سلام و غیره دس بزنی بمن همه چیزو بهمه میگم که بهرحال تموم شد جریان منو داریوش تا پنج شش سالی اصلا حرفم نمیزدم باهاش و وقتی با اعتراض خونواده ها روبرو میشدم میگفتم که من از پسرا خوشم نمیاد و بزرگ شدم دیگه که بابامم یه ادم خیلی خیلی مذهبی هس که بخاطر این حرفام عاشقم بود و همیشه میگفت بهت افتخار میکنم.. بهرحال الان 23 سالمه من یه شوهر دارم مثل جواهر (که البته از کونم منو میکنه نمیدونم این کون من چرا اینقدر خاطر خواه داره اخه بازارم معمولا دستهایی بهم زده میشه خخخخ) امیدوارم عزیزان دل از داستانم خوشتون اومده باشه من راستش از وقتی با نیما ازدواج کردم خیلی حشری هستم خیلی خوب منو ارضا میکنه و فعلا هیچ قصدی برای خیانت ندارم البته !!! معمولا میام تصاویر سکسی و داستان نگاه میکنم من خیلی عاشق و دیوانه سکس هستم و نیما باید دستش زیر شورتم باشه وقتی فیلم میبینیم ...ممنون امیدوارم برام کامنت بزارید تا بفهمم که چقدر این موضوع ها شما رو تحریک میکنه من عاشق انال سکس هستم ...بدرود


    نوشته: نادیا

  • 22

  • 17




  • نظرات:
    •   sinop
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • این بهترین داستانی بود که تو این مدت تو سایت خونده بودم افرین فک کنم واقعی هم بود ..جق واجب شد....جووون


    •   Quf_x
    • 4 ماه،3 هفته
      • 11

    • نتیجه اخلاقی اسم داداش یا آجی رو رو هرکس نزارید . ممکنه یروز کونتون بزارن . بقول یاس : همون داداشیا دوشیدنت ، لباسو کندن و تورو پوشیدنت . شب بخیر


    •   amamkoni
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • خب اون همه باهات خوب بوده تو درسات تو بازی..دست خودش نبوده.اون هم ادم محدودی بوده.شاید اگه میتونستی کنترلش کنی. الان شوهرت بود..تف کنی تو چشش. و کثیف ووحیوون خطاب کردن کانلا اشتباه بوده.درس بگیریم


    •   Armitaarman
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • مادر و پدر ها باید زودتر با بچه شون حرف بزنن تا این اتفاقا نیافته


    •   rrrrezarrr
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • اونی که بهش میگی داداش داداش بعدا میگی یواش یواش


    •   pouyasas
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • شاید واقعا دوست داشته


    •   abolfazl90
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود ، منم با دختر عمم دکتر بازی کردیم، هم من یادمه هم میدونم اون قشنگتر از من یادشه چون ی سال ازم بزرگتره خخخخخخ، ولی برا ما اجباری نبود ، الانم ازدواج کرده و ی بچه ی ۷ ساله داره و خیلی هم باهام راحته.


    •   general_bu
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • هروقت قصد خیانت داشتی بهم خبر بده


    •   سامان.اصف
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • بیا خونه ی ما بک راکت بدمینتون دارم جوک میگه


    •   kiredivoone
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • به اوني كه ميگي داداش
      ازين بعد فقط بگو يواش


    •   No_Name1990
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • واقعا رییییییی استارت کردی با کونت


    •   Mddi6242
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستانت خوب بود بطور کلی و کیر منو راست کرد.اگه داستانت واقعی بوده که فکر نکنم ولی بهر حال اگه واقعی بودش باید بدونی اگه داریوش از کون نکردت توی اون مدت علتش این بوده که دوستت داشته و در حد ارضای خودش فقط دست مالیت میکرده به نظر من بهتره باهاش یه راه ارتباطی پیدا کنی و بزاری از وجودت از کونت که عاشقشه و کصت لذت ببره چون هر چی باشه هم دوستت داره هم سکس عاشقانه با داداشی واقعا لذت بخشه


    •   Javane.jahel
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • اینطور که نوشتی اون ۲۲ سالش بوده؟ عین بچه‌ها میمونسته که


    •   majid.alizadh
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟


    •   Deadlover4
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • نه به انتشار خاطرات سکسی مربوط به دوران کودکی و نوجوانی...لزومی برای انتشار این قبیل داستان ها وجود نداره ادمین جان و با هر منطقی که مسىله مورد توجه قرار بگیره میشه فهمید که انتشار این دست از خاطرات بجز ارضای شهوت یک عده بیمار روانی معلوم الحال و اموزش نوین ترین روش های تجاوز و اغفال به جامعه قحطی زده ایران هیچ نوع کاربرد دیگه ای نداره،داستان های سکسی از این دست به هیچ عنوان نمیتونه برای افراد سالم جالب باشه و فقط پای یک عده پدوفیل و متجاوز رو به سایت باز میکنه،لطفا رسیدگی کنید...


    •   آپو
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • با آنکه مخالف دختربچه بازی و سؤاستفاده هستم.،
      تا آخر داستانت خبردار واستاده بود خوابشو پروندی نادیا خانم گل.


    •   Amoohashar@@_431
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • با این وضعی که الان داری باید از داریوش متنفر باشی یا
      سپاس گذار؟؟!!


    •   Arsene lupin
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • نادیای عزیز نمیخواست از وجنات و محاسن کون حرفه ایت بگی همون اول داستان که پسر عموی کیر تیزت گیر داده بود خودمون تا تهش رفتیم
      از دست پسر عموت زیاد ناراحت نباش اون خارش گاییده س فقط یه پسر میدونه چه ستمیه خیلی بمالی و یه بار نتونی بکنی


    •   arash-paye
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • گاهی اوقات ادم خودشو به ندونستن میزنه که لذت بخش هم هست منتهی گاهی طرف مقایل سواستفاده میکنه که هرچه زودتر باید جلوشو گرفت والا در آینده اثرات روانی بدی داره


    •   Mahsasadr
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • تو ی جنده ای که میگی فعلا قصد خیانت نداری خاک بر سرت کنم دیس ششمو با افتخاااااااار بهت میدم تخمی


    •   جقرتنها
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • کصشر کصشر کصشر....


    •   siavesh7272
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • شايد هنوزم تو خدايي داريوشي گفتي داريوش ايا ازدواج كرد يا نه؟؟؟ در چ حاليه بعدش باز خراست نزديكت بشه يا نه؟؟؟


    •   A_l_i1111111
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان خوبی بود ولی دیگه بهش رو نده به نظرم بجای تف کردن باید ننشو میاوردی جلو چشش کسکش بچه بازو


    •   Majid132122
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • تو یه پسر جقی تو کف مونده هستی
      اگه خواستی کون بدی بیا بکنمت


    •   sinema
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • وای تو بینظیری دختر


    •   shahvanii139797
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • دلفین ها هم پرواز میکنن جقی لاشی ..


    •   arashdlove1776
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • مرسی ک ب فکرمونی


    •   Alouche
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • انگار ک نویسنده پسره نمیدونم دوس نداشتم


    •   پسربرازجون
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • اونکه بهش میگی داداش یه روز بهش میگی یواش ،


      به نظرم واقعی بود،مبارک شوهرت باشی،منم عاشق کون تپل وسفید هستم‌،


    •   Lord-of-Underworld
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • طومار نوشتی


    •   Ellii8578
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • به اسم داداش،گذاشت لاپاش
      حکایت خیلیاس ک از اعتماد دخترا سواستفاده میکنن.
      منم این اتفاق رو به نوعی تجربه کردم و میفهممت و برات خوشحالم ک ازدواج موفقی داشتی و خوشبخت شدی


    •   Ellii8578
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • به اسم داداش،گذاشت لاپاش
      حکایت خیلیاس ک از اعتماد دخترا سواستفاده میکنن.
      منم این اتفاق رو به نوعی تجربه کردم و میفهممت و برات خوشحالم ک ازدواج موفقی داشتی و خوشبخت شدی


    •   nilajooni
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • چ گیج بودی


      فعلا قصد خیانت نداری؟‌
      فعلا؟‌
      متاسفم برات واقعا


    •   Ahvaz65
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • عجب


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو