پسر عموی نامردم تو هشت سالگیم منو کرد

    سلام اسمم نازی 20 سالمه قیافمم خوشگل نیست ولی زشت هم نیستم دوس پسرم میگه بدنم خوبه خودم نمیدونم حالا اینا مهم نیست دوس ندارم مث بقیه بگم فلانم و بدنم خوبه و از این حرفا این خاطره سکسی که میگم بدترین خاطره ی عمر منه


    خونه ما و عموم اینا دیوار به دیوار بود موقعی که من 8 سالم بود پسر عموم 15 سالش بود و اوج بلوغش خلاصه کنم


    من همیشه میرفتم خونه عموم. عمومم که سر کار بودو دختراشم مدرسه زنشم مریض بود و تو رختخواب


    اون زمان ما تو اتاق بزرگه با هم بازی میکردیم و به پیشنهاد پسر عموم همیشه هم کشتی میگرفتیم...
    همیشه میگفت قبل کشتی گرفتن باید گرم کنیم و همه ورزشکارا گرم میکنن
    منم میگفتم باشه منو میخابوند و خودش میخابید روم از رو شلوار کیرشو تند تند میمالوند به کونم مثلا داره گرم میکنه منم تو اون سن نمیدونستم چه خبره و ب خیال خودم برا کشتی گرم میشدیم
    انقد این کشتیا و اینجور گرم کردنا ادامه داشت که یه روز ک خونشون تنها بودیم و مادرشن برده بودن دکتر گفت بیا بریم اونیکی اتاق بهت بگم گرم کردن واقعی چجوریه منم رفتم منو به شکم خوابوند و از پشت خوابید روم هی میخاست فرو کنه تو کونم اون لحظه به عقل بچگیه خودم گفتم که اینکه کیرش بخوره بهم کار بدیه تو فاز سکس نبودم درد شدیدی حس میکردم جثه یه دختر هشت ساله رو تصور کنید مگه کیر 16 ساله میره تو کونش انقد درد کشیدم گفتم من نمیخام گرم شم توروخدا ولم کم اما گوش نمیکرد تا آخر نوک کیرش رفت تو کونم جیغ زدم ولی دهنمو گرفت و جلو عقب کرد دیگه گریه میکردم هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره که چقدر عذاب کشیدم و اذیت شدم بد ترین روز عمرم بود بعد اون دیگه دوس نداشتم برم خونه عموم هر بارم که میرفتم انگولکم میکرد و هر موقع خونه تنها بودم از دیوار مبپرید و میومد پشت در خونمون چون خونمون قدیمی بود در هال از بیرون هم باز میشد یبار اومد داخل بازم به زور بهم تجاوز کرد ازش متنفرم از بعد اون دیگه همیشه وقتی تنها میشدم در خونه رو با کلید قفل میکردم همیشه میومد پشت در ولی چون در قفل بود دیگه نمیتونست وارد شه


    همیشه ازش متنفر بودم حتی الانم
    برا عشق اولم این جریانو تعریف کردم چون فک میکردم نباید ازش مخفی بمونه اما ولم کرد رفت بعد از عشق اولم فقط اینجا نوشتم و به کسی نگفتم
    نوشته: نازنین

  • 8

  • 4




  • نظرات:
    •   احسان۴۰۰۰
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • متاسف شدم


    •   داریوشم
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • سلام
      دوست همشهوانی متاسف شدم،اینکه به دوست پسرت گفتی کار خوبی کردی لااقل بعد از گفتند تونستی بشناسید...اما،زندگی ادامه داره،چه بخوایم چه نخوایم،اگه بخوای در گذشته زندگی کنی،باید این دردم تا آخر زندگیت تحمل کنی...پس سعی کن فراموشش کنی و ... مرسی
      کتاب پیشنهادی: بلندیهای بادگیر (در ایران،عشق هرگز نمی میرد)،نویسنده اگر درست یادم باشه امیلی برونته (یا یکی دیگه از خواهران برونته ۰شارلوت۰یا ۰آن۰ یادم نیست)،ژانر درام عشقی
      یه توضیح در مورد اولین کتاب پیشنهادیم زیر یه داستان دیگه اینکه کتاب ۰خاطرات خانهٔ اموات۰ نوشتهٔ داستایوسکی رو با دوما ها (پدر و پسر) اشتباه گرفتم و نوشته بودم ۰پدر یا پسر یادم نیست۰ که اینجا خرابکاریمو درست میکنم...ادمین عزیز،اینکه ورژن جدید سایت امکان ادیت کردن نوشته ها رو نمیده اصلا خوب نیست کاش می شد این اشکال رفع بشه،مرسی


    •   sunmaster7
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • به پدرت بگو بره کونش بزاره خودشم زورش نمیرسه چند تا عمله رو پیدا میکنه برای یکی دو میلین همچین میکننش صدای سگ بده حیوون پست فطرت رو


    •   Nazi.mim74
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • دوستان من چون با گوشی تایپ کردم و یه اشتباه تایپی ایجاد شده تو خط 20 بجای 5 دستم رفته روی 6 و نوشتم 16 از شما بابت این اشتباه پوزش میخوام
      پوزش من رو پذیرا باشید (rose)


    •   Nazi.mim74
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • Sunmaster7
      میدونید جرات بیانش رو با پدرم ندارم دوست عزیز مخصوصا الان که در شرف ازدواج هستم مطمئنا با بیانش شر بزرگی به پا میشه و حتما نامزدم میفهمه
      نمیخوام این یکی رو بخاطر تجاوز یه احمق از دست بدم


      میدونید دنیای ما دخترا تو ایران خیلی رعب آوره


      ستایش همین بلا سرش اومد کشته شد و راحت شد
      کاش منم بعد این داستان کشته میشدم تا هیچوقت فکرش عذابم نده


    •   Nazi.mim74
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • داریوشم دوست عزیز
      حتما خیلی سعی در فراموشیش دارم... ولی خاطره اولین سکس مخصوصا اگر دردناک باشه خیلی سخته فراموشیش
      زندگی همیشه در جریانه.... اما تلخ و شیرین...


      از کتاب های پیشنهادی هم ممنون حتما تهیه میکنم و مطالعه میکنم بی شک کتاب های مفیدی خواهند بود


    •   Nazi.mim74
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • احسان۴۰۰۰ ممنون از هم دردی شما امیدواریم این جور اتفاق ها از دنیا حذف شه


    •   Nazi.mim74
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • Leavemealone
      در حروم لقمگیشون ک شکی نیست :)
      ممنون از توصیه و نظر شادتون ;-) موفق و پایدار باشید


    •   Sahar2695
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • خدا براش نسازه


    •   nima_ni
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام .مرسي از اينكه وقت گذاشتي و نوشتي...
      فقط اينو بدون اگه بخواي بهش فكر كني تا آخر عمرت از همه چي پشيمون ميشي...اما متاسفم برا بعضي از حروم زاده ها .. دوست داشتم خودم دخلشو در بيارم


    •   LustLove
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • پسرعموی حرومزادتو باید از قسمت آلتش به دار آویختش (تا درس عبرتی بشه برای سایرین)، ضمن اینکه عشق اولتم پسرکی کودن، بیشعور و بی درکواحساسی بیش نبوده و همون بهتر که گورشو گم و بی لیاقتیش رو ثابت کرده!...


    •   hoseintt
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام .من نمیدونم شما چند سالتونه ولی اگر این صحبت ماله مثلا بیست سال قبل باشه کاملا طبیعی بوده.لطفا به پسرعموتونم مثل گرگ نگاه نکنید اونم بچه بوده.اون سالها جامعه خیلی بسته بود.این تعداد دو جنسی و گی و لزبین که میبینید به خاطر اینه وقتی تفکیک جنسیتی قائل بشوند نیازهای اقایان و خانومها درست براورده نمیشه و در ته امر فشار جنسی وارده به صورت غیر معمول سرباز میکنه.مثل یک دمل چرکی.چه بسا پسر عموتونم از طرف افراد دیگه مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته.من درست نمیتونم درکتون کنم چون تجربه نداشتم ولی به قول دوستمان باید اول خودتون و پسر عموتونو ببخشید.در درجه دوم تو این مورد تجربه دارم چون میخواستم با کسی ازدواج کنم که اون هم توسط پسر عموش بهش تجاوز شده بود لطفا اگر حس میکنید همسرتون نخواهد فهمید نگید.البته این به شرف یا بی شرافتی پسرعموتونم بستگی داره که ول کن هست یا خیر.یعنی الان این را افتخار میدونه یا خیر


    •   LustLove
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • ((چند راه برای فراموش کردن خاطرات بد))
      ‏ ~.~.~‎~.~.~.~.~.~.~.~.‎‏
      ۱) باید تمرین کنید که هنگام هجوم خاطرات بد و منفی گذشته یکی از کارهای زیر را انجام دهید و هر روز آن را تمرین کنید:
      الف( عدم پرورش افکار منفی و تغییر موقعیت فیزیکی و قطع سریع افکار
      ب( فریاد زدن واژه "بس کن" بصورت ذهنی باز خورد منفی افکار و ایجاد حالت تنبیه برای افکار که آمار ورود به ذهن را به شدت کاهش می دهند...
      ج( جایگزین فکر منفی با افکار مثبت
      د( اهمیت ندادن و عدم دقت به افکار منفی و خاطرات بد گذشته
      ۲) از بین بردن تمام آثار بیرونی از آن خاطره و یا پنهان کردن آن حتی عدم عبور از مکانی که آن خاطره را زنده کند تا مدتی...
      ۳) برای اینکه بتوانید قدرت تمرکز شما و اینکه بتوانید به راحتی تمرکز و توجه خود را از فکر و خاطره منفی به خاطره مثبت انتقال دهید باید این مهارت را با خود تمرین کنید:
      ابتدا یک تابلو نقاشی یا یک شمع روشن را در یک ساعتی که آرام هستید و سرتان خلوت هست، جلوی خود قرار دهید بعد دقیقاً آنچه را که می بینید روی دفترچه بنویسید از تمام جزییات حتی نوع درختی که بطور مثال در تابلو می بینید این کار را هر روز نیم ساعت تا یک ساعت تمرین کنید تا مهارت کنترل ذهن را یاد بگیریید و از این مهارت برای کنترل فکر هر موقع که بخواهید استفاده کنید...
      ‏‎ ~.~.~~.~.~.~.~.~.~.~.‎
      برقرارباشیدوسبز


    •   saeedeco
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • چقدر حیوون هستن بعضی ها . میخوام ارزو کنم سر دخترخودش بیاد .ولی باز هم فقط یه دختر دیگه ناجوانمردونه قربانی میشه


    •   shahab asemani
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • بمیرم چقدر بده


    •   ChakosH1680
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • آخه تفلی دلم کباب شد


    •   شماره رند
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • خانم نازنین، همانطور که قبلاً گفتم بنده روانشناس و مشاور هستم. حالا از دید کارشناسی به شما چند توصیه میکنم:
      1_ به اطرافیان مثل پدر، مادر و برادر خود چیزی نگویید، دیگر زمان گفتن گذشته است.
      2_ در مشاوره اصلی به نام مواجهه داریم. یعنی فرد با اتفاق افتاده مواجهه میگردد و آنرا میپذیرد و موضوع برایش تمام می‌شود. شما به این مرحله نرسیده اید چون هنوز به آن فکر میکنید، مثال شما مانند فردی است که فرد عزیزی را از دست بدهد و مرگ او را قبول نکند! بی شک دچار سردرگمی خواهد شد. اما چگونه با این ماجرا مواجهه کنید. یک روز در یک مکان خلوت ولی امن با او قرار بگذارید، سپس با صراحت به او بگویید که تمامی جریانات آن دوران را بخاطر دارید، میتوانم از آن بر علیه خودت استفاده کنم، می‌توانم آبرویت را ببرم و... اما هیچ کاری تا وقتی جلوی خودم و زندگیم نیایی انجام نمیدهم، در ضمن تمام ماجرا را به یکی از دوستان صمیمی گفته‌ام تا برایم امنیتی باشد و خلاصه او را تحقیر و توهین و تمسخر کنید و در حالت خوف و رجا رها نمایید. آنگاه خواهید دید که چقدر سبک شدید و تمام.
      3_ دیگر به موضوع فکر نکنید.


    •   Amir4u
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • شاید دوستان فحش بدن ولی کاش من جای پسر عموت بودم چه حالی کرده با اینطور ک و ن ی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو